این کتاب، دیوان اشعار عبدالرحمن بن احمد جامی با مقدمه و اشراف محمد روشن است. نورالدّين ابوالبركات عبدالرّحمان بن نظامالدّين احمد بن محمّد جامى از شاعران نامدار زبان فارسى است كه او را پس از حافظ بزرگترين سخنسراى فارسى شمردهاند و خاتمالشعرا لقب نهاده اند. وى در قصيده اى لاميه كه پنج سال پيش از وفات خود سروده است و پاره اى از سوانح احوال خود را برشمرده، سال ولادت خود را ياد مى كند : به سال هشتصد و هفده ز هجرت نبوى كه زد ز مكّه به يثرب سرادقات جلال ز اوج قلّه پروازگاه عزّ و قدم بدين حضيض هوان سست كرده ام پر و بال دیوان قصاید و غزلیات این دیوان را جامی در سال ۸۸۴ تدوین و تنظیم کردهاست. قصاید جامی در توحید و نعت پیامبر اسلام و صحابه و اهل بیت و نیز مطالب عرفانی و اخلاقیاست. جامی همچنین قصایدی در مدح یا مرثیه سلاطین و حکمای زمانش سرودهاست. غزلیات جامی غالباً از هفت بیت تجاوز نمیکند و اکثراً عاشقانه یا عارفانهاست.
Nur ad-Din Abd ar-Rahman Jami (Persian: نورالدین عبدالرحمن جامی), one of the greatest Persian poets in the 15th century and one of the last great Sufi poets.
دوستانِ گرانقدر، زنده یاد جامی، در سدهٔ نهم هجری میزیست ...به انتخاب ابیاتی از میانِ غزلها و رباعیاتِ سروده شده توسطِ وی را در زیر برایِ شما ادب دوستانِ گرامی مینویسم --------------------------------------- رفتی و درد و داغِ تواَم یادگار ماند صد حسرت از تو در دلِ امیدوار ماند بلبل کشید رنجِ گلستان و عاقبت گل را صبا رُبود و ازو بهره خار ماند ************* ریزم زِ مژه کوکب، بی ماه رُخت شبها تاریک شبی دارم با این همه کوکبها از تاب و تَفِ هجران، گفتم سخنِ وصلت بود این هذیان آری، خاصیتِ آن تبها ************* مطرب امشب ساز کن با نالهٔ من چنگ را آتشی دیگر فروز این سوزناک آهنگ را بس که نالیدم زِ دردِ دوریِ آن سنگدل دل به درد آمد زِ آه و نالهٔ من سنگ را ************* جز هوایِ وصلِ تو در سر هوس نبوَد مرا گر کنی پروایِ من، پروایِ کس نبوَد مرا دست میخواهم به پایت سایم و مالم به روی بیش از این چیزی زِ لطفت ملتمس نبوَد مرا ************* در کنجِ غم نشستم، خرسند با خیالت خوشوقت آنکه بیند هر ساعتی جمالت تیغی بگیر و هر دم زخمی بزن که کردم هم جانِ خود فدایت، هم خونِ خود حلالت ************* بگذر از توبه و تقوی که همه پندار است در پیِ مطرب و مِی باش که کار این کار است هر چه بر فرقِ تو بار است اگر مردِ رهی بنه از سر که نه مردی به سر و دستار است ************* من پسِ زانویِ غم تا یار همزانویِ کیست خاطرِ من سویِ او تا خاطرِ او سویِ کیست سویِ محرابم مخوان ای شیخ بنگر کین زمان نقش بسته در دلم شکلِ خمِ ابرویِ کیست ************* غمت روزِ مرا رسمِ شب آموخت دلم را تاب و جانم را تب آموخت ندیدم هیچ مذهب خوشتر از عشق خوشا آن راهرو کین مذهب آموخت ************* همانا آیتِ سجدست خط از مصحفِ رویت که هرکس خوانَد آرد سجده در محرابِ ابرویت خوش آن شبها که هم من، هم تو را، خواب آید از مستی تو سر بر بالشِ راحت نهی، من سر به زانویت ************* محتسب جمعیتِ رندان چو دید آشفته شد ساقیا مِی ده که کارِ ما به قاضی گفته شد جز مِی صافی نمیبینم مداوا هرکه را دل مشوش، حال ناخوش، روزگار آشفته شد ************* هر شب زِ غمت بس که دلم زار بنالد از نالهٔ زارم در و دیوار بنالد بلبل که زِ گل هر چه رسد هست به آن خوش خوش نیست گر از سرزنشِ خار بنالد ************* زِ شوقت زنم دم، زبانم بسوزد صبوری کنم پیشه، جانم بسوزد نیارم زِ دلِ آتشین آه بیرون که ترسم همه خان و مانم بسوزد ************* شیخِ خودبین که به اسلام برآمد نامش نیست جز زرق و ریا قاعدهٔ اسلامش خویش را واقفِ اسرار شناسد لیکن نه زِ آغاز وقوف است نه از انجامش ************* دوستان چند کنم ناله زِ بیماری دل؟ کس گرفتار مبادا به گرفتاریِ دل خوانده ام قصهٔ عشاق بسی، نیست در آن جز جفاکاریِ دلدار و وفاداریِ دل ************* بس که در جانِ فگار و چشمِ بیدارم تویی هرکه پیدا میشود، از دور پندارم تویی گر چه صد خواری رسد هر دم زِ دستِ غم مرا من چه غم دارم عزیزِ من، که غمخوارم تویی ************* من آن نیَم که پیِ حفظِ اعتقادِ عوام کشم عنانِ ارادت زِ نقل و باده و جام ازان شراب که چون مطلقت کند برهی زِ قیدِ بندگیِ آفریدهٔ اوهام به سرّ این سخن آن زنده پی برد جامی که هم زِ کفر مبرا بود هم از اسلام ************* خوش آنکه زِ داغِ عشق تابی دارد در دیده زِ ابرِ شوق آبی دارد از همدمیِ بیخبران تافته روی کنجی و کفافی و کتابی دارد ************* چون دیده ببندم به خیالِ تو خوشم چون بگشایم به خط و خالِ تو خوشم القصه چه در خواب و چه در بیداری دائم به تماشایِ جمالِ تو خوشم --------------------------------------- امیدوارم این انتخابها را پسندیده باشید
گویند که جامیا چه مذهب داری صد شُکر که «سگ سنّی» و «خر شیعه» نیّم