داستان دختری هست که با وجود زندگی عاشقانه ای که داشته به علت خیانت به شوهرش از طرف همه طرد شده است و حالا یکی از عناصر اصلی باند قاچاق زنان محسوب میشود که پلیس در پی دستگیری شان هست اما هیچ چیز انقدر ساده نیست ... رمان با ماهی ها غرق می شوم از زنانی می گوید که در گیر و دار زندگی اسیر ناکجاآبادی شده اند که آخر خط است. از عشق می گوید و از اطمینان و اعتمادی که لطمه خورد. از دلی شکسته در پستوی عمارتی سخن می گوید که از چله نشینی عشقش گذشته و به درازای سالهای سخت، حسرت نشین شده است. این داستان تمی عاشقانه اجتماعی داره با ته مایه های روانشناختی که به یک سری از اختلالات جنسی اشاره می کند.
بالاخره حوصله و جرعت به خرج دادم که بیام نظر واقعیم رو راجب این کتاب بگم ،چیزی که به شدت برام ناراحت کننده بود،این دیالوگ ها توی کتاب بود:(برو خداروشکر کن که بهم خیانت کردی و من نمی کشمت)،(با اینکه بهش خیانت کرده اما بزرگمهر بهش لطف کرد و ازش گذشت و نکشتش)یا همچین چیزهایی... این یالوگها و نگرش نویسنده هیچ فرقی با همسر مونا حیدری،پدر رومینا اشرفی و خانواده ریحانه و فاطمه هایی که بدست،همسر،پدر،برادر و خانواده خودشون به قتل رسیدن(به هر بهانه ای)نداره نویسنده ، زنِ خیانتکار رو مستحق کشته شدنش توسط همسر می دونه و برای اینکه کرکتر مرد داستان رو انسانِ خوبی جلوه بده با همچین لفظ و دیالوگ هایی حرفش روبه مخاطب می قبولونه و این کار همسرش رو یه لطف بزرگ در حق زن داستان میدونه چون نکشتش! اگر قرار بود هر انسانی که خیانتی انجام بده بدست پارتنرشکشته بشه الان باید نصف بیشتر کره زمین از مرد ها و زن های خیانتکار پاک شده بود کاش نویسنده ها مواظب تکتک کلماتی که به کار می برن باشن و بریم برای بررسی دو کرکتر اصلی 👇 بزرگمهر یک فرد خودخواه و به شدت احمق،کسی که ادعا می کنه که به همسرش اعتماد داره اما با چند دونه عکس به همسرش شک می کنه و به جای اینکه ببینه که این عکس ها فوتوشاپن یا که خیر،سریع واس همسرش حکم میبره،راستش خیلی احمقانه بود بزرگمهر چهار/پنج سال دخترشون رو از همسرش دور نگه می داره و بهش اجازه نمی ده ملاقاتش کنه،چیزی که حق طبیعی هر والدیه مدام با دیدن ماهی(همسرش)اون رو تحقیر میکنه و وقتی که به ماهی تجاوز شده و ماهی در بدترین حالت جسمی و روحی قرار داره و خودِ بزرگمهر اون زمان متوجه شده که ماهی بی گناهه و خیانت نکرده، و ماهی داره با حالِ بد ازش گله میکنه که چرا بهم اعتماد نداشتی و زود خیانت رو باور کردی؟،برزگمهر در جواب میگه" می خواستی اینکارو قبول نکنی!" یعنی اوج بی شعوریِ این ادم رو می رسونه و اما ماهی،یک انسان رنج کشیده،قربانی و بیچاره و تا حدودی احمق،به جای اینکه بیاد و از کسی که مورد تهدید قرارش داده به همسرش بگه،کم کم به بهانه نجات جون بزرگمهر ازش دور می شه و حاضر میشه به اتهام خیانتی که بهش زده شده از همسرش جدا شه(از نظر من هیچ مشکلی توی این دنیا وجود نداره که با گفتن به پارنتر از بین نره) این ماهی خانم در کنار احمق بودنش،کارها و حرکاتش اون رو یه ادم بیچاره و بی عرضه نشون میده،چیزی که نویسنده مثلا سعی داره برعکسش رو به مخاطب نشون بده،ماهیِ ما با تمام آگاهی ای که از نفرت بزرگمهر به خودش(به دلیل خیانت)داره و با وجود تحقیر شدنش، به شب رو در کنار همسر سابقش میگذرونه و بعد بزرگمهر برای تحقیرش بهش پول میده:) و این خانم احمق فقط بغض می کنه. یه چیزی که در اواخر داستان باز هم حرص خوردنم رو چند برابر کرد رسیدن این دو کرکتر بهم بود،بزرگمهر با این همه کارهایی که در تمام اون سال ها با ماهی کرد با تمام تحقیر ها و توهین ها طی مدت چند ماه دوباره تونست دلش رو بدست بیاره://خیلی خیلی مسخره و غیر منطقی بود. خلاصه از شادی منعم که انقدر زیبا کتابِ «سراغ خاطره ها را نگیر»رو به نگارش در اورده خیلی انتظار بیشتری داشتم و در اخر این کتاب لایق اینمهه تعریف نیست.
داستان از این قرار است که موسی دیگر از ظلم فرعون جان به لب آورده و به مردمش میگوید: وقت آن است که فرار کنیم و برویم! شبانه هرچه دارند بر میدارند و به راه میافتند! فرعون صبح بیدار میشود و میفهد که قضیه از چه قرار است با لشکر به دنبال آنها میافتند. مردم به رود «نیل» میرسند و ناگهان لشکر فرعون را در نزدیکی خودشان میبینند و لشکر فرعون هم آنها را ! عصبانی میشوند و به موسی میگویند حالا دیگر به آخر خط رسیدیم، گیر افتادیم! موسی میگوید: قطعا چنین نخواهد شد! خدا با من است و مرا هدایت خواهد کرد.
*«پاپا» برندهٔ نوبل ادبیات، داستانی دارد در مورد یک پیرمردِ ماهیگیر، در دل دریا، حین نوشتن این داستان بارها او را به بیمارستان بردند… پرشکان بیماری او را «دریازدگی» میدانستند، این در حالی بود که این نویسنده کیلومترها از دریا فاصله داشت!
من لحظهای آن «دریازدگی» را حس کردم که نام صاحبان آن کفشها را شنیدم: «هیمن، آوات، روژدا، آرمانج…» حالا اگر کسی از من میپرسید، چرا غمگینی؟ میگفتم: میترسم! + تو که کیلومترها از دریا فاصله داری! نه من روی قایقم! افتادهاند دنبالمان ! +که!؟ گوشات را نزدیک تر بیاور«…» فهمیدی؟ آنهایی را میگویم که ما را به چشم ماهیهای ارزان قیمت میبینند! یکبار یکیشان به چشمانم زل زد و گفت: هرکسی که دوست ندارد اینجا باشد جمع کند و برود! این بار بیرون کردنی در کار نبود، اما اگر افتادند دنبالمان چه؟ اگر حتی نتوانستیم لباسهایمان را بپوشیم چه؟ اگر فرصت نکردیم کفش به پاکنیم و فرار کنیم چه؟ اگر بچههایمان را بغل کردیم و مجبور به فرار شدیم چه؟ بیانصافیم اگر از سگهایشان بترسیم!؟ باید بترسیم، واقعا هم میترسیم چون ما آوات و روژدا و «آرمانج» داریم! پس پناه خواهیم برد به دریا، با اینکه میدانیم هزاران نفر را درونش غرق کرده اما چه کنیم جز دریا!؟ چرا که تنها بال برای پرواز را دریا خواهیم دید! به قایقی پناه خواهیم برد، به قایق کسی که خودش دوست ندارد این کاره باشد اما او چه کند!؟ امپاتی میکنم بلکه زنش مُرده و کودکی دارد که باید بین نان و آزادی، یا نان و هرگزینه دیگری، نان را انتخاب کند! یک روز اگر این اتفاق برایم افتاد حتی اگر ۲۱ نفر باشیم و بیستویکمین نفر کوچک تر از آن باشد که عددی باشد، آیا برای فرار از بوکردن سگهایشان او را خفه خواهم کرد!؟ جان۲۰ نفر در مقابل یک نفر؟ غیر اخلاقیست !؟ یا نیست!؟ سؤال اساسی است! امیدوارم قبل از آنکه آن شود، «موسی» پیدایش شود و بگوید: «قَالَ كَلَّا ۖ إِنَّ مَعِيَ رَبِّي سَيَهْدِينِ» *قطعا چنین نخواهد شد، خدا با من است و به زودی مرا هدایت خواهد کرد!
یک چهارم پایانی بهترین بخش کتاب بود،یه کتاب با سوژه ای متفاوت و قلم زیبا اما خب بعضی جزئیات و دلیل ها بدجوری غیرمنطقی و اعصاب خرد کن بودند و از اونجایی که جدیدترین اثر این نویسنده«سراغ خاطره ها را نگیر» رو خوندم و بدجوری عاشق قلم پخته و جذابش شدم که هیچ جوره هیچ کدوم از اثارقبلیش خیلی به چشمم نمیان،که صدالبته کاملا منطقیه با بالارفتن تجربه نویسنده قلمش پخته تر میشه مخصوصا شادی منعم عزیز که ذهن دغدغه مند و خلاقی داره♥️🤌
این معرفی رو یک ملیون سال قبل بر روی این کتاب نوشتم😂🐰 با ماهی هاغرق می شوم داستان زندگی ماهنی است دختری که در دوران کودکی پدر و مادر خود را از دست می دهد و یتیم می شود! امیر دوست صمیمی پدرش به سبب رفاقت دیرینه و دلسوزی سرپرستی ماهنی را بر عهده می گیرد. ماهنی دوران خوش کودکی و نوجوانی خود را در خانه امیر و زیر سایه حمایت های او و همسرش سپری می کند او در دوران نوجوانی عشق را تجربه می کند و همین عشق سبب فراز و نشیب ها و اتفاقات مختلفی در زندگی او می شود. و او را تبدیل به وفا،مدیر فاحشه ای خانه ای مجلل در پوشش پانسیونی شیک می کند. نویسنده در این کتاب از انسان هایی می گوید که انسانیت را کنار گذاشته و برای منافع مادی دست به هر جنایتی می زنند. از دخترانی می گوید که به دلیل جهل،فقر و هزاران دلیل مختلف دست به تن فروشی می زنند. و از بیماری های روانی که کمتر کسی از ان ها آگاهی و شناخت دارد. داستان شروعی جذاب دارد به نحوی که خواننده را برای ادامه کتاب مشتاق می کند.در صفحات ابتدایی راوی کتاب ماهنی است و در ادامه نویسنده برای اگاهی بخشی به مخاطب و پاسخ دادن به سوالات ذهن او فلش بک هایی به گذشته می زند.منطق همواره در داستان رعایت شده است. کتاب از شخصیت پردازی خوب و قابل قبولی برخوردار است.تمامی شخصیت ها دارای اشتباه هستند و همین کامل و بی نقص نبودن ان ها باعث همذات پنداری بیشتر خواننده با کتاب می گردد. از نکات منفی کتاب می توان به دلایل شخصیت منفی داستان برای رفتارها و اعمالی که مرتکب شده بود اشاره کرد که غیر منطقی نبود اما خواننده را راضی نمی کرد. همچنین پرش زمانی اواخر داستان به جا نبود و باعث رقم خوردن پایانی عجولانه و سریع شد. از نظر من در زیبایی ماهنی نیز اغراق صورت گرفته بود و لازم نبود حتما او دختری بسیار زیبارو و جذاب به تصویر کشیده شود در آخر از مطالعه این کتاب لذت بردم و ان را به دوست داران کتاب های عاشقانه،معمایی با تم اجتماعی پیشنهاد می دهم
این کتاب یکی از خریدای نمایشگاه کتاب من بود. ژانر قالب کتاب اجتماعی بود با موضوعی که کمتر بهش پرداخته شده بود یا حداقل من دیده بودم ولی کاش پشت تمام این اتفاقات و دلایلی که امیر ماهی رو برای این کار انتخاب کرده بود دلیل منطقی تری وجود داشت چون واقعا از نظر من خیلی الکی بود و منو یاد رمانای سطح پایین مینداخت.
#معرفی_کتاب #معرفی_رمان #با_ماهی_ها_غرق_می_شوم #نشر_علی #نویسنده #شادی_منعم داستان قصه یه ماهی کوچولوی دلشکسته و تنهاست ماهی قصه ما بین تاریکی و کثافت رها شده به خاطر یک گناه و یک اشتباه که.... ماهی قصه ما کسی رو نداشت که پناهش بشه تو روزای سختش ماهی کوچولوی ما تو یه تنگ بدور از دریا و با یه ارامش خیالی بزرگ شد اما یهو بین سیاهی ها رها شد،قضاوت شد ماهی کوچولو،ترد شد با تنی زخمی و خسته وادار شد تو تاریکی شنا کنه به سوی هدفی که بهش با بی رحمی دیکته شد و اونو سمت نابودی کشید ماهی کوچولو قصمونو میخوان غرق کنن ؛غرق کنن تا به خواسته هایی با ظاهر زیبا ولی زشت خودشون برسن و بی نفسی ماهی براشون مهم نیست و ای کاش میشد ماهی هارو با نفسی دوباره زنده کرد داستان غمگینه هر صفحه هر خط هر کلمه حجم بزرگی از غم رو بهتون انتقال میده اگر علاقه ایی به غم ندارید این کتابو پیشنهاد نمیکنم موضوع داستان عالی بود دوسش داشتم ولی از اول تا اخر کتاب باعث شد گریه کنم و تا چند روز ذهنم درگیرش بود فضای داستان عالی توصیف شده بود هیچ اضافه گویی نبود و توصیفات درست و بجا بودن روند داستان خوب پیش رفت و روون بود دیالوگ ها رو خیلی دوست داشتم میتونستم عمق ناراحتی غم خشم رو با کلمه کلمه شخصیت ها درک کنم و واقعا به جا و درست کلمات بیان میشد اما پایان رو دوست نداشتم متاسفانه؛بنظر من خیلی خیلی خلاصه اخرش همچی بیان شد جا داشت بیشتر به سرگذشت شخصیت ها پرداخته بشه خیلی کوتاه شده بود اخرش و نتونست منو راضی کنه همچین پایانی _ماهی؛ ماهی قوی و محکم بود و در عین حال شکننده خیلی گناه داشت قربانی خواسته های دیگران شد زجری که کشید رو هیچکس نتونست درک کنه بخشش برای اون آدما زیاد بود بنظرم اونا لیاقت بخشش نداشتن و ندارن _رادمهر ؛ یه احمق بود ، به عنوان یه پلیس خیلی احمق بود کسی که یه عمر کارش با یه مشت خلافکاره و با کلی دشمن طرفه چطور میتونه اینقدر چشم بسته هر حرفی رو باور کنه و یک لحظه هم شک نکنه و دنبالش نره فرنام اینا : کسایی که خوندن میدونن منظورم از اینا در ادامه فرنام چیه ادم های سیاه قصه بودن ولی سیاهیشون توسط ادمای دیگه براشون رقم خورده بود که باعث شد حس دلسوزی کمی براشون داشته باسم _سپهر؛سپهر رو دلم خواست یه کتک بزنم البته کتک کمش بود باید میمرد تا آروم بگیرم یه ادم خودخواه و .... دوسش نداشتم و بنظرم اخرش خیلی خوب براش تموم شد و لیاقتشو نداشت _ یلدا یک دوست ، یک خواهرو یک انسان واقعی از تلاشش برای حفظ زندگی خواهرش واقعا لذت بردم بنظرم لیاقتش ادمی بهتر از سپهر بود _امير ، اخ امير منفورترین شخصیت یک شیطان تو لباس فرشته ، حيف لفظ انسان برای همچین موجودی بنظر من از فرنام و افرادش کثیف تر بود و کارش هیچ بخششی نداشت و لیاقتش تاوان بزرگی بود که باید میداد ولی متاسفانه هیچ اتفاقی براش نیوفتاد و بشدت ناامیدم کرد اون لحظه که گفت يلدارو انتخاب نکردم چون دخترم بود دلم میخواست با همین دستام خفش کنم زندگی کردن لیاقت همچین آدمی نبود سیما و مینا ادمایی به ظاهر بیگناه ولی خودخواه و قضاوت گر که ازشون بدم میومد مخصوصا سیما که نتونست با وجود ادعای مادری ، مادری که در حق کسی که دخترش میدونست من جای ماهی بودم پای تک تکشونو از زندگیم میبریدم و یک لحظه هم نمیذاشتم پاشون به خونه و زندگیم برسه این آدما لیاقت هیچ چیزی رو نداشتن چه برسه به بخشش خلاصه کتاب عالی و غمگینی بود برای خوندنش یه جعبه دستمال کاغذی پیش خودتون بزارید
This entire review has been hidden because of spoilers.
🌙خلاصه : داستان دختری هست که با وجود زندگی عاشقانه ای که داشته به علت خیانت به شوهرش از طرف همه طرد شده است و حالا یکی از عناصر اصلی باند قاچاق زنان محسوب میشود که پلیس در پی دستگیری شان هست اما هیچ چیز انقدر ساده نیست ...
✮┄┅┄┅┄ ❥❈❥ ┄┅┄┅┄✮
•در اوایل داستان چیزی که بسیار برای خواننده جذابیت دارد مجهول بودن دلیل خیانت ماهنی داستان است .دختری که شوهرش را دوست داشته و زندگی عاشقانه ای را با اون سپری میکرده است چرا باید به تمام خوشبختیش پشت پا بزند؟ آیا این راز چیست که ماهنی را مجبور کرده حتی از بچه خود نیز دست بکشد چه چیزی باعث میشود با وجود دلتنگی فراوان برای همسر و فرزندش باز هم ازین ماجرا پا پس نکشد؟
•رمان با ماهی ها غرق می شوم از زنانی می گوید که در گیر و دار زندگی اسیر ناکجاآبادی شده اند که آخر خط است. از عشق می گوید و از اطمینان و اعتمادی که لطمه خورد. از دلی شکسته در پستوی عمارتی سخن می گوید که از چله نشینی عشقش گذشته و به درازای سالهای سخت، حسرت نشین شده است. این داستان تمی عاشقانه اجتماعی داره با ته مایه های روانشناختی .
در اخر اگه ب داستان های معمایی و هیجانی علاقه دارید حتمن این داستان جذاب نوشته شادی منعم عزیز رو بخونید 😍
This entire review has been hidden because of spoilers.