این کتاب توی یه دوره از زندگی ام که خیلی احساس تنها بودن میکردم همراه ام بود، دوره ای که داشتم به شعر علاقه مند میشدم و بعدها کلی از شعر هاش رو توی مشاعره ای خوندم که داورش غلامرضا طریقی بود و شاگرد منزوی😁 نمیدونم چرا تا الان واردش نکرده بودم، واقعا زیباست.
🔹️متاسفانه کتابهایی که انتشارات نگاه منتشر میکند علیرغم اینکه کتابهای خوبی در بین آنها هست، از دقتهای لازم در زمینه آمادهسازی کتاب و نشر آن برخوردار نیست. متاسفانه این بیدقتی در مجموعه اشعاری که از معاصران منتشر کرده، بسیار زیاد است به طوری که فیالمثل در مجموعه اشعار نیما به فاجعه نزدیک میشود و مخاطبی که درک جامعی از شعر معاصر و نیمایی ندارد خطاهای نشر نگاه را به حساب نیما و شعر نو مینویسد. بگذریم...
🔸️یکی از پرخطاترین کتابهای نگاه مجموعه اشعار حسین منزوی بود که من دیروز متوجه شدم که مدتیست به چاپ جدید رسیده و نه تنها خطاها مرتفع شده و شعرها سامان پیدا کردهاند و فهرستی خوب به آن ضمیمه شده بلکه دو مقدمه مهمی که منزوی بر کتابهای «از شوکران و شکر» و «منظومه صفر خان» نوشته است نیز بر کتاب افزوده شده و البته چندین شعر نویافته دیگر و همه اینها زحمات برادر بزرگتر من ابراهیم اسماعیلیاراضی عزیز از شاگردان منزوی و یکی از نزدیکترین افراد به او در سالهای آخر حیاتش است. خدایش خیر دهاد 😊
🔸️خلاصه ضمن اینکه این حرکت نشر نگاه را به فال نیک میگیریم و امید داریم که این جریان ادامهدار باشد. پیشنهاد میکنم دوستانی که دیوان منزوی را ندارند و قصد خرید دارند بخرند، حتما چاپ پنجمش را که اردیبهشت امسال منتشر شده است بخرند و به کسانی هم که چاپهای قدیم را دارند بگوییم که اگر این چاپ را بخرید ضرر نخواهید کرد، ارزشش را دارد.
چشمان تو که از هیجان گریه می کنند در من هزار چشم نهان، گریه می کنند نفرین به شعرهایم اگر چشم های تو این گونه از شنیدنشان گریه می کنند شاید که آگهند ز پایان ماجرا شاید برای هردویمان گریه می کنند
بانوی من، چگونه تسلایتان دهم؟ چون چشم های باورتان گریه می کنند پر کرده کیسه های خود از بغض رودها چون ابرهای خیس خزان گریه می کنند وقتی تو گریه می کنی ای دوست! در دلم انگار ابرهای جهان گریه می کنند انگار با تو، بار دگر خواهران من در ماتم برادرشان گریه می کنند در ماتم هزار گل ارغوان مگر با هم، هزار سرو جوان گریه می کنند انگار عاشقانه ترین خاطرات من همراه با تو، مویه کنان گریه می کنند حس می کنم که گریه، فقط گریه ی تو نیست همراه تو زمین و زمان گریه می کنند
کبریتت را بده تا شمعی روشن کنم و آن وقت اگر خوش داشتی اوّل شعله را فوت کن و بعد سرت را روی سینهی من بگذار تا لالایی بخوانم و خوابت کنم خوابت، غرق گل سرخ
***
نمیدانم چرا تازگیها وقتی میخواهم دربارهیِ کتابی که دوستش دارم چیزی بنویسم، اگر خاطرهای از آن نداشته باشم میگذرم و نمینویسم و اگر آن کتاب یا کلمههای آن کتاب برایم حاوی خاطره باشند، خیالم شوق برمیدارد، پر و بال باز میکند تا پرواز کند و خاطرهها را ببیند و نه دربارهی کتاب و نویسنده، بلکه از خاطرهها بگوید؛ تا شاید این خیال و این روح در هوایش روز و شب بیقرار شود و برای لمحهای، قرار گیرد
باری، دربارهی مرحوم (حسین منزوی) چه در زمان حیاتش و چه بعد از رُخ در نقاب خاک کشیدنش کم گفتند و کم میگویند. در صورتی که اگر بعد از آخرین نسل از ادیبان کهنِ این سرزمین که غزل میگفتند در همان حال و هوای کهن(همچون ملکالشعرای بهار)، و پس از بدعتهایی که (نیما) در شعرِ معاصر گذاشت و پیشنهاد چند شیوهی نوین برای سرودن غزل، چند شاعر غزلی به سبک و سیاق جدید گفتند؛ همچون (فروغ) با شاهغزلش
ای شب از رویای تو رنگین شده سینه از عطر توام سنگین شده
در این میان دو دیگر بودند که تمامیِ غزلِ معاصر وامدار و آبستن از این دو فرد است. رخ در نقاب خاک کشیدگان، بانو (سیمین بهبهانی) و دیگری (حسین منزوی). دیگران هم غزل گفتهاند و بدعتهایی گذاشتهاند امّا در مقابلِ تلاشها و ظرائف این دو فرد، بدعتها و غزلهایشان حکم شوخی را دارند. حال، اینکه چرا دربارهی (منزوی) چه در حیات و چه بعد از وفاتش چیزی نگفتند و منزلتش را ندانستند علتی ندارد به جز همان مبحثی که بارها و بارها به آن اشاره کردهام و آن کوتهبینی و کوتولگی نسل اندر نسل ما ایرانیان است که نمیتوانیم بالا بلندتراز خود را ببینیم و معمولا ً در این هنگام یا از کنارش میگذریم، یا نادیدهاش میگیریم، یا به سخرهاش میگیریم و یا سکوت میکنیم؛ که جامعهی ادبی ما (البته اعتقاد به جامعهی بیادبی بیشتر دارم) همهی این کارها را در حق آن مرحوم انجام دادند و الحق و النصاف کم نگذاشتند. حال ممکن است بگویند که: "فلانی اخلاق خوبی نداشت. یا فخر میفروخت. یا عصبی بود. یا خود را بالا میپنداشت یا اهل بخیه بود یا ..." که برای تک تک این خزعبلات جواب دارم. اگر به اخلاق و فخر فروختن و بالا نگاه کردن میپردازند که کدام نویسنده (بهتر است بگویم هنرمند) را در ایران سراغ دارید که چشم دیدن همسلف خویش را داشته باشد!؟ او در قلهی غزل بود، همچنان که (گلشیری) در قلهی داستان و هیچ شکی در این موضوع نیست و چگونه است برای دیگرانی که از او و دیگران تقلید کردند صفتهای واقعا ً تعجبآور و گاهاً حیرتانگیز همچون "پیامبــر غزل"! میسازند، امّا برای او فقط سکوت کردند و میکنند؟ اگر به اهل بخیه بودن او اشاره میکردند که مطلقا ًدوست ندارم وارد حریم خصوصی افراد بشوم، اما نیمی از این نویسندگان و هنرمندان فعلی این سرزمین را از نزدیک میشناسم. همچنین بسیاری از آنان که به دیار باقی شتافتند. برای من به تعداد انگشتهای یک دست نام بیاورید کسانی را که صفتِ (هنرمندند) را یدک میکشند و "اهل بخیه" نیستند؛ چه از رفتگان و چه از ماندگان. ـعرض کردم به تعداد انگشتهای یک دست
پس بیتردید نمیتوان مُنکر عظمتِ غزل (حسین منزوی) و پارهای از اشعاری که در سبک (شعر نو) سروده است شد و این سکوت، بیتردید نشان از عدمِ رضایت حضور او در بین دیگر شاعران داشت و دارد؛ و همچنین سطح نازل درک شعر خوانندگان، باقی بقایتان
میتوانی آنقدر خسته باشی که خواب را، که کابوس را حتا مرگ را، پس بزنی جهان، جوابم کرده است اتاق از هرّای دیوان و هراس کرکسان آکنده است
چراغ را خاموش نکن، میترسم زمزمه را نکـُـش، میترسم آه که اگر امشب تنها همین امشب صبحی داشته باشد دیگر جهان، همیشه آفتابی خواهد بود
مرحوم حسین منزوی در عاشقانه و در غزل بینظیر و بیبدیل است منزوی غزل معاصر را به اوجی رساند که قبل و پس از او، کسی نتوانسته بود و نتوانست چنین کند * بهجای بیشترنوشتن از حسینخانِ منزوی، مهمانتان میکنم به نقلِ قولِ تک بیتهایی از او
مرا ، آتش صدا كن تا بسوزانم سراپایت مرا باران صلا ده تا ببارم بر عطش هایت مرا اندوه بشناس و كمك كن تا بیامیزم مثال سرنوشتم با سرشت چشم زیبایت مرا روی بدان و یاری ام كن تا در آویزم به شوق جذبه وارت تا فرو ریزم به دریایت كمك كن یك شبح باشم مه آلود و گم اندرگم كنار سایه ی قندیل ها در غار رؤیایت خیالی ، وعده ای ،وهمی ، امیدی ،مژده ای ،یادی به هر نامه كه خوش داری تو ، بارم ده به دنیایت اگر باید زنی همچون زنان قصه ها باشی نه عذرا را دوستت دارم نه شیرین و نه لیلایت كه من با پاكبازی های ویس و شور رودابه خوشت می دارم و دیوانگی های زلیخایت اگر در من ��نوز آلایشی از مار می بینی كمك كن تا از این پیروزتر باشم در اغوایت كمك كن مثل ابلیسی كه آتشوار می تازد شبیخون آورم یك روز یا یك شب به پروایت كمك كن تا به دستی سیب و دستی خوشه ی گندم رسیدن را و چیدن را بیاموزم به حوایت مرا آن نیمه ی دیگر بدان آن روح سرگردان كه كامل می شود با نیمه ی خود ، روح تنهایت
نام من عشق است آیا میشناسیدم؟ زخمیام -زخمی سراپا- میشناسیدم؟ * دلا تو را به كسی ميدهم كه ميشايد كه عقدههای تو با دست بسته بگشايد كسی كه قصد تو دارد به دلبری، دل من ز هفت وادی ترديد بگذرد بايد
برابرِ منی اما مجالِ دم زدنت نیست / خموشیات همه فریاد و خود به لب سخنت نیست / چه کردهای؟ چه ستم کردهای به خویش که دیگر، / چنان گذشتهی شیرین، لبی شکر شکنت نیست؟ ————————— بی تو شبم با ستاره، شامِ غریبان است / با تو شبم بی ستاره نیز چراغان است / ـ خسته و دلچسب، مهربان و غمآلوده ـ / آمدنت مثلِ آفتابِ زمستان است / مثلِ گلی نوشکفته در وسطِ پاییز / آمدنت آخرین تلاشِ بهاران است ————————— شبِ دیرپای سردم، تو بگوی تا سرآیم / سحری چو آفتابی، ز درونِ خود، برآیم / تو مبین که خاکم از، خستگی و شکستگیها / تو بخواه تا به سویت، ز هوا سبک تر آیم / … / تو بخوان مرا و از دوریِ منزلم مترسان / که من این ره ار تو باشی به سرای، با سر آیم ————————— دلی به وسعتِ آفاق بایدش ـ همه عشق ـ / نه هر که خال و خطش دل بَرد، نگارِ من است / … / اشاره، شیوهی لبهای دوخته است، ار نه / هزار نعرهی خونین به سینهی سخن است ————————— تویی آن که عاشقت را، دلِ پاره پاره باید / به نشانِ عشقش از خون، تنِ پر ستاره باید / … / نه تو هر چه را بسوزی و نه من ز هر که سوزم / که به خرمنِ من از آتشِ تو، شراره باید ————————— نه هر حریفِ شبانه، نشانِ یاری داشت / بدان نشانه که من دانم و تو، یار تویی ————————— گفتی که میترسی آری، کز عشقها، میگریزی / اما تو خود نفسِ عشقی، از خود کجا میگریزی؟ / … / با عشق نتوان اگر خفت، باری از آن میتوان گفت / از صحبتِ عاشقانه، دیگر چرا میگریزی؟ / … / گفتی نمیخواهی از تو افسانهای ساز گردد؟ / این نیز خود ماجرایی است، کز ماجرا میگریزی ————————— بیا که چشم به راهی برید امانم را / به لب رساند، غمِ انتظار، جانم را / … / کجاست دوست که عشقش مگر گشاید باز / پس از سکوتِ فراوانِ من زبانم را ————————— تو ایستادهای اما توانِ دم زدنت نیست / خموشیات همه فریاد و خود به لب سخنت نیست / چه تلخ خوردهای از دستِ روزگار که دیگر / چنان گذشتهی شیرین، لبِ شکر شکنت نیست ————————— منگر اینک به سکوتم که جهانی شر و شور / خفته در سینهی خاموشیِ فریادیِ من / نز تو مجموعهی آرامشم از هم پاشید / که سرشتی است پریشانیِ بنیادیِ من ————————— باری، / آوار بهتر از تو و من میداند، / با خستهی نشسته، / چه رازی است ————————— تکیه دادم به هوا / تا نیفتم به زمین / شهر را باران شست ————————— اگر باید زخمی داشته باشم / که نوازشم کنی / بگو تا تمامِ دلم را / شرحه شرحه کنم / زخمها زیبایند / و زیباتر آن که / تیغ را هم تو فرود آورده باشی / … / عشق و زخم / از یک تبارند / اگر خویشاوندیم یا نه / من سراپا همه زخمم / تو سراپا / همه انگشتِ نوازش باش
نفرین به شعر هایم اگر چشم های تو اینگونه از شنیدنشان، گریه می کنند
وقتی تو گریه می کنی ای دوست! در دلم انگار ابر های جهان گریه می کنند
تا مرز بینهایت، تصویر خستگی را تکرار میکنند این، آیینه های بیمار...
حسین منزوی جز شعرای نسبتا خوب معاصره که شعرای بدی نداره هر چند که شاید بعضی از غزلاش مشکل وزنی و اینا داشته باشن اما فکر میکنم در کل قابل قبول باشه به خصوص شعرای سپید و نیماییش
فکر میکنم این بهترین غزلش بود:
چیزی بگو بگذار تا هم صحبتت باشم لختی حریف لحظه های غربتت باشم
ای سهمت از بار امانت هر چه سنگین تر بگذار تا من هم شریک قسمتت باشم
تاب آوری تا آسمان روی دوشت را من هم ستونی در کنار قامتت باشم
سنگی شوم در برکه ی آرام اندوهت با شعله واری در خمود خلوتت باشم
زخم عمیق انزوایت دیر پاییده است وقت است تا پایان فصل عزلتت باشم
صورتگر چشمان غمگین تو خواهم بود بگذار همچون آینه در خدمتت باشم
در خوابی و هنگام را از دست خواهی داد معشوق من ! بگذار زنگ ساعتت باشم
بشنو اکنون که زیر خم تبر این درخت جوان چه میگوید: هر نهالی که برکنند، به جاش جنگلی سر کشیده، میروید های جلاد سروهای جوان! ای رفیق همیشهی تیشه! باش تا برکنیمات از ریشه!
با خواندن اشعارش بی اغراق با شاعری توانمند و غزلسرایی چیره دست روبرو هستید، شاید لقب حافط زمانه برای سروده هایش بی دلیل نباشد. ولی بدلایل مختلفی از جمله سیاست در ادبیات معاصر کمتر نامی از ایشان برده شده.
ای یاد دور دست که دل میبری هنوز چون آتش نهفته به خاکستری هنوز
هرچند خط کشیده به آیینه ات زمان در چشمم از تمامی خوبان سری هنوز...
... با جرعه ای زبوی تو از خویش میروم آه ای شراب تازه که در ساغری هنوز...
It's a weird feeling when you spend about 4 years with a book. True I put it aside for like half of it. But knowing that it was waiting there for me like a true friend was a comfort. And I came back this time and finished it. And it was as beautiful and powerful as ever.