داستان روایتی عاشقانه از نامهها و دلنوشتههای ریما؛ دختری جوان است به محبوبش که با ورود به دانشگاه هنر به او دلباخته است. محبوبی که حالا عشقی از دست رفته است و هیچکس از او خبری ندارد. رضا؛ مدیر سابق انجمن شعر دانشگاه؛ پسری که به واسطهی اتفاقات گذشته و روابط تیره و تار خانوادگی بسیار سرد، بی عاطفه و دور از دسترس به نظر میرسد.
«شاید آن روز باد می آمده و تو را بلند کرده و در سرزمین هیچستان و هیچکسان فرود آورده است. جایی که برای هیچ حرف و فریادت زیپی برای کشیدن نیست. دستی برای خفه کردن نیست. فحشی برای خوردن و رنجی برای کشیدن. جایی که هیچ سرنوشتی نامعلوم نیست و پایان هیچ پرونده ای باز و ناتمام نیست.» داستان در مورد دختری به نام ریماست که با قبولی در دانشگاه به تهران می آید و با پسری به نام امیررضا در خلل فعالیت های دانشگاه آشنا می شود اما در اثر فعالیت ها و اعتراضات، امیررضا ناپدید می شود و کسی خبری از او ندارد... . جسارت نویسنده در پرداخت به چنین معضلی ستودنیست؛ نویسنده با قلمی پخته و روان از مشکلی صحبت می کند که متاسفانه در جوامع دیکتاتوری به وفور شاهد آن هستیم. مشکلی که از دل جامعه برآمده و مشکلی که نه فقط برای امروز و دیروز بلکه سالهاست که با آن دست به گریبان هستیم. “از قبیله ی مجنون” روایتی از افرادیست که مشکلاتشان را جار می زنند اما گوشی برای شنیدن نمی یابند. تنها دستی است برای سیلی زدن و خفه کردن دهانی که برای بازگو کردن مشکلات باز شده است. داستان فضای سرد و تاریکی دارد که نمایانگر عصر حاضر جامعه است. نویسنده با فلش بک هایی به گذشته و بدون خسته کردن مخاطب او را با خود همراه می کند و با حفظ تعلیق داستان و استفاده از تشبیه و استعاره های زیبا داستان را بیش از پیش خواندنی می کند. مانور رمان روی بازگو کردن احساسات و حال و هوای شخصیت ها است؛ فراق و هجران، دلتنگی و انتظار، و بی خبری و بی خبری و بی خبری... شخصیت امیررضا نماد یک شخصیت جسور و شجاع است که ترسی از اعتراض و گرفتن حقش ندارد. نمادی از افرادی که این روزها اسمشان را زیاد میشنویم و خیلی از افراد دیگری که اطلاعی از سرنوشتشان نداریم. ریما نمادی از خانواده ی این افراد است. خانواده هایی که منتظر فقط یک خبر از جگرگوششان هستن و در این انتظار روزهای خود را می گذرانند. . طبیعتا خواندن از امیررضاهایی که برای دادخواهی به دل آتش میزنند و خواندن از سرگذشت ریماهایی که خون دلها میخورند برای یافتن خبری از عزیزدلشان، تلخ خواهد بود پس اگر این تم غم انگیز شما را اذیت نمی کند و به کتابهایی با بعد اجتماعی پررنگ و کمی دلدادگی علاقه دارید، «از قبیله مجنون» را بخوانید.
چقد این کتاب دوست داشتنیه آخه..!؟ حسش خیلی خاص و قشنگه!! قلم خانم کاظمی یکی از بهتریناست♡︎ اتمام ۱۰/تـیر/۰۰ تو آمده بودی نجاتم دهی. آمده بودی تا لانه ام را از درخت برداری. تو میخواستی من لانه بگیرم بر شاخ های یک گوزن...!
قلمی زیبا و قوی و محکم و موضوعی جدید و جسورانه. قصهی همه ی امیرهایی که نترسیدن و فریاد زدن و بعد گم شدن توی سیاهی شب این سرزمین و ریماهایی که دربهدر گشتن به دنبال ردی از معشوق. چه جوونهایی که دیگه از کف اون خیابونها به خونه برنگشتن...
این روزها که حوصله خوندن هیچ کتاب جدیدی رو ندارم؛ هرازگاهی این کتاب لاغر و پرملات رو باز میکنم و چند صفحه ازش رو بازخوانی میکنم و حیرت میکنم که منیر کاظمی چطور توی سال ۹۸ چیزی رو نوشته که سه سال بعد ما زندگیش کردیم؟ اون روزها به فاصله کوتاهی از اعتراضات ۹۸، نوشتههاش رو آنلاین دنبال میکردم اما چیزی توی این نوشتهها هست که هنوز تازه است. هنوز دختری که عاشق مردی شده که توی بحبوحهی اعتراضات دستگیر شده و هیچکس ازش خبری نداره؛ هرشب در خونهاش رو برای معترضین باز میذاره تا شاید یکی از اونا مرد گمشدهاش باشه. گاهی هم در خونه رو باز میذاره و چراغش رو روشن اما خودش هم میون جمعیت معترض میره. درحالی که غذاش اماده است و حمومش گرمه و آب توی یخچالش سرد تا جگر کسی که دویده خنک بشه. شاید همون مردی که یه روز بهش تشر زده بود هیچ آیندهای باهم ندارند و قرار نیست ازدواج کنند و به همین وضعیت نیمبند راضی باشه. مردی که هیچ کس دوستداشتنش رو بلد نبود جز "ریما!" از متن کتاب: "خانوادهات از احمد خواسته بودند ماجرایت را رسانهای نکند. شش ماه بود نیامده بودی و ترس این بود که رسانهای شدن، راههای برگشتت را ویرانه کند. حتی وقتی بچههای دانشگاه از تو حرف زده بودند، آنقدر جدی نبود که کسی بخواهد استناد کند. بعد از دو سال خانوادهات قبول کردهاند باید تو را فریاد زد. باید تو را از حلقوم عفونی این روزگار بیرون کشید. فقط نمیدانیم چرا هرچه چراغ میاندازیم به این گلوی پر از چرک، تو را پیدا نمیکنیم"
بعد عاشقانه ی کتاب رو دوست داشتم اونم بخاطر اینکه خبری از دیالوگ ها و رفتارهای لوس و سبک نبود و واقعی بود،و خب بنظرم من بعد اجتماعی داستان پرداخت زیادی نداشت، من نیمه ی دوم داستان رو بیشتر دوست داشتم و خب مونولوگ های داستان هم دلنشین بود. هرچند که من زیاد با شخصیت رضا ارتباط نگرفتم.