کتاب «مختارنامه» که پیش روی شماست، مجموعهی رباعیات فریدالدین عطار نیشابوری است که با تصحیح دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی تدوین شده است.
عطار این رباعیات را در این کتاب مختارنامه جمعآوری و در پنجاه باب مرتب کرده است. شاید، در زبان فارسی، هیچ شاعری به اندازه عطار رباعی خوب نداشته باشد.
تنوع مضامین و وسعت دامنه کمی رباعیات عطار، امری است که باید بدان توجه کرد. شاید به لحاظ حجم رباعیات، کسانی باشند که به اندازه او رباعی سروده باشند، اما در میان رباعیات آن گویندگان، ده یک این همه رباعی خوب که در مختارنامه وجود دارد، نمی توان یافت. رباعی یکی از نابترین قالبهای شعر فارسی و یکی از اصیلترین و کهنترین انواع آن است.
در بیشتر قالبهای شعر فارسی همیشه فرم شعر است که بر تجربهی شاعر تقدم دارد، ولی در رباعی لحظه و تجربهی شاعری مقدم بر فرم است به همین دلیل در مختارنامه، لحظهها و تجربههای روحی عطار، به مراحل بیشتر و متنوعتر از دیگر آثارش نمودار است. کتاب مختارنامه حاوی دو هزار رباعی است که یکی از شش اثر مسلم عطار شاعر بزرگ تصوف ایرانی است که علاوه بر ارزشهای عرفانی و زبانی که دارد، در خیامشناسی نیز از اعتبار زیادی برخوردار است. نمونهای از رباعی زیبای عطار در این کتاب را می خوانیم: «با هستی و نیستیم بیگانگی ست/ کز هر دو شدن برون ز مردانگی ست/ گر من ز عجایبی که در جان دارم/ دیوانه نمی شوم، ز دیوانگی ست»
Farid ud-Din Attar فَریدالدّین ابوحامِد محمّد عطّار نِیشابوری (۵۴۰ - ۶۱۸ قمری) یکی از عارفان و شاعران ایرانی بلندنام ادبیات فارسی در پایان سدهٔ ششم و آغاز سدهٔ هفتم است. نام او «محمّد»، لقبش «فرید الدّین» و کنیهاش «ابوحامد» بود و در شعرهایش بیشتر عطّار و گاهی نیز فرید تخلص کردهاست. ـ
شفیعی کدکنی در مقدمهٔ این کتاب میگه یکی از دلایل اهمیت این کتاب اینه که نسبتش به عطار مسلّمه. یعنی به طور قطع رباعیاتش متعلق به عطاره و توسط خود عطار گردآوری شده. از اون جایی که در این که خیلی از رباعیات منسوب به خیام، در حقیقت برای خود خیام باشن، شک و تردید زیادی وجود داره (به مقدمههای ترانه های خیام از صادق هدایت و رباعیات خیام از محمدعلی فروغی و مقالههای خیام شناسی محمد مهدی فولادوند مراجعه کنید)، این مجموعه رباعیات میتونه یکی از منابع معتبر ما باشه برای محک زدن رباعیات خیام. این طوری که هر کدوم از رباعیات منسوب به خیام که توی مجموعهٔ مختارنامه باشه، یعنی نسبتش به خیام صحیح نیست و از عطاره. از جمله: بر چهرهٔ گل شبنم نوروز خوش است در باغ و چمن روی دل افروز خوش است از دی که گذشت هرچه گویی خوش نیست خوش باش و ز دی مگو که امروز خوش است یا: مهتاب به نور دامن شب بشکافت می خور که دمی خوشتر ازین نتوان یافت خوش باش و میندیش که مهتاب بسی خوش بر سر خاک یک به یک خواهد تافت یا: چون عهده نمیکند کسی فردا را یک امشب خوش کن دلِ پر سودا را می نوش به نور ماه، ای ماه، که ماه بسیار بتابد که نیابد ما را یا: می خور که فلک بهر هلاک من و تو قصدی دارد به جان پاک من و تو بر سبزه نشین که عمر بسیار نماند تا سبزه برون دمد ز خاک من و تو یا: چندان که نگاه میکنم هر سویی از سبزه بهشت است و ز کوثر جویی صحرا چو بهشت شد ز دوزخ کم گوی بنشین به بهشت با بهشتی رویی
"Hiçtir her şey hiç, bunca vesvese niçin? Hiçten daha ne kadar bela çıkmalı, niçin? Sen bir hiçtin, hiç olacaksın Hiçten, iki hiç aralığına, sonu ne, niçin?"
مواجهه با مرگ که نهایت غیبت دیگری است در عطار از جنس جوانی ازدسترفته و حسرت ناشی از آن و ناچاری در برابر مرگ مقدر است. از این بابت در نظرم شیوهی او شیوهی پیری حیران در وادی فقر و در طلب نیستی نیست و لزوما با تصویر مسلطی که از عطار/عارف در ذهنیت ادب فارسی نقشه بسته مطابقت ندارد. من مرگ را در اینجا آغوشی باز برای رجعت ابدی به سوی او نمیبینم. بلکه مواجههای را میخوانم از جنس چشمی اسیرِ خیالِ واحهای در دوردست و پایی که میداند به عبث بر شنزار میکوبد.
در مراثی رفتگان، شاعر، بسیار پا در زمین دارد. انسانی است با یک غمِ بیانتهای معمولی و حسرتی که در خاک و خون میپیچد. خاک پذیرنده نه اشارتی به آرامش که لحظهای است که عارف خرقه میاندازد و به غیاب بیانتهای پیش رویش خیره میشود و بر جای سیاه سمهناک او که رفته است میگرید.
گره خوردن مرگ به جوانی در این شعرها خواندن هر بارهاش را مبدل به مرثیهای ابدی برای جوانمرگی میکند. وقتی چشم به گل نازکی میدوزی که از شاخه میریزد، چطور نامها و تصاویر و صداها پیش چشمانت رژه نروند؟
به یاد و نام آنها که عاشقترین زندگان بودند اینها را اینجا میخوانم.
به غیاب بیانتهای پیش رویم خیره میشوم و به واحههای خیال دل خوش میکنم و دست میسایم بر این جای سیاه سهمناک
دوستان بیاین بعد از خوندن کتاب داخل جلد پشت روی کتاب بنویسیم که: لطفا پس از مطالعه در ایستگاه مترو قرار دهید، جهت استفاده دیگران. بعد اون کتاب رو بذاریم تو مترو تا بقیه هم کتاب رو بخونن و با این کار سهم کوچکی در دانایی داجمه داشته باشیم دانایی#