ویناور در نمایشنامۀ درخواست کار به اوضاع و احوال مردی به نام فَژ، میپردازد که در میانسالی به استعفایی تحمیلی تن داده و سه ماه است که از کار برکنار شده. فَژ در دایرهٔ درگیرهای هولناک فردی، خانوادگی و اجتماعی گرفتار شده و ناامیدانه در تلاش است، با پیدا کردن شغلی، منزلت اجتماعی خود را بازیابد و روابطش را با همسر و دختر نوجوانش سامان بخشد، اما هرچه جلوتر میرود این دایره تنگتر میشود، تا آنجا که حتی ماهیت انسانیاش به خطر میافتد.
فرم این نمایشنامه با نمایشنامههایی که قبلا خونده بودم متفاوت بود. شامل چندین گفتگو که به موازات هم پیش میرفتن و نیاز به دقت داشت تا این رشتهنخها از دست خواننده رها نشن. همین تفاوت ساختار باعث شد برام جالب باشه ولی رفتهرفته جذابیتش رو از دست داد و اواخر حتی ملالآور شد. نویسنده سعی داشت به چالشهای زندگی مردی بپردازه که بیش از بیست سال کارمند بوده و حالا بیکار شده و همزمان با مسائل مربوط به روابطش با خانوادهش الخصوص دختر نوجوانش دست و پنجه نرم میکنه. به نظرم بعضی نمایشنامهها صرفا برای خوندنن و نه به روی صحنه به نمایش در اومدن و حس میکنم این نمایشنامه هم همینطور بود. یا حداقل اینکه باید از قالب اصلیش خارج بشه تا قابلیت اجرا داشته باشه. (من هیچ سوادی در رابطه با اجرای تئاتر ندارم و صرفا نظرم رو گفتم) در نهایت که میتونست بهتر باشه ولی جزو اون دسته از آثاری بود که ایدهی خوبی داشت اما تلف شد.
میشل ویناور یکی از نمایشنامهنویسان معاصر مهم فرانسه است. این اولین نمایشنامهای بود که از ویناور خوندم و از سبک نوشتنش خوشم اومد. متن نمایشنامه بسیار دیالوگ محوره. خود ویناور در جایی گفته: «من کمکم به این نتیجه میرسم که آنچه من انجام میدهم بیش از آنکه نمایش باشد تئاتری شنیداری است، تئاتری که هنوز کارگردانی علاقهمند را نیافته تا سلسله مراتب را در هم بریزد و به بُعد شنیداری اولویت دهد.» البته این نمایشنامه چند بار روی صحنه تئاتر رفته. متن نمایشنامه در واقع یک سری دیالوگهای به هم ریخته و در عین حال منظم از چهار شخصیته که مکالمات در زمانها و مکانهای مختلفی اتفاق افتاده. ممکنه چند صفحهی اول آدم کمی گیج بشه که چه اتفاقی داره میفته، ولی بعد از چند صفحه روال اتفاقات و مکالمات برای آدم جا میفته و راحتتر میشه. هر چند در کل نمایشنامهای هست که باید با دقت بیشتری نسبت به بقیه نمایشنامهها خوند. کل مدت خوندن نمایشنامه با خودم فکر میکردم که چقدر خوب میشه یک کارگردان ایرانی پیدا بشه و این نمایشنامه رو روی صحنهی تئاتر ببره. به نظرم روی صحنهی تئاتر خیلی میتونه جذابتر بشه. نمایشنامه دربارهی مرد میانسالیه به اسم فژ، که بعد از بیشتر از بیست سال کار مجبور به استعفا میشه و بعد از سه ماه بیکاری به شدت به دنبال کار میگرده. و همینطور کشمکشهایی با خانواده و دختر نوجوانش پیدا میکنه و مدام در حال تلاش برای بهتر کردن اوضاعه ولی هر چی جلوتر میره همه چیز سختتر میشه...
میگویند در چند ثانیهی آخر زندگی که روح در حال جدا شدن از تن است؛ تمام وقایع مهم زندگی با سرعت بالا و بیهیچ نظم و ترتیب منطقیای از جلوی چشم آدم میگذرند. یا هنگامیکه اضطرابمان بالا باشد؛ همهمهای از مکالمات و گفتگوهای پیشین را در سرمان میشنویم. هردوی این حالات را به نحوی در درخواست کار میتوان دید.
درخواست کار نمایشنامهای است در سی قطعه؛ انتخاب اصطلاح «قطعه» که اصطلاحی است مختص موسیقی بههیچوجه تصادفی نیست. ویناور خود میگوید:
«من کمکم به این نتیجه میرسم که آنچه من کار میکنم، بیش از آنکه نمایش باشد، تئاتری شنیداری است، تئاتری که هنوز کارگردانی نیافته که علاقهمند باشد سلسلهمراتب را در هم بریزد و به بُعد سمعی نصب به بصری اولویت دهد.»
بر این اساس، تمام 4 شخصیت نمایشنامه بهمثابهی ساز، مدام روی قطعه حضور دارند و نگارنده اثر را بهمانند یک دفتر نت نوشته است. تمام قطعات بهنوعی واریاسونهایی از قطعه 1 هستند. خصلت موسیقایی این آثار بهنوعی تئاتر را به زادگاهش در یونان باستان برمیگرداند؛ جایی که روی خصلت همسرایی تأکید میشد و بهنوعی تمام شخصیتهای درخواست کار در نقش همسرایان ظاهر میشوند.
*** بخشی از مرور نمایشنامه «درخواست کار» که در وبسایت آوانگارد به قلم «حجت سلیمی» منتشر شده است. برای خواندن کامل مطلب به لینک زیر مراجعه فرمایید: https://avangard.ir/article/421
از ویناور دو اثر «پرتره یک زن» و «درخواست کار» را خوانده ام. ویناور فقط یک نویسنده نیست. او رهبر ارکستر است و هنگامی که مینویسد به این میاندیشد که مخاطب چه چیز میشنود و چطور میشنود. او یک فضای پلی فونیک برای مخاطب ایجاد میکند و با اینکار تلاش دارد بگوید که قصد ندارد چیزی را قضاوت کند، هرچند که آنقدر هم بیطرفانه عمل نمیکند. نمایشنامههای او یک کلاژ است، برشهایی از تصاویر مختلفی که ویناور آنها را برگزیده و به گونهای کنار هم قرار داده تا با خلق تصویری نو و شکست زمان و مکان، معنای جدیدی پدید آورد. چندین دیالوگ در موقعیت های مخلف، حالا روی هم قرار میگیرند و در هم تنیده میشوند، گویی که تمام ابعاد یک شکل هندسی را در یک نگاه و یک لحظه ببینیم. چیزی که در آثار کوبیسم با آن روبهرو هستیم و شاید همان چیزی که باختین از آن صحبت میکند، «چندصدایی». ویناور از نقطه و علامت گذاری در نگارش پرهیز میکند و علاقه دارد این اختیار را به مخاطب یا اجراگر بدهد تا ریتم و لحن کارکترها را انتخاب کند. همین بازی با فرم است که آثار ویناور را دارای اهمیت میکند، حداقل برای من. این فرمِ ویژهی او و برجسته کردن عنصر دیالوگ و همچنین مهارت بالای او در معلق نگه داشتن مخاطب، چه در تعلیق کشف داستان و چه در جهت گیری مخاطب نسبت به کارکترها، او را برای من نویسنده ماهری میکند. اما اگر فرم آثارش را از او بگیریم چیز زیادی باقی نمیماند. کارکترهای او (مثل سوفی در پرتره یک زن) غالبا شبیه پوستههای توخالی هستند. اساسا زن هایی که ویناور خلق میکند شبیه بچههای پنج سالهای هستند که مدام چیزی درخواست میکنند بی آنکه دلیل و باوری برای آن داشته باشند. برای مثال سوفی مدام بین مردهای مخلف میگردد و احساساتش به طرز غیرمنطقی دائما درحال تغییر است. او چیزی جز دختربچهای نق نقو که فکر میکند هیچکس درکش نمیکند نیست و به شدت خودخواه است و چنین شخصیتی پروتاگونیست نمایشنامه معرفی میشود. کسی که حتی کارکردن با اسلحه را بلد نیست اما به وقتش به شخصی که ادعا میکند دوستش دارد 3 بار شلیک میکند! و شخصیتهای دیگر که همه شیفته سوفی هستند و هیچکس هیچ وقت جلوی خودسریهای او را نمیگیرد و مقابلش نمیایستد. جدا از فرم «پرتره یک زن»، نقطه ای که ویناور نمایشنامه را آغاز کرده بود و گونهای که مخاطب را تا انتها با خود همراه میکرد ارزشمند است اما پس از اتمام نمایشنامه تنها حسی که در مخاطب باقی میگذارد خشمی است که نتیجه یک داستان احمقانه است. در «درخواست کار» نیز فرم ویناور با پیچیدگیهای بیشتر دیده میشد که دنبال کردن آن کمی دشوار تر بود، هم به دلیل بلندی اثر و دیالوگهای درهم تنیدهتر که باعث میشد موقعیتها به خوبی در ذهن شکل نگیرند و رشتهی داستان مدادم از دستت در برود، اما این را به عنوان نقطه ضعف در نظر نمیگیرم. چیزی که مرا تا انتها اذیت میکرد این بود که انگار ویناور فراموش کرده داستان را برای مخاطب جذاب کند. موقعیتها و خرده داستانهایی که تعریف میکرد، هیچکدام از نظرم اهمیتی نداشتند و مرا کنجکاو به ادامه دادن نمیکردند. از آن دسته نمایشنامههایی بود که احتمالا نصفه رها میکردم تا در موقعیت دیگری به آن فرصت دوباره بدهم. در «درخواست کار» نیز شخصیتهای زن همان تصاویر تهی و کودکانه از یک زن (یکی نوجوان و دیگری بزرگسال) را نمایش میدادند که به شدت با آن مخالفم. در این نمایشنامه بنظر میرسد ویناور چندین بار سعی کرده تا نقد هایی اساسی وارد کند (به نژاد پرستی، سقط جنین، روابط خانوادگی، تجاوز سیستم ها و شرکت های بزرگ به حریم شخصی کارمندان و...) اما فقط یکی از آنها را به خوبی انجام میدهد و نشانه ای که برای دیگر موضوعها گرفته به هدف نمینشینند. در درخواست کار نیز تنها فرم اثر و بخش مصاحبه کاری والاس با فژ برای نشان دادن و نقد ارزشهای انسانی و هویت یک انسان در مواجهه با کار و جایگاهش را ارزشمند دانستم.
فرم خاص و عجیبی داشت، به نوعی شاید بشه گفت مثل شعر نو بود در مقابله با شعر کلاسیک، فقط ایندفعه در جهان درام و نمایش در کل حتی اون فرم منحصر به فرد هم، برای چند قطعه اول جذابیت داشت و بعد از اون تبدیل به یک کلاژ درهم از دیالوگ های مختلف میشه که نمیشه گفت و گو ها رو به شکل منطقی دنبال کرد و ادامه دادنش برای خواننده خسته کننده است.