احمدرضا احمدی در ساعت ۱۲ ظهر روز دوشنبه ۳۰ اردیبشهت ماه ۱۳۱۹ در کرمان متولد شد. پدر وی کارمند وزارت دارایی بود و ۵ فرزند داشت که احمدرضا کوچکترین آنها بود. جد پدری وی ثقةالاسلام کرمانی، و جد مادریاش آقا شیخ محمود کرمانی است. سال اول دبستان را در مدرسه کاویانی کرمان گذراند و در سال ۱۳۲۶ با خانواده به تهران کوچ کرد. در دبستان ادب و صفوی تهران دوران ابتدایی را به پایان برد و دورهٔ دبیرستان را در دارالفنون تهران به پایان رساند. در سال ۱۳۴۵ دورهٔ خدمت سربازی را به عنوان سپاهی دانش در روستای ماهونک کرمان آموزگاری کرد.
و شعر حملهای است به جهان برای نفوذ به کوچکترین ذراتاش. و میدانم امروز، پس از سالها شعرخوانی و در بالین آن زیستن، شعر نه آدم را از مسائل سخت جدا میکند و نه راهیست برای آرامش. شعر خوب و درخشان خود را به حقیقت رسانده و آنچه عایدی مخاطب است چشیدن طعم تلخ آن است. شعر جهان را به روشنایی میرساند که تمامی بخشهایاش را بتوان بهتر دید و امروز اگر کسی میگوید من برای فرار از حال بد جامعه به شعر پناه میبرم؛ بدانید که او شعر خوب نمیخواند که خواندن شعر خوب ویرانگر و طغیانساز است. از حافظ تا صائب و نیما و احمدی، شعر شاعرِ دردمند ما را لحظهای میکشد و سپس به واقعیت نزدیکتر میکند. یکبار برای همیشه، هنر برای فرار نیست، اتفاقا آنانی که دائما در واقعیتاند هیچگاه واقعیت را نمیشناسند. هنر برای حمله است به سمت حقیقت و نه فرار و دوری از جهان خشن اطرافمان. اگر اثر هنریای غیر ازین را سبب میشود پس حتما به هنر نرسیده
روز به زودی ما را محاصره میکند پس ما بوسهها را در آفتاب سنگ کنیم اندوه را در کاغذها و روزنامههای باطله گم کنیم به تو میگویم که هنوز کنار من در کنار اندوه ایستادهای ای مادر انگورها و ابرها شب در کنار ما پرسه میزند نام مرا نمیداند که به دیگران بگوید زخمی است به رنگ خواب دردی است به رنگ گلهای آفتابگردان دیگر چه بگویم آرام میگویم: روز و عمر تمام شد.
من شـما را به یاد دارم گلدان های یاس را در بغـل داشـتید از آن جـاده خاکی به طـرف کوه می رفتید می گفتید: در آن ارتـفاع کاخ هایی از برف و خاموشی اسـت
من شـما را به یاد دارم در آن گرمای تابستان سـبد، سـبد انگورها را از آن جاده خاکی به طرف کوه می بردید و می رفتید می گفتید : در آن ارتفاع کاخ هایی از گرما و آهـن است اما شـاعـری در آن کاخ ها مـُرده اسـت
من شـما را به یاد دارم که سـبدهای انگور را بر زمین نهادید رهـا کردید
گفتم: نه مرا طـاقـت مرگ شـاعـر اسـت نه مرا طـاقـت لِه شدن انگورها نه مرا طـاقت بردن گلدان های یاس شـما دیگر از کوه بالا نرفتید
من شـما را به یاد دارم که دیگر خاموشی بود زمزمه های گنگ و مرده کنار سـبد میوه هایی که فقـط تا غـروب عـمر داشـتند من خیره در چشـمان شما زمزه می کردم: کجـاست انگور یاس کاخ های در برف کاخ های در گرما
این رویای دیرهنگام را از کیف پول بیرون بیاور بیا به خیابان برویم دور است - دیر است این عمر که تصویر خرابش بر تمبرهای پست است. مبادا ما رویای دیرهنگام را از یاد ببریم که فریاد ما در گلو خاموش می شود همه ی گل های داوودی در پایان هفته خاموش شدند ما ماندیم و این سحرگاه و این صبح ملال دور و اندوه زود و نزدیک چه باوری دارید که ما را باور کنید مگر ما را در همه ی عمر کسی باور کرد.
این دومین تجربه ی خواندن اشعار احمدرضا احمدی بود برای من بعد از کتاب زیر
اما تجربم تقریبا مشابه بود: حیرانی و تلاش های بی نتیجه
واقعیت اینه که من خیلی انرژی صرف کردم تا کمی اشعارشو برای خودم مفهوم کنم اما واقعا در موارد زیادی عملا حاصل چنان بود که باید نفهمیده و بدون حس خاصی از اشعار رد می شدم. حتی واژه های مکرری مثل قطار و قایق و انگور و اطلسی و ... هم برای من گنگ موندن. حسی درم نیست که بخوام کتاب دیگه ای هم ازش بخونم - در واقعا حوصله ی مواجهه با تلاش های بی نتیجه رو ندارم. اشعارش اصلا جفنگ نیست که بشه از کنارش رد شد ولی از اون طرف هم اغلبش به فهم و حس در نمی آد. این نشون می ده ایده و جهتش درسته اما پیاده سازیش جفت و جور نیست
ما عاشق بودیم اما کسی باور نمیکرد تا سپیده ماندیم اما کسی باور نمیکرد مقدمات مرگ آماده میشد زمین را تا عمق فنا کنده بودند خاکها را بر شمشادها ریخته بودند این بار باران خفته بود مهتاب بیداد میکرد ما بینا بودیم ما عاشق ما را باور کردند
دیر بود صبح بود همه باید سر کار میرفتند رفتند نه باران بود که بیداد کند نه مهتاب بود که بیداد کند میگفتیم: ما راضی هستیم عشق، ما را باور نکند اما باران باشد اما مهتاب باشد
چه کسی میتوانست باور کند که این پرندگان سرانجام به خانه باز میگردند و این آب گرم مانده در قفس را می نوشند همه ی این سال های عمر ما در این باور تلف شد که خوردن آب گرم قفس را پرنگان چه می نامند : نوشیدن خوردن حسرت مردن؟