در بخشی از پشت جلد کتاب در مورد پرویز دوائی نوشته شده: «بخشی از نوشتههای او، ثبت لحظههای ظریف و گذرا و احساسهای دوران کودکی و نوجوانی نویسنده، با لحنی تاثیرگذار و آمیخته با دریغ و حسرت، و نثری هوشربا و پرمایه است.»
کتاب ایستگاه آبشار، واقعا سرشار از این لحظهها و لحنهای لطیف و احساساتی بود. یه نمونه ش در توصیف دختری که شخصیت یکی از داستانها دوستش داشت: « ابروهایش خرمائی بود و پُر بود. خوب بود که پُر بود. مژههایش بلند بود و انبوه. دستهایش قشنگ بود. انگشتر طلای نازکش هم قشنگ بود. اما بناگوشش از دستهایش قشنگتر بود. بناگوشش که دیگر خیلی قشنگ بود ...»
کتاب شامل یک سری داستان مرتبط با کودکی و نوجوانی و جوانی نویسنده است که لحظههای کوچهگردیها و پرسه زدنها با دوستانش در روستای خانوادهی نویسنده و کوچههای بالای شهر و عاشق شدنها و تجربیات شیرین گذشته رو روایت میکنه. از اون کتابهاست که وقتی میخونیش، حس میکنی داری شعر میخونی و تمام صحنههایی که نویسنده توصیف میکنه، جلوی چشمت مجسم میشه
ایستگاه آبشار علیرغم عنوان مجموعه داستان، چیزی نیست مگر دویست صفحه خاطرهنویسی با چاشنی توصیفات نیمبندِ گلدرشت، کلیگرا و عوامانه. نوستالژیزدگی و واپسگرایی از جمله جملهی کتاب میچکد. در عین اینکه پیشامدها همگی در سالهای دههٔ بیست تا دو سه دهه بعد از آن رخ میدهند، نه تاریخمندی و نه ذرهای اکنونیت در داستانها دیده نمیشود. این کتاب را شاید بتوان مستندنگاری کممایهای از یک سری مواجهه که برای مولف و آدمهای حول و حوش او در کودکی و نوجوانی رخ داده (و معلوم نیست به چه دلیل ما روایتشنوی آن شدهایم) قلمداد کرد؛ مستنداتی از آنِ دوران خوش گذشته، که دچار هیچ موقعیت رواییای نمیشوند، هیچ شخصیتی را به نقطهی تجلی یا سقوط نمیرسانند و قصدی هم به جز ترسیم قدیمها که بچه بودیم و جیم بودیم ز مکتب، ندارند.
پرویز دوائی عزیز و نازنین با قلم جادوییاش مرا برد به کوچه و خیابانهای تهران قدیم که درختان بلندی داشت و نهر آبی جاری و زلال، مرا برد به باغ میوه و انگور در پشت بام خانههای روستایی که در انبوه درختان احاطه شده است، مرا برد به صبحی در زمستان که برف تازه میبینی وبا اینکه در اتاق از گرمای کرسی لذت میبری اما دلت میخواهد بروی بیرون و روی برف یکدست و تمیز غلت بزنی تا صدای قرچ قرچش را بشنوی... همهی داستانهایش را دوست داشتم و دوست نداشتم کتاب تمام شود چرا که در دنیایی موازی در تمام این داستانها در کناری برای خودم نظاره گر اتفاقات بودم و به عنوان کسی که سالهاست دغدغهی حمایت از حیوات را دارد از خواندن اینکه روزی روزگاری در این کشور حداقل گربهها زندگیای در آرامش در خانههای ما و سر سفرهی ما داشتند حسرت خوردم و کمی ته دلم شاد شد ولی غصهام بیشتر چرا که گویی دیگر شفقتی در کار نیست...
کتابی فوقالعاده زیبا و لطیف. انگار روی موج سواری و از دنیای بیرون هیچ نمیفهمی. توصیفهای فوقالعاده زیبا و گیرا و روانش تو رو میکشونه توی کتاب، تو رو پسری از دوران قدیم میکنه که با اینکه تجربیاتش رو نداشتی ولی لحظه به لحظه درکش میکنی. زیباییهایی رو که میبینه انگار تو با چشمان خودت دیدی و خاطرات خودت رو بیان میکنه. کتاب داستان خاصی نداره و سراسر توصیفها و حسهای زیباست.
خاطره بازی و نوستالژی های پرویز دوایی از دوره نوجوانی اش در تهران قدیم سال ۱۳۲۰ تا ۱۳۴۰. پرویز دوائی تعبیرات فوق العاده ظریف و شاعرانه رو استفاده میکنه مثل "خواهرم چشمهایش غزلخوان بود" "برگ ها راه نگاه را میبست" کتاب پر از این تعبیرات زیباست. دوائی قلم قدرتمندی داره. داستان های اول کتاب داستان گونه تر و دارای آغاز و پایان و تعلیق و کشش زیادی هست. به مرور هرچه به داستان های پایانی میرسیم داستان های انتزاعی تر و بیشتر توصیف طبیعت و سرسبزی و دشت و باغ و نگاه معشوق و ...به تدریج تا آخرین داستان حالت جریان سیال ذهن پیدا میکنه.
اگرچه «داستان» چندانی در داستانها نبود اما توصیفها گاه آن قدر زنده و خاطره برانگیز بود که میشد متن را به جای شعر خواند و نه داستان. یا عکس... یا نقاشی... هرچند که صادقانه باید بگویم دو سه داستان آخر گاه خوابآور و حوصلهسربر هم میشد
داستان هاي پرويز دوايى را امسال پيدا كردم .خوشحالم و متاسف م كه چرا زودتر نشناختمش اين روح زيبا را . تمام سال مرا پر از رنگين كمان كرد. روح اين داستان و داستان هاي ديگرش انسان را تطهير ميكند از همه كاستي هايش. پاينده باشي پرويز دوايى ! جلوه هاي شگفت انگيز روح زيبايت را از من ،واز اين جهان دريغ مكن! آفتابي هستى كه بر تاريكي ها ميتابي و شرم انسان را از زندگي در ميان اين همه تاريكي از او ميگيري.
کتابی است لطیف و شاعرانه و دوست داشتنی که قسمتهای نورا، شماره شانزده کوچه رخشانی، طلا، ماشین کروکی آلبالویی، خانه اعیانی ها، شارود، روز برفی و باوفا در آن میدرخشند .