What do you think?


رنگهای رفتهی دنيا
Ratings & Reviews
Friends & Following
Create a free account to discover what your friends think of this book!
Community Reviews
Displaying 1 - 30 of 46 reviews
July 30, 2010
فرصتی نمانده است
بیا همدیگر را بغل کنیم
فردا
یا من تو را می کشم
یا تو چاقو را در آب خواهی شست
همین چند سطر
دنیا به همین چند سطر رسیده است
به اینکه انسان
کوچک بماند بهتر است
به دنیا نیاید بهتر است
اصلا این فیلم را به عقب برگردان
آنقدر که پالتوی پوست پشت ویترین
پلنگی شود
که می دود در دشت های دور
آنقدر که عصاها
پیاده به جنگل برگردند
و پرندگان دوباره بر زمین...
زمین...
نه!
به عقب تر برگرد
بگذار خدا
دوباره دست هایش را بشوید
در آینه بنگرد
شاید
تصمیم دیگری گرفت
بیا همدیگر را بغل کنیم
فردا
یا من تو را می کشم
یا تو چاقو را در آب خواهی شست
همین چند سطر
دنیا به همین چند سطر رسیده است
به اینکه انسان
کوچک بماند بهتر است
به دنیا نیاید بهتر است
اصلا این فیلم را به عقب برگردان
آنقدر که پالتوی پوست پشت ویترین
پلنگی شود
که می دود در دشت های دور
آنقدر که عصاها
پیاده به جنگل برگردند
و پرندگان دوباره بر زمین...
زمین...
نه!
به عقب تر برگرد
بگذار خدا
دوباره دست هایش را بشوید
در آینه بنگرد
شاید
تصمیم دیگری گرفت
June 25, 2022
این بار می خواهم تکه
تکه
تکه
تکه کنم خود را
تا دوباره دست کسی شاید…
نه!
این پازل را
هزار بار هم که بچینی
همان می شود
#گروس _عبدالملکیان
چقدر تو خوبی گروس؟!
تکه
تکه
تکه کنم خود را
تا دوباره دست کسی شاید…
نه!
این پازل را
هزار بار هم که بچینی
همان می شود
#گروس _عبدالملکیان
چقدر تو خوبی گروس؟!
Read
July 31, 2017بلیط قطار را پاره میکنم
و با آخرین گله گوزن ها به خانه برمیگردم
آن قدر شاعرم که شاخ هایم شکوفه داده
و آوازم چونان مهی بر دریاچه میگذرد
شلیک هر گلوله خشمی است که از سینه تفنگ کم میشود
سینهام را آماده کردهام
تا تو مهربان تر شوی
-
که بود که میگفت شعر سپید در خاطر کسی نمیماند؟
این شعر را بعد از ده دوازده سال از حافظه ام بیرون کشیدم و اینجا نوشتم
شعر خوب به خاطر میماند
و با آخرین گله گوزن ها به خانه برمیگردم
آن قدر شاعرم که شاخ هایم شکوفه داده
و آوازم چونان مهی بر دریاچه میگذرد
شلیک هر گلوله خشمی است که از سینه تفنگ کم میشود
سینهام را آماده کردهام
تا تو مهربان تر شوی
-
که بود که میگفت شعر سپید در خاطر کسی نمیماند؟
این شعر را بعد از ده دوازده سال از حافظه ام بیرون کشیدم و اینجا نوشتم
شعر خوب به خاطر میماند
Read
December 8, 2013در بهشت گاهی
در جهنم همیشه
به خدا میرسی
***
من از تو پنجره
تو از من پله ساخته ای
و روبرویت که می ایستم
لبخند که نه
غمی غریب بر لبانت به دنیا می آید
در جهنم همیشه
به خدا میرسی
***
من از تو پنجره
تو از من پله ساخته ای
و روبرویت که می ایستم
لبخند که نه
غمی غریب بر لبانت به دنیا می آید
Read
May 14, 2009درست مثل فنجان قهوه
که ته میکشد
پنجره
کم کم از تصویر تو
تهی میشود
حالا
من ماندهام و
پنجرهای خالی و
فنجان قهوهای
که از حرفهای نگفته
پشیمان است
September 3, 2012
این دومین کتاب شعر گروس عبدالملکیان است که در آن گروس بیشتر ذائقه ی خواننده ی این روزهای شعر فارسی را فهمیده و به آن پاسخ می دهد
مورچه
من مرده ام
و این را فقط
من می دانم و تو
تو
که چای را تنها در استکان خودت می ریزی
خسته تر از آنم که بنشینم
به خیابان می روم
با دوستانم دست می دهم
انگار هیچ اتفاقی نیافتاده است
گیرم کلید را در قفل در چرخاندی
دلت باز نخواهد شد
می دانم
من مرده ام
و این را فقط من می دانم و تو
که دیگر روزنامه را با صدای بلند نمی خوانی
نمی خوانی و
این سکوت مرا دیوانه کرده است
آن قدر که گاهی دلم می خواهد
مورچه ای شوم
تا در گلوی نی لبکی خانه بسازم
و باد نت ها را به خانه ام بیاورد
یا مرا از سیاهی سنگفرش خیابان بردارد
بگذارد روی پیراهن سفید تو
که می دانم
باز هم مرا پرت می کنی
لا به لای همین سطرها
لا به لای همین روزها
این روزها
در خواب هایم تصویری است
که مرا می ترساند
تصویری از ریسمان آویخته از سقف
مردی آویخته از ریسمان
پشت به من
و این را فقط من می دانم و من
که می ترسم برش گردانم
----------------------------------
شعر خوبی است مخاطب انبوه را جذب می کند ، هم شعر تغزلی را با تخیلی مدرن درون اشیاء برده و هم طنز و تصویر دارد و هم دلتنگی رابطه انسان روزگار ما را با خود و معشوقه اش نشان می دهد و هم چیزهای لازم دیگر ولی برای من اینها کافی نیست و سیرابم نمی کند. اما همین که توانسته لذت شعر خواندن را میان توده مردم آورد، قابل احترام و تحسین است
مورچه
من مرده ام
و این را فقط
من می دانم و تو
تو
که چای را تنها در استکان خودت می ریزی
خسته تر از آنم که بنشینم
به خیابان می روم
با دوستانم دست می دهم
انگار هیچ اتفاقی نیافتاده است
گیرم کلید را در قفل در چرخاندی
دلت باز نخواهد شد
می دانم
من مرده ام
و این را فقط من می دانم و تو
که دیگر روزنامه را با صدای بلند نمی خوانی
نمی خوانی و
این سکوت مرا دیوانه کرده است
آن قدر که گاهی دلم می خواهد
مورچه ای شوم
تا در گلوی نی لبکی خانه بسازم
و باد نت ها را به خانه ام بیاورد
یا مرا از سیاهی سنگفرش خیابان بردارد
بگذارد روی پیراهن سفید تو
که می دانم
باز هم مرا پرت می کنی
لا به لای همین سطرها
لا به لای همین روزها
این روزها
در خواب هایم تصویری است
که مرا می ترساند
تصویری از ریسمان آویخته از سقف
مردی آویخته از ریسمان
پشت به من
و این را فقط من می دانم و من
که می ترسم برش گردانم
----------------------------------
شعر خوبی است مخاطب انبوه را جذب می کند ، هم شعر تغزلی را با تخیلی مدرن درون اشیاء برده و هم طنز و تصویر دارد و هم دلتنگی رابطه انسان روزگار ما را با خود و معشوقه اش نشان می دهد و هم چیزهای لازم دیگر ولی برای من اینها کافی نیست و سیرابم نمی کند. اما همین که توانسته لذت شعر خواندن را میان توده مردم آورد، قابل احترام و تحسین است
January 21, 2015
ه شانه ام زدی که تنهایی ام را تکانده باشی
به چه دل خوش کرده ای ؟!
تکاندن برف از شانه های آدم برفی ؟
به چه دل خوش کرده ای ؟!
تکاندن برف از شانه های آدم برفی ؟
September 3, 2009
بازگشته اند
دردهای قدیمی
تصویرهای تاریک
از من در آینه
از من
در خواب ها.
این بار می خواهم
تکه
تکه
تکه کنم خود را
تا دوباره دست کسی
شاید....
نه !
این پازل را
هزار بار هم که بچینی
همان می شود
دردهای قدیمی
تصویرهای تاریک
از من در آینه
از من
در خواب ها.
این بار می خواهم
تکه
تکه
تکه کنم خود را
تا دوباره دست کسی
شاید....
نه !
این پازل را
هزار بار هم که بچینی
همان می شود
June 11, 2010
نامت را در پرانتزی می نویسم
که آن را برای همیشه خواهم بست
سالها بعد
چون دری قدیمی
بازش می کنند
زن بر دریچه خیره مانده و مرد
آرام دور می شود
که آن را برای همیشه خواهم بست
سالها بعد
چون دری قدیمی
بازش می کنند
زن بر دریچه خیره مانده و مرد
آرام دور می شود
February 24, 2009
دوستش دارم
نه به خاطر آن که رهبرم بوده
نه به خاطر آن که شاه
تنها به خاطر آن که همیشه
در لحظههای من و تو
روی تمام قلیانها نشسته
ناصرالدین شاه
نه به خاطر آن که رهبرم بوده
نه به خاطر آن که شاه
تنها به خاطر آن که همیشه
در لحظههای من و تو
روی تمام قلیانها نشسته
ناصرالدین شاه
October 10, 2024
دوستداشتنی بود.
----------------------
یادگاری از کتاب:
کدام پل
در کجای جهان
شکسته است
که هیچکس به خانهاش نمیرسد
...
مسیر خانهات را
از حافظهٔ کفشهایم پاک کردهام.
...
در بسته میشود
و نامت را در پرانتزی مینویسم
که آن را برای همیشه خواهم بست.
----------------------
یادگاری از کتاب:
کدام پل
در کجای جهان
شکسته است
که هیچکس به خانهاش نمیرسد
...
مسیر خانهات را
از حافظهٔ کفشهایم پاک کردهام.
...
در بسته میشود
و نامت را در پرانتزی مینویسم
که آن را برای همیشه خواهم بست.
April 3, 2010
بلیط قطار را پاره میکنم / و با آخرین گلهی گوزنها / به خانه برمیگردم
April 15, 2011
کدام پل
در کجای جهان
شکسته است
که هیچکس به خانهاش نمیرسد
در کجای جهان
شکسته است
که هیچکس به خانهاش نمیرسد
September 28, 2017
رنگ های رفته ی دنیا و گزیده ای از پرنده ی پنهان (مجموعه شعر)/ گروس عبدالملکیان/ نشر چشمه/ چاپ دوم/ 106 صفحه/ تاریخ اتمام کتاب: پنج شنبه 6 مهر 1396
سومین کتابی است که از گروس میخوانم. سبک شعرهایش مثل دو کتاب قبلی است. موضوع شعرها بیشتر احساسی و مربوط به روابط انسانی است. اکثر شعرها ها غم و جنونی دارند که در دو کتاب قبلی اش هم بود. ارزش وقت گذاشتن و خواندن را داشت. در کل از نظر من کتاب شعر متوسطی بود ولی چند شعر خوب داشت.
پوریا روشنی
سومین کتابی است که از گروس میخوانم. سبک شعرهایش مثل دو کتاب قبلی است. موضوع شعرها بیشتر احساسی و مربوط به روابط انسانی است. اکثر شعرها ها غم و جنونی دارند که در دو کتاب قبلی اش هم بود. ارزش وقت گذاشتن و خواندن را داشت. در کل از نظر من کتاب شعر متوسطی بود ولی چند شعر خوب داشت.
پوریا روشنی
July 6, 2023
بازگشتهاند
دردهای قدیمی
تصویرهای تاریک
از من در آینه
از من
در خوابها
اینبار میخواهم
تکه
تکه
تکه کنم خودم را
تا دوباره دست کسی
شاید...
نه!
این پازل را
هزار بار هم که بچینی
همان میشود
دردهای قدیمی
تصویرهای تاریک
از من در آینه
از من
در خوابها
اینبار میخواهم
تکه
تکه
تکه کنم خودم را
تا دوباره دست کسی
شاید...
نه!
این پازل را
هزار بار هم که بچینی
همان میشود
March 30, 2017
دلسرد چینهای چروکیدهٔ چهرهام نباش
دلسرد لبخندهای نارنجی
پاییز که دیگر پیر شدن ندارد!
درختی قدیمیام
آنقدر قدیمی
که فراموش کردهام
روزی
سیب زاییدهام یا گلابی؟
با آرزوهای غمگین
مثل یک عصا
تختخواب
یا تکههای چوب
در کنار بخاری
دلسرد لبخندهای نارنجی
پاییز که دیگر پیر شدن ندارد!
درختی قدیمیام
آنقدر قدیمی
که فراموش کردهام
روزی
سیب زاییدهام یا گلابی؟
با آرزوهای غمگین
مثل یک عصا
تختخواب
یا تکههای چوب
در کنار بخاری
February 19, 2023
شعراش واقعا قشنگه♡
June 15, 2008
"چگونه با تو از چمدان سخن بگویم؟"
****
در را که باز کنم
دو فنجان کنار هم نشانده ای
و عطر چای مرا میبرد
به دستهای تو
به ساعت چهار
به آن فکر کوچک
که برخیزی و
دلتنگی ات را در قوری گل سرخ دم کنی
****
در را باز میکنم
عطرها مرده اند
بر میز کاغذی است که بر آن نوشته ای
"چگونه با تو از چمدان سخن بگویم؟"
****
در را که باز کنم
دو فنجان کنار هم نشانده ای
و عطر چای مرا میبرد
به دستهای تو
به ساعت چهار
به آن فکر کوچک
که برخیزی و
دلتنگی ات را در قوری گل سرخ دم کنی
****
در را باز میکنم
عطرها مرده اند
بر میز کاغذی است که بر آن نوشته ای
"چگونه با تو از چمدان سخن بگویم؟"
September 24, 2012
گروس...گروس شاعرمورد علاقه ی منه از نسل جدید شاعرا...شعرای فلسفی/تصویری/تازه و نابش...
October 30, 2014
خسته تر از آنم که بنشینم ...
September 13, 2016
کدام پل
در کجای جهان شکسته است
که هیچکس به خانه اش نمی رسد
در کجای جهان شکسته است
که هیچکس به خانه اش نمی رسد
April 26, 2026
و اما قدعه ۳۰۰مین جلد ثبت شده من در اینجا هم افتاد به نام این کتاب...
اینم یه یادگاری دیگه از جنگ..
"به شانه ام زدی
که تنهایی ام را تکانده باشی
به چه دل خوش کرده ای؟
تکاندن برف
از شانه های آدم برفی؟"
"فراموش کن
مسلسل را
مرگ را
و به ماجرا زنبوری بیندیش
که در میانه میدان مین
به جستوجوی ساخه گلی ست"
اینم یه یادگاری دیگه از جنگ..
"به شانه ام زدی
که تنهایی ام را تکانده باشی
به چه دل خوش کرده ای؟
تکاندن برف
از شانه های آدم برفی؟"
"فراموش کن
مسلسل را
مرگ را
و به ماجرا زنبوری بیندیش
که در میانه میدان مین
به جستوجوی ساخه گلی ست"
August 18, 2012
دروغ دیواری است
که هر صبح اجرهایش را می چینی
بنای بی حواس من!
در را فراموش کرده ای
اب تا گردنم بالا امده
اجر تا گردنم بالا امده
اب تا لب هایم بالا امده
اب بالا امده ....
من اما نمی میرم
من ماهی میشوم
که هر صبح اجرهایش را می چینی
بنای بی حواس من!
در را فراموش کرده ای
اب تا گردنم بالا امده
اجر تا گردنم بالا امده
اب تا لب هایم بالا امده
اب بالا امده ....
من اما نمی میرم
من ماهی میشوم
Read
May 17, 2007به چه مي انديشي؟
به تكاندن برف از شانه هاي آدم برفي؟؟
به تكاندن برف از شانه هاي آدم برفي؟؟
March 15, 2016
من
حدس هاي مردي زنداني ام
از فصل هاي پشت ديوار
حدس هاي مردي زنداني ام
از فصل هاي پشت ديوار
February 11, 2024
گفتی دوستت دارم و من به خیابان رفتم؛
فضای اتاق برای پرواز کافی نبود...
فضای اتاق برای پرواز کافی نبود...
January 22, 2013
فرقی نمیکند
که در دستهای شما بوده
یا در سینههای ما
در مشت ما باشد
یا بر گردههای شما
خواب این خنجر
مرا دیوانه کرده است
و برف که میبارد
روی سطرهای شعر من
و برف
که پشت پنجره میبارد
برف
برف
برف
و تازه میفهمم
که برف خستگی ِ خداست
آن قدر که حس میکنی
پاککنش را برداشته
میکشد روی نام من
روی تمام خیابانها
خاطرهها
خنجرها.
گروس عبدالملکیان
رنگهای رفتهی دنیا
September 24, 2012
از معدود شاعرهایی به حساب میاد که شعرهاش به دلم میشینه
بطور کل با شعر و قافیه و ... رابطه خوبی ندارم و هر شعری به دلم نمیشینه اما گروس رو میپسندم
بطور کل با شعر و قافیه و ... رابطه خوبی ندارم و هر شعری به دلم نمیشینه اما گروس رو میپسندم
Read
March 30, 2020آقای گروس عبدالملکیان یک استعداد آتیه دار در سرایش شعر سپید ایران است. او که با زبان مختص به خود عالم خیال و واقعیت را در هم می آمیزد توانسته تاثیر گذار ترین اشعار را بصورت قصار به جامعه ی جهانی شعر و ادب ارائه کند
August 16, 2026
از نشر چشمه خوندم.
Displaying 1 - 30 of 46 reviews






























