What do you think?


چه كسی باور میكند، رُستم
زن و شوهری مهاجر در قطار رهسپار سفری دراز هستند. زن در انزوای خودخواسته، با گذر از ایستگاه شهرها و مراحل عمر ، روابط خویش را با شوهر و دختر، با خانواده و دوستانش در خاطره مرور می کند و به بازشناسی تازه ای از روح عاشق و صبور خود می رسد.
باز اندیشی روانشناسانه ی ِآوارگی و نیاز به پیوندیابی با ریشه ها ، اسطوره ی عشق و وطن ، محور اصلی این رمان است.
باز اندیشی روانشناسانه ی ِآوارگی و نیاز به پیوندیابی با ریشه ها ، اسطوره ی عشق و وطن ، محور اصلی این رمان است.
248 pages, Paperback
First published April 1, 1995
Ratings & Reviews
Friends & Following
Create a free account to discover what your friends think of this book!
Community Reviews
Displaying 1 - 30 of 76 reviews
February 12, 2014
برای بچه ها صدا جزئی از زندگی است، برای بزرگترها سکوت جزئئ از زندگی میشود.
ص۳۸
از زندگی آنها که رفتهاند جز از دل من، یا آنها که ماندهاند،اما در دنیایی تنها، دور از هم، جدا از هم...
ص۱۲۷
نمیفهمیدم مادرم چرا عذرخواهی میکند. این که خواب بودم و بیدارم کرده بود به عذرخواهی نیازی نداشت. حاضر بودم برای خاطر این بیداری دیگر هرگز تا ابد نخوابم.
ص۱۴۷
او رستمش را از دست نداده که بفهمد من چه میگوییم.او اصلاً رستمی ندارد که بفهمد من چه میگویم...
ص۲۴۷
------
دلم گرفت... روی تختم خوابیده بودم و نمیآمدم بیرون. میخواندم و احساس میکردم دارم غرق میشم... اشکهام موهام رو خیس کرد... و عرقِ دستهام روی کتاب موند...
وای...
و وای...
ص۳۸
از زندگی آنها که رفتهاند جز از دل من، یا آنها که ماندهاند،اما در دنیایی تنها، دور از هم، جدا از هم...
ص۱۲۷
نمیفهمیدم مادرم چرا عذرخواهی میکند. این که خواب بودم و بیدارم کرده بود به عذرخواهی نیازی نداشت. حاضر بودم برای خاطر این بیداری دیگر هرگز تا ابد نخوابم.
ص۱۴۷
او رستمش را از دست نداده که بفهمد من چه میگوییم.او اصلاً رستمی ندارد که بفهمد من چه میگویم...
ص۲۴۷
------
دلم گرفت... روی تختم خوابیده بودم و نمیآمدم بیرون. میخواندم و احساس میکردم دارم غرق میشم... اشکهام موهام رو خیس کرد... و عرقِ دستهام روی کتاب موند...
وای...
و وای...
October 14, 2007
"او رستمش را از دست نداده که بفهمد من چه می گویم. او اصلا رستمی ندارد که بفهمد من چه می گویم.."!
"..مثل این است که به آدم بگویند تو که رفته بودی سفر، وطنت را آب برد.. و من دیگر جایی را ندارم که بروم..."
"..مثل این است که به آدم بگویند تو که رفته بودی سفر، وطنت را آب برد.. و من دیگر جایی را ندارم که بروم..."
April 21, 2017
تک گویی های شورا کتاب را زیبا کرده بود . گذشته ای که در وجود شورا شکل گرفته بود و حال را رنگ و بو می داد
January 20, 2017
دیدی یه کتاب چجوری اشکمو در آورد؟
میگم مگه این همه گریه داشت این قصه؟ شاید داشت شاید هم نه. ولی راسش من به حال «شورا» و «رستم»ش گریه نمیکردم. به حال خودم زار میزدم.
میگی تو که رستمت رو از دست ندادی که بفهمی من چی میگم! تو اصلاً رستمی نداری که بفهمی من چی میگم!
دِ خب درد همینه دیگه! شاید اصلاً من برای این گریه میکنم که رستمی ندارم.
بهت میگفت تو حتی رفتهازدستهات هم از ما بهتره.
میگفت تو میتونی همهٔ عمر بهش فکر کنی و باز هم از فکر کردن بهش سیر نشی. میتونی بگیی رستمی داشتی دستان! اما من برای گفتن چی دارم؟
راست میگه؛ ما چی داشتیم؟ چی داریم؟
بعد یه عمر دلمونو خوش کرده بودیم که آره، ما هم یه دلخوشی از این دنیا داریم که فهمیدیم اونم توهم بوده همهش! آدما یه روز بهت میگن تو اگه آدم هم بکشی، من گردن میگیرم ولی فرداش سر کوچیکترین اشتباهت -کوچکترین اشتباه- ولت میکنن به امون خدا. چرا اینهمه عوض میشن آدما؟ چرا انقدر سرد میشن؟ چرا همهچیزو یادشون میره؟
میگی کاش هیچوقت بزرگ نمیشدیم و به جایی نمیرسیدیم که همهچیز رو بگذاریم و بریم و نگاهمون همیشه به پشت سرمون باشه. میگی چه خوب بود همیشه بچه میموندیم...
منم همیشه همینو میگم... ولی تو رستمت رو داشتی. من چی داشتم که همه زندگیم شده نوستالژیا و حسرت و دلتنگی اون قدیمها؟
دیدی حتی دلخوشیهای یه سال پیشم شد نوستالژیا و مثل خوره، حسرتِ از دست دادنش افتاد به جونم؟
چی به سرم اومد؟ چرا همیشه تا فکر میکنی یه اتفاق خوبی داره میافته، یهویی همهچی خراب میشه؟
چی شد یهو انقدر تلخ و افسرده و غمگین شدم؟
دیدی همۀ دنیام شد حسرت چیزهایی که از دست دادم؟
کی باورش میشه؟
میگم مگه این همه گریه داشت این قصه؟ شاید داشت شاید هم نه. ولی راسش من به حال «شورا» و «رستم»ش گریه نمیکردم. به حال خودم زار میزدم.
میگی تو که رستمت رو از دست ندادی که بفهمی من چی میگم! تو اصلاً رستمی نداری که بفهمی من چی میگم!
دِ خب درد همینه دیگه! شاید اصلاً من برای این گریه میکنم که رستمی ندارم.
بهت میگفت تو حتی رفتهازدستهات هم از ما بهتره.
میگفت تو میتونی همهٔ عمر بهش فکر کنی و باز هم از فکر کردن بهش سیر نشی. میتونی بگیی رستمی داشتی دستان! اما من برای گفتن چی دارم؟
راست میگه؛ ما چی داشتیم؟ چی داریم؟
بعد یه عمر دلمونو خوش کرده بودیم که آره، ما هم یه دلخوشی از این دنیا داریم که فهمیدیم اونم توهم بوده همهش! آدما یه روز بهت میگن تو اگه آدم هم بکشی، من گردن میگیرم ولی فرداش سر کوچیکترین اشتباهت -کوچکترین اشتباه- ولت میکنن به امون خدا. چرا اینهمه عوض میشن آدما؟ چرا انقدر سرد میشن؟ چرا همهچیزو یادشون میره؟
میگی کاش هیچوقت بزرگ نمیشدیم و به جایی نمیرسیدیم که همهچیز رو بگذاریم و بریم و نگاهمون همیشه به پشت سرمون باشه. میگی چه خوب بود همیشه بچه میموندیم...
منم همیشه همینو میگم... ولی تو رستمت رو داشتی. من چی داشتم که همه زندگیم شده نوستالژیا و حسرت و دلتنگی اون قدیمها؟
دیدی حتی دلخوشیهای یه سال پیشم شد نوستالژیا و مثل خوره، حسرتِ از دست دادنش افتاد به جونم؟
چی به سرم اومد؟ چرا همیشه تا فکر میکنی یه اتفاق خوبی داره میافته، یهویی همهچی خراب میشه؟
چی شد یهو انقدر تلخ و افسرده و غمگین شدم؟
دیدی همۀ دنیام شد حسرت چیزهایی که از دست دادم؟
کی باورش میشه؟
February 5, 2014
شاید حقش بود که به این کتاب ستاره ندم.دلم برای غربت این زن سوخت.زنی کی هرکس از ظن خودش بهش اسمی داد و هویتی .عجیب این که کتاب با این که پرحجم نبود و خوشخون بود چندان سریع خونده نشد،انگار شیوه روایت تو سرعت خوندن اثر داره!:))
September 2, 2017
تومی گفتی:تنهایی انسان به میل خوداوبستگی دارد.
می گفتی:تحمل تنهایی وقتی سخت است که جزاین باشد....
می گفتی که تنهایی انتخابی فضایی است که هیچ کس نمی تواند آن راازمابگیرد...
می گفتی:تحمل تنهایی وقتی سخت است که جزاین باشد....
می گفتی که تنهایی انتخابی فضایی است که هیچ کس نمی تواند آن راازمابگیرد...
September 16, 2013
آدم میداند نفسش به نفس کسی بسته است ولی باز تصمیم اشتباه میگیرد؛ شاید چون حس میکند عشق تضمین کننده سعادت نیست؛ و شاید هم بر عکس. انقدر غرق در عشق است که آن را حس نمیکند و تا دیگری را میبیند خیال میکند اوست که آمده است تا عشق را به اونشان دهد. برای همین با او میرود. حالا مهم نیست مادرت شیرین صدایت کند یا پدرت شورا، اسمت پرتو باشد و دوستت شوشا صدایت کند و همسرت شوریده بنامدت. آن سر دنیا هم که بروی و هرچقدر هم که تحصیل کنی و پول داشته باشی باز سراغ عشق را میگیری و میبینی اشتباه کردهای. حالا سی سال از آن ماجرا میگذرد. نه رستم مانده است تا به او بگویی که چقدر واقعی دوستش داشتی-مخصوصاً وقتی که گفت دلش می خواهد در زندگی بعد اش پرنده باشد: آزاد و رها- و نه جهان همانی بوده است که قرار بوده روزی تو را غرق عشق کند. توهیچوقت دارویی نساختی که بویی نداشته باشد و هیچوقت هم دخترت همانی نشد که آرزویش را داشتی. فقط سهم تو از دخترت نامش بوده است. زندگی بیرحم تر از آنچه که فکر میکردی بوده و هیچ چیزی از شادی برای تو نمانده است و فقط به این فکر میکنی اگر رستم از روستا نیامده بود و اگر تو تحصیل نمیکردی شاید شاید دنیا کمی بهتر میشد.
پس: همیشه دو راه است اینکه دست رستمت را هرگز رها نکنی و جهان را واقعی تر از آن چه که هست ببینی. حالا اسمت هرچه باشد: مها، مهاما، مهتاب، نیلوفر؛ پرتو، شیرین یا شورا...
این کتاب را دوست خوبم در کافه سپیدگاه به من هدیه داد. هفته پیشش درباره رمان منِ او –امیرخانی- حرف زده بودیم و او گفت رمان زیباتری از این میشناسد و من آن شب فایل پی دی افش را دانلود کردم ولی چون حق کپی رایت را رعایت نکرده بودم نمیتوانستم آن را بخوانم. موضوع را که به او گفتم گفت خودم برایت میخرم. روی صفحه اولش کتاب را به من تقدیم کرد و من طوری این کتاب را خواندم که انگاری او این کتاب را نوشته باشد. کتاب را -تقریباً- موقعی که در آکادمی شهرمان نشسته بودم که واحد بردارم به اتمام رساندم و همانجا و همان لحظه که هم اتاقی حسودم – را که پس از سالها دیدم که در دانشگاه کار میکند- به من گفت:" تو هنوزم از این شر و ور ها می خوانی؟ هنوز هم آدم نشدهای؟" فهمیدم- به مکاشفه رسیدم که - من همیشه همینطوری خواهم ماند و چقدر خوب است که همینطوری باشم. این دوتا و دیگر آنچه این کتاب را برایم خاص کرد این بود که دوباره یکی با یک لحن دیگر برایم تکرار کرد که آنچه زندگی به آن سعادت میگوید نیازی به داشتن و فتح جهان نیست فقط کافی است گاهی در گوشه قلب کسی باشی که پهلوان باشد. و من -واقعاً و یا اینکه چون عظمت در نگاهم است- دوستانی دارم که یکی از آن یکی اسطوره و ستارهتر است. چه کسی باور میکند رستم؟
پس: همیشه دو راه است اینکه دست رستمت را هرگز رها نکنی و جهان را واقعی تر از آن چه که هست ببینی. حالا اسمت هرچه باشد: مها، مهاما، مهتاب، نیلوفر؛ پرتو، شیرین یا شورا...
این کتاب را دوست خوبم در کافه سپیدگاه به من هدیه داد. هفته پیشش درباره رمان منِ او –امیرخانی- حرف زده بودیم و او گفت رمان زیباتری از این میشناسد و من آن شب فایل پی دی افش را دانلود کردم ولی چون حق کپی رایت را رعایت نکرده بودم نمیتوانستم آن را بخوانم. موضوع را که به او گفتم گفت خودم برایت میخرم. روی صفحه اولش کتاب را به من تقدیم کرد و من طوری این کتاب را خواندم که انگاری او این کتاب را نوشته باشد. کتاب را -تقریباً- موقعی که در آکادمی شهرمان نشسته بودم که واحد بردارم به اتمام رساندم و همانجا و همان لحظه که هم اتاقی حسودم – را که پس از سالها دیدم که در دانشگاه کار میکند- به من گفت:" تو هنوزم از این شر و ور ها می خوانی؟ هنوز هم آدم نشدهای؟" فهمیدم- به مکاشفه رسیدم که - من همیشه همینطوری خواهم ماند و چقدر خوب است که همینطوری باشم. این دوتا و دیگر آنچه این کتاب را برایم خاص کرد این بود که دوباره یکی با یک لحن دیگر برایم تکرار کرد که آنچه زندگی به آن سعادت میگوید نیازی به داشتن و فتح جهان نیست فقط کافی است گاهی در گوشه قلب کسی باشی که پهلوان باشد. و من -واقعاً و یا اینکه چون عظمت در نگاهم است- دوستانی دارم که یکی از آن یکی اسطوره و ستارهتر است. چه کسی باور میکند رستم؟
June 12, 2021
معروفه که میگن هر آدمی یه رمان در وجود خودش داره که مادۀ خامش زندگی خودشه. و هر آدمی میتونه دست کم یه رمان بنویسه و به جهان عرضه کنه، که خاص باشه و نگاه مخصوص او رو به دنیا ارائه بده.
فکر میکنم این رمان هم، رمان زندگی روح انگیز شریفیان بود؛
با نثر یا محتوا یا ساختار تازه طرف نیستیم.
فقط با روایت صادقانۀ زندگی طرفیم؛ با آدمهای واقعی و درک پذیر؛ و با یه جور حس نوستالژی و گذشتۀ از دست رفته که خوراک ما ایرانی هاست احتمالاً، شایدم نه. نمیدونم.
فکر نمیکنم که باید جایزۀ گلشیری رو میبرد، هرچند به نظرم رمان بدی نیست. رمان خوبیه، ولی کار تازه ای برای ادبیات و ادبیت نمیکنه. بلکه فقط یه قصۀ خواندنی و، و گهگاه بی هدف رو، پی میگیره و میره جلو و میرسونه به پایان.
نقطۀ قوتش صحنه های توصیف کودکان و کودکی رستم بود.
و البته قطعاً پیشنهادش میدم به آدمها، و به خوندنش می ارزه.
فکر میکنم این رمان هم، رمان زندگی روح انگیز شریفیان بود؛
با نثر یا محتوا یا ساختار تازه طرف نیستیم.
فقط با روایت صادقانۀ زندگی طرفیم؛ با آدمهای واقعی و درک پذیر؛ و با یه جور حس نوستالژی و گذشتۀ از دست رفته که خوراک ما ایرانی هاست احتمالاً، شایدم نه. نمیدونم.
فکر نمیکنم که باید جایزۀ گلشیری رو میبرد، هرچند به نظرم رمان بدی نیست. رمان خوبیه، ولی کار تازه ای برای ادبیات و ادبیت نمیکنه. بلکه فقط یه قصۀ خواندنی و، و گهگاه بی هدف رو، پی میگیره و میره جلو و میرسونه به پایان.
نقطۀ قوتش صحنه های توصیف کودکان و کودکی رستم بود.
و البته قطعاً پیشنهادش میدم به آدمها، و به خوندنش می ارزه.
February 4, 2014
Rehi جزء کتابای انگشت شماری بود که اشکم رو در اورد ...
نمیدونم چی بگم داستان سردر گمی...سردر گمی زنی که نمیدانست قلبش برای چه کسی می تپد؟زنی که حتی نمیدانست هویتش را کدام اسم میسازد؟شورا؟پرتو؟شیرین یا شوریده
داستان زنی که زود وارزان روزهای خوشش را ازدست داده بود
زنی که بت هایش خراب شده بود زنی که حتی با فرزندش هم بیگانه بود...
ورستمی که واقعا در ذهنم یک رستم شده بود
((اورستمش را ازدست نداده که بفهمد من چه میگویم.او اصلا رستمی ندارد که بفهمد من چه میگویم.))(less)
نمیدونم چی بگم داستان سردر گمی...سردر گمی زنی که نمیدانست قلبش برای چه کسی می تپد؟زنی که حتی نمیدانست هویتش را کدام اسم میسازد؟شورا؟پرتو؟شیرین یا شوریده
داستان زنی که زود وارزان روزهای خوشش را ازدست داده بود
زنی که بت هایش خراب شده بود زنی که حتی با فرزندش هم بیگانه بود...
ورستمی که واقعا در ذهنم یک رستم شده بود
((اورستمش را ازدست نداده که بفهمد من چه میگویم.او اصلا رستمی ندارد که بفهمد من چه میگویم.))(less)
Read
August 12, 2007اين كتاب هم جزو كتابهايي است كه نميدانم چرا جايزه گرفت؟ ظاهرن آن سال قحطالكتاب بوده؟
August 23, 2015
ای کاش آدمی جایی به دنیا بیاید که هیچ وقت مجبور به ترک ان نباشد.
August 29, 2014
خوب، اون ستارۀ پنجم کجاست؟ و چرا نیست؟
واقعیت اینه که کتاب به نظرم یه جوری «خالی» اومد. خالی که می گم منظورم بد یا ناقص یا چیزی شبیه این نیست. حس فیزیکی ای که بهم می ده اینه. مثل لیوانی که یه کوچولو جا داره برای سرریز شدن. انگار منتظر باشم «آن» اصلی رو از رستم بگه و شورا اون «آن» رو نگه داشته برای خودش و به ما نگفته.
شخصیت اصلی داستان رستمه. تمام کتاب جست و جوی اونه توی زمان و توی درون شورا. همه بهانه هستند برای کشف رستم و انگار این کشف یه جایی ناتمام می مونه. مهاجرت و اختلاف فرهنگی و این چیزها خیلی فرع هستند بر ماجرا. من رو «یادبادبادک باز» می اندازه که شخصیت اصلیش کسی نیست جز حسن و همه چیز بهانه است برای حسن. ولی توی بادبادک باز، ته کتاب، خواننده دستش رو جلو برده و حسن رو لمس کرده و ولی این جا رستم مونده پشت کلمه ها. عین طراحی روی جلد کتاب، که واقعا عالیه البته.
کاملترین قسمت کتاب، طراحی روی جلدشه. این قدر کامل که خدا می دونه. رستم با خط نستعلیق، مونده پشت کلمه های تایپی. تمام گدشتۀ سنتی، در زمینۀ زندگی مدرن شورا.
واقعیت اینه که کتاب به نظرم یه جوری «خالی» اومد. خالی که می گم منظورم بد یا ناقص یا چیزی شبیه این نیست. حس فیزیکی ای که بهم می ده اینه. مثل لیوانی که یه کوچولو جا داره برای سرریز شدن. انگار منتظر باشم «آن» اصلی رو از رستم بگه و شورا اون «آن» رو نگه داشته برای خودش و به ما نگفته.
شخصیت اصلی داستان رستمه. تمام کتاب جست و جوی اونه توی زمان و توی درون شورا. همه بهانه هستند برای کشف رستم و انگار این کشف یه جایی ناتمام می مونه. مهاجرت و اختلاف فرهنگی و این چیزها خیلی فرع هستند بر ماجرا. من رو «یادبادبادک باز» می اندازه که شخصیت اصلیش کسی نیست جز حسن و همه چیز بهانه است برای حسن. ولی توی بادبادک باز، ته کتاب، خواننده دستش رو جلو برده و حسن رو لمس کرده و ولی این جا رستم مونده پشت کلمه ها. عین طراحی روی جلد کتاب، که واقعا عالیه البته.
کاملترین قسمت کتاب، طراحی روی جلدشه. این قدر کامل که خدا می دونه. رستم با خط نستعلیق، مونده پشت کلمه های تایپی. تمام گدشتۀ سنتی، در زمینۀ زندگی مدرن شورا.
January 29, 2008
برای من و کسانی مثل من در غربت زندگی می کنیم این کتاب جالبه چون درد کسی رو بیان می کنه که در غربت خاطرات وطنش اونو عذاب میده و در کل کتاب خوبیه و در ضمن این کتاب برنده جایزه بنیاد گلشیری در سال 83 شده
September 12, 2015
صفحه های کتاب زرد رنگ شده و گوشه هایش برگشته و اثر انگشتهایمان در هر ورقش پیدا است.
می توانم نفس هایمان را در میان آن حس کنم. یک بار به او گفتم کتاب های کهنه را به کتاب های نو ترجیح می دهم. هم خواندنش راحت تر است و هم این که یک جور زندگی همراه شان است که آدم حس می کند.
می توانم نفس هایمان را در میان آن حس کنم. یک بار به او گفتم کتاب های کهنه را به کتاب های نو ترجیح می دهم. هم خواندنش راحت تر است و هم این که یک جور زندگی همراه شان است که آدم حس می کند.
October 19, 2016
"سالها میگذرد، جز تو کسی نیست مرا..."
"..مثل این است که به آدم بگویند تو که رفته بودی سفر، وطنت را آب برد... ومن دیگر جایی را ندارم که بروم..."
"او رستمش را از دست نداده که بفهمد من چه می گویم. او اصلا رستمی ندارد که بفهمد من چه می گویم"
"..مثل این است که به آدم بگویند تو که رفته بودی سفر، وطنت را آب برد... ومن دیگر جایی را ندارم که بروم..."
"او رستمش را از دست نداده که بفهمد من چه می گویم. او اصلا رستمی ندارد که بفهمد من چه می گویم"
October 9, 2023
اگه دلتون میخواد کتابی دستتون باشه که زمینش نذارید، خیلی پیشنهادش میکنم. عیش مدام بود خوندنش.
April 2, 2015
برای بچهها صدا جزئی از زندگیست، برای بزرگترها سکوت جزئی از زندگی میشود.
__________________________________________
نگاهم در چشمهایش ک ته آن خندهای شیرین اما عذابدهنده موج میزند، گم میشود
__________________________________________
ازدواج مثل زندان است. وارد ک میشوی کلیدش را گم میکنی و از آن ب بعد هم ب دنبال کلید گمشده میگردی
__________________________________________
روزی متوجه میشوی هیچ چیز در زندگی آنقدر ک تو تصور میکنی جدی نیست.
__________________________________________
ب نظر من وطنپرستی بعنی نژادپرستی و نژادپرستی ب هر شکلی غلط است.
__________________________________________
ما مهاجرها بهترین راه زندگی برایمان یک جا نماندن است
__________________________________________
حسرت دیدار او، حسرتی ک ب نوعی نیاز تبدیل شده است، رهایم نمیکند.
__________________________________________
دیوارها حالم را ب هم میزنند
__________________________________________
عشق هم مانند چیزهای دیگر با زمان و با ما تغییر میکند
__________________________________________
دلم میخواهد روزها و سالها کنار پنجره قطار بنشینم و ب تو فکر کنم ک میتوانستی اینجا روبروی من نشسته باشی، میتوانستی در یکی از این قطارها باشی و ب سفرهای زیادی بروی، شغل موردعلاقهت را داشته باشی فقط اگر اسمت رستم نبود...
__________________________________________
همچون بچههایی ک خانهی پدری را ترک میگویند، ما نیز گویی عمر با هم بودنمان سپری شده بود.
__________________________________________
__________________________________________
نگاهم در چشمهایش ک ته آن خندهای شیرین اما عذابدهنده موج میزند، گم میشود
__________________________________________
ازدواج مثل زندان است. وارد ک میشوی کلیدش را گم میکنی و از آن ب بعد هم ب دنبال کلید گمشده میگردی
__________________________________________
روزی متوجه میشوی هیچ چیز در زندگی آنقدر ک تو تصور میکنی جدی نیست.
__________________________________________
ب نظر من وطنپرستی بعنی نژادپرستی و نژادپرستی ب هر شکلی غلط است.
__________________________________________
ما مهاجرها بهترین راه زندگی برایمان یک جا نماندن است
__________________________________________
حسرت دیدار او، حسرتی ک ب نوعی نیاز تبدیل شده است، رهایم نمیکند.
__________________________________________
دیوارها حالم را ب هم میزنند
__________________________________________
عشق هم مانند چیزهای دیگر با زمان و با ما تغییر میکند
__________________________________________
دلم میخواهد روزها و سالها کنار پنجره قطار بنشینم و ب تو فکر کنم ک میتوانستی اینجا روبروی من نشسته باشی، میتوانستی در یکی از این قطارها باشی و ب سفرهای زیادی بروی، شغل موردعلاقهت را داشته باشی فقط اگر اسمت رستم نبود...
__________________________________________
همچون بچههایی ک خانهی پدری را ترک میگویند، ما نیز گویی عمر با هم بودنمان سپری شده بود.
__________________________________________
June 24, 2013
به پیشنهاد آقای کتاب فروش خریدمش. آقایی که قول داد از خوندنش لذت ببرم و بردم.
به نظرم کتابیه که اگه زن نباشی نمیتونی درکش کنی و لذت ببری.
تک گویی های شورا نقطه قوت کتاب بود.
مثل: "به من میگویند تو مرده ای، مثل این است که به آدم بگویند تو که رفته بودی سفر، وطنت را آب برد. و من دیگر جایی را ندارم که بروم..."
به نظرم کتابیه که اگه زن نباشی نمیتونی درکش کنی و لذت ببری.
تک گویی های شورا نقطه قوت کتاب بود.
مثل: "به من میگویند تو مرده ای، مثل این است که به آدم بگویند تو که رفته بودی سفر، وطنت را آب برد. و من دیگر جایی را ندارم که بروم..."
February 2, 2014
درد ... عشق ... درد . اين يعني زندگي ...
January 20, 2024
بسیار زیبا و عمیق. توصیف ها، احساسات، همزاد پنداری، همه عالی.
April 5, 2020
به عنوان کسی که دو ساله مهاجرت کرده خوندنش لذت بخش بود.
میگویم: اگر میتوانستیم یک بار دیگر به دنیا بیاییم، تو دلت میخواست کجا به دنیا بیایی و چه کاره باشی؟
دستی روی سرش میکشد و میگوید: تو چی؟
- من دلم میخواست در جایی به دنیا بیایم که مجبور به ترک آنجا نباشم
- مگر خودت نمیخواستی بروی؟
- آدم همیشه که از انتخابهایش راضی نیست. یک راهی یک وقتی جلومان قرار میگیرد. یکی از مشکلترین کارها در زندگی این است که انسان بتواند تصمیم بگیرد در کجا ماندگار شود و زندگی کند. آن که میرود نه اینجاست نه آنجا. همیشه طرف دیگر است. انگار هالهای دورش را گرفته
تک خندهای میکند : هاله که چیز بدی نیست. مخصوصا اگه هالهی تقدس باشد
بدون توجه به خندهاش میگویم: هاله نیست. یک حباب است. آدم همیشه و همه جا با یک حباب از بقیه جداست. گاهی آن را فراموش میکنی. اما حتی در این وقتها هم به طور ناخودآگاه ان را حس میکنی. هیچ راهی برای ندیده گرفتنش نیست. هیچ راهی. فقط عادت میکنی. همین
August 8, 2007
One thing I know; Rostam, be it an incarnation of a lost homeland or an innocent old love, continues to live in the many lives of many displaced people. Every emigre is perhaps in love -secretly- with a Rostam. But Sharifian's account of Rostam is moving, quite unique and irresistible. I have gone back to various part of the book over and over again; her style fluctuates between feminine sensuality and critical refection. With her -and Rostam- I have traveled on that train to Mashhad and have cried with Rostam when she slaps him in the face; I have felt the unbearable weight of silence on another train, between her and her husband who is reading his newspaper. Sharifian's voice is real. I recommend this book to everyone...
November 3, 2009
ـ
"برنده جایزه بنیاد گلشیری، آذرماه 1383
برای بهترین رمان اول سال 1382"
که طوری نوشته شده که این توهم به وجود بیاد که این کتاب 2 جایزۀ مختلف بُرده!
این رو مُخمه آقا/خانم نشر مروارید!
ـ
"برنده جایزه بنیاد گلشیری، آذرماه 1383
برای بهترین رمان اول سال 1382"
که طوری نوشته شده که این توهم به وجود بیاد که این کتاب 2 جایزۀ مختلف بُرده!
این رو مُخمه آقا/خانم نشر مروارید!
ـ
February 7, 2024
بریده های کتاب؛
سخت ترین نوع زندگی، زندگی به ظاهر چنان آراسته ای است که حتی خودت هم ندانی از چیزی میتوانی ناراضی باشی.
ازدواج مثل زندان است.وارد که میشوی کلیدش را گم میکنی و از آن به بعد هم به دنبال کلید گمشده میگردی.
دردناک تر اینکه مجبوری به زندگی ادامه بدهی، در حالی که میدانی هیچ چیز،مطلقا هیچ چیز تو را پای بند نمی کند. خیلی سخت است و سخت ار اینکه کسی هم آن را نمی فهمد.
ما هیچ وقت به یک زندگی طبیعی مثل آنها که در وطنشان هستند باز نمیگردیم،حتی اگر از آنها بهت و موفق تر زندگی کنیم. چیزی درون مان هست که هیچ کس نمی فهمد.
من نمرده ام.منزل عوض کرده ام، در تو که مرا می بینی و بر من اشک میریزی زنده می مانم.
یک مرد می تواند به طور غیرقابل باوری زنی را منهدم کند، بدون آن که زن هرگز به عمق فاجعه ای که در آن به سر می برد آگاه شود.
سخت ترین نوع زندگی، زندگی به ظاهر چنان آراسته ای است که حتی خودت هم ندانی از چیزی میتوانی ناراضی باشی.
ازدواج مثل زندان است.وارد که میشوی کلیدش را گم میکنی و از آن به بعد هم به دنبال کلید گمشده میگردی.
دردناک تر اینکه مجبوری به زندگی ادامه بدهی، در حالی که میدانی هیچ چیز،مطلقا هیچ چیز تو را پای بند نمی کند. خیلی سخت است و سخت ار اینکه کسی هم آن را نمی فهمد.
ما هیچ وقت به یک زندگی طبیعی مثل آنها که در وطنشان هستند باز نمیگردیم،حتی اگر از آنها بهت و موفق تر زندگی کنیم. چیزی درون مان هست که هیچ کس نمی فهمد.
من نمرده ام.منزل عوض کرده ام، در تو که مرا می بینی و بر من اشک میریزی زنده می مانم.
یک مرد می تواند به طور غیرقابل باوری زنی را منهدم کند، بدون آن که زن هرگز به عمق فاجعه ای که در آن به سر می برد آگاه شود.
This entire review has been hidden because of spoilers.
May 9, 2014
چقدر نثرش را دوست داشتم ...
همین که در جریان بود !! در قطار ...
و اینکه گاهن میان ِ نوشته ها ، برای رستم ِ کوچکش حرف هایی میزد که با آنها غریب نبودم ...
توضیحات ِ واضح ، مرا عاشق ِ خانواده اش کرده بود !!
عاشق ِ ننه ددری وغلام خان
و خانم خانم !!
و این حس را در کل ِ بازه ی زمانی خواندن ِ داستان داشتم که کاش میشد پاپا را ببینم :دی
وسط های داستان کمی یکنواخت شد ... و این طبیعیست !!
وآخرش ... دوست داشتم یکهو جمع نشود !!
آخر انگار یکهو جمعش کرده بود ... که رستم میمیرد!!
ولی جالبی اش این بود که پایان ِ داستان هم در قطار بود ... ولی نه قطاری در زمان ِحال ...
قطاری در خاطرات
همین که در جریان بود !! در قطار ...
و اینکه گاهن میان ِ نوشته ها ، برای رستم ِ کوچکش حرف هایی میزد که با آنها غریب نبودم ...
توضیحات ِ واضح ، مرا عاشق ِ خانواده اش کرده بود !!
عاشق ِ ننه ددری وغلام خان
و خانم خانم !!
و این حس را در کل ِ بازه ی زمانی خواندن ِ داستان داشتم که کاش میشد پاپا را ببینم :دی
وسط های داستان کمی یکنواخت شد ... و این طبیعیست !!
وآخرش ... دوست داشتم یکهو جمع نشود !!
آخر انگار یکهو جمعش کرده بود ... که رستم میمیرد!!
ولی جالبی اش این بود که پایان ِ داستان هم در قطار بود ... ولی نه قطاری در زمان ِحال ...
قطاری در خاطرات
May 11, 2009
من دوكتاب از اين نويسنده خواندهام. اول "كارت پستال" و بعد اين يكي. با همان كتاب نخست اين احساس را داشتم كه بايك نويسنده خوب برخورد كردهام. خانم شريفيان نثر روان و تسلط خوبي برعناصر داستان نويسي دارد. داستانهايش عمدتا شخصيت پردازنده هستند و محور آنها حال و هوا و روحيات روحي و رواني راوي داستان است
در باب مقايسه بايد بگويم كارت پستال قويتر و داري چفت و بست محكمتري نسبت به چه كسي باور ميكند است
در باب مقايسه بايد بگويم كارت پستال قويتر و داري چفت و بست محكمتري نسبت به چه كسي باور ميكند است
June 8, 2019
در چند وقت اخیر هر کتاب داستان فارسی که از نویسندههای یکی دو دهه اخیر به دست گرفته بودم شدیدا ناامیدم کرده بود. بزرگترین مشکل مشترک هم در پایانبندی کتابها بود، که گویا نویسنده تمام حرفهایی که میخواسته را زده و حال تهی از نکته و کشش خاصی برای ادامه فقط در پی تمام شدن کتاب است. اما این کتاب استثنایی بود بر تمام این تفاسیر و سیر داستان تا انتها با قدرت و پرکشش ادامه پیدا کرد.
June 28, 2015
The author is one of my ABSOLUTE favorite authors of all times.
I wasn't just reading the book. I felt like I was one of the characters. All the events were so real and the characters where just like the people that I grew up with.
I wasn't just reading the book. I felt like I was one of the characters. All the events were so real and the characters where just like the people that I grew up with.
December 6, 2019
چه کسی باور میکنم داستان یک انتخاب اشتباه و باورهای نادرستی رو بیان میکنه که سال ها دوری از وطن و غربت و تنهایی رو برای شخص به وجود اورده داستانی از جنس تنهایی و غم از دست دادن دوست و هم بازی کودکی و اینکه چقدر افکار و باور های نادرست میتونن روی زندگی افراد تاثیر گذار باشن
May 11, 2024
تو میگفتی: من نمردهام، منزل عوض کردهام. در تو که مرا میبینی و بر من اشک میریزی زنده میمانم...
برای رستم بهترین قصهگوی ابرها.
برای رستم بهترین قصهگوی ابرها.
Displaying 1 - 30 of 76 reviews




























