روستای محوشده روايت مردمانی است كه ناگهان به بلايی دچار میشوند كه از كل دنيا جداشان میكند. همه جويای علت حادثه هستند اما كسی دست پر برنمیگردد. در روزهای نخست، وحشت اجازهی هيچ اقدامی به اهالی نمیدهد و اندكاندك با مشكلاتی روبهرو میشوند كه از آن بیخبر بودند: كميابی و نايابی، صفهای طويل خريد، سهميهبندی سوخت، برقراری نظام كوپنی... به سوی كليسا هجوم میبرند اما وقتی كشيش نيز نمیتواند توضيحی باورپذير بدهد، كليسا اندكاندك خالی و خالیتر میشود. هر كس میكوشد گليم خودش را از آب بيرون بكشد. كسانی میميرند و كسانی نيز به قعر درهی خفت و دريوزگی سقوط میكنند...
Bernard Quiriny, born on June 27 1978 in Bastogne, Belgium, is a Belgian author, doctor of law, critic and professor of law at the University of Bourgogne.
پایان کتاب بسیار جذاب و غیر منتظره بود و شاید این کتاب رو بیشتر برای پایانی که داشت دوست داشتم و فکر کردن به موضوع داستان در ابعادی بزرگتر برام خیلی هیجان انگیزه ؛) تو این حال و هوای قرنطینه و زمستون خیلی میچسبه ^___^
یکی از نزدیکترین داستانها به شرایط زندگی ما در ایران داستانی که با یک اتفاق هولناک شروع میشه، در میانه داستان یک اوج مناسب داره اما بقیه داستان خصوصا بعد از اوجش، خسته کننده و کند پیش میره و تقریبا کتاب قابل پیش بینی هست. بهترین بخش کتاب از نظر من بخشی هست که نظرات و حالتها و افکار آدم های مختلف روستا درباره شرایط به وجود اومده رو به ما میگه که جذاب و خیلی به افکار ما نزدیکه.
من این قصه رو خیلی دوست داشتم. هیجان و تعلیقش دقیقاً همون چیزی بود که دنبالش بودم. پایان داستان فوقالعاده بود و آدم رو به فکر فرو میبرد. از اون کتابهاییه که اگه دو ساعت وقت داشته باشی، میتونی یکنفس تمومش کنی. شخصیت کشیش برام خیلی جالب بود و گفتوگوهای اهالی روستا هم برای من جذاب بود. روستای محو شده عزیزم رفت تو لیست بهترینهام!
کتاب ایده خوبی داشت. مخصوصا خواندش در دوران کرونا و تحریم جذاب بود ولی به نظرم از نظر داستانی ضعف داشت و این موضوع خود را در پایان بندی داستان نشان داد.
زمانی که کتاب را شروع کردم به این فکر کردم که داستان بسیار جالب و وهم آوری دارد و نویسنده ایده خوبی برای کتاب انتخاب کرده و پیش میبرد.. صبح یک روز عادی اهالی روستا از خواب بیدار میشوند تا زندگی عادی و کسل کننده خود را شروع کنند اما طی یک اتفاق متوجه میشوند تمام ارتباط خود با دنیای بیرون را از دست داده اند نه خط تلفن کار میکند و نه به اینترنت دسترسی دارند و از یک مرز مشخص و محدود نمیتوانند از روستا خارج شوند و این شروع یک زندگی جدید و پر مجادله برای اهالی روستا بود اینکه واکنش انسانها به این زندگی محدود شده چه خواهد بود تفکرشان نسبت به زندگی خارج از مرز روستا چیست چطور گلیم خود را از اب در می اورند و چطور عقایدشان نسبت به کلیسا تغییر میکند.. . قبل از شروع کتاب نظرات را خواندم که این کتاب شبیه کوری ساراماگو و طاعون است که بنظر من داستان کاملا متفاوت از آنها بود و بحث دیگر پایان بندی کتاب بود که من بر خلاف نظر برخی ها ضربه نهایی را با پایان بندی کتاب خوردم و هنوزم دارم به ان فکر میکنم . "روستایی که نمیداند خودش جهان است یا جدا از جهان.."
من که همیشه ترس عجیبی از شروع کتابهای بزرگ و معروف ادبیات دارم، در این وضعیت که همه سراغ کوری و طاعون رفتن، این کتاب رو شروع کردم. روزی که خریدمش از نوشته و توضیحاتش که دیدم راجع به روستایی صحبت میکنه که همه ارتباطش با دنیا خارج از خودش قطع شده، اول به کشور خودمون و تحریمها فکر کردم و بعد به یک هفته بیاینترنت بودن. اما الان که در شرایط کرونا و قرنطینه بودن خوندمش دیدم ترکیبیه از تمامی این شرایط. سرخوردگیهای ناشی از بیکاری آدمها، بیقانونیهای ناشی از مشروعیت قائل نبودن برای شهردار، ترس از قحطی و گرایش به تفکرات خرافی و ... همه شباهت عجیبی به ما و شرایط زندگیمون داشتن. گرچه که کتاب کمی در توصیف احساسات افراد و فضاسازیهای طرز تفکر آدمها و دلزدگیهاشون کمکاری کرده، اما شاید بشه گفت کتاب دوستداشتنیای از داستانی جدیدتر و به روزتر از طاعون و کوریه. «آنچه مرا مجذوب میکند، قابلیت سازگاریمان است. مورد ما بینظیر است، شرایط زندگیمان زیر و رو شده، بینشمان نسبت به دنیا کاملا زیر سؤال رفته اما همچنان به زیستن ادامه میدهیم. اگر مسائل را با بیاعتنایی مینگریستیم، واکنش منطقی این بود که به زانو دربیاییم، گریه کنیم و منتظر مرگ بمانیم. اما نه. ما محکم ایستادهایم. آیا متوجه شدهاید که در خیابانها مردم کمتر و کمتر از این رویداد و هرچه بیشتر از چیزهای دیگر از بچههایشان، باغهایشان، همسایههایشان و سلامتیشان حرف میزنند؟ حبس در بییر به بخش معمولی زندگی تبدیل میشود به نحوی که دیگر تقریبا آن را به حساب نمیآورند. اینجا تا یک یا دو سال دیگر اگر مرزها دوباره باز شوند، دستیابی مجدد به بیرون است که برایمان عجیب خواهد بود. حیوان ناطق این گونه است: دنیا جلو چشمهایش واژگون میشود و بعد از لحظهای حیرت، جریان زندگیاش را از سر میگیرد؛ انگار هیچ اتفاق نیفتاده است. اوضاع همیشه دوباره آرام میشود.»
روستای محو شده 📚 کتابی ۱۹۱ صفحه ای با موضوعی جدید و جالب موضوع روستایی است که در سپتامبر ۲۰۱۲ به کلی از صفحه ی جهان محو میشود و در سکوت میرود و تمام مرز ها و ارتباط آن ها با دنیا به طور کلی قطع میشود و روستا با اهالی حدود ۳۰۰۰ نفری در انزوا خود فرو میرود ... من این کتاب را در سفر خواندم و آرامش و تمرکز و سکون همیشگی را نداشتم و شاید به این دلیل سکوت و محو شدن در این کتاب را آن چنان حس نکردم این کتاب تا صفحه ی ۱۶۰ فقط تکرار و توضیح یک موضوع ساده و بدیهی است و دقیقا سی صفحه ی آخر کتاب جذاب میشد و کمی کشش ایجاد کرد وگرنه من به هیچ عنوان از سطح این کتاب احساس رضایت نداشتم .. با این حال موضوع بسیار جدید بود ولی کشش خیلی کم بود ✅️ این کتاب رو پیشنهاد میکنم؟ نه آنچنان چیزی نیست که بخاطرش هزینه و زمان صرف کنید⏳️ ... شاید در چند جمله میشه کل داستان را تعریف کرد و این همه اطناب در داستان خسته کننده ست ... 🫠
In normal times, maybe it wouldn't have interested me as much. But while we're in quarantine and dealing with this sudden change in the world that one virus brought, it got really interesting. Especially because I could kinda relate the people's perspectives and views of the situation of that in the book. Though what happened in the book, was way worse than what we're dealing with, I'd say. So, people get stuck in a village and lose their connection with the rest of the world. How they perceive it and how it changes their life style and behavior as the time goes by, we gradually see in the book. It's a really interesting read! However, there are things that are unsettled and things that don't come to any conclusions and things that are left out. I'm especially not sure about the ending but I guess that's not the point of the book, although I did strive to see how it would end. Overall though, the book left me thinking and wondering about so many things that's going on about me and the life itself and isn't that one point of a good book?!
باران نوشت: روستای محو شده، جایی که واقعیت آرام آرام از دستهایت سر میخورد…
روستای محو شده مثل لحظهایست که میفهمی داری خواب میبینی ولی نمیتونی بیدار شی، همهچیز آشنا و واقعی به نظر میرسه ولی به توهمی بیپایان میماند. شاتیون آن بییِر به مثابه یک جهان بسته است بیآنکه دیوار و حصاری دور آن باشد، در شاتیون گویی افق هرروز کمی نزدیکتر به نظر میرسد. و پایان ماجرا مثل دری غرق در مه و نیمهباز است، نمیدانی آن سویش جهانی وسیعتر وجود دارد یا پوچی مطلق…
اول ستارهها: بین سه و چهار ستاره مردد بودم و هستم دوم پیشگفتار: خیلی بده که پیشگفتار داستان را لو بده، یاد بگیریم که یا پیشگفتار ننویسیم یا اگر مجبوریم بنویسیم آخر کتاب چاپش کنیم که خواننده اذیت نشه سوم موضوع کتاب: جذاب با پایانبندی نه چندان جذاب چهارم ترجمه: خوب و روان پنجم ویرگول: احتمالا در حین چاپ دچار کمبود ویرگول شده بودند که به جاش از ساکن استفاده کرده بودند، به نظرم خیلی بده ششم نتیجهگیری: دنیا خیلی ناپایداره، قوانین و رفتارهای آدمها هم حتی از دنیا ناپایدارتره
داستان در مورد قطع ارتباط ناگهانی یک روستا با جهان بیرونه که طی این اتفاق مشکلات زیادی مثل کمبود غذا، سوخت و سایر منابع برای مردم این ناحیه به وجود میاد. چیزی که در این کتاب باهاش مواجه هستیم تغییر شخصیت عجیب و باورنکردنی انسانهاست که تحت شرایط بحرانی چه جوری خوی درونی و منفعت طلبشون رو نمایان میکنن که کی رینی با بی رحمی تمام این وجهه از ذات بشر رو به تصویر کشیده.
Un très beau livre , très passionnant. Il dénote la crise existentielle dans laquelle plonge la France et les autres pays Européens. Le début est fort et met en exergue la puissance de l'histoire . La fin est réaliste mais semble quand même mystérieuse.
این رمان از زاویه دید سوم شخص روایت می شود و آمیخته از صحنه های حزن انگیز و سرشار از دلتنگی است. نویسنده، درد و رنج انسان هایی محبوس را به تصویر می کشد که از عدم آزادی رنج می برند و این حزن و غمگساری را به خوبی به مخاطب القا می کند، و مخاطب احساس می کند در این مصیبت شریک است. مخاطب نیز به مانند شخصیت ها هر لحظه منتظر پیدا شدن راه عبور است. پرداختن به ابعاد انسانی و اینکه انسان در برابر ناملایمات و بحران های محدودکننده چگونه عمل می کند، از نکات بارز این داستان است. نیل از امید به ناامیدی و قدرت تحمل شرایط سخت و توجیه کردن شرایط و ارائه افکار متناسب با شرایط و فلسفه بافی و بی دینی و افسردگی و پوچ گرایی، همه مفاهیمی هستند که در افکار این اهالی در جریان و چرخش است. گاه در امید هستند و گاه در ناامیدی. اهالی روستا نخست به آینده امیدوار هستند و به همدیگر کمک می کنند، در زمستان برای اینکه سوخت کمتری مصرف کنند به خانه همدیگر می روند، به همدیگر طعام می دهند، به فکر ازدیاد نفوس می افتند، با جنایت و دزدی مخالفت می کنند، که همه نشان از اتحاد و همنوایی آنهاست که شاید در هیچ جامعه ای اتحاد در همان روزهای اول بحران نیز اتفاق نیفتد، اما در این روستا شاهد هستیم که فروشگاه ها نیز در جهت منافع عمومی کار می کنند. ولی نکته چالش برانگیز این داستان، ایجاد تفرقه است که باعث می شود این اتحاد از بین برود، و شاید اگر تفرقه در این روستا به وقوع نمی پیوست، روستاییان بیشتر دوام می آوردند. در کل آنچه نویسنده می خواهد به آن بپردازد، مفهوم آزادی است. نویسنده بر این عقیده است که هدف انسان در خلقت، رسیدن به آزادی است و این آزادی در صورتی محقق می شود که خود انسان از ته دل طالب این آزادی باشد. رسیدن به این آزادی نیز فقط در خواست انسان خلاصه می شود و مسائل معنوی و مادی هیچ کمکی به انسان نمی کنند. بدین ترتیب ملاحظه می کنیم که نویسنده به دین و مسائل عرفانی بی اعتناست و حتی در آخر داستان نیز کشیش به تردید می افتد و پس از سال ها موعظه و رهبانیت با اسلحه ای در جیب، مردد پای به معبر می گذارد. اسلحه در واقع، نماد رسیدن کشیش به مرز پوچی است و می خواهد به این بی معنایی به نوعی خاتمه بدهد؛ زیرا می بیند که توجه به خدا هم نتوانست آنها را از این تنگنا نجات بدهد. این میل به بی معنایی از نقاط ضعف این داستان است. از نقاط ضعف دیگر این رمان می توان به استدلالات غیرمنطقی شخصیت ها و توجیهات غیر عقلانی در رابطه با مسائل دینی اشاره کرد که خواننده را به شبهه می اندازد. از نقطه نظر ادبی، این رمان با به تصویر کشیدن فضا و مکان متناسب با بحران به وجود آمده توانسته مخاطب را به داستان وارد کند. چالش ها و دغدغه ها زیاد است و این بحران ها به پیشبرد داستان کمک می کند. شخصیت پردازی و توصیف شخصیت ها به طور کامل صورت نگرفته است و رمان، فاقد تعلیق و گره گشایی مؤثری است. در کل آنچه رمان را به لحاظ ادبی استوار می کند، چالش ها و بحران های به وجود آمده برای شخصیت های داستان است.
تصور کنید یک روز صبح از خواب بیدار می شوید مثل باقی روزهای قبل، قصد رفتن به محل کار خود را دارید،اما ماشینتان در یک محدوده مشخص خراب میشود و امکان خارج شدن از آن محدوده را ندارید و مانند افراد دیگر در شهرتان گیر افتادید،احساس ترسناکی هست نه؟ قصهی اصلی کتاب"روستای محو شده" در روستایی به نام شاتیون در مرکز فرانسه شکل گرفته است،مردم روستا تقریبا از همهی امکانات رفاهی برخوردار هستند اما یک روز صبح وقتی میخواهند راهی محل کار خود شوند، با اختلال در همهی وسایل ارتباطی و امکانات رفاهی روبهرو میشوند. در ابتدا وسایل نقیله از کار میافتند و بعد تلفن و اینترنت دچار اختلال میشوند. تمامی راههای ارتباطی ممکن با نزدیکترین شهر قطع میشود .مردم در حالتی از ناباوری و وحشت به علت مسئله فکر میکنند. دسترسی به اینترنت به شکل عجیبی فقط محدود به وبلاگها، ایمیلها و سایتهایی است که به خود روستا مربوطاند و ارتباط مجازی با خارج از روستا قطع شده اسن.پس از تقلاهای بیحاصل همه میفهمند که برای این وضعیت وحشتناک باید چارهای بیاندیشند؛ آنها انگار از باقی دنیا محو شدهاند. کتاب شروع خوبی دارد البته اگر از چند صفحه اول که موقعیت مکانی روستا را تفسیر کرده بود صرف نظر کنم.تا میانه داستان تعلیق خوبی دارد اما در اواسط آن خسته کننده میشود،اما باز به اوج میرسد. "روستای محو شده" کتابی بود که به شدت ذهن خواننده را درگیر میکند و این سوال ملکهی ذهن خواننده میشود که آیا روزی ،نه چندان دور میتواند این مسئله گریبانگیر خود ما شود؟ دربارهی شخصیت پردازی "کیرینی"در این کتاب، شخصیت خاصی را در محور ماجرا قرار نمیدهد. که محوریت داستان این نوع شخصیتپردازی را میطلبد زیرا این نوع وابستگیها به فنآوری و تکنولوژی مسئلهای عمومی است که باید با همفکری همه حل شود. در غیر این صورت، وقتی روزی خبری از امکانات رفاهی نباشد، آدمها ممکن است به جان هم بیافتند و یکدیگر را بکشند. این روستا در واقع نمونهای از یک جهانی است که خود را کاملا درگیر و اسیر تکنولوژی و ارتباطات مجازی کرده و اگر چنین امکاناتی از او گرفته شود ادامه زندگیاش ناممکن خواهد بود.
در یک بامداد در ماه سپتامبر،ساکنان روستایی در خود را در برابر اتفاقی عجیب می بینند.اتفاقی که باعث بهم ریختگی اهالی ده شده و زندگی آنها را مختل کرده و آرام آرام به چیزی غیر از خود تبدیل شدند.آنها از ترک روستا عاجز شدند و هیچ گونه تماس تلفنی هم نمیتوانند برقرار کنند.همچنین تمام جاده ها هم به جایی نمیرسند.آنها مدتی دست به تلاش میزنند که ازین وضعیت خارج شوند اما ظاهرا بی فایده است و این تلاش به جایی نمیرسد.
پس از آنکه آنها از تلاش خسته شده و کم کم وضعیت را باور میکنند،وضعیت بشدت تغییر کرده است.آنها بدنبال برطرف کردن نیاز های اولیه خود برامدند اما نه به شکل ثابق.دیگر چیزی مثل ثابق نبود.
صف ها طویل شده اند،مغازه های خواروبار فروشی بسیار شلوغ تر از قبل شده اند و جلوی همه چی صف طویلی قرار دارد.
آنها کجا بودند؟چه بلای سر آنها آمده است؟آیا آنها هنوز در این دنیا هستند؟اینها سوالاتی بود که مردم از کشیش کلیسا داشتند. اما وقتی کشیش نیز نمی تواند توضیحی باورپذیر بدهد، کلیسا اندک اندک خالی و خالی تر می شود.
محو شدن روستا یا شایدم از بین رفتن دنیا و باقی موندن همین بخش از جهان! یک روز صبح که مردم از خواب بیدار میشن و میخوان طبق معمول هر روز از منطقه خودشون خارج بشن برای رفتن به سر کار یا محل تحصیل یا … متوجه میشن که فقط تا فاصله محدودی از بخش خودشون امکان خارج شدن رو دارن و بعد از اون اتومبیلها متوقف میشن. راهی برای خروج نیست. امکان برقرار کردن ارتباط به هر شکلی اعم از اینترنت، پست، پرتاب بطری حاوی پیام، ارسال پهپاد!!! یا هر چیزی به آسمان و … نیز وجود ندارد. شاید پشت اون درختها راهی باشه، یک گذرگاه. ولی هنوزم نمیدونیم افرادی که خطر کردن و از اون گذرگاه عبور کردن، کجا رفتن و چی شد. آقای کشیش هم هنوز تا این لحظه از گذرگاه برنگشته تا بتونیم حقیقت رو بپرسیم! ما هم اینجا گیر افتادیم، راه خروج ما هم بسته شده به دلایلی، به دلایل زیادی. همونطور که جنابعالی مستحضر هستید اونایی که رفتن هم هنوز اینجا گیرن و به طور کامل از این بخش از دنیا عبور نکردن!
توی نقطهای از فرانسه به طور ناگهانی روستایی به نام بییِر از بخشهای دیگه جدا میشه و اهالی روستا امکان خروج ندارن و هیچکس هم امکان ورود نداره. حالا با این اوصاف چطور میشه این جامعهی کوچک رو اداره کرد؟...
موضوع رمان روستای محو شده از این نظر که شخصیتهای داستان رو در موقعیتی قرار میده که بعد از این اتفاق چطور باید خودشون رو با شرایط وفق بدن و چطور باید نیازهاشون رو برطرف کنند بسیار جالب و قابل تامل هست. اما پایانبندی کتاب باب میل من نبود و میتونست اتفاق بهتری رو رقم بزنه. در حقیقت این یک سلیقهی شخصیه که با پایانبندی هایی که در هالهای از ابهام قرار داره ارتباط خوبی نمیگیرم. امتیاز من به این کتاب ۳/۳ ⭐️⭐️⭐️
This novel uses a rather detached tone to describe what happens in a world that has suddenly become very small: a village and its surroundings.
From page to page, we are told about the experiences of its inhabitants and the behaviour -often very limited- that they adopt in their new forced life.
The author does not make any prejudices and leaves it up to us to judge: what would become of us if our universe represented only 10 km²?
اگر یک روز صبح زندگی اونجوری که ما میخوایم شروع نشه ما تو اون شرایط چیکار میکنیم؟ راستش. توقع داشتم موضوع به این جذابی پایان جذابی هم داشته باشه ی جاهایی داستان الکی کش اومده بود و لذت شروع داستان روموقع خوانش نمیداد..
در یکمکان حال و شرایط خاصی تمومش کردم مینویسم که بمونه به یادگار شاید بودم ودیدمش شایدم….
این داستان آغاز جالبی داره و تا میانه کتاب به راحتی خواننده رو بدنبال خودش میکشونه. یک سوم پایانی کتاب اما بسیار حوصله سر بر میشه، تا جایی که حس میکنم حوصله نویسنده هم سر رفته. امیدوارم بدون تمایل قلبی نویسنده داستان تموم نشده باشه.
مایه داستان شاید بتونه مخلوطی از پاد آرمانشهر و کمی آرمانشهر باشه که بعد از فاجعه ای رخ میده. البته نظر قطعی راجع به این موضوع ندارم.