حلقه ي گمشده ي من در تاريخ قطعا تاريخ معاصر اين كشور هستش، تاريخي كه سراسر اعجاب و اتفاقاتي هست كه به هيچ وجه در سرزمين و زماني ديگر تكرار نشده. در اين تاريخ پرفراز و نشيب قطعا نقطه ي تاريك و سياه، دهه ٧٠ خورشيدي هست كه خط مشي حكومت ايران رو به قطع تغييرات اساسي داده.
اين كتاب كه به بررسي يكي از مهم ترين (از نظر بنده مهم ترين) وقايع دهه ٧٠خورشيدي در ايران ميپردازه يعني قتل هاي زنجيره اي و تمام متن كتاب در حول يك شخص و آن هم كسي كه همه گناه ها گردنش افتاد تا بالادستي ها از مهلكه فرار كنن! به نظر من اين كتاب و كتاب تراژدي دموكراسي در ايران اثر عمادالدين باقي ميتونه يك مرجع خوبي براي كسب اطلاعات براي علاقه مندان به اين دوران سياه تاريخ معاصر ايران باشه.
اما قسمتي از اين كتاب رو كه به شدت من رو محصور خودش كر د دوست دارم در اينجا قرار دهم در قسمتي از كتاب نويسنده روايتي را از ايت الله منتظري نقل ميكند كه وقتي ازشون سوال پرسيده بودن كه چرا دندان روي جگر نگذاشتي تا خاموشي خميني رو ببيني و قدرت رو بردست بگيري وتغييرات خود را بر اين حكومت بدهي، جوابي كه منتظري ميدهد از نظرمن اگر سرمشق هركسي چه بي دين و چه مومن قرار گيرد رستگاري خواهد رسيد: دينم اجازه نميداد سكوت كنم، شرفم نميگذاشت تقيه كنم، شب ها خوابم نمي برد و فرياد مادران داغديده و زنان شوهركشته و بچهاي بي پدر در گوشم زنگ ميزد، يك ركعت نماز درست نميتوانستم بخوانم. تصوير پيكرهاي سوراخ سوراخ شده از گلوله در برابرم بود...