در این کتاب، دو جستاری را میخوانید که واینگارتن بهخاطرش در سالهای 2008 و 2010 جایزۀ پولیتزر را در شاخۀ «نویسندگی شاخص» برده است: «مرواریدهایی قبل از صبحانه» ماجرای یکی از بهترین ویولننوازان دنیا، جاشوا بل، است که یک روز صبح کنار راهروِ یک ایستگاه مترو میایستد و برخی از مهمترین قطعات تاریخ موسیقی را با استادیِ تمام مینوازد. در همین حال، تیمی از روزنامۀ واشنگتنپست شرایط را زیرنظر دارند و مخفیانه از آن تصویر میگیرند. برخلاف تصور، نوازندگی جاشوا بل تقریباً توجه کسی را جلب نمیکند و مردم باعجله و بیاعتنا از کنارش میگذرند. «حواسپرتیهای مرگبار» هم از ماجرای پسربچۀ بیستویکماههای شروع میشود که در اثر حواسپرتیِ پدرش در صندلی عقب ماشین جا میماند و در اثر گرمازدگی جان خود را از دست میدهد. هر دوِ این جستارها بهطور کامل بازنمایی از دنیای نویسندگی واینگارتناند.
نویسنده در هر دو جستار روی موضوعاتی دست گذاشته که کاملاً چالشبرانگیز و انسانیاند. یکی البته در سطح جامعه و یکی در سطح کوچکتر خانواده. اولی بحث زیبایی و اولویت و اهمیت آن در زندگی روزمره را بررسی میکند که بهنظرم خیلی جذاب آمد. یکی از مشهورترین ویولننوازان جهان در ایستگاه مترو مشغول نواختن چند اثر بزرگ کلاسیک میشود، مسافران و عابران چطور واکنش نشان میدهند؟ هنر و زیباییشناسی در صبح یک روز معمولی چهقدر اهمیت دارد؟ جستار دوم هم دربارهی آدمهایی است که از سر حواسپرتی بچهشان را در ماشین جا گذاشتهاند. واکنش آدمها به این موضوع هم قابل تأمل است. هر کدام از آنها به شیوهای این تجربه را پشت سر میگذارد. جدا از موضوع جستارها، شیوهی نوشتن آنها هم با جستارهایی که از نشر اطراف خواندهام (فقط روزهایی که مینویسم، درد که کسی را نمیکشد) کاملاً متفاوت بود. کمی شکل گزارش داشت و کمتر شامل نظرات شخصی نویسنده میشد. در این دو جستار جین واینگارتن کمی عقب نشسته بود و بیشتر نقش راوی ناظر را داشت اما در دو جستاری که بهشان اشاره کردم –به خصوص جستار درد که کسی را نمیکشد- نویسنده به اعماق زندگی شخصیاش فرو رفته و از شخصیترین تجربههایش حرف زده. این تنوع را هم پسندیدم.
دو جستار کوتاه و تکان دهنده که خواندنش وقت زیادی نمیگیرد اما فکر را مدتی مشغول میکند ترجمه ی هر دو هم ترجمه ی خوب و روانی بود به عنوان هدیه اشتراک ترجمان گرفتم، شاید خودم هیچ وقت نمیخریدم همچین چیزی رو ولی ارزششو داشت...
با این کتاب در برنامه کتابباز آشنا شدم. صحبت از اتفاقات معمولی زندگی بود که این کتاب رو معرفی کردن. از اشارهش به این موضوع خوشم اومد که خواسته بود بگه خیلی وقتها معمولیترین چیزها که نمیبینیمشون مهمترین چیزهان. نمیدونم شاید به خاطر تیکه تیکه و تو گوشی خوندن بود که یه جاهایی خیلی حوصلهم رو سر برد و فکر کردم که داره الکی کش میده.
کتاب جالب و بسیار کوتاهیه دو تا داستان داره که در واقع گزارش های روزنامه هستن و جفتش توسط یک نفر نوشته شده که دو تا جایزه پولیتزر گرفته براشون. یه سبک جدید از روزنامه نگاری هم هست به نوعی البته الان دیگه همه جا مرسوم شده. هر دو داستان تکان دهنده و زیبا هستن و میتونید اصل داستان رو در روزنامه واشنگتن پست ببینید.
شاید بخاطر حب وافری باشه که به جستارنویسی و جستارخوانی دارم، ولی آه. و دقیقا دنبال مجموعه همینقدر رندومی هستم، یکیش صحبت درک ناقص هنر یا صرفا توجه نصفه و نیمه بهش باشه، و یکی قتل غیرعمد فرزند توسط والدین؛ که خیلی هم رندوم نیست چون ماحصل سبک زندگی مدرن بودند. علی ای حال، لذت بردم. ویراستاری کتاب خیلی تمیز و ترجمه کتاب بسیار روان و امین بود.
انسانها نیاز مبرم دارند به اینکه روایتی برای زندگی خود خلق و حفظ کنند که در آن جهان ناملایم و سنگدل نیست، اتفاقاتِ هولناک بهطور تصادفی رخ نمیدهند، و در صورتی که هوشیار و مسئولیتپذیر باشید میتوانید از فجایع مصیبتبار دوری کنید.
کتاب خیلی خوبی بود، کتابی که میشه ساعتها بهش فکر کرد. دو جستار کوتاه داشت که اولی جالب و دومی غمانگیز بود. ولی ربط دو جستار بهم و آوردنشون توی یک کتاب رو نفهمیدم، به همین خاطر شاید نمرهی ۴.۵ بهتر باشه براش.
واقعاً حواس ما آدمیزادگان کجاست؟ چرا اینقدر سرسری زندگی میکنیم؟ چهچیزی اولویتهایمان برای جمعکردن هوش و حواسمان را اینچنین مدون کرده؟ این کتاب خیلی کوتاه است؛ اما فهرست سؤالاتی که پساز خواندنش از خودتان میپرسید و افکاری که درگیرتان میکند، بسیار طولانی است.
بگذارید به این شکل تعریف کنم که تمام کتاب رو با هم خوندم که چنین نیست محصولی را سفارش میدید که بر روی ان کتابکی به عنوان گیفت قرار دارد کتابکی که شامل دوجستار برنده ی جایزه ی پلیتز است میگوید که چی در گوشه ایی میگذارید در بعد از ظهری وقتی خسته و کوفته از خواب بلند میشوید چشمتان بهش میخورد و زیر افتاب در حال غروب لم میدید و شروع به خوندنش میکنید بعد از مقدمه به اولین جستاری کتاب میرسید در مورد نوازنده ایی بسیار مشهور که طی یک پژوهش در ساعت شلوغی صبح در ایستگاهی در شهر واشنگتن به اجرای خیابانی میپردازد ولی با استقبال مردم روبرو نمیشود از جستار لذت میبرید اما گروهی سنتی میوفتید که جلوی متروی جهاد در حال اجرای اشعار واقعا مزخرفی بودند (نبار باران نبار باران ایران را اب برد ! :/)و جمعیت بسیاری که به تماشا و فیلم برداری ایستاده اند. جستار بعدی در مورد موضوعی بسیار حساس هست که اشک از چشمانتان در میاورد ، پدر و مادر هایی که کودکان خود را در صندلی کودک در ماشین جا گذاشته اند و باعث جانباختن انها شده اند در این جستار امده که سالانه بین ۱۵ تا ۲۵ کودک به دلیل گرمازدگی جان خود را از دست میدهند در سال ۲۰۰۸ فقط ۳ مورد در یک روز همچین اتفاقی افتاده است . در این جستار در مورد پدر و مادر هایی که با پیکر بیجان فرزند چند ماهشون در صندلی عقب خودرو مواجه شده اند میخونید با برخورد جامعه اظهار نظر ها در فضای مجازی و دادگاه های انها با واکنش های بین الملل با زندگی هایی که نابود شد و اگر مثل من حساس باشید همراه این گزارش ها اشک هم خواهید ریخت بغض خواهید کرد و مو به تنتان سیخ خواهد شد. و در صفحه ی اخر باز با مطلبی روبرو میشوید که با خوب بودن (داشتن بار مثبت) باز باعث بغض و گریه ی شما میشه . ـــــــــــ ـــــ ـ قابل توجه ویراستار های بیکار فضای مجازی پوزش بابت پرحرفی ، بیراهه گویی ، غلط های تایپی ، غلط های نگارشی ،به خصوص غلط های املاییییییی
" چه بسا هیچ کوتاهی انسانی دیگری وجود نداشته باشد که نگرش های جامعه ما را درباره جرم و جنایت مجازات عدالت و ترحم این گونه از بنیاد به چالش بکشد " این این تصویریست که واینگارتن از حواس پرتی نشان می دهد، حواس پرتی و غرق شدن در زندگی روزمره...
《ما آسیبپذیریم، اما لازم نیست کسی این را به ما یادآوری کند. باید باور کنیم که دنیا قابل درک و کنترل است و تهدیدگر نیست و اگر از قواعد آن پیروی کنیم، اتفاقی نخواهد افتاد. بنابراین، وقتی چنین حادثهای برای دیگران رخ میدهد، احساس میکنیم باید آنها را در گروهی متفاوت از خود قرار دهیم. ما نمیخواهیم شبیه آنها باشیم و نمیتوانیم با این واقعیت دهشتناک کنار بیاییم که ممکن است ما هم مثل آنها باشیم. پس آنها باید افرادی بد ذات باشند.》
کتابِ کوتاهی از دو جستارِ کوچک (که به نظرم بیشتر شبیه گزارش یا مستندسازی دو واقعه بود) که آدم رو خیلی به فکر فرو میبره. مدام خودم رو به جای این آدما قرار میدادم و سعی میکردم به جای اونا حس کنم، تصمیم بگیرم، ادامه بدم، تسلیم بشم....
جستارِ اول حکایتِ همون نوازندهی ویولن معروف، جاشوا بل، هست که هر صندلی از کنسرتش حدود 100 دلار میارزه و تصمیم میگیره توی مترو حدود 45 دقیقه اجرا کنه! جستار دوم روایتِ واقعهی هولناکی هست که حواسپرتی منجر به مرگی ناباورانه میشه و در کمال شگفتی، اتفاقیست که زیاد میافته!
جستارهای عجیب و خوندنی بودن ولی بهنظرم نه اونقدر که جایزه ببره😅 جستارهای خفنتری هم هست🙄
و پاراگرافِ مورد علاقهم: 《حقیقت این است که درد هرگز کم نمیشود. هیچوقت از شدتِ آن کاسته نمیشود. فقط برای مدتی آن را کنار میگذارم، تا وقتی که خلوتی پیدا کنم.》
کتابی کوتاه که شامل دو جستار برندهی جایزه پولیتزر است. هر دو جستار در مورد موضوعی بسیار عجیب ولی واقعی بود که همین باعث شد بعد از خواندن کتاب همچنان فکرم مشغول باشد. از نظر من هر دو جستار موضوعی مشابه دارند، هر دو در مورد حواسپرتی انسان مدرن است. در مورد گم شدن در روتین زندگیای ربات گونه که تنها وقتی زیر آوار آنچه به سرمان آمده به مرز خفگی میرسیم متوجه عواقب این حواسپرتی میشویم. وقتی که دیگر خیلی خیلی دیر است.
زندگی چیست اگر ما که سرشار از غمیم مجال سربلند کردن و نگریستن نداشتهباشیم
این کتاب داستانی نیست. مجموعهی دو جستار یک روزنامهنگار بامزه و بدجنسئه که برندهی جایزهی پولیتزر شدهاند.
1- مرواریدهای قبل صبحانه جاشوا بل ، یکی از بهترینهای موسیقی کلاسیک دنیا، با واشنگتنپست همکاری میکند و در یکی از ایستگاههای متروی شلوغ، شروع به نواختن بهترین قطعات کلاسیک تاریخ موسیقی میکند. همهچیز ضبط میشود و کارمندان روزنامه در ایستگاه پخش شدهاند. در کمال تعجب از بین هزار و اندی فردی که در آن ساعت از آنجا عبور کردهاند، تعدادی کمتر از انگشتان یک دست به موسیقی او توجه نشان میدهند. نویسنده نظریات مختلف فلسفی را برای چرایی این موضوع به صورت خیلی خیلی مختصر بیان میکند و بیان میکند که با نظریات کانت در مورد زیبایی موافق است که معتقد است زمینه و بافت برای درک از زیبایی خیلی مهم است. یعنی فرق است بین شنیدن این قطعات در کنسرتهایی با بلیتهایی با قیمتهای نجومی با شنیدنش توسط یک نوازندهی دورهگرد به زعم ناظران بیتفاوت که البته معتقد بودند با تمام نوازندگان دورهگردی که دیدهاند متفاوت بودهاست. یعنی نویسنده معتقد است : « فرض میکنیم نظر کانت درست است. پس میپذیریم که نمیتوانیم با نگاه به اتفاقات آن روز دربارهی سواد مردم یا توانایی آنها برای درک ارزش زیبایی قضاوت کنیم. اما در توانایی آنها در دانستن قدر زندگی چهطور؟»
2- حواسپرتیهای مرگبار در این گزارش نویسنده سراغ والدینی میرود که فارغ از جنسیت، نژاد، شغل و سطح درآمد، فرزندان نوزاد خود را در روز گرم در ماشین جاگذاشتهاند و باعث مرگ آنها شدهاند. دادگاهها رویکرد متفاوتی نسبت به این واقعه دارند، عدهای آن را قتل غیرعمد تلقی میکنند و والدین را مجرم میدانند و عدهای این اتفاق را موضوعی نمیدانند که نیاز به پیگرد قانونی داشتهباشد. نویسنده کیسهای مختلفی را از منظرهای متفاوتی بررسی میکند، واکنشهای مردمی را منعکس میکند، اما هیچ نتیجهای نمیگیرد. فقط متوجه میشویم فارغ از اینکه این واقعه میتواند جرم تلقی شود یا نه «میتواند برای هرکسی اتفاق بیفتد.»
× رفتم سراغ آهنگهای کلاسیک جاشوا بل؛ چه دلپسند بودند.
عنوان کتاب اول جذبم کرد و بعد فهمیدم در مورد جاشوا بل و مرگ یه بچه بر اثر گرمازدگی توی صندلی عقب ماشینه و کنجکاو شدم بخونم. تصورم این بود یکم توضیحات تخصصیتری بده تا اینکه نظرات و نقدها رو جمعآوری کنه، اما خب، این در اصل، قالب کتابی نداشته و انتظاری هم نمیره که وارد بحثهای تخصصی بشه. من مثلاً کنجکاو بودم بیشتر مسئله رو باز کنه که چجوری پدر و مادری یادشون میره که بچه چند ساعت عقب ماشین خوابیده. در مورد جاشوا بل هم فکر میکنم دلایل مختلفی دخیله که کسی توجهی نکرده و تنها بحث حواسپرتی و مشغله و مدرنیته مطرح نیست. به جغرافیا و فرهنگ و خیلی چیزها بستگی داره و همینطور به ساعتی از روز که این آزمایش رو انجام دادن. بیشتر به خاطر آگاهیبخشیش ۴ ستاره بهش میدم و کمی هم تأملبرانگیز بود برام که اصلاً اسم این نوع مرگ رو، قتل میشه گذاشت که توی کتاب گفته قتل غیرعمد؟ و خب مسئولیت و فراموشی و صلاحیت والد بودن و غیره هم چیزهایی هستن که بعد از این نوع loss، مطرح میشن. من فکر میکنم آدمها در برخورد با چنین فجایعی، خیلی بیرحمتر کامنت میدن و سوگ والد برای بچهش، برام غیرقابلتصوره. به نظر ساده میاد اما فکر نمیکنم هیچ آدمِ نرمالی بتونه سر این، خودش رو ببخشه یا راحت کنار بیاد؛ هر چند فکر میکنم تا حدی خودخواهانهست که غمِ از دست دادن یه بچه رو، با به دنیا آوردن یه بچهی دیگه جبران کرد!
در کل، قلم نویسنده مطرح نیست اینجا و بیشتر محتواشه که ذهنم رو درگیر کرد. آلسو، نویسنده مذکره، نه مونث! :))
۱۶ خرداد ۱۴۰۰، یکشنبه.
This entire review has been hidden because of spoilers.
«هیکلینگ گقت انسانها نیاز مبرم دارند به اینکه روایتی برای زندگی خود خلق و حفظ کنند که در آن جهانْ ناملایم و سنگدل نیست، اتفاقات هولناک بطور تصادفی رخ نمیدهند، و در صورتیکه هشیار و مسئولیتپذیر باشید میتوانید از فجایع مصیببار دوری کنید.»
این کتاب شامل دو جستار کوتاه هست... داستان اول، قطعاتی که جاشوا بل با ویولن در مترو مینواخت رو در یوتیوب همزمان با خوانش کتاب، گوش میدادم و لذت خوندن رو بیشتر میکرد. جستار دوم بیشتر تحت تأثیرم قرار داد. اعمال و رفتار روزمرهمون که در سطح ناخودآگاهمون قرار داره، با یک استرس یا تغییر در روند روزمره و هیجان، عملکرد مغز و حافظه کم شده و اگر شانس با ما یاری نکنه، اتفاقاتی که نمیشه اسمش رو گذاشت حادثه، گریبانگیرمون خواهد شد. نشر اینطور اخبار و افزایش آگاهی عمومیه که میتونه از میزان و مقدار این حواسپرتیهای مرگبار بکاهد.
کتاب خیلی خوبی بود. کوتاه اما قابل تأمل و تکاندهنده درباره حافظه و حواس. کتاب دو داستان رو روایت میکنه که در این دو، چالشهایی که حواسپرتی در زندگی ایجاد کردت رو بازگو میکنه. چالشهای مهم و مرگبار. امان از حواسپرتی. خوندنش رو خیلی پیشنهاد میکنم.
دوتا بخش داره که به ما نشون میده که حواس پرتی و عدم توجه در زندگی روزمره چطور میتونه مارو دچار اشتباه کنه یا حتی میتونه یک زیبایی رو از ما بدزده. بخش اولش رو با عشق میخوندم و بخش دومش رو با گریه. چون داستان هایی رو تعریف میکرد که پدر و مادر ها در اثر حواس پرتی بچه هاشون رو توی ماشین ها جا میذاشتن و بچه ها در اثر گرما میمردن. به قول محمد یه ترس دیگه به ترسام اضافه شد🥲 فکر کنم چند وقت پیش توی نیکشهر بود که یه پدر بچه هاش رو توی گرمای ۴۰ درجه، توی ماشین وسط بازار فراموش کرده بود و جفت بچه هاش طی دو ساعت بر اثر گرما و کمبود اکسیژن فوت کرده بودن. خیلی وحشتناکه💔 درکل دوسش داشتم و حافظه امم پسندیدتش چون بخش های زیادی ازش رو یادمه و برای عمیق بوده، به چیز هایی دقت کرده و توجه نشون داده بود که ما توی اخبار میبینیم و میشنویم و بعد رد میشیم، بدون اینکه دقت کنیم که چرا واقعا اون اتفاق افتاده و چه چیزی باعثش شده؟!
هروقت تو خیابون نوازنده ای رو میبینینکه داره مینوازه، خوب نگاش کنین؛ شاید از نوابغ موسیقی جهان باشه :)
هردو جستارو دوست د��شتم. جستار اول آزامیش جالبی بود از اینکه از برجسته ترین ویلون نوازای دنیا، برجسته ترین آهنگ های برجسته ترین موسیقیدان های دیگه رو توی یه روز شلوغ توی یه متروی شلوغ بنوازه و عکس العمل مردم رو داشته باشیم. از این فکت خوشم اومد که همه ی بچه ها بلااستثنا پا سست میکردن درحالی که والدینشون دستشونو میکشیدن تا به سمت کار حوصله سربرشون برسن. جستار دوم هم جستار غمناک و تامل برانگیزی درباره ی پدرومادرهایی که فرزندشون رو از فشارهای زندگی و کاری صندلی عقب ماشین فراموش میکنن و... :( نکته ی خوب این کتابچه این بود که قضاوت نداشت دربارهای آدم ها. چه پدرمادرهای فراموشکار و چه آدم هایی که اون روز از جلوی یکی از نوابغ موسیقی باشتاب رد شدن.
این بحث را افلاطون مطرح کرد و فلاسفه دیگر نیز طی دو هزار سال بعد به او پیوستند: زیبایی چیست؟ آیا واقعی سنجش پذیر است (گوتفرید لایب نیتس) یا صرفاٌ نظر شخصی است (دیوید هیوم) یا ترکیبی است از هر دو که از حالت مستقیم ذهن ناظر رنگ میگیرد (ایمانوئل کانت)؟
کتاب شامل دو جستار بلند است در باب زندگی مدرن و تأثیرات منفی آن، «مرواریدهای قبل از صبحانه» و «حواس پرتی مرگبار» عنوان این دو جستار هستند
اولی درباره حضور یکی از بهترین ویولن نوازهای دنیا در ایستگاه مترویی واقع در شهر واشنگتن است. جاشوا بل با ویولنی چند میلیون دلاری برخی از بهترین و بزرگ ترین آهنگهای دنیا را مینوازد، اما «مسأله این است که در اولویت ها دچار مشکل می شویم» و در نتیجه از بین صدها رهگذر، تنها 6-5 نفر هستند که توجه میکنند! البته به جز کودکان که هنوز زندهاند "زندگی چیست اگر ما که سرشار از غمیم، مجال سر بلند کردن و نگریستن نداشته باشیم"
جستار دوم درباره والدینی است که کودک خود را در ماشین فراموش کردهاند و متأسفانه کودک بر اثر گرمازدگی مرده است. آدم هایی از قشرهای مختلف، فرهنگ های مختلف، سوادهای مختلف، مرد و زن، که هیچ کدام شرور یا خالی از عشق و یا سر به هوا نبودند، فقط یک چیز مشترک داشتهاند: درگیری ذهنی آنی و این مسأله را ترسناک تر می کند، چون برای ما هم ممکن است اتفاق بیفتد! «ما آسیب پذیریم، اما لازم نیست کسی این را به ما یادآوری کند. می خواهیم باور کنیم که دنیا قابل درک و کنترل پذیر است و تهدیدگر نیست، و اگر از قواعد آن پیروی کنیم اتفاقی نخواهد افتاد. بنابر این وقتی چنین حادثه ای برای دیگران رخ می دهد، احساس می کنیم باید آنها را در گروهی متفاوت از خود قرار دهیم. ما نمی خواهیم شبیه آنها باشیم و نمی توانیم با این واقعیت دهشتناک کنار بیاییم که ممکن است مثل آنها باشیم. پس آنها باید افراد بدذاتی باشند» و مطابق بسیاری از نظرات پای اخبار مربوطه، بیجا کرده اند که بچه آورده اند! خودشان را هم باید بگذاریم داخل ماشین سوزان!
هر دو جستار درباره حواس پرتی های مدرنی است که منجر به مرگ می شوند، یکی مرگ زیبایی بینی در خودمان، و دیگری مرگ عزیزمان. هر دو وحشتناک، هر دو محتمل
این کتاب حاوی دو جستاره که شاید ویژگی مشترکشون این باشه: مشکلات مدرنی که باعث میشن گاهی قسمت های مهم زندگی رو فراموش کنیم یا نادیده بگیرم. جستار اول مربوط به ده سال پیش و در مورد جاشوا بل، از بهترین نوازنده های ویولنه که به صورت ناشناس مشغول نواختن توی یکی از ایستگاه های مترو آمریکا میشه. کسی که هر بلیت کنسرتش صد دلار قیمتش بوده در کل یک ساعت اجرا کمتر از چهل دلار پول جمع میکنه و آدمای خیلی کمی اصلا متوجه حضورش میشن! اما این به این خاطر نیست که مردم درک هنری کمی دارن..بیشتر به خاطر اولیت ها و مشغله ایه که دنیای مدرن برامون به ارمغان آورده و شاهدش اینه که تقریباً همه کودکان به نوازنده توجه نشون دادن!
جستار دوم در مورد کودکانیه که پدر و مادرشون اونا رو توی ماشین جا میذاشتن و بچه ها به خاطر گرمازدگی کشته میشدن! چیزی که مهمه این بود که تو همه جور شغل و تحصیلات و سن و جنسی این اتفاق رخ داده بوده و دقیقاً ممکنه برای هرکس اتفاق بیوفته. برام خیلی جالب بود که حداقل چنین دغدغه ای برای غربی ها مطرح شده به حدی که دیتابیس و موسسه و غیره ساختن براش! نمیدونم تو ایران چقدر این اتفاق شایعه اما مطمئنا اینجا هم داره رخ میده و کاش ما هم جدی بگیریمش چون به هرحال ما هم در مسیر پیشرفت، قراره انقدر سرمون شلوغ شه که مغزمون اطلاعات غلطی رو درست کنه که مثلاً بچمون رو گذاشتیم مهدکودک در صورتی که هنوز توی ماشینه!
هر دوی جستارها برام جالب بودن اما جستار اول بحثی بود که دوست دارم بیشتر در موردش مطالعه کنم.. اینکه چه چیزی درک ما رو از هنر شکل میده و چه چیزی معیار ارزش گذاری ماست و...
راستش نه. این سبک جستار به من نمیچسبه. در دو سال اخیر من تقریبا به صورت مرتب در حال خوندن جستار بودم، از جستارهای روایی گرفته تا مقالاتی سنگینتر و مفصلتر در مورد مسائل گوناگون. چیزی که این سبک رو برای من خاص و عزیز میکنه، نوعی از تاریخ شفاهی بودن اونه. بیرون کشیدن صداهایی که کمتر شنیده شدن از دل روایتهای اصلی. برای همین چیزی که برای من مهمه، چه تو مقالات جستار-مانند و چه تو جستارهای روایی «حضور» نویسنده در متنه. اینکه بدونم این خطهایی که من دارم میخونم نظر تو، دیدگاه و بینش خاصیه که به جهان داری. میتونه لزوما همسو با طرز فکر من نباشه و اتفاقا بعضی مواقع همینه که جستارها رو برای من خاص میکنه. این کتاب اما بیشتر از اینکه مجموعه جستار باشه، دو نمونه از روزنامهنگاری یک آدم حرفهای بود. تمام چیزهایی که میگفت مشخصا Fact-check شده بود و وسواسی که روی نوشتن هر خط به خرج داده، کاملا معلوم بود. اما همونطور که گفتم، هر چند که دقیق نوشته شده اما باب طبع من نیست. روایتش بهم نچسبید، سوال و احساسی در من ایجاد نکرد و فکر میکنم یکی دو پاراگراف هم برام کافی بود تا اون چیزی که میخوام رو از این مقالهها دریافت کنم.
#معرفی_کتاب چند بار تا حالا اتفاق افتاده که کلید رو جا گذاشتیم، رفتیم مهمونی تولد و کادو تو خونه مونده (برای من پیش اومده برگشتنی کادوم رو با خودم آوردم 🤦♀️)، نشستیم تو ماشین و پیاده شدنی گوشی موبایل رو صندلی جا مونده و... امان از این فراموشیها؛ میگن جوونهای این نسل حواسپرتتر و بیدقتتر از پدر و مادراشون هستند. باز میگن تقصیری ندارند. این دوره و زمونه حواس واسه آدم نمیذاره. زیاد وسایلم رو جا میذارم. بهم میگن از بس که خرتوپرت داری. مامانم اینجور مواقع میگه خدا رو شکر خودتو جا نمیذاری. در اینباره خیالم جمع نیست. چرا اینجوری میشیم؟ چرا یادمون میره؟ این کتاب شامل دو جستاره که با قلمی روزنامهنگارانه نوشته شده. نویسنده دربارهی بیدقتی، زندگی ماشینی و سبک زندگی آمریکایی بر اساس اتفاقات واقعی نوشته است و از نظرات گوناگون جامعهشناسی، روان شناسی و حافظه و کارکرد مغز در آن استفاده برده. این دو جستار در سالهای ۲۰۰۸ و ۲۰۱۰ برندهی جایزهی پولیتزر شدند.