عجیب ترین و خفن ترین تجربه ای بود ک تا حالا از خوندن چیزی داشتم به عنوان کسی ک نصف عمر الانمو تو خوابگاه های دانش آموزی و دانشجویی گذروندم پر بود از تجربه های جدید و عجیب تا قبل از خوندن این شماره حوالی نمیدونستم ک خوابگاه انقد میتونه زاویه دید های متفاوتی داشته باشه از اردوگاه های جنگ زده ها تا وِه گِه های آلمانی از خونه هایی ک کارگر های فصلی شمال ایران اجاره میکنن تا خوابگاه های کارگران چینی از بچه های خوابگاه همت روستای اشکه ور تا یک خانه در دل اسایشگاهی ته بهزیستی از هشتگ دانشجو پزی تا تجربه خوابگاهی بودن تو دانشگاه چمران اهواز اونم وسط جنگ ماجراهایی رو ک دوس داشتم:خانه ای در چمدان - صدای جنگ را از خوابگاه میشنوید - دانشگاه خوابشان رو دزدید - ساختمانی که به هیچکجا بدل شد
"حوالی از فضای زندگی آدمها میگوید. فضایی که زنده است و با آدمها ساخته میشود. بر ما تاثیر میگذارد و از ما تاثیر میپذیرد. فضایی که حاصل دیدن، شنیدن و تجربه کردن است."
حوالی خوابگاه، پر از روایتهای خواندنی و متنوع از تجربهی زیستن آدمهای مختلف در خوابگاه است که خواندنشان خالی از لطف نیست. برای من که تجربهی زندگی در خوابگاه را داشتهام، این شماره از مجله خیلی خاطرهانگیز و دلچسب بود :)
روایتهای مورد علاقهام:
ساختمانی که به هیچکجا بدل شد کارخانهی عادت سازی امشب ظرفها نوبت کیه؟ میگوید شما خبر داشتهاید صدای جنگ را از خوابگاه میشنوید
بخشهایی از کتاب:
خاطرات کی و کجا از روان ما تصعید میشوند؟ از روزی که غبار نرم و سفیدی بر تن اشیا، ساختمانها و آدمها مینشیند تا ناآشنا و ناآشناتر شوند. یا روزی که توی یکی از ماشینهای خطی ولیعصر ستارخان نشستهای و قبل از رسیدن به تقاطع شانزده آذر و بلوار، با دیدن آن آپارتمان بلند که به تازگی دستی به سر و رویش کشیدهاند و نو نوارش کردهاند، و با دیدن آن اتاق سه گوش طبقهی سوم دیگر دلت به درد نمیآید. در همان یک دقیقه عبورت، با دقتی عجیب دیگر به دنبال پوسترها و روزنامههایی که سالها روی شیشههایش چسباندهبودی، نمیگردی. و دیگر دستت را با حسرت بلند نمیکنی تا به همراهت بگویی "من اینجا بودهام"
ما عاشق دلخستهی طبقات بالایی این ساختمان بودیم که معلوم نبود کِی قرار است بر سر ما فرو بریزد. شبها چون دختران صومعهی داستان پدس در بالکن پشتی جمع میشدیم و از آرزوها و رویاهایمان میگفتیم. اینکه "ما در اینجا روی پل ایستادهایم و پس از عبور از پل، هرکدام پی کار خود خواهیم رفت. هرکدام از ما جادهی خودمان را انتخاب میکنیم و چندی نمیگذرد که پل خالی برجا میماند."
برای من که قبلا خوابگاه رو تجربه کردم، خیلی از روایتها آشنا و دوستداشتنی بودن. از طرفی وقتی آدم اسم خوابگاه رو میشنوه صرفا همون خوابگاه دانشجویی معمول رو تصور میکنه، ولی خب برام جالب بود که چقدر خوابگاهها میتونن متفاوت باشن و بستری باشن برای زندگیهای کاملا متفاوت.
من کلا مجله حوالی رو دوست دارم، ولی بعضی از شماره ها خیلی قوی هستن، بعضی ضعیف. این از اون شماره های ضعیف بود، کسل کننده، بدون کشش و جذابیت. به عنوان کسی که چهار سال خوابگاه دانشجویی بوده میتونم بگم توی این شماره یه سری داستان های بامزه و خاطره انگیز لابه لای حجم عظیمی از مطالب کسل کننده قایم شده بود.
خیلی جالب بود، هم اینکه چون خودم خوابگاهی یک جاهایی انگار از زبون خودم بود و اینکه تجربه های متفاوت مثل خوابگاه تودوران جنگ رو داشت و اینکه معنی خوابگاه رو گسترده تر عنوان کرده بود، مثلا خوابگاه های کارگری یا جنگ زده هارو هم جز این دسته به حساب آورده بود