خواهر نیما ناپدید شده، نیما به سراغ نویسندهای میرود که ادعا میکند کتابهایش را براساس واقعیت محض نوشته و از نویسنده میخواهد کمکش کند. او که حرف نیما را باور نمیکند، از این کار سر باز میزند، اما انگار دختران دیگری هم هستند که به سرنوشت خواهر نیما گرفتار شدهاند. سرانجام در شبی مخوف نویسنده به جهانی کشیده میشود که در خیالیترین رمانها هم تصورش را نمیکرده.
سیامک گلشیری در بیستودوم مردادماه سال ۱۳۴۷ در اصفهان متولد شد. تحصیلاتش را تا سطح کارشناسی ارشد زبان و ادبیات آلمانی ادامه داده. فعالیت ادبیاش را به طور جدی از سال ۱۳۷۱ آغاز کرد. سیامک، پسر احمد گلشیری، مترجم و برادرزاده هوشنگ گلشیری، داستاننویس فقید است.
حقیقتاً شروع خوبی داشت. ایده دختربچه هایی که تو زیرزمین یه خونه قدیمی گم بشن جالب بود و پتانسیل بالایی داشت اما! متاسفانه از یک جایی به بعد همه چیز برای من کسل کننده شد. دنیای خلق شده قوی نبود و خیلی ایرادات داشت. ۲ مشکل خیلی بزرگ توی مدل روایت داشتم که اعصابم رو خرد میکرد: اول اینکه هیچ کس حرفش رو کامل نمیزد! "بعد بهش گفتم." "بهش گفتی چی؟" "که ما باید بریم." "باید بریم کجا؟" تمامی شخصیتها تیکه تیکه حرف میزدن و دائما یکی باید بهشون یادآوری میکرد که ادامشو بگن. این مسئله خیلی اذیت کننده بود. دوم اینکه، به عنوان مثال یکی میگفت "ماهیتابه." یکی دیگه در جواب میگفت "ماهیتابه!" نفر قبلی میگفت "آره، ماهیتابه." چرا واقعاً؟ نکته دیگه اینکه شخصیت پردازی ها یکسان بود. هیچ کرکتری نبود که یک ویژگی اختصاصی داشته باشه. همشون از یک سری واژگان مشابه استفاده میکردن، مدل روایتشون شبیه بود و به طور کلی هیچ تمایزی بینشون وجود نداشت. ما اطلاعات زیادی از شخصیت اصلی نداشتیم و این جالب نبود. (گمونم حدودای صفحه ۱۰۰ تازه ذکر شد که طرف زن داره!) اما جدای از اینها، متن به شدت روانی داشت و فصلهای کوتاهش باعث شد خیلی زود تمومش کنم. با این حال، متاسفانه سراغ جلد بعدی نمیرم.
میخواهم با شما صادق باشم، نوجوانهای این روزگار صداقتن میطلبند و زود بیصداقتی را درک میکنند.؛ همینکه دستت برایشان رو شود دیگر نمیشود کاری کرد و اصطلاحا آب رفته به جوی باز نمیگرد… احتمالا از خودتان میپرسید «مگر از چه چیزی میخواهی حرف بزنی که اینطور حرف از صداقت و روراست بودن میزنی؟» میخواهم بگویم من (که به خیال خودم کلی کتاب خواندهام و از این حرفا) هم با توجه به تجربههای قبلی از نام یک نویسنده و آثاری که از او خوانده بودم ممکن است، روی تعریف و تمجید یک نفر دنبال کتابی بروم و در مواجهه با آن احساس کنم یا تعریف و تمجیدها درست نبوده یا سلیقهام با سلیقه فرد معرف همخوانی نداشته، در نتیجه اتفاقی که باید برایم میافتاد، نیفتاد! در واقع میخواهم بگویم همیشه قرار نیست ما از همه کتابها با خبر باشیم و قبل از همه آنها را بخوانیم (مورد اولی که با شما دربارهاش صادق بودم) و دربارهشان چیزی بدانیم.
تمام اینها را گفتم برسم به اینجا که در مواجهه با کتاب اول از مجموعه «گورشاه» با عنوان «دختران گمشده» که نشر افق از سیامک گلشیری منتشر کرده آن حس خوبی را که بعد از خواندن آثار قبلی همین نویسنده داشتم به دست نیاوردم. کتابی که شاید کس دیگری بخواند از آن لذت ببرد ولی نگارنده این یادداشت با آن ارتباط نگرفت (این هم دومین موردی که با شما سعی کردم صادقانه دربارهاش حرف بزنم).
سیامک گلشیری با تعداد زیادی از آثار و کتابهای مختلف در زمینه نوجوانان و بزرگسالان در گونه ژانر با تم وحشت، یکی از نویسندههای پرکار و البته پرمخاطب در این عرصه است. مثلا مجموعه «خونآشام» از او یکی از کارهای موفق در این فضا است که خوانندگانش هم با آن ارتباط گرفتند. در واقع آن چیزی که وجود دارد این است که گلشیری روی گونهای که مینویسد تسلط دارد و کار خودش را بلد است. از همان صفحات اول هم کاری میکند که دست و دلتان بلرزد و نتوانید کتاب را زمین بگذارید. این اتفاق درباره کتاب «دختران گمشده» هم میافتد و شما از همان صفحات اول به دل یک ماجرای رازآلود پرتاب میشوید که دست از سرتان بر نمیدارد (صادقانه بگویم در یکی از نیمهشبهای تابستان ۱۴۰۰ وقتی کتاب را شروع کردم و صفحات ابتدایی را خواندم، وقتی میخواستم کتاب را ببندم تا بخوابم، میترسیدم نکند الان در تاریکی اتاق اتفاقی بیفتد! بله ترسیده بودم؛ این سومین موردی که با شما صادق بودم).
شروع کتاب جذاب و خوب است و دلتان میخواهد چیزهایی که در مسیر کتاب پیش میآید را کشف کنید و ارتباطی بین آنها برقرار کنید و همین سبب میشود تا بخواهید کتاب را ادامه دهید ولی از یک جایی به بعد حجم تعلیق در کتاب به قدری بالا میرود که احساس میکنید فقط تعلیق است و چیز دیگری نیست! مثل این که بروید ساندویچی، چیزی که جلوی شما بگذارند یک گاز سوسیس یا کالباس داشته باشد و باقیِ نان خالی با دریایی از سُس باشد! شاید شما این تعلیق را دوست داشته باشید ولی به دل من ننشست و فقط برای اینکه ببینم در پایان چه خبر است و قرار است چه اتفاقی بیفتد کتاب را دنبال کردم و تا پایان صفحه ۲۵۰ ادامه دادم. برای همین صادقانه بگویم اگر شما تعلیق دوست دارید و دلتان میخواهد همیشه یک پایتان روی هوا بماند و نویسنده پیوسته چیزی را از شما مخفی کند احتمالا نهتنها جلد یک بلکه تا پایان جلد سوم کتاب را دنبال میکنید تا ببینید سرگذشت افراد در این کتاب به کجا ختم میشود.
نکته دیگری درباره این کتاب باید گفت این است که به نظر میرسد نویسنده تلاش زیادی برای شخصیتها و عمقبخشی به آنها نکرده است. برای من شخصیتهای این کتاب حرف ویژهای نداشتند و هرکدام فقط دهانهایی بودند که دیالوگها از حفره سیاهشان خارج میشد و فرقی بین آنها با یکدیگر وجود نداشت.
دیالوگنویسی اتفاق ویژه این اثر است، کاری که گلشیری به خوبی توانسته انجام دهد و بار بخش زیادی از کتاب را با این ترفند جلو برده و از آن استفاده کرده است. نکته مثبت دیگر فضاسازی است، گلشیری در فضاسازی راحت است و طوری برای شما فضاسازی میکند که با خودتان میگویید چه خوب فلان مکان یا جغرافیا را ساخته که این از ذهن خلاق و توانایی او در فضاسازی نشات گرفته است.
اما چون قرار بوده صادقانه با شما حرف بزنم باید اعتراف کنم قصه، آن چیزی که بسیاری از ما را وارد دنیای ادبیات کرده، در این کتاب دیده نمیشود. به خصوص در بیش از نیمه اول کتاب خبری از آن نیست و تعلیق و پنهانکاری کتاب را پیش میبرد و خبری از قصهگویی و داستانپردازی سرگرمکننده نیست اما از نیمه و به خصوص در یکسوم پایانی تازه کتاب جان میگیرد و شروع میشود که اگر حوصله داشته باشید تا آنجا کتاب را ادامه دهید، احتمالا سرگرمتان کند. ولی درباره مجلدات بعدی نظری ندارم چون هنوز نخواندهام و بعید است سراغشان بروم چون همین یک جلد حسابی خستهکننده بود و ترجیح میدهم وقتم را با کتاب دیگری سپری کنم.
با دستان لرزان رفتم سراغ این کتاب. تجربه قبلیم از آقای گلشیری، کتاب "خانهای در تاریکی" بود که پرداختش بد نبود اما پایانش بدجوری زد تو حالم. مجموعه خونآشام رو هم تلاش کردم بخونم، اما نصف جلد اول رو به زور خوندم و گذاشتمش کنار. خب، این کتاب رو پسندیدم. جالبتر بود. البته شخصیت راوی یه کم برام عجیب بود، کسی که اینهمه چیز عجیب و غریب دیده، چرا نباید حرف نیما رو باور کنه؟ از دیدن خونآشامها هم یعنی عجیبتره؟ یا مثلا همه صد صفحه اول، من فکر میکردم راوی تنها زندگی میکنه، نمیدونستم زن و بچهای هم توی اون خونه هستن. به هر حال، به نظرم کتاب بدی نبود. من معمولا از داستانهایی که توشون گمشدهای وجود داره، استقبال میکنم. این ایده غیب شدن توی زیرزمین و اینا هم به نظرم خیلی جذاب بود. ببینیم در جلدهای بعد به چه چیزی بر خواهیم خورد.
شروع کتاب عالی بود. اسم ها و مکان هایی که استفاده شده بودند تماما ایرانی بودند و شباهتی به بعضی ازآثاری که کپی های بی ارزشی از داستان های خارجی هستند، ندارد. ولی وقتی که پای مرده ها یا زامبی ها به داستان باز شد ضعف های داستان کم کم خودشان را نشان دادند. با وجود این که نویسنده تمام تلاش خودش را کرد تا با ورود این موجودات، که کاملا با فضای افسانه ای و اسطوره ای داستان مطابقت ندارند، داستان را خراب نکند ولی هر موقع که مرده ها وارد داستان می شدند این سوال در ذهنم میپیچید که چرا نویسنده از هیولا های افسانه ای استفاده نکرده و به جایش از این پدیده تقریبا مدرن ژانر وحشت استفاده کرده است. با این حال تلاش نویسنده برای خلق یک داستان خوب ترسناک و فانتزی که رنگ و بوی ایرانی دارد جای تقدیر دارد
در بین کتابهایی که در ژانر وحشت از این نویسنده تا به امروز خوانده ام این کتاب بهترین بود. 👌✴ دوستانی که پنجگانه خون آشام را خوانده اند و در دوران نوجوانی از آن لذت برده اند حالا با خواندن این کتاب می توانید طعم واقعی ژانر وحشت را تجربه کنند. با توجه به پایان داستان که قصد لو دادنش را ندارم منتظر جلد بعدی این کتاب خواهم ماند👤
It's been weeks since Roxana was kidnapped - or so her parents would tell. Nobody cares about what Nima, her brother says eventhogh he was there when she disappeared. Even though he's the one who still hears her; crying, calling him from the old basement. Digging deeper into the matter, dark secrets are revealed of more girls disappearing in that house through years. But it doesn't end there. There's something behind all this which needs the blood of the girls to open the gate that's locked him for ages. Once he has what he needs, no one will stay alive. . . . رکسانا یک لحظه توی اتاق بوده و لحظه ی بعد... هفته ها از ناپدید شدنش می گذره و این وسط هیچ کس حرف برادرش، نیما رو باور نمیکنه. ولی مسئله به این سادگی هم نیست. دخترهای دیگه ای هم توی اون خونه ناپدید شدن. خونه ای که رفتن پی گذشته ی تاریکش هم پای موجودات دیگری رو به این دنیا باز میکنه... . . . چیزی که یقه ی خواننده رو می گیره و تا صفحه ی آخر میکشونه، توصیفات رنگین یا حتی دقیق نیست. همه چی اونقدر سریع پیش میره که نمیفهمی چی واقعی بود و چی وهم. کی آدم بود و کی... تنها راه فرار، ادامه دادن همون مسیریه که نویسنده پهن کرده و انتهای اون مسیر... باید دید سیامک گلشیری تا کجا به مرگ اجازه ی پیشروی میده. پ. ن. همیشه فضای داستان های ترسناک و فانتزی که نویسنده شون ایرانی بوده رو بیشتر دوست داشتم. پ. پ. ن. کتاب رو توی دو بعد از ظهر خوندم و قطعا به محض اومدن جلدهای بعدی، ادامه میدم.
خیلی جای کار داشت. دنیاسازیش باید خیلی قویتر باشه. شخصیتها باید پختهتر باشن. متأسفانه همه شبیه به همدیگن. مدل حرف زدن و گفتن دیالوگها هم خیلی رو مخه. "بهش گفتم." "بهش گفتی؟" "آره بهش گفتم." "چی رو بهش گفتی؟" "چیزی که میخواستم رو بهش گفتم" خب کوفت -_- ولی ایده اصلی کتاب جالبه و اگه دنیاسازیش قویتر باشه واقعاً میتونه داستان خوبی از آب در بیاد. بهترین ویژگیش اینه که فصلها کوتاهن و متن به شدت روونه و سریع خونده میشه. با این حال حاضر نیستم پول بدم برای جلدهای بعدی، اگه تونستم از کتابخونه امانت بگیرم یا توی طاقچه و فیدیبو با تخفیف خوب بخرم، اون وقت ادامهش رو میخونم.
I don't know the reason(maybe to make it a franchise) , but in the middle of the story everything changes even the dark scary mood of the book, and it became a fantasy novel. At first I didn't like that but as i proceed, started to enjoy it a bit. I will continue to the next book to find out more. Long speech short, it was a good book.
بعد از مجموعه نبرد با شیاطین دارن شان خوندن چنین کتابی اونم از یک نویسنده شاهکار ایرانی معرکه است واقعا واقعا دوسش داشتم ادبیاتش نوع جمله بندی و حتی محور داستان که حتی خسته نمیشی کتاب رو ببندی! بی نظیرترین=)
خب تا وسطای داستان خیلییی جالب بود ولی بعدش حس ترسی که تا اون موقع داشتم با چیزایی که نویسنده گفت میریخت انگار از حس و حال باحالش در اومده بودهمم ولی بدم نیست
اگه خیلی از کتاب ترسناک میترسید انتخاب خوبیه در حد مطلوبی میترسید اما اگه به موقع کتاب رو ببندید میتونید به زندگیتون ادامه بدید و برگردید ادامهش بدید ؛)