Jump to ratings and reviews
Rate this book

مهمانخانه قاچاقچی‌ها

Rate this book
کتاب مهمانخانه قاچاقچی ها نوشته کیف میلفرد و ترجمه فرزانه مختاری است. کتاب مهمانخانه قاچاقچی ها را انتشارات پرتقال منتشر کرده است، این انتشارات با هدف نشر بهترین و با کیفیت‌ترین کتاب‌ها برای کودکان و نوجوانان تاسیس شده است. پرتقال بخشی از انتشارات بزرگ خیلی سبز است.

درباره کتاب مهمانخانه قاچاقچی ها
داستان در مهمانخانه آقا و خانم پاین یا همان مهمانخانه قدیم قاچاقچی‌ها اتفاق می‌افتد. تعطیلات کریسمس در پیش است و مایلو پسرخوانده‌ آقا و خانم پاین، برای گذراندن یک تعطیلات آرام و ساکت به آن‌جا آمده، اما ناگهان در یک نیمه‌شب خلوت، سروکله‌ پنج مهمان عجیب و مشکوک پیدا می‌شود. در همین زمان است که مهمان‌ها ادعا می‌کنند وسایلشان دزدیده شده است. مایلو و مدی نقشه‌ جالب و مهمی می‌کشند تا از راز مهمان‌های مشکوک، که به نوعی با این خانه‌ قدیمی در ارتباط هستند سر در بیاورند.
آنها از این مهمان‌های مشکوک می‌خواهند هرکدام یک داستان تعریف کنند تا شاید از داستانشان به حقیقت برسند.

خواندن کتاب مهمانخانه قاچاقچی ها را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم
این کتاب برای تمام نوجوانان که عاشق داستان‌های پر هیجان هستند جذاب است.

بخشی از کتاب مهمانخانه قاچاقچی ها
آخ! صفتِ قدرتمندِ جوانمرد بودن. مایلو که هنوز غُرغُر می‌کرد، بلند شد و قوزکرده به‌سمت مادرش رفت. آرام با خودش می‌گفت: «تعطیلات، تعطیلات، تعطیلات!» تازه تکالیفش را تمام کرده بود. قرار بود برای مدتی مسئولیتی نداشته باشد.

زنگ دوباره به صدا در آمد. مایلو تسلیم نااُمیدی‌اش شد. وسط سالن ورودی ایستاد؛‌ یک لنگه چکمه‌اش را پوشیده بود. دست‌هایش را کنار بدنش مُشت کرد و با عصبانیت فریاد زد.

خانم پاین دست‌به‌سینه ایستاده بود تا فریاد مایلو تمام شود. به‌آرامی پرسید: «حالت بهتر شد؟» مایلو اخم کرد. مادرش گفت: «می‌دونم که این روال عادی نیست؛ و می‌دونم از این‌که کارها طبق انتظارت پیش نره، خوشت نمی‌آد.» خم شد و توی جعبهٔ خِرت‌وپِرت‌ها که کنار در بود،‌ دنبال چراغ‌قوه گشت. «ولی ببین، غافلگیر شدن همیشه هم بد نیست.»

البته که منطقی به نظر رسیدنِ این موضوع، حس مایلو را بهتر نمی‌کرد؛ اما سرش را تکان داد و لباس پوشیدنش تمام شد. همراه مادرش به ایوان رفتند، از چمنزار رد شدند و به‌طرف فضای خالی بین درخت‌های توسِ سفیدِ بی‌شاخ‌وبرگ و درخت‌های نراد آبی‌سبز رفتند که دامنهٔ تپه را پوشانده بودند. آن‌جا که شبیه دریایی از سایه و تاریکی بود، چمنزار به زمینی سنگی ختم می‌شد.

مایلو در کل زندگی‌اش، از همان وقتی‌که خیلی کوچک بود، از تغییرات ناگهانی برنامه خیلی اذیت می‌شد؛ چیزی فراتر از اذیت شدن. غافلگیر شدن حتی در بهترین زمان هم او را نگران می‌کرد. حالا توی برف‌های تازه، در سرمای شدید به‌سختی قدم برمی‌داشت تا غریبه‌ای را به بالای تپه بکِشَد؛ غریبه‌ای ناخوانده که به‌خاطر او مجبور می‌شد کار کند؛ آن هم وقتی‌که واقعاً می‌خواست یک هفته‌ای را آرام در کنار پدر و مادرش بگذراند و خانه‌شان برای خودشان باشد. خُب، این موضوع، حس نگرانی را تبدیل به ترس می‌کرد.

نور چراغ‌قوه، آن دریای سایه و تاریکی را شکافت. تاریکی با سوسوی نور، طلایی‌رنگ شد؛ خانم پاین چراغ آلاچیق کوچکِ مخفی بین درخت‌ها را روشن کرده بود؛ جایی‌که ماشین کابلی مسافرها را پیاده می‌کرد.

راه‌آهن از صدمتر پایین‌تر از رودخانه شروع می‌شد، اما راه‌های دیگری هم برای رسیدن به پایین تنگه یا برای بالا آمدن از آن وجود داشت: سراشیبی و پلکانی پیچ‌درپیچ که تقریباً به موازات راه‌آهن، به همین آلاچیق می‌رسید و همین‌طور جادهٔ مارپیچ دیگری که از مهمانخانه شروع می‌شد و از کنار تپه پایین می‌رفت؛ به جایی‌که شهر در آن‌جا بود و با ماشین، حدود بیست دقیقه‌ای راه می‌شد. البته فقط مایلو، پدر و مادرش و سرآشپز مهمانخانه، خانم کاراوِی۷ از آن جاده استفاده می‌کردند. مهمان‌ها از مسیر شهر به آن‌جا نمی‌آمدند. مهمان‌ها از رودخانه می‌آمدند؛ بعضی‌وقت‌ها با قایق‌های خودشان و بعضی‌وقت‌ها هم با پول دادن به یکی از ملوان‌های پیرِ بندرگاه که برای کمی پول، افراد را با قایقشان، که به‌اندازهٔ خودشان پیر بود، به عمارتِ شیشه‌رنگی می‌آوردند. آن‌ها بین بالا آمدن از تپهٔ شیب‌دار با یک وسیلهٔ نقلیهٔ قدیمی شبیهِ یک ماشین برقی بزرگ روی خط آهن و بالا رفتن از تپه که سی‌صدوده قدم می‌شد (مایلو آن را شمرده بود)، همیشه راهِ اول را انتخاب می‌کردند.

368 pages, Unknown Binding

12 people want to read

About the author

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
8 (40%)
4 stars
11 (55%)
3 stars
1 (5%)
2 stars
0 (0%)
1 star
0 (0%)
Displaying 1 - 5 of 5 reviews
Profile Image for Peivand.
108 reviews18 followers
November 6, 2025
خوندنش حس خیلی خوبی داره، مثل تعطیلات زمستونی بچگی … اگه به دید یه آدم بزرگ نگاه کنی میتونی به طرح داستان ایراد بگیری، اما اینجا سرزمین بچه ها و رویاهاس و همه چیز فرق میکنه
Profile Image for Bahar".
30 reviews4 followers
July 17, 2022
۴.۵ از ۵
از این کتاب و تمامی شخصیت‌هاش به‌شدت حس و حال خوب می‌گیرم و همیشه بهم وایب یه مهمونخونه‌ی گرم و صمیمی تو دل زمستون رو میده. :»
برای پایانش کلی حدس و گمان داشتم که با تمام چیزهایی که اتفاق افتاد فرق داشت‌. 😂 اما پایان خوبی داشت و خوشم اومد.
البته جاهایی از کتاب حوصله‌ام سر می‌رفت ولی در کل عالی بود و دلم نیومد کمتر بدم. ناعادلانه میشد.
خلاصه که داستان قشنگی داره و پیشنهادش میکنم‌.

پ.ن: کاشکی عمارت شیشه رنگی واقعی بود، خیلی دوست دارم یک‌بار مهمون عمارتشون بشم.
89 reviews2 followers
April 16, 2022
دلم نمیومد ۴ بدم ولی خب ناعادلانه میشد
Profile Image for Rozhin.
24 reviews
December 3, 2023
اوایل داستان برام کسل کننده و گیج کننده بود اما در ادامه کتابی به شدت گیرا و جذاب بووود 👌
من دوسش داشتم ✍️
Profile Image for Bahar.
19 reviews
January 4, 2024
کِیف می‌ده این کتاب رو وقتی بخونی که پنجشنبه‌س، بیرون از خونه پر از برف و سرمائه و تو با خیال راحت کنار شوفاژ زیر پتو لم دادی‌.
Displaying 1 - 5 of 5 reviews

Can't find what you're looking for?

Get help and learn more about the design.