What do you think?
Rate this book


175 pages, Paperback
First published April 1, 2006
تو گفتی: «نسل جوان، کرۀ زمین را به چیپس و پفک میفروشد.»
صادق با خنده گفت: «اقلاً میداند چه میخواهد. خیلی راحت.»
از نظر مرد آرام خوشبختی اول و آخر نداشت و چیز یکدستی هم نبود. میگفت مثل بذری است که یک بار در جنگل آدم پاشیده میشود و با چشم بینا میتوان آنها را پیدا کرد.