What do you think?


کاناپهی قرمز
خانم میشل لبر متولد ۱۹۴۷ میلادی است و اکنون در پاریس زندگی میکند. قبلا بازیگر تئاتر و معلم دبستان و مدیر مهد کودک بوده است. اولین رمانش به نام زیبای بیمصرف ظاهرا در ۱۹۹۱ چاپ شد. یکی از رمانهایش به نام کره اسب یورتمه که در ۲۰۰۵ چاپ شد موفقیت زیادی برایش آورد. کاناپهی قرمز، چاپ ۲۰۰۷، از کره اسب یورتمه هم محبوبتر شد. کاناپهی قرمز تا به حال چندین بار چاپ شده و جوایز متعددی را نصیب خانم لبر کرده است و حتی در لیست نهایی گنکور ۲۰۰۷ هم بود. البته کاناپهی قرمز جایزهی گنکور را نبرد اما شاید در بین آن پنج رمانی که در سال ۲۰۰۷ بر سر گنکور رقابت کردند، زیباترینشان بود. کاناپهی قرمز هم مثل اکثر رمانهای غربی که نویسندهی آنها خانمها هستند خود را با مقداری فمینیسم درآمیخته است. هر چند که واقعا نمیشود گفت که در این مورد به افراط هم آلوده شده. مخصوصا که لطافتی هم در خودش دارد که حالا دیگر در کمتر رمانی از رمانهای غربی و مخصوصا رمانهای فرانسوی دیده میشود؛
120 pages, Paperback
First published August 23, 2007
Ratings & Reviews
Friends & Following
Create a free account to discover what your friends think of this book!
Community Reviews
Displaying 1 - 30 of 71 reviews
December 6, 2021
داشتم با خودم فکر میکردم که زندگی آدمها ردی است از نقره و خیلی زودگذر، مثل رد شهابهای ثاقب. بعد هم نمیدانی که چرا یک روز چشمهاشان تاریک میشود و تو دیگر هیچ وقت نخواهی دیدشان. لوک دیتریش. خوشبختی آدمهای غمگین. ص 7 کتاب
دیدن منظرهها از پنجره یعنی آنها را با دید مضاعف دیدن. هم دیدن با چشم، هم دیدن با دل. ص 18 کتاب
ما احتیاج به یک آسمان مخفی و علیت سحرآمیز داریم که در آنها خبری از وظایف معمولی و روزمرهمان نباشد. ص 31 کتاب
پاسخ آن ماری کستیون به یک سوال... از چه چیزی خیلی میترسید؟ از زیادی مسئولیت، از این که مجبور باشم در مملکتی زندگی کنم که به ماشینها حرمت مینهد، از خستگی، از جمعیت، از احمقها، از ملالت، از زیادی کار، از این که ببینیم سگها له میشوند، اسبها بر زمین میافتند، آدمها استفراغ میکنند. ص 34 کتاب
آیا هیچ وقت با آدمهایی برخورد کردهاید که به نظر میرسد از روی تصادف نیست که بر سر راه شما قرار گرفتهاند، بلکه نوعی حکمت بسیار دردناک در آن هست که زندگیتان را ناگهان از این رو به آن رو میکند؟ ص 42 کتاب
هیچ فکر زیبایی نیست که بدون عشق و بدون آزادی باشد و این که کوششهایی که ما برای اثبات آن کرده بودیم کوششهای بیهودهای نبوده است. ص 89 کتاب
دیدن منظرهها از پنجره یعنی آنها را با دید مضاعف دیدن. هم دیدن با چشم، هم دیدن با دل. ص 18 کتاب
ما احتیاج به یک آسمان مخفی و علیت سحرآمیز داریم که در آنها خبری از وظایف معمولی و روزمرهمان نباشد. ص 31 کتاب
پاسخ آن ماری کستیون به یک سوال... از چه چیزی خیلی میترسید؟ از زیادی مسئولیت، از این که مجبور باشم در مملکتی زندگی کنم که به ماشینها حرمت مینهد، از خستگی، از جمعیت، از احمقها، از ملالت، از زیادی کار، از این که ببینیم سگها له میشوند، اسبها بر زمین میافتند، آدمها استفراغ میکنند. ص 34 کتاب
آیا هیچ وقت با آدمهایی برخورد کردهاید که به نظر میرسد از روی تصادف نیست که بر سر راه شما قرار گرفتهاند، بلکه نوعی حکمت بسیار دردناک در آن هست که زندگیتان را ناگهان از این رو به آن رو میکند؟ ص 42 کتاب
هیچ فکر زیبایی نیست که بدون عشق و بدون آزادی باشد و این که کوششهایی که ما برای اثبات آن کرده بودیم کوششهای بیهودهای نبوده است. ص 89 کتاب
November 30, 2018
انقدر ملموس بیگانه بودن توی سفرها و آدم های غریب رو توصیف کرده که دلم می خواد بیشتر از پنج امتیاز به این کتاب بدم. با آروم ترین سرعتی که می تونستم این صد صفحه رو خوندم و از معدود کتاب هاییه که دلم نمیخواد به کتابخونه برگردونمش. شخصیت زن های تنهایی که یاد یارهای قدیمی و خاطراتشون ذهنشون رو آشفته میکنه و تعلقات کمی به این دنیا دارن همیشه به من نزدیک بوده و جزئی ازشون رو در خودم نگه می دارم. تصویری از مسافرتش با قطار فکر می کنم برای همیشه توی ذهنم بمونه؛ اتاقی با نور کم آبی، تکون های ریز و منظره هایی که از پشت پنجره رد میشن، مسافر خوابی که ذهنت رو کنجکاو می کنه و احساس غریبی که آدمی در اون حال و هوا داره..
January 27, 2017
.زندگی من،وقتی که دختر کوچولو بودم،
در انتظار بیهوده ی خود زندگی گذشت.
گمان می کردم که یک روز یک دفعه زندگی شروع خواهد شد، و خودش را در دسترس من قرار خواهد داد، مثل بالا رفتن پرده ای، یا شروع شدن چشم اندازی...هیچ خبری از زندگی نمی شد! خیلی چیزها اتفاق می افتاد، اما زندگی نمی آمد.
باید قبول کرد که من هنوز هم همان دختر کوچولو هستم چون همچنان در انتظار آمدن زندگی هستم ....
_
کتاب بسیار زیبا و دلنشینی بود، بیشترین چیزی که به دلم نشست توصیفات بسیار خوبی بود که از روسیه انجام میشد، نقل و قولهایی که از بزرگان ادبیات روس شکل میگرفت، اتفاقاتی که در سفر برای "آن" اتفاق می افتد.
روایت همزمان زمانهای خوشی که با کلمانس پیر بر روی کاناپه ی قرمزش گذراند، و پایان بندی خوب کتاب.
_
در انتظار بیهوده ی خود زندگی گذشت.
گمان می کردم که یک روز یک دفعه زندگی شروع خواهد شد، و خودش را در دسترس من قرار خواهد داد، مثل بالا رفتن پرده ای، یا شروع شدن چشم اندازی...هیچ خبری از زندگی نمی شد! خیلی چیزها اتفاق می افتاد، اما زندگی نمی آمد.
باید قبول کرد که من هنوز هم همان دختر کوچولو هستم چون همچنان در انتظار آمدن زندگی هستم ....
_
کتاب بسیار زیبا و دلنشینی بود، بیشترین چیزی که به دلم نشست توصیفات بسیار خوبی بود که از روسیه انجام میشد، نقل و قولهایی که از بزرگان ادبیات روس شکل میگرفت، اتفاقاتی که در سفر برای "آن" اتفاق می افتد.
روایت همزمان زمانهای خوشی که با کلمانس پیر بر روی کاناپه ی قرمزش گذراند، و پایان بندی خوب کتاب.
_
May 12, 2020
The Red Sofa by Michèle Lesbre, translated by Nicole Ball and David Ball, is a quiet, unassuming novel consisting primarily of flashbacks exploring the interior landscape of Anne, the central character.
Seemingly adrift in the world, Ann sets off to locate her former lover, Gyl. Although it had been twenty years since they last saw each other when he took off to live in Siberia, they had continued to communicate through letters. When his letters end abruptly, Anne is convinced he is in trouble and needs help. She decides to find him.
She travels on the Trans-Siberian Railway. Her journey to the small village where Gyl presumably lives takes several days. Punctuated by bouts of sleep, Anne alternates between describing the desolate Russian landscape and observing her cabin companions. The swaying motion of the train lulls her into reflecting on her own life and past loves in a series of flashbacks.
Prominent throughout these recollections is her friendship with Clémence Barrot, an elderly neighbor in her Paris apartment building. She remembers her first meeting with Clémence. She remembers Clémence firmly ensconced on her red sofa. She remembers Clémence pulling out an old photo of her first love which she kept hidden behind the sofa cushion. She remembers sitting next to Clémence on the sofa as she read her stories of courageous women of the past who defied convention and fought for justice. And she remembers how they celebrated these women by raising a glass to them in a nearby café. The two of them connect. Their bond deepens. They exchange stories of their loves and lives. It soon becomes apparent to Anne that Clémence has led a life of passion. Her zest and enthusiasm to embrace all life has to offer is unwavering in spite of her frail body and failing memory.
Anne drifts seamlessly in and out of flashbacks in a dream-like state lulled by the rhythmic movement of the train. She describes the train ride, her observations of the passengers, her previous relationships, Gyl, and her unlikely friendship with Clémence. Peppered throughout her interior meanderings are expressions of self-doubt. When her sought-after meeting with Gyl fails to materialize, she returns to Paris eager to share her adventure with Clémence only to learn that Clémence has died.
What starts off as a train journey through the Russian landscape gradually assumes a different dimension. It becomes a transformative experience. The Anne who returns to Paris is no longer adrift or disenchanted with life. Paying homage to her deceased friend, she goes to the river where Clémence died and reads her a poem that celebrates life. She feels Clémence’s presence so deeply, she seemingly imbues her persona. The novel concludes with Anne embracing her friend’s love of life, making it her own.
A quiet, thoughtful novel that packs an emotional punch. Recommended.
My book reviews are also available at www.tamaraaghajaffar.com
Seemingly adrift in the world, Ann sets off to locate her former lover, Gyl. Although it had been twenty years since they last saw each other when he took off to live in Siberia, they had continued to communicate through letters. When his letters end abruptly, Anne is convinced he is in trouble and needs help. She decides to find him.
She travels on the Trans-Siberian Railway. Her journey to the small village where Gyl presumably lives takes several days. Punctuated by bouts of sleep, Anne alternates between describing the desolate Russian landscape and observing her cabin companions. The swaying motion of the train lulls her into reflecting on her own life and past loves in a series of flashbacks.
Prominent throughout these recollections is her friendship with Clémence Barrot, an elderly neighbor in her Paris apartment building. She remembers her first meeting with Clémence. She remembers Clémence firmly ensconced on her red sofa. She remembers Clémence pulling out an old photo of her first love which she kept hidden behind the sofa cushion. She remembers sitting next to Clémence on the sofa as she read her stories of courageous women of the past who defied convention and fought for justice. And she remembers how they celebrated these women by raising a glass to them in a nearby café. The two of them connect. Their bond deepens. They exchange stories of their loves and lives. It soon becomes apparent to Anne that Clémence has led a life of passion. Her zest and enthusiasm to embrace all life has to offer is unwavering in spite of her frail body and failing memory.
Anne drifts seamlessly in and out of flashbacks in a dream-like state lulled by the rhythmic movement of the train. She describes the train ride, her observations of the passengers, her previous relationships, Gyl, and her unlikely friendship with Clémence. Peppered throughout her interior meanderings are expressions of self-doubt. When her sought-after meeting with Gyl fails to materialize, she returns to Paris eager to share her adventure with Clémence only to learn that Clémence has died.
What starts off as a train journey through the Russian landscape gradually assumes a different dimension. It becomes a transformative experience. The Anne who returns to Paris is no longer adrift or disenchanted with life. Paying homage to her deceased friend, she goes to the river where Clémence died and reads her a poem that celebrates life. She feels Clémence’s presence so deeply, she seemingly imbues her persona. The novel concludes with Anne embracing her friend’s love of life, making it her own.
A quiet, thoughtful novel that packs an emotional punch. Recommended.
My book reviews are also available at www.tamaraaghajaffar.com
April 10, 2009
"یک روز این چند سطر را از شرح حال میلنا انتخاب کردم تا بخوانم:زندگی من وقتی که دختر کوچولو بودم،در انتظار بیهوده خود زندگی گذشت.گمان می کردم که یک روز یکدفعه زندگی شروع خواهد شد و خودش را در دسترس من قرار خواهد داد،مثل بالا رفتن پرده ای یا شروع شدن چشم اندازی.هیچ خبری از زندگی نمی شد.خیلی چیزها اتفاق می افتاد اما زندگی نمی آمد.وباید قبول کرد که من هنوز همان دختر کوچولو هستم چون همچنان در انتظار آمدن زندگی هستم"ص80
راوی کتاب "آن" هفته ای دوبار به خانه پیرزن همسایه می رود"زنی که بر کاناپه قرمزی می نشیند که عکس محبوب مرده19 ساله خود رادر آن پنهان کرده" و برای او کتاب می خواند:"از سرگذشت زنهایی برایش بگویم که به علت گستاخی شان،شجاعت شان،شیطنتهای گاه گاهی شان،سرنوشت غالبا غم انگیزشان دوستشان داشتم"ص11
جایی در کتاب هست که "آن" در سفرش به روسیه مردی را ملاقات می کند که در کافه ای آواز می خواند و چند ساعتی را با هم قدم می زنند و گفتگو می کنند:دو آدم از دو کشور مختلف ، با دو زندگی متفاوت ، بدون اینکه چیزی از هم بدانند و بدون هیچ گذشته و آینده ای:
"او دوباره تا هتل با من آمده بود.جلو هتل بازوهاش را گشوده بودو من خودم را انداخته بودم در آغوشش.دراین موقع با صدای خفه ای تپه های منچوری را می خواند،که فقط در حد زمزمه ای بود که لرزش به تنم می انداخت و مثل قطاری که آرام آرام تکانم می داد... ..تا راهرو هتل دویده بودم و برگشته بودم پشت سرم را نگاه کنم.او دیگر نبود،اما مطمئن بودم که او را درخیال نساخته ام"ص77
راوی کتاب "آن" هفته ای دوبار به خانه پیرزن همسایه می رود"زنی که بر کاناپه قرمزی می نشیند که عکس محبوب مرده19 ساله خود رادر آن پنهان کرده" و برای او کتاب می خواند:"از سرگذشت زنهایی برایش بگویم که به علت گستاخی شان،شجاعت شان،شیطنتهای گاه گاهی شان،سرنوشت غالبا غم انگیزشان دوستشان داشتم"ص11
جایی در کتاب هست که "آن" در سفرش به روسیه مردی را ملاقات می کند که در کافه ای آواز می خواند و چند ساعتی را با هم قدم می زنند و گفتگو می کنند:دو آدم از دو کشور مختلف ، با دو زندگی متفاوت ، بدون اینکه چیزی از هم بدانند و بدون هیچ گذشته و آینده ای:
"او دوباره تا هتل با من آمده بود.جلو هتل بازوهاش را گشوده بودو من خودم را انداخته بودم در آغوشش.دراین موقع با صدای خفه ای تپه های منچوری را می خواند،که فقط در حد زمزمه ای بود که لرزش به تنم می انداخت و مثل قطاری که آرام آرام تکانم می داد... ..تا راهرو هتل دویده بودم و برگشته بودم پشت سرم را نگاه کنم.او دیگر نبود،اما مطمئن بودم که او را درخیال نساخته ام"ص77
December 29, 2016
این رمان حکایت سفر زنی برای رسیدن به مردی و دیدار دوباره اوست و در خلال آن ما شرح زندگی زنان دیگری را می شنویم که برخی برای رسیدن به عشق از عرض رودخانه مولدائو شنا کرده و برخی عکس معشوق مرده را هنوز در لای تشک کاناپه ی قرمز خود پنهان کرده است.
این کتاب درباره زنانی چون میلنا و مکاتبات او با کافکا است، در این کتاب سخن از کامیل کلودن و مادام رولان شده است.
شرح سفر زنی که چند شبانه روز را با قطار در سرزمینی که همه ی آرمان های جوانی شان را به باد داده است، طی نموده به مرور خاطرات خود و نوشته های کتاب های دوران جوانیش می پردازد زمانی که گذشته بود و زن از همراهی آن فرار می کرد.
قسمتی از کتاب:
زندگی من وقتی که دختر کوچولو بودم در انتظار بیهوده ی خود زندگی گذشت. گمان می کردم که یک روز یک دفعه زندگی شروع خواهد شد و خودش را در دسترس من قرار خواهد داد، مثل بالا رفتن پرده ای، اما هیچ خبری از زندگی نمی شد. خیلی چیز ها اتفاق می افتاد اما خود زندگی نمی آمد.
"از شرح حال میلنا"
این کتاب درباره زنانی چون میلنا و مکاتبات او با کافکا است، در این کتاب سخن از کامیل کلودن و مادام رولان شده است.
شرح سفر زنی که چند شبانه روز را با قطار در سرزمینی که همه ی آرمان های جوانی شان را به باد داده است، طی نموده به مرور خاطرات خود و نوشته های کتاب های دوران جوانیش می پردازد زمانی که گذشته بود و زن از همراهی آن فرار می کرد.
قسمتی از کتاب:
زندگی من وقتی که دختر کوچولو بودم در انتظار بیهوده ی خود زندگی گذشت. گمان می کردم که یک روز یک دفعه زندگی شروع خواهد شد و خودش را در دسترس من قرار خواهد داد، مثل بالا رفتن پرده ای، اما هیچ خبری از زندگی نمی شد. خیلی چیز ها اتفاق می افتاد اما خود زندگی نمی آمد.
"از شرح حال میلنا"
April 23, 2020
I wish I could find more by, or about this author in English. This is such a simple story. A woman is travelling to Siberia in search of a man she once loved who has stopped writing to her. On her journey she thinks about her unlikely friendship back home in Paris with an elderly woman who lives in her building. She visits her and reads to her of strong eccentric women. This woman has had a ful and vibrant life but her heart belongs to her first love, tragically killed young. The narrator is uncertain where her own heart belongs, perhaps she is looking for it. The dreamy shifting landscape of Russia, and of an unanchored life give this book an immensely moving energy.
A longer version of my review can be found here: https://roughghosts.com/2020/04/24/se...
A longer version of my review can be found here: https://roughghosts.com/2020/04/24/se...
August 11, 2020
A French novella that I read in an afternoon, we accompany our Parisian protagonist on a train journey towards Lake Baikal, which does on a local train, have spontaneously decided to go and find out why her friend Gyl is no longer writing letters.
Once on the train and it's a long journey, she has time to think recall their friendship, they were lovers many years ago and while she holds no flame for him, the journey allows to reflect on the highs and lows of that union. Though she spend no time wondering about what she might encounter or even how she is going to find him.
What she does spend time thinking of, is her recent past and another spontaneous decision to knock on the door of a neighbour whom she has never seen, an elderly woman. The door is opened by a young girl and peering inside she sees the older woman sitting on a red sofa by a window. As an excuse for her curiosity she mentions there might be noise as she has people coming for dinner that evening. The woman asks her a favour in return for the anticipated inconvenience.
And so we meet some bold French female heroines of the past, sadly a number of whom for their feminist inclinations in the wrong era, end their lives at the guillotine.
While these stream of consciousness thoughts pass through her mind, various locals enter and exit the train. She is immersed in the language of the area and in two books she has brought with her, Dostoevsky's War and Peace and a book by the philosopher Jankélévitch. Becoming particularly interested in one man whom she can't communicate with - Igor - she imagines things about him from the little she observes and seeks him out more than one time when he disappears.
It's an engaging read considering not much happens, but there is just the right mix of action and reflection and indeed, by the end a build up to a couple of dramas and quiet resolution.
I really enjoyed the read and was surprised at how captivated I was by the journey. I do love long train journey's and hers was such an indulgent whim, that the suspension of what she will encounter is enough to keep the reader interested, but the relationship with her elderly neighbour provides a brilliant counterpoint and empathic adjunct and becomes the more significant event to the 'thousands of miles' distraction.
For the first six months he had written often, telling me he had time to go fishing for omul in the lake and make kites for children.
And the, silence.
Once on the train and it's a long journey, she has time to think recall their friendship, they were lovers many years ago and while she holds no flame for him, the journey allows to reflect on the highs and lows of that union. Though she spend no time wondering about what she might encounter or even how she is going to find him.
I knew that the return trip is the real journey, when it floods the days that follow, so much so that it creates the prolonged sensation of one time getting lost in another, of one space losing itself in another.
What she does spend time thinking of, is her recent past and another spontaneous decision to knock on the door of a neighbour whom she has never seen, an elderly woman. The door is opened by a young girl and peering inside she sees the older woman sitting on a red sofa by a window. As an excuse for her curiosity she mentions there might be noise as she has people coming for dinner that evening. The woman asks her a favour in return for the anticipated inconvenience.
With a big smile, she retorted that she would rather we proceeded differently: for all past dinners, for this one and the next ones, she would only ask in exchange that I occasionally read to her a little, if I had the time.
And so we meet some bold French female heroines of the past, sadly a number of whom for their feminist inclinations in the wrong era, end their lives at the guillotine.
"Tell me again about that gutsy girl again," Clémence Barrot would sometimes ask about Marion de Faouët and her army of brigands. She had, just as I did, a real affection for that child who had not grown up to become a lady's companion despite all the efforts of the Jaffré sisters. NO, she became a leader of men instead, an avenger of Brittany which had been starved during the 1740's.
While these stream of consciousness thoughts pass through her mind, various locals enter and exit the train. She is immersed in the language of the area and in two books she has brought with her, Dostoevsky's War and Peace and a book by the philosopher Jankélévitch. Becoming particularly interested in one man whom she can't communicate with - Igor - she imagines things about him from the little she observes and seeks him out more than one time when he disappears.
I had just read 'There are encounters with people completely unknown to us who trigger our interest at first sight, suddenly, before a word has even been said..."
It's an engaging read considering not much happens, but there is just the right mix of action and reflection and indeed, by the end a build up to a couple of dramas and quiet resolution.
I really enjoyed the read and was surprised at how captivated I was by the journey. I do love long train journey's and hers was such an indulgent whim, that the suspension of what she will encounter is enough to keep the reader interested, but the relationship with her elderly neighbour provides a brilliant counterpoint and empathic adjunct and becomes the more significant event to the 'thousands of miles' distraction.
November 19, 2015
یک داستان خوب، موضوعی قدیمی ولی با طرز روایتی مدرن. کلی اطلاعات تاریخی خوب هم تو خلال داستان گیر آدم میاد. ولی امان از ترجمه. اولای کتاب رو که اصلا نمیشه فهمید. ولی هرچی کتاب پیش میره ظاهرا مترجم بیشتر به نثر نویسنده عادت کرده و ترجمه به نسبت بهتر شده
June 26, 2025
از این سبک نوشته ها چندان خوشم نمیاد، حواست باید باشه که کدوم بخش ادامهی کدوم بخش دیگه اس🥴
October 12, 2018
رمان کوتاه «#کاناپهی قرمز» نوشتهی #میشل_لِبر با ترجمهی #عباس_پژمان.
راوی دو خط روایی را روایت میکند. یک خط سفر خودش از پاریس به روسیه برای یافتن دوستش/معشوقش. و خطی دیگر در مورد همسایهی پیرش است که گاه به گاه به خانهش میرود و برایش کتاب میخواند. پیرزن همیشه روی یک کاناپهی قرمز مینشیند.
هر دو خط روایت به شدت احساسات زده و اسیر سانتامانتالیسم است. این احساسات زدگی به نظر در اختیار نویسنده نبوده و در واقع این خالق ار است که خود گرفتار احساسات شده.
از طرفی این رمان با پرداخت بیش از اندازه به مصائب زنان در قرنها و یا دهههای گذشته (اغلب فرانسه) بیشتر به شکل یک بیانیهی فمنیستی در آمده.
از نکات منفی کتاب تعداد زیاد ارجاعات برون متنی است که گاهی نیاز به چند صفحه پاورقی دارد که متاسفانه مترجم حوصله نکرده.
نکتهی دیگر این که به نظرم مترجم میتوانست از یک کار سادهتر شروع کند. تا انتهای کتاب همچنان ترجمه دچار لکنت و سکته و پرت و پلاست. انگار که هدف گویا بودن متن نبوده.
در هر حال ایدهی کتابخوانی برای پیرزنی سرزنده و عاشق که روی کاناپهی قرمزش دراز میکشد ایدهی پر کششی میتوانست باشد که از نظرم در شکل حاضر به مقصود نرسیده.
راوی دو خط روایی را روایت میکند. یک خط سفر خودش از پاریس به روسیه برای یافتن دوستش/معشوقش. و خطی دیگر در مورد همسایهی پیرش است که گاه به گاه به خانهش میرود و برایش کتاب میخواند. پیرزن همیشه روی یک کاناپهی قرمز مینشیند.
هر دو خط روایت به شدت احساسات زده و اسیر سانتامانتالیسم است. این احساسات زدگی به نظر در اختیار نویسنده نبوده و در واقع این خالق ار است که خود گرفتار احساسات شده.
از طرفی این رمان با پرداخت بیش از اندازه به مصائب زنان در قرنها و یا دهههای گذشته (اغلب فرانسه) بیشتر به شکل یک بیانیهی فمنیستی در آمده.
از نکات منفی کتاب تعداد زیاد ارجاعات برون متنی است که گاهی نیاز به چند صفحه پاورقی دارد که متاسفانه مترجم حوصله نکرده.
نکتهی دیگر این که به نظرم مترجم میتوانست از یک کار سادهتر شروع کند. تا انتهای کتاب همچنان ترجمه دچار لکنت و سکته و پرت و پلاست. انگار که هدف گویا بودن متن نبوده.
در هر حال ایدهی کتابخوانی برای پیرزنی سرزنده و عاشق که روی کاناپهی قرمزش دراز میکشد ایدهی پر کششی میتوانست باشد که از نظرم در شکل حاضر به مقصود نرسیده.
February 1, 2011
فرصتی پیش اومد تا هنگام مطالعه این کتاب درخشان متن اصلی رو با ترجمه فارسی اون کار آقای عباس پژمان انطباق بدم و چقدر تاسف انگیز بود دیدن نتیجه کاری که جناب پژمان با ترجمهٔ شتاب زده، کم سلیقه و غیر دقیقشون با این متن لطیف و زیبا کرده بودند.
فاجعه آمیز زمانی بود که وقتی گاه گاهی که در حل خواندن متن اصلی ، بخاطر عدم تسلط کافی به زبان فرانسه به متن ترجمه شده مراجعه میکردم تا شاید توضیحی برای جملهای که برایم زیاد قابل فهم نبود پیدا کنم، در کمال تعجب اثری از کلّ جملهٔ مورد نظر در متن فارسی نمیافتم. چه بسا مترجم محترم خودش رو از ترجمهٔ بخش هایی که به زحمتش نمیارزید معاف کرده بود
چه میشه کرد، به هر حال، همه چیزمان به همه چیزمان میاید!
فاجعه آمیز زمانی بود که وقتی گاه گاهی که در حل خواندن متن اصلی ، بخاطر عدم تسلط کافی به زبان فرانسه به متن ترجمه شده مراجعه میکردم تا شاید توضیحی برای جملهای که برایم زیاد قابل فهم نبود پیدا کنم، در کمال تعجب اثری از کلّ جملهٔ مورد نظر در متن فارسی نمیافتم. چه بسا مترجم محترم خودش رو از ترجمهٔ بخش هایی که به زحمتش نمیارزید معاف کرده بود
چه میشه کرد، به هر حال، همه چیزمان به همه چیزمان میاید!
February 14, 2016
کتاب به شدت زنانه است.ترجمه دست انداز داره و یکدست نیست.میخواستم بهش 3ستاره بدم تا قبل 30_40صفحه ی آخر اما نظرم عوض شد.به زنان با دغدغه های فمنیستی و درگیر شناخت خود و این حرف ها توصیه میشود.
October 29, 2018
زني كه براي پيدا كردن معشوق از ديار رفته اش سوار قطار شده تا خودش را از پاريس به سيبري برساند. معشوقي كه تا 6 ماه هم برايش نامه مي نوشته و يكهو در سكوت فرو رفته. سفر با قطار به دل خاك روسيه ي پس از فروپاشي كمونيسم براي باز يافتن بارقه هاي عشق به يك مرد.
از آن طرف هم زن در پاريس چيزهاي زيادي جا گذاشته. جريان سيال ذهني از يادمان هاي پاريس و سفر به سوي مرد روزگاري دوست داشتني زندگي اش...
عجب سياليتي داشت روايت اين مسافر. با اين كه ترجمه ي فارسي دست انداز داشت باز هم به اعجاب واداشته شدم...
ياد جاي خالي سلوچ هم افتادم. سلوچ گذاشت رفت و مرگان ماند و ماند و ماند. ولي قهرمان زن اين داستان نماند. سوار قطار شد و رفت تا ببيند سرنوشت مرد زندگي اش چه شده. تفاوت مرگان و ملينا در اين دو كتاب براي به اندازه ي تفاوت ايران و فرانسه معنا داشت.
ياد شعرهاي ناظم حكمت هم افتادم. وقتي به آخرهاي كتاب رسيدم و ديدم خود نويسنده هم از ناظم حكمت شعر آورده بدجوري بهم چسبيد. كل 120 صفحه حس شعرهاي ناظم حكمت را داشت و بعد شعري هم از او آورده شده بود تا اين حال و هوا تكميل تكميل شود...
خوب كتابي بود, خوب.
از آن طرف هم زن در پاريس چيزهاي زيادي جا گذاشته. جريان سيال ذهني از يادمان هاي پاريس و سفر به سوي مرد روزگاري دوست داشتني زندگي اش...
عجب سياليتي داشت روايت اين مسافر. با اين كه ترجمه ي فارسي دست انداز داشت باز هم به اعجاب واداشته شدم...
ياد جاي خالي سلوچ هم افتادم. سلوچ گذاشت رفت و مرگان ماند و ماند و ماند. ولي قهرمان زن اين داستان نماند. سوار قطار شد و رفت تا ببيند سرنوشت مرد زندگي اش چه شده. تفاوت مرگان و ملينا در اين دو كتاب براي به اندازه ي تفاوت ايران و فرانسه معنا داشت.
ياد شعرهاي ناظم حكمت هم افتادم. وقتي به آخرهاي كتاب رسيدم و ديدم خود نويسنده هم از ناظم حكمت شعر آورده بدجوري بهم چسبيد. كل 120 صفحه حس شعرهاي ناظم حكمت را داشت و بعد شعري هم از او آورده شده بود تا اين حال و هوا تكميل تكميل شود...
خوب كتابي بود, خوب.
December 18, 2017
از کتابهایی که نیمی از متنش فکر و خیالهای شخصیت اصلی هست. پیچیدگی و احساسات یک زن. شاید بهترین زمان برای خوندن این رمان میانسالی باشه..
October 20, 2014
"Da bambina vivevo nella folle attesa della vita. Pensavo che un giorno, all’improvviso, la vita sarebbe cominciata, mi si sarebbe aperta davanti come un sipario che si alza, come uno spettacolo che comincia. Non succedeva niente e succedevano moltissime cose, ma era diverso, non si poteva dire che quella fosse vita. Devo credere che sono ancora una bambina, perché continuo ad aspettare la vita che deve venire.”
l romanzo è una storia di viaggi. Un viaggio che la protagonista Anne compie da Parigi alla Siberia, in cerca di Gyl, l'uomo con cui aveva condiviso anni di passioni politiche e sentimentali. E un viaggio interiore, in cui Anne rivive ciò che aveva perduto, saltando in modo fluido tra presente e passato.
Il canapè è quello dove Anne condivide i ricordi con Clémence, un‘anziana signora che abita nel suo stesso palazzo. Anne si affeziona presto alla donna e inizia a raccontarle aneddoti e a leggerle pagine dai diari di alcune eroine amate “per la loro insolenza, per il loro coraggio, talvolta la loro allegra spavalderia, spesso il loro tragico destino”.
Durante il viaggio sulla Transiberiana Anne vede paesaggi vasti e suggestivi, fermate dai nomi affascinanti come Kirov, Ekaterinburg, Novosibirsk.
“Vedere dei paesaggi dal finestrino significa conoscerli due volte: con lo sguardo e col desiderio”,
All’arrivo in Siberia scopre che Gyl è ormai sposato con un’altra donna, ma diventa consapevole anche dell’arrivo dell’età matura, della vita che svanisce senza dare risposte portando però sempre con sé nuovi desideri. E proprio su un treno Anne compie quello che definisce “forse il più strano di tutti i miei viaggi perché, più di ogni altro, mi aveva continuamente riportata alla mia vita, alla semplice verità della mia vita”.
“Mi smemoravo, o meglio ero catturata, stordita e inebriata da quella parvenza di solitudine che si genera nel viaggio, oblio momentaneo delle abitudini e dei punti di riferimento”
E Anne torna dal suo viaggio trasformata nel pensiero e nel sentire, semplificata, con la capacità di cogliere le cose essenziali della sua esistenza, di cui prima non era consapevole.
Analogamente a quello in treno, anche quello fatto con Clémence può essere definito un viaggio: un percorso introspettivo compiuto tra brani di romanzi in cui le protagoniste femminili sono indipendenti e coraggiose e che aiuterà Anne a raggiungere la consapevolezza delle sue possibilità.
“Perché il viaggio è vero abbandono, quel modo di respirare e di pensare diversamente in una città straniera, consapevole di appartenere al mondo, a quell’umanità sognata che cercavo... negli impercettibili dettagli che ci legano gli uni agli altri, nonostante tutto.”
Il canapè rosso è un libro raffinato, colto, pieno di citazioni, con le quali l'autrice sembra “riempire” attraverso le parole di altri, l'assenza di parole dei vari personaggi del romanzo.
Un bel libro; anche se la scrittura, un po’ fredda e distaccata, riesce solo a tratti a renderlo veramente coinvolgente.
l romanzo è una storia di viaggi. Un viaggio che la protagonista Anne compie da Parigi alla Siberia, in cerca di Gyl, l'uomo con cui aveva condiviso anni di passioni politiche e sentimentali. E un viaggio interiore, in cui Anne rivive ciò che aveva perduto, saltando in modo fluido tra presente e passato.
Il canapè è quello dove Anne condivide i ricordi con Clémence, un‘anziana signora che abita nel suo stesso palazzo. Anne si affeziona presto alla donna e inizia a raccontarle aneddoti e a leggerle pagine dai diari di alcune eroine amate “per la loro insolenza, per il loro coraggio, talvolta la loro allegra spavalderia, spesso il loro tragico destino”.
Durante il viaggio sulla Transiberiana Anne vede paesaggi vasti e suggestivi, fermate dai nomi affascinanti come Kirov, Ekaterinburg, Novosibirsk.
“Vedere dei paesaggi dal finestrino significa conoscerli due volte: con lo sguardo e col desiderio”,
All’arrivo in Siberia scopre che Gyl è ormai sposato con un’altra donna, ma diventa consapevole anche dell’arrivo dell’età matura, della vita che svanisce senza dare risposte portando però sempre con sé nuovi desideri. E proprio su un treno Anne compie quello che definisce “forse il più strano di tutti i miei viaggi perché, più di ogni altro, mi aveva continuamente riportata alla mia vita, alla semplice verità della mia vita”.
“Mi smemoravo, o meglio ero catturata, stordita e inebriata da quella parvenza di solitudine che si genera nel viaggio, oblio momentaneo delle abitudini e dei punti di riferimento”
E Anne torna dal suo viaggio trasformata nel pensiero e nel sentire, semplificata, con la capacità di cogliere le cose essenziali della sua esistenza, di cui prima non era consapevole.
Analogamente a quello in treno, anche quello fatto con Clémence può essere definito un viaggio: un percorso introspettivo compiuto tra brani di romanzi in cui le protagoniste femminili sono indipendenti e coraggiose e che aiuterà Anne a raggiungere la consapevolezza delle sue possibilità.
“Perché il viaggio è vero abbandono, quel modo di respirare e di pensare diversamente in una città straniera, consapevole di appartenere al mondo, a quell’umanità sognata che cercavo... negli impercettibili dettagli che ci legano gli uni agli altri, nonostante tutto.”
Il canapè rosso è un libro raffinato, colto, pieno di citazioni, con le quali l'autrice sembra “riempire” attraverso le parole di altri, l'assenza di parole dei vari personaggi del romanzo.
Un bel libro; anche se la scrittura, un po’ fredda e distaccata, riesce solo a tratti a renderlo veramente coinvolgente.
June 11, 2020
The Red Sofa by Michel Lesbre (translated by Nicole and David Ball)
Its incredible how much a good writer can fit into such few pages..
This is on the face of it, a simple story. The narrator, Anne, is taking the Trans-Siberian train to the shores of Lake Baikal and the town of Irkutsk in search of an ex-lover Gyl, who suddenly gave up everything to move to Soviet Russia, to paint and put on plays, having never lost his revolutionary aspirations.
For Anne though, this is a meditative journey, she is at a junction in her life. Her recent friendship with her elderly neighbour Clémence, on the red sofa oustide their apartments, has been more significant than she realised. Clémence, who is suffering from dementia, was in the Résistance as a 19 year old, when her lover Paul, was tragically killed.
There's so much to enjoy in this sympathetic and compassionate piece of writing, not least the dual settings of the train travelling through the Russian Steppe and 1980s Paris.
I travelled myself on the Trans-Siberian in 1988, and my memories are still very strong, but of dashes to restock on vodka at the 15 minute station stops at small towns every two hours, of the declining quality of the cabbage soup, and the deteriorating state of the bathroom.
Also, I find the role played by young people in the Résistance quite phenomenal - the recent 6 epsoiode miniseries has been a highlight of my viewing year.
Its incredible how much a good writer can fit into such few pages..
This is on the face of it, a simple story. The narrator, Anne, is taking the Trans-Siberian train to the shores of Lake Baikal and the town of Irkutsk in search of an ex-lover Gyl, who suddenly gave up everything to move to Soviet Russia, to paint and put on plays, having never lost his revolutionary aspirations.
For Anne though, this is a meditative journey, she is at a junction in her life. Her recent friendship with her elderly neighbour Clémence, on the red sofa oustide their apartments, has been more significant than she realised. Clémence, who is suffering from dementia, was in the Résistance as a 19 year old, when her lover Paul, was tragically killed.
There's so much to enjoy in this sympathetic and compassionate piece of writing, not least the dual settings of the train travelling through the Russian Steppe and 1980s Paris.
I travelled myself on the Trans-Siberian in 1988, and my memories are still very strong, but of dashes to restock on vodka at the 15 minute station stops at small towns every two hours, of the declining quality of the cabbage soup, and the deteriorating state of the bathroom.
Also, I find the role played by young people in the Résistance quite phenomenal - the recent 6 epsoiode miniseries has been a highlight of my viewing year.
August 14, 2012
رمان"کاناپه قرمز"داستان زندگی زنی فرانسوی است که با ملاقات مرد کوتاه قدی در کنار خیابان به یاد عشق و زندگی از دست رفته اش می افتد.مردِ کوتاه قد ناشناس به همان شکلی سیگارش را می پیچد که ژیل،عشق دوران جوانیِ زن می پیچید و همین اتفاق کوچک یا همین دیدار کوتاه او را وادار به سفری می کند که هر چند هدفش دیدار ژیل است ولی در طی این سفر با مردان و زنان دیگری ملاقات می کند که خاطراتش را دوباره زنده می کنند.
ویسنده به زیبایی توانسته این شکست آرمان ها و نابودی آدم هایی را که در این میان به خاطر آرمانگرایی دیگران زیر دست و پای زمان له می شوند نشان دهد و به نوعی نگرش ایده آلیستی در سطح جامعه را با نگاه آرمانگرایانه در رابطه دو نفره به هم گره بزند و حاصل هر دو را چیزی جز شکست و از دست رفتن زندگی نداند.زندگی ای که نویسنده به شکل هنرمندانه ای با تصاویر زیبایش از طبیعت و بازی کودکان نشان می دهد.
ویسنده به زیبایی توانسته این شکست آرمان ها و نابودی آدم هایی را که در این میان به خاطر آرمانگرایی دیگران زیر دست و پای زمان له می شوند نشان دهد و به نوعی نگرش ایده آلیستی در سطح جامعه را با نگاه آرمانگرایانه در رابطه دو نفره به هم گره بزند و حاصل هر دو را چیزی جز شکست و از دست رفتن زندگی نداند.زندگی ای که نویسنده به شکل هنرمندانه ای با تصاویر زیبایش از طبیعت و بازی کودکان نشان می دهد.
December 17, 2011
داشتم با خودم فکر می کردم که زندگی آدم ها ردی است از نقره و خیلی زودگذر, مثل رد شهاب های ثاقب بعد هم نمی دانی که چرا یک روز چشم هاشان تاریک می شود تو دیگر هیچ وقت نخواهی دیدشان.
Read
March 29, 2016زندگی من، وقتی که دختر کوچولو بودم، در انتظار بیهوده ی خود زندگی گذشت. گمان می کردم که یک روز یک دفعه زندگی شروع خواهد شد، و خودش را در دسترس من قرار خواهد داد، مثل بالا رفتن پرده ای، یا شروع شدن چشم اندازی. هیچ خبری از زندگی نمی شد. خیلی چیزها اتفاق می افتاد، اما زندگی نمی آمد. و باید قبول کرد که من هنوز هم همان دختر کوچولو هستم. چون همچنان در انتظار آمدن زندگی هستم...!
... پل را میخواستم. مادرم میگفت که باز در سال ديگر همديگر را خواهيم ديد و کل زندگی را پيش رو داريم. آره، اين جملهی آخر خيلی خوب به يادم مانده است، کل زندگی را پيش رو داريد. پس کجا بود آن کل زندگی؟ من هم مثل ميلنای تو از خودم میپرسيدم آيا شروع شد، شروع شد؟ من و پل که نشد کل آن را برای خودمان داشته باشيم...!
... من کودکی ام را در راه باریکی در اطراف شهر جا گذاشته ام، در راهی خاکی و سنگلاخ، که پرچین ها و درخت هایی در حاشیه هایش بود که سایه هایشان مرا افسون می کرد...آن سایه ها آن قدر مرا منقلب می کنند که جرات نمیکردم پایم را بر آن ها بگذارم و دورشان می زدم و خیال می کردم که آنها روح آن درختها هستند و همچنین زبان آنها. در روزهایی که آسمان ابری بود غیبت آنها ناراحتم می کرد...!
... پل را میخواستم. مادرم میگفت که باز در سال ديگر همديگر را خواهيم ديد و کل زندگی را پيش رو داريم. آره، اين جملهی آخر خيلی خوب به يادم مانده است، کل زندگی را پيش رو داريد. پس کجا بود آن کل زندگی؟ من هم مثل ميلنای تو از خودم میپرسيدم آيا شروع شد، شروع شد؟ من و پل که نشد کل آن را برای خودمان داشته باشيم...!
... من کودکی ام را در راه باریکی در اطراف شهر جا گذاشته ام، در راهی خاکی و سنگلاخ، که پرچین ها و درخت هایی در حاشیه هایش بود که سایه هایشان مرا افسون می کرد...آن سایه ها آن قدر مرا منقلب می کنند که جرات نمیکردم پایم را بر آن ها بگذارم و دورشان می زدم و خیال می کردم که آنها روح آن درختها هستند و همچنین زبان آنها. در روزهایی که آسمان ابری بود غیبت آنها ناراحتم می کرد...!
April 16, 2018
به نظر من كاناپه ي قرمز داستاني زنانه است. اعتقادي به زنانه ، مردانه كردن أمور و از جمله داستان ندارم. اما كتاب سرشار از حس هاي زنانه است در مواجهه با عشق. هر كدام از اين زن ها به شيوه ي خاص خودش با عشق برخورد مي كنه. و شخصيت هاي داستان از أصلي گرفته تا فرعي و حتا زن هايي كه داستان هاشون بين شخصيت ها نقل ميشه رفتارشون در مقابل عشق بيان ميشه. و در اخر كلمانس خودش رو به دستان عشق مي سپره اما شخصيت اصلي(آن؟) خودش رو از عشق رها ميكنه.
ترجمه هم كه پر از حرف اضافه هاي اضافه!! و بعضي كلمات منسوخ مثل : بالمره!
ترجمه هم كه پر از حرف اضافه هاي اضافه!! و بعضي كلمات منسوخ مثل : بالمره!
April 17, 2015
هرچند كه باروبنه ي ظاهري ام مختصر بود اما در سرم هم بارهايي بود كه گاهي سرريز مي كردند و مرا به حالت هاي بي قراري ام باز مي گرداندند.
و آن وقت يك روز صبح "ايگور" آمد...
و آن وقت يك روز صبح "ايگور" آمد...
August 21, 2017
Anne e Clemence un'amicizia che si compie nei luoghi del ricordo, nel passato.
Una donna Clemence, che è alla fine del suo viaggio, una donna Anne che non riesce a chiudere col passato.
Un viaggio, che è un viaggio fisico ma soprattutto nei ricordi, nei luoghi più reconditi dell'anima, un viaggio al termine del quale Anne riuscirà a vivere ancora, riconciliata con un passato che, in quanto tale, non può proprio più ritornare.
"Viaggiare significava da sempre tentare di istituire un legame, sia pure tenue, col mondo, mettere da parte quello che si insinuava tra lui e me, le distanze, le lingue, il razzismo, le religioni, ostacoli che non sempre si cancellavano ma davano senso.
Cio' che rendeva questo viaggio diverso da tutti gli altri era l'impressione di non avvicinarmi mai veramente alle cose, di restare, mentre le sfioravo, prigioniera delle mie angosce [...] ma sentivo crescere in me quel disincanto che tentavo di combattere ritrovando Gyl e la meravigliosa energia che ci sospingeva allora.
Nessun treno poteva raggiungere quel tempo"
Un romanzo molto colto, molto cerebrale, scritto molto bene, che però non appassiona. Ti tiene a distanza.
Molto bello il finale.
"Siamo sulla riva,
il platano, io il gatto, il sole e poi
la nostra vita.
L'acqua è fresca,
il platano è immenso,
io scrivo versi,
il gatto si è addormentato,
grazie a Dio siamo vivi."
Una donna Clemence, che è alla fine del suo viaggio, una donna Anne che non riesce a chiudere col passato.
Un viaggio, che è un viaggio fisico ma soprattutto nei ricordi, nei luoghi più reconditi dell'anima, un viaggio al termine del quale Anne riuscirà a vivere ancora, riconciliata con un passato che, in quanto tale, non può proprio più ritornare.
"Viaggiare significava da sempre tentare di istituire un legame, sia pure tenue, col mondo, mettere da parte quello che si insinuava tra lui e me, le distanze, le lingue, il razzismo, le religioni, ostacoli che non sempre si cancellavano ma davano senso.
Cio' che rendeva questo viaggio diverso da tutti gli altri era l'impressione di non avvicinarmi mai veramente alle cose, di restare, mentre le sfioravo, prigioniera delle mie angosce [...] ma sentivo crescere in me quel disincanto che tentavo di combattere ritrovando Gyl e la meravigliosa energia che ci sospingeva allora.
Nessun treno poteva raggiungere quel tempo"
Un romanzo molto colto, molto cerebrale, scritto molto bene, che però non appassiona. Ti tiene a distanza.
Molto bello il finale.
"Siamo sulla riva,
il platano, io il gatto, il sole e poi
la nostra vita.
L'acqua è fresca,
il platano è immenso,
io scrivo versi,
il gatto si è addormentato,
grazie a Dio siamo vivi."
September 12, 2022
یکی از زیباترین کتابهایی که تو زندگیم خوندم :)
November 24, 2020
سفر یعنی تصویرهایی که تصویرهای دیگر را میپوشاند.سفر یعنی کیمیای نهان.سفر یعنی اعماق عکسی که آنجا سایههایمان حقیقیتر از خودمان به نظر میرسند.پس مشکلترین چیز فقط این است که مجبور باشی از جایت بلند شوی،بدون اینکه جایی باشد که به آنجا بروی.
#کاناپه_قرمز
#میشل_لبر
📝در این کتاب ماجرای زنی را میخوانیم که به دنبال مردی میگردد و با پیرزنی به نام کلمانس آشنا میشود که روی کاناپهای قرمز رنگ در راهروی تنگ آپارتمان مینشیند و او برایش کتابهایی میخواند که او را سر شوق بیاورد،چشمهایش را ببندد و از خنده سرشار شود.کتاب سراسر تشبیه است و حسی از دلتنگی و غم از دست دادن و شاید هم افسوس،افسوس روزهایی که دیگر برنمیگردند در کتاب وجود دارد.شاید هم بشه گفت که ماجرای سفر است،سفری با تحلیل ذهنی،ایجاد سؤال و یادداشت برداشتن و در ادامه دنبال کردن عشق مانند دنبال کردن هر چیزی که هر آدمی میتواند در جستجویش باشد. و در آخر بازهم غم از دست دادن و عبور از یک دورهی سنی به دوره ای دیگر که به گفتهی خود راوی،از کلمانس میآموزد...
📝خیلی تعریف کتاب رو شنیده بودم ولی انتظار بیشتری از این کتاب کم حجم داشتم و خیلی جذب داستان نشدم
#کاناپه_قرمز
#میشل_لبر
📝در این کتاب ماجرای زنی را میخوانیم که به دنبال مردی میگردد و با پیرزنی به نام کلمانس آشنا میشود که روی کاناپهای قرمز رنگ در راهروی تنگ آپارتمان مینشیند و او برایش کتابهایی میخواند که او را سر شوق بیاورد،چشمهایش را ببندد و از خنده سرشار شود.کتاب سراسر تشبیه است و حسی از دلتنگی و غم از دست دادن و شاید هم افسوس،افسوس روزهایی که دیگر برنمیگردند در کتاب وجود دارد.شاید هم بشه گفت که ماجرای سفر است،سفری با تحلیل ذهنی،ایجاد سؤال و یادداشت برداشتن و در ادامه دنبال کردن عشق مانند دنبال کردن هر چیزی که هر آدمی میتواند در جستجویش باشد. و در آخر بازهم غم از دست دادن و عبور از یک دورهی سنی به دوره ای دیگر که به گفتهی خود راوی،از کلمانس میآموزد...
📝خیلی تعریف کتاب رو شنیده بودم ولی انتظار بیشتری از این کتاب کم حجم داشتم و خیلی جذب داستان نشدم
May 12, 2023
"سکوت شاید تنها چیزی بود که میتوانست ما، یعنی من و آن مرد را، به هم نزدیک کند، و تنها چیزی بود که میتوانستیم در آن شریک شویم. سعی میکردم که این را به خودم بقبولانم. او آنچنان در این سفر برایم با اهمیت شده بود که به هیچ وجه نمیتوانستم قبول کنم که ما بهطور چارهناپذیری با همدیگر بیگانهایم."
" غم شیرینی که من از آن دفاع میکنم هیچوقت بد نیست، این غم چیزی جز همان لذت نیست که تغییراتی کرده و همه جذابیت های لذت را هم در خودش دارد... من نمیدانم که این چه رنگ باشکوه و عجیبی است که غم به یک منظره وحشی یا یک جنگل تنها میزند."
کتاب روایتگر یک سفر برای پیدا کردن گذشته است ولی درنهایت منجر میشود به لذتی از طرح زمان حال. حس تاثیر انسان های رندوم در زندگی و برخورد با آنها و لذت مکالماتی سراسر وارستگی.
داستان با یک سفر ناگهانی شروع میشه، یک سفر تنهایی برای ملاقات آدمی که سالها بود از زندگی شخصیت اصلی رفته، روایت ملاقات های ناگهانیای که حس میکنی مسیر زندگیت را تغییر میدهند، سکوت های عمیق و صحبت های رندوم درمورد گذشته، عشق و یک کاناپه قرمز
" غم شیرینی که من از آن دفاع میکنم هیچوقت بد نیست، این غم چیزی جز همان لذت نیست که تغییراتی کرده و همه جذابیت های لذت را هم در خودش دارد... من نمیدانم که این چه رنگ باشکوه و عجیبی است که غم به یک منظره وحشی یا یک جنگل تنها میزند."
کتاب روایتگر یک سفر برای پیدا کردن گذشته است ولی درنهایت منجر میشود به لذتی از طرح زمان حال. حس تاثیر انسان های رندوم در زندگی و برخورد با آنها و لذت مکالماتی سراسر وارستگی.
داستان با یک سفر ناگهانی شروع میشه، یک سفر تنهایی برای ملاقات آدمی که سالها بود از زندگی شخصیت اصلی رفته، روایت ملاقات های ناگهانیای که حس میکنی مسیر زندگیت را تغییر میدهند، سکوت های عمیق و صحبت های رندوم درمورد گذشته، عشق و یک کاناپه قرمز
August 10, 2012
نمی دونم 2.5 بدم 3 بدم. خوب بود فقط زیادی نوستالژی زده بود وقتی از نویسنده ها و هنرمندا حرف می زد و نقل قول می آورد. زیادی رمانتیک بود. رمانتیسم نفرت، زیادی مظلوم نمایی کرده بود وضعیت زنان رو در فرانسه! نه اینکه معتقد به تبعیض زنان در همه جای دنیا نباشم ولی در این کتاب جوری از ظلمی که به زنان میره (مردها میزارن میرن وای ما زنا چقدر بدبختیم که هنوز وابستشونیم و....) حرف می زد که آدم فکر می کرد تو یکی از کشورهای بیشتر توسعه یافته خاورمیانه داستان داره اتفاق می افته. در کل بد نبود و اگر این نوستالژی زدگی و رمانتیسم نفرت رو نداشت خیلی بهتر بود.
July 6, 2020
اصلاً کتاب راحت خوانی نبود.
اوایل داستان پر از توصیفات و افکاریه که از زبون شخصیت اصلی داستان مسلسل وار بیان میشه که حتی باعث میشه سیر اصلی داستانو گم کنی.
تا اواسط داستان سخت خونده میشه اما کم کم جاشو تو دلت باز میکنه و باهاش همراه میشی.
ترکیبی از عشق،نبودن،عبور کردن و گذشتن، فمنیسم و حتی گذرِ زمان و عمر بود.
دلنشین بود و میتونم بگم کتابیه که آدم وقتی ۳۰ و خورده ای سالش شد باید بازش کنه و از خوندنش لذت ببره.
اوایل داستان پر از توصیفات و افکاریه که از زبون شخصیت اصلی داستان مسلسل وار بیان میشه که حتی باعث میشه سیر اصلی داستانو گم کنی.
تا اواسط داستان سخت خونده میشه اما کم کم جاشو تو دلت باز میکنه و باهاش همراه میشی.
ترکیبی از عشق،نبودن،عبور کردن و گذشتن، فمنیسم و حتی گذرِ زمان و عمر بود.
دلنشین بود و میتونم بگم کتابیه که آدم وقتی ۳۰ و خورده ای سالش شد باید بازش کنه و از خوندنش لذت ببره.
August 5, 2017
Si legge in poco tempo, ma lascia un torpore e un sentimento di assenza che dura piu' a lungo della lettura. Scrittura riconoscibilmente femminile, malinconico, un racconto fatto di echi e spazi. Alcune belle riflessioni sul senso del viaggiare.
June 24, 2018
یک اثر کاملا تمیز تماما فرانسوی و زنانه.
پیشنهادم اینه که قبل از خوندن کتاب حتما با ادبیات فرانسه آشنا باشید تا بتونید با کتاب همراه بشید. من که پدرم دراومد تا تمومش کردم! ولی وقتی کتاب رو بستم حس لذت از کتاب به خستگیم غلبه کرده بود:))
پیشنهادم اینه که قبل از خوندن کتاب حتما با ادبیات فرانسه آشنا باشید تا بتونید با کتاب همراه بشید. من که پدرم دراومد تا تمومش کردم! ولی وقتی کتاب رو بستم حس لذت از کتاب به خستگیم غلبه کرده بود:))
Displaying 1 - 30 of 71 reviews































