پنج نفر بودند : یک سرهنگ ستاد، یک سرگرد فراری، یک سروان اخراجی و دو نفر شخصی. دور یک میز گرد قدیمی با چند صندلی لهستانی و یک چراغ سقفی حبابدار که نور اندکی به اتاق می پاشید. پرده ها را کشیده بودند. نمیدانستند که بیرون برف ریزی شروع به باریدن کرده. زمستان سختی بود. دایم برف می بارید. همه جا یخ زده بود، حتی شاخه های درختان یخ زده بودند و از آنها قندیل های بلورین آویزان بودند. هر شب چند پرنده یخ می زدند و زیر شاخه ها می افتادند، اما کسی به آنها نگاه نمی کرد… چاپ ۱۳۹۵
همین اول کار بروم سراغ اصل موضوع، باورم نمیشد دارم رمان برگزیده یک جایزه ادبی پر سر و صدا و پر ادعا را میخوانم. «یک پرونده کهنه» اثر رضا جولایی برگزیده اولین دوره جایزه ادبی احمد محمود بود. جایزهای که البته خیلی دوام نیاورد و خبری از دورههای بعدی نشد هرچند شاید شیوع ویروس کرونا هم بیتاثیر نبود ولی خب فعلا که خبری از آن نیست. البته اگر این رمان برگزیده این جایزه نبود هم باز در لیست خواندن من قرار میگرفت چون تجربه خوبی از مطالعه اثری دیگر از همین نویسنده داشتم اما اینبار خبری از آن تجربه خوب نبود.
نویسنده رمانی تاریخی نوشته که اتفاقات آن در سرمای استخوانسوز زمستان ۱۳۲۶ روی میدهد. سوژه اصلی قتل یک روزنامهنگار است. روزنامهنگاری که شهرت دارد و از این حیث جولایی سراغ سوژه خوبی رفته است ولی در عمل نتوانسته موفق شود. «محمد مسعود» روزنامهنگاری است که اتفاقات رمان برای قتل او ترتیب داده شده است.
او مانند رمان «سوء قصد به ذات همایونی» از زوایای مختلف به سوژه حمله برده و با شخصیتهای مختلف روایتش را تکمیل کرده است. این تمهید خوبی است برای اینکه روایت تاریخی را بسازیم و خلاهای تاریخ را با روایت شخصیتهای متفاوت پر کنیم. در واقع جولایی تلاش میکند با این تمهید آنجا که تاریخ سکوت کرده روایت کند و قصه بنویسد.
اما تا بیش از نیمی از رمان خبری از اتفاق اصلی نیست و نویسنده که به نظر طرح گل و گشادی برای رمانش برگزیده برای جمع کردن و به نتیجه رساندن آن، دست به گزارشنویسی زده و شتابان اتفاقات را پیش میبرد تا به اتفاق اصلی و ورود شخصیت داستانش برسد.
این مهمترین نقطه ضعف رمان جولایی است. او بهجای اینکه قصه تعریف کند گزارش میدهد. هر شخصیتی که قرار است بار بخشی از روایت را به دوش بکشد پیشینهای لازم دارد و جولایی این پیشینه را روی دور تند میگوید و این اتفاق از لذت خوانش کم میکند. نویسنده بهجای اینکه به شخصیتهایش فرصت بدهد تا حرف بزنند و زندگی کنند روی دیگ مسی داغ قرارشان میدهد تا خیلی زود زندگیشان را روی دایره رمان بریزند. برای همین شخصیتپردازی در این اثر معنایی ندارد. خواننده نمیتواند گاهی فرق بین شخصیت نیکجو و الماسی و دیگران را تشخیص دهد. تعدد شخصیتهای داستان و تمهید نویسنده برای پیش بردن کتاب سبب میشود شخصیتهای کتاب ابتر و الکن بمانند.
رمان از جایی که محمد مسعود وارد داستان میشود و ماجرای قتل او جدی میشود جان میگیرد و اینجا بیش از دو سوم از کتاب رفته است. یعنی خواننده باید حدود 200 صفحه صبر کند تا موتور رمان برگزیده جایزه احمد محمود روشن شود. این اتفاقی است که در این روزگار رخ نمیدهد و معمولا خواننده برای چنین کتابی وقت نمیگذارد و خیلی زود خودش را از بند کلماتش خلاص میکند. شاید اگر جولایی زوایه دیگری برای ورود به داستان باز میکرد اثرش بهتر از آب در میآمد و میتوانست رضایت خواننده را نیز جلب کند.
نثر کتاب ویژگی خاصی ندارد و خواننده اگر اسم نویسنده را نبیند متوجه نمیشود چه کسی آن را نوشته است. در حالی که از نویسندهای مانند جولایی انتظار میرود امضایی برای کارش در نظر بگیرد تا خواننده با آن انس بگیرد و دنبالش بیاید.
در ابتدای هر فصل، نویسنده تاریخی را ذکر کرده ولی کارکرد آنها نیز روشن نیست و خواننده نمیتواند در این حجم تاریخها را به خاطر بسپارد تا توالی اتفاقات برایش روشن شود در واقع یک نمایش تاریخ است و کارکردی در قصه ندارد چون در این مورد روایت بهقدر کافی توانایی دارد برای اینکه خود را پیش ببرد.
این رمان را نمیتوان یک گونه موفق رمان تاریخی دانست چون اساسا شخصیت و قصه در آن وجهی ندارد. در واقع نویسنده ترجیح داده به جای اینکه مخاطب را سفیدخوانی شریک کند خودش گزارشی از اتفاقات بدهد و این تبدیب به یک نقطه ضعف اساسی برای شکست رمان شده است. این رمان را نشر آموت منتشر کرده است.
_ به مانند همیشه توضیحاتم را از نامِ کتاب آغاز می کنم. "یک پرونده ی کهنه". وقتی صحبت از کهنه گی به میان می آید، باید رفت به گذشته و به سالیانی دور از اکنون، و حال پای یک پرونده در میان است. وجود یک پرونده یعنی پیچیدگی، سلسله اطلاعات جمع آوری شده. یک پرونده می تواند مختومه یا هنوز مجهول و باز باشد. پرونده، پرونده ی قتل و ترور محمد مسعود، روزنامه نگار آزادی خواه است، زمانِ روایت در همان زمان است، پس با یک پرونده ی قتل مجهول طرف هستیم که خود به خود تمی جنایی و معمایی و کارآگاهی هم به کتاب اضافه می کند. حال تصور کنید کتابِ مورد بحث یک داستانِ تاریخیِ واقعیِ معما گونه است، چه چیز برای منِ مخاطبِ عاشقِ سبکِ جنایی و تاریخی از این بهتر؟؟ برخلاف سوء قصد به ذات همایونی، ترور در این کتاب به سرانجام می رسد و مقتول هم از درباریان و حاکمان نیست، مقتول یکی از مردم عادی است که انتقادات تندش ازهمه احزاب و گروهها و درباریان و حاکمان برایش دشمن تراشیده و عده ای برای "حذف" او کمر بسته اند. جولایی به مانند دیگر آثارش تمرکز را بر شخصیت پردازی متمرکز می کند تا روند داستان. هر شخصیتی که نامی از آن در کتاب آورده می شود، سرگذشت و سیرِ زندگی اش نیز روایت می شود. جز یکی دو نفر از افراد متعلق به حزب، دیگران بر سر ناچاری و اجبار به آن ملحق شدند، شاید بسیاری از تفکرات و عقیده هایشان با حزب در تضاد باشند ولی بالاجبار تن به این اعمال می دهند. فِساد و رانت و روابط است که کارها را به پیش می برد، با همین ها می شود قاتلانی را از زندان فراری داد، شواهد و مدارک را محو کرد، مرگی را به زندگی بدل کرد و زندگی ای را به انتها رساند. قانون فقط جنبه ای ظاهری دارد و هیچ شخصی، چه جزء و چه کُل به آن پایبند نیست. درست است که ایده کتاب برگرفته از امری واقعیست ولی همه اتفاقات و رویدادهای مشروح در کتاب عینِ واقعیت نیستند. این خاصیت ادبیات است که ایده را با تخیل بپروراند و به آن پر و بال دهد، جولایی در کتاب هایش به خوبی از این ویژگی استفاده می کند. علاقه او به روایت ها و اتفاقاتی که ریشه در گذشته و تاریخ این سرزمين دارند دست او را برای این خیالپردازیها باز می گذارد، برهه هایی که خیلِ مخاطبان شاهد و ناظرش نبودند و نویسنده می تواند با فراغِ بال آن را برای مخاطبش به تصویر بکشد.
يكي از بهترين كتاباي تاريخي درنوع خودش... روايت هاي موازي روايت اصلي وتوصيف تهران به جذابيت داستان خيلي كمك كرده بود وواقعا دل نشين بود علي رغم اون تلخي وخفقان فضاي داستان
یک روایت داستانی از اونچه بر سر محمد مسعود و زمانهاش اومده. زبان داستان در ابتدای کار الکن و ساختگی و لحن شخصیتها بلاتکلیف و کتابیه. اما کم کم ورق برمیگرده و شخصیتها شکل میگیرن. حضور صادق هدایت تو داستان هوسی بوده که نویسنده نتونسته اسیرش نشه و شوربختانه از پسش هم برنیومده. صادق خان آقا رضا جولایی یکی هست که میاد و میره و هست که باشه. اما این همه عیب گفتیم حسنش رو هم بگیم؛ رضا جولایی قصهگوی خوبیه. تکنیکهای روایی و شکوندن زمان معمول و خطی روایت با اینکه درونی نشده اما کار رو جذابتر کرده. موفقیت رضا جولایی تو این اثر در این بوده که خواننده رو برای کشف چگونگی اتفاق عطش نگه داشته و نه برای کشف چرایی اتفاق یا عامل اون .
داستان از گم شدن یک دفترچه اطلاعاتی مهم شروع می شود، که به طور اتفاقی به دست مسعود روزنامه نگار می افتد و باعث مرگ وی و یکی دو نفر دیگر می شود. بعضی فصل ها ترتیب زمانی ندارند که جالب است. و پیشنهاد می کنم که حتماً این کتاب را بخوانید
مدت ها بود بعد از تمام شدن یک رمان فارسی انقدر حال عجیبی نداشتم. عجب پایانی داشت... اسم هایی که آورد، داستان آدم هاش، احساسش به تهران و حال عجیبی که پایان کتاب به آدم میده. عالی بود
یکروزی اگر جشنامضای آقای جولایی رو دیدم و خجالت نکشیدم، باید بهشون بگم که آقایجولایی، کتابهای شما و کلمات شما من رو در زمان زلزله، در کرونا، در کنکور، در افسردگی و در جنگ نجات دادن...
رمان درباره قتل محمد مسعود روزنامه نگار است که با جمع آوری اطلاعات و اسناد به شکل رمان درآورده شده است. کار ارزشمند و جالبی بود و فصل بندی داستان به جذابیت اون افزوده بود. درون متن داستان چندین بار ملاقات با صادق هدایت انجام میشه و داستانها و روایات حاشیه ای جذابیت داستان اصلی رو بیشتر میکنه.
بزرگی در ستایش این کتاب گفته که جولایی از گرایش آپار��مانی ادبیات معاصر حذر کرده و رمانی اجتماعی-تاریخی نوشته، بدون افتادن در دام-چالۀ شعار. در جواب ایشان باید بگویم که ای کاش جولایی سراغ همان ادبیات آپارتمانی میرفت و رمانی نمینوشت که حداقل پنجاه سال از زمانهاش عقب باشد. منظور من این نیست که در این روزگار نمیتوان و نباید رمان اجتماعی-سیاسی نوشت، منظورم این است که پروندۀ کهنۀ جولایی بدجور بوی کهنگی میدهد. در این روزگار، شکستن خط داستانی بدعت است یا درآمیختن واقعیت های تاریخی و اتفاقات تخیلی؟ رمان چندصدایی کسی نخوانده یا مبارزۀ یکه و تنهای قهرمان با سیستم فاسد نوآوری محسوب میشود؟ طبعا وجود این موارد در یک رمان معاصر ضعف نیست و میتواند باعث غنای کار بشود، اما جولایی با سرهم کردن کلاژی از کلیشههای ادبی و زبانی و افزودن چاشنی یک ایدلوئوژی قدرتپسند رمانی پلیسی خلق کرده که پلیسی بودنش زیر بار شعارهایش گم می شود. رمان تاریخی نوشتن احتیاج به تحقیقات گسترده و اشراف به موضوع اثر دارد. اگر جولایی میخواست در این زمانه رمانی تاریخی بنویسد که تاریخش نگذشته باشد، حداقل باید در انتهای رمانش اشارهای به منابعش میکرد تا خواننده مطمئن شود که منابع او گستردهتر از ویکی پدیا و برنامه های تاریخی صدا و سیما بوده. در چند جای رمان چند جمله به زبان فرانسه آمده با غلطهای املایی و دستوری متعدد؛ آیا این سوال برای منِ خواننده پیش نمیآید که جولایی در رجوع به منابع تاریخی هم همینقدر دقت و وسواس به خرج داده؟ من از خواندن این کتاب پشیمان نیستم، چون باعث شد قدر یک سری کتابها را که قبلاً در حقشان کملطفی کرده بودم بدانم. باورش سخت است که «فیل در تاریکی» در سال 57 نوشته شده و این کتاب در سال 95. روحت شاد قاسم هاشمینژاد. بزرگِ مورداشاره در اول بحث دربارۀ این رمان گفته که «یک پروندۀ کهنه» رمانی در ستایش رمان است. نخیر، رمانی در ستایش رمان نیست، کلاژی است از رمانهای ستایششده که راحت و سریع خوانده میشود، اما به همان سرعت و راحتی هم از یاد میرود.
هم این کتاب و هم سوء قصد به ذات همایونی هر دو داستان های متوسطی بودند. نثر نویسنده البته متناسب با زمانه و حال و هوای داستان است. سوژه هم جالب است؛ ترور محمد مسعود، اما قصه پردازی به نظرم متوسط است. نویسنده در این داستان از فرصتی که برای زدن چپ ها داشته نهایت استفاده رو برده. آن وسط صادق هدایت را هم بیخودی در کافه ای نشانده و هر چند فصل یک بار به سراغش میرود که به نظرم بازی نچسبی آمد. در داستان قبلی هم همین بازی غیرلازم را کرده بود.
داستان جالب و متفاوتی بود. گمان نمی کردم از داستان های تاریخی و بخصوص سیاسی خوشم بیاید ولی واقعا مرا جذب کرد و دنبال خود کشید. بیش از همه شیفته زبان و نثر کتاب شدم؛ واقعا دلم خواست من هم بتوانم چنین جملات و توصیفاتی داشته باشم.
یک ستاره کم دادم چون حس کردم پایان قصه کمی آشفته و ناگهانی و باز بود.
پینوشت: صادق خان هم بود! آوردن شخصیت هدایت در این کتاب چقدر برایم جذاب بود. هر بار با خواندن بخش های مربوط به او ذوق می کردم!
شبیه باقی آثار جولایی. برگرفته از داستان واقعی یک ترور سیاسی در پسزمینه تاریخی دهه بیست شمسی. راویان مختلف در هر فصل قسمتی از داستان را از زاویه دید خود روایت میکنند تا به انتهای کار که پازل تکمیل میشود. نه اینکه لذت نبرده باشم از خواندنش اما از آنجا که چهارمین کتابی بود که از ایشان خواندم لذت اولی را نداشت. دچار تکرار شدن هم آفتیست که امیدوارم دست کم این نویسنده محبوب من به آن مبتلا نشده باشد!
خوب بودن داستان رو نمیشه انکار کرد، برای من داستان پرکشش و هیجانی بود. اول اینکه شخصیت محمد مسعود برای من جالب شد، چرا که توی کتاب '' وقایع نگاری یک لات چاقوکش'' هم به این شخصیت پرداخته شده بود. بنابراین میتونه جالب باشه در دنیایی که خیلی از مبارزان رو تاریخ به ما شناسنونده و خیلی های دیگه هم خودشون با رفتار کنونیشون به ما معرفی شدن، چنین شخصی میتونه مورد احترام باشه. . یکی از اهداف نویسنده این بود که کارایی احزاب رو انکار کنه و این کار رو با وارد کرد صادق هدایت به قصه، و تایید نظریات اون، به ما القا کرد. در نهایت باید بگم من شاید اگر بخوام معیارم رو این کتاب قرار بدم مطمئنا راحت میتونم قضاوت کنم، ولی از اونجایی که بارها گفتم الان هم میگم که ما از نداشتن تاریخ نگار رنج میبریم، بنابراین قضاوت سخت میشه.
این روزها که دارم سعی میکنم بیشتر تاریخ بخونم یا بشنوم، و ایران بین دو انقلاب رو هم در دست دارم، خوندن یه رمان تاریخی با شخصیت های واقعی مثل محمد مسعود و صادق هدایت این رمان رو خیلی دلچسبتر هم کرد برام.
کاری که رضا جولایی در بستر تاریخ معاصر انجام میده از نظر تنیدگی در تاریخ و استفاده از شخصیتهای واقعی شباهت داره به آثار دکتروف البته در ژانری متفاوت. سطح داستان پردازی در "یک پروندهی کهنه" از"سوء قصد به ذات همایونی" پایینتر بود و زیادی در دام کلیشهها گرفتار شده بود بخصوص در مورد داستان خانلو و تا حدی الماسی. یعنی میخوام بگم خط شیوهی روایت خیلی جاها ابتدایی از آب دراومده بود و نقطهی قوت بزرگ کتاب که تعدد خرده روایتها و ماجراها باشه رو تحت الشعاع قرار داده بود. از خوبیهای دیگهی جولایی فضاسازی و رنگ آمیزی متنه طوری که خوانندهای که من باشم رو خوب تو دل ماجرا و فضا قرار میده برای نمونه توصیفاتش از محلهای که یحیا مستوفی واردش شده به دنبال دکتر که قراره شاهدی باشه برای ماجرای ترور مسعود.
رمانی در مورد ترور محمد مسعود (روزنامه نگار) هستش و نویسنده با ذوق هنری خودش تونسته پرونده مرگ محمد مسعود رو بازسازی کنه،بعنوان یه داستان تاریخی قابل قبول بود و وجود صادق هدایت هم در بعضی از قسمت های رمان به جذابیتش کمک میکرد،بنظرم پایان داستان شاعرانه ولی ابهام انگیز بود,که البته با سرچ تو ویکی پدیا تونستم سرنوشت سرهنگ بشارتی رو بدونم
جولایی نویسنده ایست که چه در داستان کوتاه و چه در داستان بلند،درخشان عمل میکنه.در یک پرونده کهنه با همون قلم و نثر شیرین خودش ماجرای ترور محمد مسعود رو بررسی میکنه و یه کارآگاه بازی جذاب راه میندازه.نامه های عاشقانه دو شخصیت کتاب خیلی شیرین و جذاب بود.
جولایی در یک پروندهی کهنه؛ حتی شبهی از سوءقصد به ذات همایونی هم نیست. آنجا که نباید تفصیل میدهد و آنجا که باید از کنارش میگذرد. آخر سر هم متوجه نشدم ربط مجتبا و پروانه در اصل داستان چه بود.
این رمان تاریخی اولین کتابیه که از رضا جولایی خوندم و نثرش رو خیلی دوست داشتم. خط زمانی کتاب به هم خورده است. ماجرا در ماههای مختلف سال 1326 اتفاق میافته و حول ترور محمد مسعود، روزنامه نگار، میگرده. داستان فضای سیاه دهه بیست رو نشون میده؛ خفقان و اجبار، فساد اداری، سر به نیست شدن آدمها و ماستمالی شدن قضایا... نویسنده توی هر فصل زندگی و ماجرای یکی از شخصیتها رو دنبال میکنه. داستان به نظر میخواد بگه که چطوری آدمها میتونند با نیتهای متفاوت توی یک ماجرا دخیل بشوند و کسانی که آرمانگرا یا به نظر آرمانگرا هستند چقدر و تا کجا توی موقعیت میتونند به آرمانهاشون وفادار بمونند.
نویسنده قلمش زیبا و تواناست و روایتهاش خوبند. بعضی جاها اما داستان کمی میلنگه و یه شخصیتهای جانبی هم هستند که خیلی معلوم نمیشه چرا هستند. اینها البته من رو اذیت نکرد و من معمولا تو داستان غرق بودم، به جز یه جاهایی که خیلی دفعتی نویسنده عقبگرد میکرد و شخصیت داستان چیزی که اتفاق افتاده بود رو به یاد میاورد؛ معمولا با عبارتهای خیلی مشخصی مثل "یادش آمد". یا مثلا نامهنگاری دو تا از شخصیتها، که وقایعی که هر دو با هم در یک محل بودند رو، در حاشیه نامه برای هم مینوشتند تا خوانندهای که من باشم بفهمه ماجرا از چه قراره. اینها به نظرم غیرواقعی میامد و روند خوندم رو کمی مختل میکرد. ولی روی هم رفته داستانش جذابه، نثرش عالیه و کتاب خیلی خوش خوانیه و من لذت بردم.
. این رمان درباره ی ترور #روزنامه_نگار و مدیر #نشریه_مرد_امروز،#محمد_مسعود،در سال ۱۳۲۶ و دست داشتن افسران حزب توده در این رویداد است. این #رمان_تاریخی شامل ۲۸ فصل است که در هر فصل احاطه کامل نویسنده بر این واقعه تاریخی به چشم می آید.به عنوان مثال نویسنده از دفترچه اطلاعات حزب که به زبان ریاضی نوشته شده است؛صحبت می کند که تصاویر آن و طراح اش که شخصی به نام سرهنگ مبشری است و در کتاب به عنوان بشارتی از او یاد شده،موجود می باشد. نویسنده #فصل_زمستان را به عنوان زمان رمان انتخاب کرده است.زمستانی بسیار سرد،پر از برف و سوز سرما. این فصل اختناق سیاسی و انجماد اندیشه در آن دوران را یادآور می شود و برف نیز در اینجا به عنوان نماد ظلمت و تاریکی به کار رفته است. برای من حضور #صادق_هدایت در رمان بسیار جذاب بود. همچنین هر قسمت از رمان، صحنه هایی از فیلم ها و سریال های مربوط به آن برهه از تاریخ مانند #در_چشم_باد،#مدار_صفر_درجه#یتیم_خانه_ایران و #شهرزاد را برایم تداعی کرد. در پایان به افرادی که به مطالعه به موضوعاتی مشابه این رمان علاقه دارند؛خواندن کتاب های زیر را پیشنهاد می کنم. #مزرعه_حيوانات و #1984 #دختر_استالین . #یک_پرونده_ی_کهنه #رضا_جولایی #نشر_آموت #برنده_نخستین_دوره_ی_جایزه_ی_ادبی_احمد_محمود @aamout
یک داستان معمایی(کمابیش جنایی) با محوریت حزب توده خیلی حرف خاصی برای گفتن نداشت، با اینکه نوشته روان و جذب کننده داشت، بنظرم باید کتاب های دیگه ای از این نویسنده رو بخونم تا بتونم در موردش نظر بدم. قلمش قوی بود اما داستانی که انتخاب کرده بود خیلی جایی برای خودنمایی نداشت. داستان درباره پرونده قتل محمد مسعود_روزنامه نگار ضد حزب توده_ است که توسط کارآگاه مستوفی پیگیری میشه... در خلال داستان شخصیت های عضو حزب معرفی میشند و نقش آفرینی می کنند. با نفوذی که حزب در بین افسران و نظامیان پیدا کرده در نهایت پرونده مختومه اعلام میشه!
داستانی تاریخی اززبان دانای کل درشرح نقش حزب توده ودربار درقتل "محمدمسعود " . فضاسازی موفق از دهه 30 . تشریح خوب صحنه ها .داستان قابلیت تبدیل به فیلم دارد. دربیان حالات روحی ودرونیات کاراکترها موفق است . واز بسیاری داستانهای نویسندگان امروزپیشی میگیرد.هرچنددرنهایت ماندگار نخواهدبود.
بالاخره تمام شد! (معمولا این را برای یک کتاب سیصد و سی صفحه ای نمی گویند) اوایلش خیلی حوصله سربر بود و مثل دو رمان قبلی جولایی برایم جذابیت نداشتند اما از وسط هایش به بعد قانع شدم که باید تا پنج صبح بیدار مانده، رمان را تمام کنم و نظری بدهم.
پدرم همه چیز را از حکمت خدا می دانست و من چون و چرا می کردم چرا خدای مهربان می باید بدبختی بر سر مردم نازل کند و تازه بگوییم اینها امتحان است. می دیدم بسیاری در برابر این امتحان سرافکنده شده اند و اگر در ظاهر راضی به رضای او هستند در باطن از این بی عدالتی می نالند...سعی داشتم پدر را راضی کنم که هزینه تحصیل مرا برای تحصیل در دبیرستان بپردازد اما او درس خواندن را یک پله کمتر از خواندن کفر می دانست.(۱۳۷)
الان که فکر می کنم می بینم انزجارم از جماعت کمونیست در دافعه اولیه من از این رمان بی تاثیر نبوده! ضمنا به نظرم این «خواندن کفر» تلاش نافرجامی است برای چکش کاری چیزی که می ورزند!
راستی نفهمیدم مثنوی خواندن و مثال آوردنت چه سنخیتی با مارکسیسم دارد؟(۱۵۵)
من حالا نه ارتشی هستم نه حزبی، نه درس درست و حسابی خوانده ام. تازه قرار است کاری بگیرم. هیچ چیز ندارم که به پای تو بریزم...این نامه برخلاف نامه های قبلی من بوی نامطبوع ناامیدی می دهد. مرا ببخش. اما تقصیر خودم نیست. به دنبال عدالت و حقیقت بودم و ریشخند شدم.(۱۹۹)
پیداکردن حقیقت گذشت فراوان می خواهد. گاه انسان ناچار است خود را تکه تکه کند تا به تکه ای از حقیقت برسد. گاه شجاعانه مردن آسانتر است از شجاعانه پشت کردن به عقاید. با پشت کردن به عقاید، انسان ممکن است روزی هزاربار بمیرد.(۲۰۱)
نوشته بودی عشق به من، تو را آگاه کرد. تو سیب زندگی ات را از من گرفتی. این همان سیبی است که جد بزرگوارم به من هدیه کرده: حوا. عزیزم از بهشت خیالی ات اخراج شده ای اما به تو می گویم طعم دانایی را خواهی چشید. این هدیه ای است که آدم در برابر اخراج خود از بهشت گرفت. متاسفی؟ نباش. آشکار است که باید رنج بکشی. روزهای زیادی را به انکار و تایید خود خواهی پرداخت اما بدر آر این خرقه ی نخ نمای کهنه جزمیت را که به چشم چون پاره ای اطلس می نماید.(۲۰۲)
آن ها که دست به اسلحه می برند هیچگاه قدیس نیستند. کسانی که می خواهند با شتاب بشریت را نجات دهند دشمن بشریت خواهند شد...تعصب عقیدتی اسارت می آورد. وقتی اندیشه انسان منزوی شد انسان با خودش هم بیگانه می شود.(۲۰۲)
یک دلیل دیگر خوش نیامدنم هم احتمالا ستایش از مسعود بود، البته آخر رمان، نویسنده نشان داد که چندان تعصبی هم به این (به نظر من) شومن آن دوران ندارد! نهایتا داستانِ نه چندان خوب شروع شده، آبرومندانه تمام می شود ولی نه پرقدرت! پایان خیلی تکراری بود، چیزی که من هم برای جمع کردن داستانم استفاده می کردم ولی راستش از نویسنده سو قصد به ذات همایونی انتظارش را نداشتم. در عین حال بد هم در نیامده بود و آنقدر حس نزدیکی داشتم که اشکم را درآورد.
عمرش را از این شهر گرفته بود و عمرش را به این شهر بخشیده بود و گام ها و نفس هایش را...حال می دانست هیچ اعتقادی برای عرضه به این مادر ندارد. نه برای فرزندان ناآمده اش، نه برای آنها که اکنون نفس می کشیدند، نه می توانست پرده ای از واقعیت ها پیش روی آن ها بگستراند و نه مضمونی از آرمان ها بسراید، نه شرحی بر پیروزی هایش داشت و نه تفسیری بر شکست هایش. هنوز سراپا پرسش بود در برابر تمام وقایع، مصیبت ها، تجربه ها...اکنون فقط تنهایی او و دیگر مردمان این شهر وجه مشترکشان بود. چقدر احساس خستگی می کرد از این تنهایی، از پافشاری بر آرمانش، از خصومتهایی که با او می شد...هرچند انزوایی که پایبندی به حقیقت برایش به همراه آورده بود بسیار سنگین می نمود، اما باید ادامه می داد ولو باز هم تنها می ماند. اگر کوتاه می آمد خودش را تنها گذاشته بود و از هم می پاشید. سخن پدرش را به یاد آورد. «فقط شکستی بیهوده است که برایش مبارزه نکرده باشی.» می توانست فقط امیدوار باشد که روزگاری نجوایش را بشنوند. تا آن زمان خبری از آفتاب نبود. می باید صبر کند. برف می بارید و می بارید. همچنان می بارید.(۳۳۰)
یقه پالتویش را بالا کشید. صدای نشستن برف روی زمین و شاخههای درختان را میشنید. آسمان شبانگاه رنگ غریبی داشت. خاکستری چرک و خونین. حالا برف تندتر شده بود. باد تکههای یخزده برف را به چشمها و صورتش میزد. دستمالی از جیبش درآورد و بینی و لبهایش را پاک کرد. باز هم از خود پرسید چه باید کرد؟ بهتر نبود آن پیشنهاد را رد میکرد. نتوانسته بود خود را راضی کند. خبر داشت که چگونه این پرونده به بیراهه رفته و برای خود دلایلی داشت که این پرونده در دست یک مشت مامور تریاکی و رشوهبگیر به جایی نخواهد رسید و آنهایی هم که احساس وظیفه و مسئولیت میکردند ناچار به استعفا شده بودند. نمونههای فراوانی از این پروندهها را در طی سالیان خدمت دیده بود که بنابر دستور یا توصیه دربار یا فلان وزیر و وکیل چه شکل غریبی به خود گرفته بود. تازه قبول مسئولیت آن هم حالا، در این دوران بازنشستگی، سنگین بود برایش، میدانست با چه موانعی روبرو خواهد شد
یک کتاب مزخرف و جانبدار که تشکیلات حزب توده را در حد مافیای کثیف اما قدرتمندی پایین آورده اما توضیح نمیدهد که چطور سازمان نظامی این حزب کاملا متلاشی و اعضایش تیرباران میشوند. کاراکترهای کتاب (که البته کاریکاتورند نه کاراکتر) یا سفید سفیدند یا سیاه سیاه. کارآگاه یحیای کتاب تنها هنری که میکند کشف رمز دفترچه اسامی اعضای سازمان نظامی حزب توده است، بقیه اطلاعاتش همه چیزهایی هستند که با خوششانسی باورنکردنی از این و آن شنیده. نویسنده برای به دست آوردن دل صاحبان فعلی قدرت هم رژیم سابق را سکه یک پول کرده (که البته در فساد و ناکارآمدیاش تردیدی نیست) هم حزب توده را. حتی محمد مسعود را هم بینصیب نگذاشته و از قول صادق هدایت بهش گوشه و کنایه زده. واقعا خوندن رمانهای ایرانی اتلاف وقته
#رضا_جولایی رو همه با کتاب های #سوء_قصد_به_ذات_همایونی و یا شکوفه های عناب میشناسند اما به نظر من یکی از جذاب ترین کتاب های آقای جولایی کتاب #یک_پرونده_کهنه است که مربوط میشه به قتل روزنامه نگاری به نام محمد مسعود که در زمان خود بسیار سر و صدا داشته و حتی زندگی پر تناقضی داشته. قلم اقای جولایی رو به شدت دوست دارم و به نظر من در توصیفات، توضیحات و تمامی زیبایی های یک متن ادبی رو به اندازه رعایت کرده و کاملا ادمو میبره به داخل داستان و حتی سال و ماهی که داره روایت میکنه و حس کامل اون لحظات رو به خوبی میشه درک کرد.
این رمان را دیر خواندم و حالا که خواندم متوجه شدم یکی از بهترین نوشتههای رضا جولایی است. شاید حتی بهمراتب بهتر از شکوفههای عناب. اضطرابی که بر محمد مسعود به عنوان یکی از شخصیتهای اصلی وارد شده ترسناک است. این رمان که جایزه احمد محمود را هم به دست آورده یک تفاوت اصلی با اغلب نوشتههای جولایی دارد و آن ظرافتهای تکتیکی نوآورانه آن است.
رضا جولایی که عمرش دراز باد و قلمش ماندگار در اکثر آثار ستایش شده اش وقایع تاریخی را دستمایه رمان قرار می دهد و الحق که بسیار عالی می نویسد . مطالعه تمام آثار نویسنده خوب کشورم رو به همه عزیزان در گودریدرز و خارج از گودریدرز توصیه می کنم