Jump to ratings and reviews
Rate this book

دیوان جامی

Rate this book
این کتاب، دیوان اشعار عبدالرحمن بن احمد جامی با مقدمه و اشراف محمد روشن است.
نورالدّين ابوالبركات عبدالرّحمان بن نظامالدّين احمد بن محمّد جامى از شاعران نامدار زبان فارسى است كه او را پس از حافظ بزرگترين سخنسراى فارسى شمردهاند و خاتمالشعرا لقب نهاده اند.
وى در قصيده اى لاميه كه پنج سال پيش از وفات خود سروده است و پاره اى از سوانح احوال خود را برشمرده، سال ولادت خود را ياد مى كند :
به سال هشتصد و هفده ز هجرت نبوى كه زد ز مكّه به يثرب سرادقات جلال
ز اوج قلّه پروازگاه عزّ و قدم بدين حضيض هوان سست كرده ام پر و بال
دیوان قصاید و غزلیات این دیوان را جامی در سال ۸۸۴ تدوین و تنظیم کرده‌است. قصاید جامی در توحید و نعت پیامبر اسلام و صحابه و اهل بیت و نیز مطالب عرفانی و اخلاقی‌است. جامی همچنین قصایدی در مدح یا مرثیه سلاطین و حکمای زمانش سروده‌است. غزلیات جامی غالباً از هفت بیت تجاوز نمی‌کند و اکثراً عاشقانه یا عارفانه‌است.

840 pages

14 people want to read

About the author

Jami

144 books54 followers
Nur ad-Din Abd ar-Rahman Jami (Persian: نورالدین عبدالرحمن جامی), one of the greatest Persian poets in the 15th century and one of the last great Sufi poets.

https://en.wikipedia.org/wiki/Jami


Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
2 (28%)
4 stars
4 (57%)
3 stars
1 (14%)
2 stars
0 (0%)
1 star
0 (0%)
Displaying 1 of 1 review
Profile Image for Peiman E iran.
1,435 reviews1,125 followers
July 30, 2023
‎دوستانِ گرانقدر، زنده یاد جامی، در سدهٔ نهم هجری میزیست ...به انتخاب ابیاتی از میانِ غزلها و رباعیاتِ سروده شده توسطِ وی را در زیر برایِ شما ادب دوستانِ گرامی مینویسم
---------------------------------------
‎رفتی و درد و داغِ تواَم یادگار ماند
‎صد حسرت از تو در دلِ امیدوار ماند
‎بلبل کشید رنجِ گلستان و عاقبت
‎گل را صبا رُبود و ازو بهره خار ماند
*************
‎ریزم زِ مژه کوکب، بی ماه رُخت شبها
‎تاریک شبی دارم با این همه کوکبها
‎از تاب و تَفِ هجران، گفتم سخنِ وصلت
‎بود این هذیان آری، خاصیتِ آن تبها
*************
‎مطرب امشب ساز کن با نالهٔ من چنگ را
‎آتشی دیگر فروز این سوزناک آهنگ را
‎بس که نالیدم زِ دردِ دوریِ آن سنگدل
‎دل به درد آمد زِ آه و نالهٔ من سنگ را
*************
‎جز هوایِ وصلِ تو در سر هوس نبوَد مرا
‎گر کنی پروایِ من، پروایِ کس نبوَد مرا
‎دست میخواهم به پایت سایم و مالم به روی
‎بیش از این چیزی زِ لطفت ملتمس نبوَد مرا
*************
‎در کنجِ غم نشستم، خرسند با خیالت
‎خوشوقت آنکه بیند هر ساعتی جمالت
‎تیغی بگیر و هر دم زخمی بزن که کردم
‎هم جانِ خود فدایت، هم خونِ خود حلالت
*************
‎بگذر از توبه و تقوی که همه پندار است
‎در پیِ مطرب و مِی باش که کار این کار است
‎هر چه بر فرقِ تو بار است اگر مردِ رهی
‎بنه از سر که نه مردی به سر و دستار است
*************
‎من پسِ زانویِ غم تا یار همزانویِ کیست
‎خاطرِ من سویِ او تا خاطرِ او سویِ کیست
‎سویِ محرابم مخوان ای شیخ بنگر کین زمان
‎نقش بسته در دلم شکلِ خمِ ابرویِ کیست
*************
‎غمت روزِ مرا رسمِ شب آموخت
‎دلم را تاب و جانم را تب آموخت
‎ندیدم هیچ مذهب خوشتر از عشق
‎خوشا آن راهرو کین مذهب آموخت
*************
‎همانا آیتِ سجدست خط از مصحفِ رویت
‎که هرکس خوانَد آرد سجده در محرابِ ابرویت
‎خوش آن شبها که هم من، هم تو را، خواب آید از مستی
‎تو سر بر بالشِ راحت نهی، من سر به زانویت
*************
‎محتسب جمعیتِ رندان چو دید آشفته شد
‎ساقیا مِی ده که کارِ ما به قاضی گفته شد
‎جز مِی صافی نمیبینم مداوا هرکه را
‎دل مشوش، حال ناخوش، روزگار آشفته شد
*************
‎هر شب زِ غمت بس که دلم زار بنالد
‎از نالهٔ زارم در و دیوار بنالد
‎بلبل که زِ گل هر چه رسد هست به آن خوش
‎خوش نیست گر از سرزنشِ خار بنالد
*************
‎زِ شوقت زنم دم، زبانم بسوزد
‎صبوری کنم پیشه، جانم بسوزد
‎نیارم زِ دلِ آتشین آه بیرون
‎که ترسم همه خان و مانم بسوزد
*************
‎شیخِ خودبین که به اسلام برآمد نامش
‎نیست جز زرق و ریا قاعدهٔ اسلامش
‎خویش را واقفِ اسرار شناسد لیکن
‎نه زِ آغاز وقوف است نه از انجامش
*************
‎دوستان چند کنم ناله زِ بیماری دل؟
‎کس گرفتار مبادا به گرفتاریِ دل
‎خوانده ام قصهٔ عشاق بسی، نیست در آن
‎جز جفاکاریِ دلدار و وفاداریِ دل
*************
‎بس که در جانِ فگار و چشمِ بیدارم تویی
‎هرکه پیدا میشود، از دور پندارم تویی
‎گر چه صد خواری رسد هر دم زِ دستِ غم مرا
‎من چه غم دارم عزیزِ من، که غمخوارم تویی
*************
‎من آن نیَم که پیِ حفظِ اعتقادِ عوام
‎کشم عنانِ ارادت زِ نقل و باده و جام
‎ازان شراب که چون مطلقت کند برهی
‎زِ قیدِ بندگیِ آفریدهٔ اوهام
‎به سرّ این سخن آن زنده پی برد جامی
‎که هم زِ کفر مبرا بود هم از اسلام
*************
‎خوش آنکه زِ داغِ عشق تابی دارد
‎در دیده زِ ابرِ شوق آبی دارد
‎از همدمیِ بیخبران تافته روی
‎کنجی و کفافی و کتابی دارد
*************
‎چون دیده ببندم به خیالِ تو خوشم
‎چون بگشایم به خط و خالِ تو خوشم
‎القصه چه در خواب و چه در بیداری
‎دائم به تماشایِ جمالِ تو خوشم
---------------------------------------
‎امیدوارم این انتخابها را پسندیده باشید

‎گویند که جامیا چه مذهب داری
‎صد شُکر که «سگ سنّی» و «خر شیعه» نیّم

‎«پیروز باشید و ایرانی»
Displaying 1 of 1 review

Can't find what you're looking for?

Get help and learn more about the design.