انسان ازآن چیزی که بسیار دوست می دارد، خود را جدا می سازد. در اوج تمنا نمی خواهد. دوست می دارد اما در عین حال می خواهد که متنفر باشد. امیدوار است، اما امیدوار است امیدوار نباشد. همواره به یاد می آورد اما می خواهد که فراموش کند.
***
حمید هامون: فکرشو بکن، یهو بعد از هفتهشت سال زندگی زناشویی، یهو تالاپ، عشق به نفرت تبدیل میشه! دبیری: تقصیر خودته، گرفتاری تو میدونی چیه؟ گول طبقه بالا رو خوردی دانشمندِ هوشمند... گول بورژوازی پولپرست فاسد رو خوردی، میخواستی پولدار شی خودتو فروختی. حمید هامون: نود درصدش از فرط عشق بود... مهشید دختر خوبی بود، با فک و فامیلاش فرق میکرد. من به پول باباش کار نداشتم، خودش برام مهم بود. دبیری: ولی برای باباش پولش مهمتر بود. واسه همینم غضب کرد یه پاپاسی بهتون نداد، انداختتون بیرون.. حالا هم همهچی تموم شده دیگه... تو هم مثه اوناي ديگه، يه زن خوشگل گرفتي، حالا ديگه نميخوادت. ميخواستي يه عنترشو بگيري!
من فكر ميكنم اكثر ايرانيهايي كه اهل فيلم و يا فرهنگ هستند از فيلم (هامون) خاطرهاي دارند و براي بسياري از اشخاص، فيلم (هامون) تداعي كننده دوراني از زندگي و خاطراتشان است و ميدانم اكثر كساني كه دچار اين فيلم هستند اكثر ديالوگها و صحنههاي اين فيلم را حفظ هستند و هر كس بنا به شخصيت و حسی که در آن زمان داشته، مجذوب صحنه يا صحنههايي از اين فيلم هست
سکانسی در اين فيلم هست كه ديوانهوار آن را دوست دارم. سكانسي كه (حميد هامون) به تیمارستان ميرود تا ببيند دوستش، دكتر(فره وشي) چه كارش دارد؟ وقتي وارد آنجا ميشود عاقله مردي به او يك شاخه گل تقديم ميكند و دوستش(دكتر فرهوشي) به او ميگويد: مرتيكه الاغ! ننهي مهشيد، مهشيد رو براي عظيمي تيكه كرده و تو الاغ چرا نميفهمي!؟ وقتي (هامون) اين جمله را ميشنود به شدت جا ميخورد و بر ميگردد میگوید: مهشيد من؟ بعد دكتر در پاسخ میگوید: آره. پس كي ميخواي بفهمي؟
در این لحظه دوربین حرکت رو به جلو دارد و دكتر ميخواهد مریضهایش را ویزیت کند و حال آنها را بپرسد. در این میان يك مريض بدون اينكه چيزي از او بپرسند بر ميگردد و ميگويد: آزمودم عقل دور انديش را بعد از اين ديوانه سازم خويش را، آقاي دكتر
شما (هامون) مچاله و فرو ریخته را ميبينيد كه چيزي شنيده كه همهي باورها و حسها و هستياش را زير و رو كرده و با بغض و هق هق ميآيد در راهروی تیمارستان، كنار ديوار مينشيند و زار و تلخ ميگريد
من رواني اين سكانس هستم. آنجايي كه (هامون) زار ميگريد و با هق هق ميپرسد: يعني حقيقت داره؟ و ما صداي آواز مريضي را بر روي تصوير ميشنويم كه شعري را در (دستگاه اصفهان) با ابيات زير ميخواند كه البته خوانندهي آن(رضا رويگري) است
پروردمت به نـاز تا بنشينمت به پـاي آخر چرا به خـاك سـيـه مينشانيم؟ اي شاخ گـل، كز پي خورشيد ميدوانيم اين بود دسترنج مـن و باغـبانم
اين سكانس شاهكار از هر لحاظ شاهکار است و من بسیار دوستش دارم. ميشود گفت روانياش هستم. به نظر من مرحوم (شكيبايي) با بازي كه در آن سكانس ارائه ميدهد پروندهي بازيگرياش را بست گذاشت كنار و اگر تا پایان عمر نسبتا کوتاهش بازی دیگری ارائه نمیداد، نام خود را به عنوان يك قله ثبت كرده بود
از این فیلم چیزهایی یادم نمیره: حمید هامون روبروی ضریح امامزاده با عشق به مهشید نگاه میکرد. کتاب ترس و لرز کنار دیوان شمس تقابل سنت و مدرنیته آسیا در برابر غرب شایگان هامون در تمام فیلم در برزخ بود یک ضعیفِ خود سالکانگار با وهم روشنفکر بودن اما دوستداشتنی دوستداشتنی خسروی نازنین تو خانه سبز خیلی بیشتر دوستت داشتم و حالا دلم بیش از حد برات تنگ شده روحت شاد سینمای ما به امثال تو احتیاج داره ..... . پ.ن: چقدر نوع رابطه شون رو دوست داشتم. جاییکه کتاب های مورد علاقهشون رو به هم میدادن. اینکه فقط کتاب زبان اصلی میخوندن. مهشید ساز میزد، نقاشی میکرد، و در عین حال جسور و مغرور بود. بیتا فرهی عالی بود و هرگز از یاد نمیره سیزده فروردین ۹۷ بیش از حد آرزوی دیدن این فیلم رو داشتم و امروز رخ داد خدا رو شکر.
حس میکنم مهرجویی تلاش داشت شبیه بزرگان دیالوگ نویسی مانند علی حاتمی و بهرام بیضایی شیرین زبانی کند اما مهارت آنها را نداشت. به هر حال حمید هامون شخصیتی پر از تناقضات درونی و بیرونی است و شنیدن دیالوگهای فاخر و یا اشعار شاملو از زبان او چندان به دل من ننشست.
فعلا فقط فیلمنامه رو خوندم و نظر خاصی ندارم. نمیدونم، شاید دورانش تموم شده باشه شایدم باید واستم فیلم رو ببینم شاید خسرو شکیبایی تونس معنا و مفهوم عمیقتری به این فیلم بده.
این مجموعه علاوه بر فیلمنامه شامل مصاحبه با داریوش مهرجویی و گفتگو نورایی و طالبی نژاد درباره فیلم و چند مقاله درباره هامون از افراد مختلف میشه. در مجموع برای من 3 بخش اول کتاب جذاب بود، یعنی خود فیلمنامه و صحبت با مهرجویی و بحث دو نفره نورایی طالبی نژاد راجع به هامون، و مابقی قسمت ها به واقع برای من حس هرز خوانی پیرامون هامون رو داشت، بخصوص بعضی از اون مقالات که از لحاظ بار علمی مباحث هم خیلی ضعیف و سطحی بود. اما فیلمنامه هامون: در مجموع به نظرم فیلمنامه هامون از خود هامون پایین تر بود، برعکس تجربه قبلیم در فیلمنامه که خیلی دور خیلی نزدیک میرکریمی بود و از فیلمش خیلی بالاتر بود. شاید بشه در همین حد اینطوری استدلال کرد که میرکریمی فیلمنامه نویس بهتریه و مهرجویی کارگردان بهتر؛ و این بهتر بودن در قیاس با خودشونه. قبلا هم شنیده بودم که مهرجویی بیشتر فیلمهاشو سر صحنه میسازه و شاید ضعیف بودن فیلمنامه و توصیفاتش موید این مطلب هم باشه. در نهایت بینش و نگرش میرکریمی در خیلی دور خیلی نزدیک رو شاید بشه با خوندن فیلمنامه بهش رسید، ولی بینش و نگرش مهرجویی رو نمیشه به همین سادگی با خوندن فیلمنامه هامون بهش رسید.
حمید هامون(از حرف وکیل یا دوستش عصبانی شده به سمت رییس دادگاه می رود): یعنی چی، این مزخرفات چیه می گی (روبه رییس) اصلاً آقا منم که شاکیم ، به من ظلم شده ، آقای رئیس ،(اشاره به زنش) این خانم، این آقا ، فکوفامیلاشون ،دست به دست هم دادن که منو نابود کننن،پاسبان گذاشته سر محل که منو دستگیر کننن ، انگار من جنایت کردم ، حالا هم باید نفقشو بدم ، هم خونمو بدم ، هم مهریشو بدم ،هم بچمو بدم، هم عمرمو بدم ، هم شرفموبدم ، چرا ؟چرا، من نمی تونم طلاق بدم (دیگران سعی دارند او را آرام کنند)نمی تونم،(اشاره به زنش کرده) این زن سهمه منه، حقه منه، عشقه منه،من طلاق نمی دم (عصبانی خبرنگارها را کنار زده و بیرون می رود )
با اینکه چند تا از فیلمنامه های روانشاد مهرجویی را خوانده بودم اما مدت ها بود که دست و دلم سراغ این فیلمنامه نمی رفت (چون از ماهیت آن بیاطلاع بودم). خوشبختانه بسیار لذت بردم از سبک نوگرا و جریان سیال ذهن مهرجویی. سبکی که عرفان و فلسفه را در فیلم دخیل کرده است اما ای کاش از معنای ظاهری شان عبور می کرد و ما را با حقایق و نظریات فلسفی آشنا می کرد. البته شاید هم مهرجویی فقید می خواست که فیلمنامه خیلی ثقیل و فلسفی نشود. منظورم این است که در طول روایت فیلمنامه متوجه نوع تفکر و علایق حمید هامون می شویم اما از نظریه ها و پایان نامه او اطلاعات خاصی حاصل نمی شود یعنی فیلمنامه سوال های بنیادین ما را پاسخ نمی دهد (البته تاکید می کنم که شاید لزومی هم نداشت و هدف نویسنده این نبود). فلشبک هایی که در فیلمنامه رخ می داد و بعدا به هم مربوط می شدند من رو یاد سبک کوئینتین تارانتینو می انداخت هر چند که هامون دارای صحنه های جرم و جنایت و خشونت شدید و آنچنانی نیست. من حقیقتا فیلم های مربوط به دهه هشتاد خورشیدی به قبل را زیاد ندیده ام و طبعا از هامون هم اطلاعی نداشتم. به خوبی می توان سبک ناتورالیسم و سورئال رو در فیلمنامه دید. در واقع در عموم رویاهایی که هامون می بیند از عنصر طبیعت استفاده می شود و همچنین اتفاقاتی که در واقعیت امکان رخدادشان نیست و یا به بیانی سورئال هستند. به نظرم شخصیت حمید هامون و علی عابدینی نماد دو شخصیت و یا دو قشر جامعه هستند که هامون با اینکه درگیر مسئله معنای زندگی و اگزیستانسیالیسم شده است، زندگی شخصی و عاطفی خود را هم به کل باخته است. اما در طرف دیگر عابدینی با وجود اطلاع از این دست مسائل در زندگی شخصی خود موفق است و مرشد و راهنمای هامون است. مجددا ای کاش فیلمنامه شخصیت عابدینی را بیشتر برایمان باز می کرد. در مجموع، از میان فیلمنامه های مهرجویی که تا الان خوانده ام یعنی پست چی، اجاره نشین ها، سارا و هامون، هامون را مصرا پیشنهاد می کنم…