Jump to ratings and reviews
Rate this book

عاشقی بود که صبحگاه دیر به مسافرخانه آمده بود

Rate this book

141 pages, Paperback

First published January 1, 1999

1 person is currently reading
57 people want to read

About the author

احمدرضا احمدی

149 books325 followers
احمدرضا احمدی در ساعت ۱۲ ظهر روز دوشنبه ۳۰ اردیبشهت ماه ۱۳۱۹ در کرمان متولد شد. پدر وی کارمند وزارت دارایی بود و ۵ فرزند داشت که احمدرضا کوچکترین آنها بود. جد پدری وی ثقةالاسلام کرمانی، و جد مادری‌اش آقا شیخ محمود کرمانی است. سال اول دبستان را در مدرسه کاویانی کرمان گذراند و در سال ۱۳۲۶ با خانواده به تهران کوچ کرد. در دبستان ادب و صفوی تهران دوران ابتدایی را به پایان برد و دورهٔ دبیرستان را در دارالفنون تهران به پایان رساند. در سال ۱۳۴۵ دورهٔ خدمت سربازی را به عنوان سپاهی دانش در روستای ماهونک کرمان آموزگاری کرد.

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
10 (11%)
4 stars
25 (28%)
3 stars
38 (43%)
2 stars
13 (14%)
1 star
2 (2%)
Displaying 1 - 8 of 8 reviews
Profile Image for Alialiarya.
226 reviews87 followers
December 11, 2022
برای محمد مختاری

و شعر حمله‌ای است به جهان برای نفوذ به کوچک‌ترین ذرات‌اش. و می‌دانم امروز، پس از سال‌ها شعرخوانی و در بالین آن زیستن، شعر نه آدم را از مسائل سخت جدا می‌کند و نه راهی‌ست برای آرامش. شعر خوب و درخشان خود را به حقیقت رسانده و آن‌چه عایدی مخاطب است چشیدن طعم تلخ آن است. شعر جهان را به روشنایی می‌رساند که تمامی بخش‌های‌اش را بتوان بهتر دید و امروز اگر کسی می‌گوید من برای فرار از حال بد جامعه به شعر پناه می‌برم؛ بدانید که او شعر خوب نمی‌خواند که خواندن شعر خوب ویران‌گر و طغیان‌ساز است. از حافظ تا صائب و نیما و احمدی، شعر شاعرِ دردمند ما را لحظه‌ای می‌کشد و سپس به واقعیت نزدیک‌تر می‌کند. یک‌بار برای همیشه، هنر برای فرار نیست، اتفاقا آنانی که دائما در واقعیت‌اند هیچ‌گاه واقعیت را نمی‌شناسند. هنر برای حمله‌ است به سمت حقیقت و نه فرار و دوری از جهان خشن اطراف‌مان. اگر اثر هنری‌ای غیر ازین را سبب می‌شود پس حتما به هنر نرسیده

Profile Image for ZaRi.
2,316 reviews883 followers
Read
September 17, 2015
روز به زودی ما را محاصره می‌کند
پس ما بوسه‌ها را در آفتاب
سنگ کنیم
اندوه را در کاغذها و روزنامه‌های باطله
گم کنیم
به تو می‌گویم
که هنوز کنار من
در کنار اندوه ایستاده‌ای
ای مادر انگورها و ابرها
شب در کنار ما
پرسه می‌زند
نام مرا نمی‌داند
که به دیگران بگوید
زخمی است به رنگ خواب
دردی است به رنگ گل‌های آفتابگردان
دیگر چه بگویم
آرام می‌گویم:
روز و عمر تمام شد.
Profile Image for Maryam Hosseini.
164 reviews191 followers
May 9, 2015
من شـما را به یاد دارم
گلدان های یاس را
در بغـل داشـتید
از آن جـاده خاکی
به طـرف کوه می رفتید
می گفتید: در آن ارتـفاع
کاخ هایی
از برف و خاموشی اسـت

من شـما را به یاد دارم
در آن گرمای تابستان
سـبد، سـبد انگورها را
از آن جاده خاکی
به طرف کوه می بردید و می رفتید
می گفتید : در آن ارتفاع
کاخ هایی
از گرما و آهـن است
اما
شـاعـری در آن کاخ ها
مـُرده اسـت

من شـما را به یاد دارم
که سـبدهای انگور را
بر زمین نهادید
رهـا کردید

گفتم: نه مرا طـاقـت مرگ شـاعـر اسـت
نه مرا طـاقـت لِه شدن انگورها
نه مرا طـاقت بردن گلدان های یاس
شـما دیگر از کوه بالا نرفتید

من شـما را به یاد دارم
که دیگر خاموشی بود
زمزمه های گنگ و مرده
کنار سـبد میوه هایی
که فقـط تا غـروب عـمر داشـتند
من خیره در چشـمان شما
زمزه می کردم: کجـاست انگور
یاس
کاخ های در برف
کاخ های در گرما

. خـاموش می شـدم

-این شعر تقدیم شده به شهریار مندنی پور -
Profile Image for سارینا.
97 reviews35 followers
February 20, 2018
این رویای دیرهنگام را از کیف پول بیرون بیاور
بیا به خیابان برویم
دور است - دیر است
این عمر که تصویر خرابش بر تمبرهای پست است.
مبادا ما رویای دیرهنگام را از یاد ببریم
که فریاد ما در گلو خاموش می شود
همه ی گل های داوودی در پایان هفته خاموش شدند
ما ماندیم و این سحرگاه و این صبح
ملال دور و اندوه زود و نزدیک
چه باوری دارید که ما را باور کنید
مگر ما را در همه ی عمر کسی باور کرد.
Profile Image for Mohammad Ali Shamekhi.
1,096 reviews312 followers
October 23, 2015

این دومین تجربه ی خواندن اشعار احمدرضا احمدی بود برای من بعد از کتاب زیر

از بارانی که دیر بارید by احمدرضا احمدی

اما تجربم تقریبا مشابه بود: حیرانی و تلاش های بی نتیجه


واقعیت اینه که من خیلی انرژی صرف کردم تا کمی اشعارشو برای خودم مفهوم کنم اما واقعا در موارد زیادی عملا حاصل چنان بود که باید نفهمیده و بدون حس خاصی از اشعار رد می شدم. حتی واژه های مکرری مثل قطار و قایق و انگور و اطلسی و ... هم برای من گنگ موندن. حسی درم نیست که بخوام کتاب دیگه ای هم ازش بخونم - در واقعا حوصله ی مواجهه با تلاش های بی نتیجه رو ندارم. اشعارش اصلا جفنگ نیست که بشه از کنارش رد شد ولی از اون طرف هم اغلبش به فهم و حس در نمی آد. این نشون می ده ایده و جهتش درسته اما پیاده سازیش جفت و جور نیست

Profile Image for Saman.
1,166 reviews1,076 followers
Read
August 24, 2009
ما عاشق بودیم
اما کسی باور نمی‌کرد
تا سپیده ماندیم
اما کسی باور نمی‌کرد
مقدمات مرگ آماده می‌شد
زمین را تا عمق فنا کنده بودند
خاک‌ها را بر شمشادها
ریخته بودند
این بار باران خفته بود
مهتاب بیداد می‌کرد
ما بینا بودیم
ما عاشق
ما را باور کردند

دیر بود
صبح بود
همه باید سر کار می‌رفتند
رفتند
نه باران بود که بیداد کند
نه مهتاب بود که بیداد کند
می‌گفتیم: ما راضی هستیم
عشق، ما را باور نکند
اما باران باشد
اما مهتاب باشد
Profile Image for Abas Azimi.
63 reviews38 followers
June 2, 2018
چه کسی میتوانست

چه کسی میتوانست
باور کند
که این پرندگان سرانجام
به خانه باز میگردند
و این آب گرم
مانده در قفس را می نوشند
همه ی این سال های عمر ما
در این باور تلف شد
که خوردن آب گرم قفس را
پرنگان
چه می نامند :
نوشیدن
خوردن
حسرت
مردن؟
Profile Image for Sahel.
14 reviews
Read
June 10, 2013
روز به زودی ما را محاصره می‌کند

پس ما بوسه‌ها را در آفتاب

سنگ کنیم

اندوه را در کاغذها و روزنامه‌های باطله

گم کنیم

به تو می‌گویم

که هنوز کنار من

در کنار اندوه ایستاده‌ای

ای مادر انگورها و ابرها

شب در کنار ما

پرسه می‌زند

نام مرا نمی‌داند

که به دیگران بگوید

زخمی است به رنگ خواب

دردی است به رنگ گل‌های آفتابگردان

دیگر چه بگویم

آرام می‌گویم:

روز و عمر تمام شد.
Displaying 1 - 8 of 8 reviews

Can't find what you're looking for?

Get help and learn more about the design.