Racing Alone by Nader Khalili "Is it really sane to follow one's ideals and dreams and race alone in today's world? Is it really reasonable to insist on holding to one's visions against all odds, and after many trying years?" The newly published year 2,000 edition of this acclaimed classic chronicles how to sustain a quarter century of quest and inspiration through the arts, architecture, and personal transformation. Published by Cal-Earth Press in beautiful leather-tooled hardback with photographs from the author's original journey.
Nader Khalili is the world-renowned Iranian-American architect, author, humanitarian, teacher, and innovator of the Geltaftan Earth-and-Fire system known as Ceramic Houses, and of the Superadobe construction system. Khalili received his philosophy and architectural education in Iran, Turkey, and the United States.
Khalili wrote books on his architectural philosophy & techniques as well as translations of poetry from Rumi, the poet he considered instrumental in his design inspiration.
من رشته تحصيليم ادبيات نبوده و تخصصي در اين زمينه ندارم با مقياس چشم هام به كتاب ها ستاره ميدم و "تنها دويدن" براي من دقيقن مثل اون شب توي لواسونه كه يهو برقا رفت و آسمون پر از ستاره شد .سَما توي بغل من بود و ترسيد .منم ترسيدم از اينكه سما بزنه زير گريه و بعد من دست و پامو گم كنم و آبروم بِره .من به سما گفتم خاله ببين ستاره ها رو .اونم گفت :چه زيادن .من گفتم: آره خاله زمين كه تاريك تر ميشه ستاره ها نمايان تر ميشن ( به خداوندي خدا همين مدلي گفتم) اونم با لحن بچه گونه ش گفت :نمايان تر ميشه و هي تكرار كرد و خودشو چسبوند به قلبم و يادش رفت كه چند لحظه پيش تصميم به گريستن گرفته بود. تنها دويدن براي من يه آسمون سُرمه اي پُر از ستاره بود، وقتي مي خوندمش برقا مي رفت ،صداي خاموشي غلبه مي كرد به وزوز گوشم و ستاره ها نمايان تر ميشدن. ممنونم از دوست گرامي جناب حميد ناصر براي معرفي تنها دويدن.
از متن كتاب:
"من خانه هايم را به كلي از زمين جدا مي سازم.پيله ها گنبدها،طاق ها و بناهاي پوسته اي همگي بر روي ماسه خواهند نشست. پايه هاي خانه در زير زمين مدفون خواهند بود اما خانه ها جدا از زمين خواهند نشست و زمين مي تواند هر چه قدر بخواهد در زير اين خانه ها تكان بخورد.يك كاسه سفالي را روي ميز پشت و رو مي كنم و ميز را تكان مي دهم ، اين كاسه خانه من است و در اثر تكان ها فقط جابجا مي شود."
"براي خود تصويري مي سازم از اتاق هاي گِلي تافته شده با آتش كه لعاب هاي سراميكي نيز در آنها پخته شده و "شهر شن روان" را به وجود آورده اند. شهري در كوير به رنگ اقيانوس در نظرم مجسم مي شود."
"<<او كسي ست كه تو را از خاك آفريده است.>>سپس كلمات آب ،باد،خاك ،آتش را مي نويسم و زير آنها كلمه ي گِلتافتن را اضافه مي كنم .اينها اركاني از معماري سنتي ما هستند كه باور دارم قسمت عظيمي از مشكل مسكن و معماري سردرگم سرزمين ما را حل خواهند كرد. "
فرض كنيد كه در تمام طول دوران ابتدايي تان ،نشستن در كنار پنجره ها براي شما ممنوع بوده چرا كه در خلال يادگيري پيچ و تاب كلاه آ حواستان پرت ِ كلاغ هاي سياهي بوده كه از شير هاي كوچك آبخوري قطره قطره مي نوشيدند و بعد مشغول جمع آوري خرده بيسكوييت ها و باقيمانده ساعت دهي هاي بچه ها مي شدند و شما هميشه سهم ناهار كلاغ ها را توي زنگ تفريح يك گوشه ي كوچك حياط پنهان مي كرديد و هزار بار ناظم محترم با شما برخورد كرده كه دختره ي شلخته حياطو كثيف نكن و شما براي باباي مدرسه توضيح داده باشيد كه آن گوشه كوچك مخصوص غذاي كلاغ هاست و لطفن به آنجا كاري نداشته باشد و او هم لبخند پيري زده باشد و فهميده باشد دل نگراني آن دخترك هزار سال پيشتان را.
فرض كنيد كه هميشه توي زنگ گِل بازي هاي مهدكودك فراموش مي كرديد كه مثلن ديشب شانه هاي مامان آروم آروم به خاطر گريه مي لرزيده ،فراموش مي كرديد كه ديشب دنيا برايتان به آخر رسيده بوده و براي عزيز جون و بابا و مامان و علي يه عالمه كادو هاي گِلي مي ساختيد .يه عالمه لونه پرنده براي بابا يه عالمه تُخم هاي گِلي براي مامان يه عالمه شتر و ساربون براي عزيز جون و براي علي يه عالمه ماشين .فرض كنيد كه بعد از هزار سال حالا و هر دفعه با نوازش گِل ،عزيز جون زنده ميشه و پيشونيتون از جاي بوسه عزيز جون گُر مي گيره.
فرض كنيد كه هميشه ي خدا به خيال تنها دويدن چهارزانو نشسته بوده ايد و حالا همه ي تنتان خواب رفته است و به گز گز افتاده و هرگز به هيچ كجاي دلتان نرسيده ايد. فرض كنيد كه دردمندانه ترين آرزوي قلبي تان تبديل ِ ويال هاي داروهاي شيمي درماني به عصاره هاي ليمو و پرتقال و گل كاغذي و رايحه ي عود و وانيل است و حاضريد براي اين دل انگيزترين عطر دنيا بميريد. همه ي اينها را فرض كنيد و به من بگوييد چگونه از اين كتاب بي نهايت شريف لذت نبرده باشم؟
+ بايد جايي باشد كه با پاهاي پياده و پُر جراحت بشود به آن رسيد،بايد همينطور پنهاني و آرام كوه ها را بر دوش سنگ هايي كه در نجوا روي هم مي غلتند جابجا كرد.بايد به تنهايي دويد.آيا به اندازه كافي تنها دويده ايم؟
درباره نادر خلیلی و کارهایش به اندازه کافی در اینترنت نوشته هست که لازم نبینم معرفیاش کنم. از این کتاب بیشترین چیزی که سهم من شد همان چیزی بود که نویسنده را هم وادار به انتخاب این اسم برای کتابش کرده بود:
یک روز زمستان پسر خود را که چهار ساله بود به پارک بردم. نزدیک زمین بازی چند پسر و دختر که تقریباً دو برابر سن او را داشتند با هم بازی میکردند و دستان که پسری شاد و خونگرم بود خود را داخل بازی آنها کرد و با آنها دوست شد. بازی بچهها پس از چند دقیقه به صورت مسابقهی دو در اطراف جادهای در میان درختان درآمد. بعضی از پدر و مادرها که این مسابقه را تماشا میکردند شروع به تشویق بچهها و دست زدن برای آنها که سریعتر میدویدند کردند و البته هر بار بچههای بزرگتر اول میشدند. در دور چهارم مسابقه پسر کوچک من که در هر نوبت از بقیه دیرتر به نقطهی پایان مسابقه رسیده بود نفس نفس زنان با چشمهای گریان پیش من آمد و گفت: بابا، بابا من میخواهم تنها مسابقه بدهم. چند لحظه طول کشید تا حرف او را فهمیدم ولی ناگهان متوجه درخواست او شدم. از روی نیمکت بلند شده، جلو رفتم و در حالی که بچهها برای مسابقه بعدی دور شده بودند من خط جدیدی برای شروع مسابقه کشیدم و پسرم را آماده کردم. آن گاه شمردم: یک، دو، سه. و پسر کوچکم به تنهایی شروع به دویدن کرد. او به تنهایی مسابقه میداد. این بار که او جاده را دور زده و برگشت، با آن که مدتی طول کشیده بود اما با شادی از دور به طرف من دوید و برگ خشکی را که در راه پیدا کرده بود و در دست داشت به من داد. او نه تنها از این مسابقه لذت برده بود بلکه به اندازه کافی هم وقت داشت که در بین راه برگ زیبایی پیدا کند و بالاتر از همه این که اول هم شده بود. او یک بار، دو بار و چند بار با خودش مسابقه داد و هر بار راه جدیدی پیدا میکرد و هر بار اول هم میشد. حالا من با خود فکر میکنم که آری به تنهایی مسابقه دادن بالاترین لذت و شوق زندگی را همراه دارد. تنها دویدن را همه باید بیاموزند. تنها دویدن، شتاب در رسیدن به جایی نیست، حرکتی است در ژرفای خود و طبیعت...
کتاب جدا از اینکه بیان روان و زیبایی داشت، درس زندگی زیادی هم برای دادن به خواننده داشت. اگر خواننده معمار هم بوده باشد که دیگر هیچ! انگار در محضر استاد نشسته باشد و یاد بگیرد که چطور به جای غر زدن امید داشته باشد و در برابر همه آن چیزهایی که خوب نیستند و کاری هم در برابرشان نمیشود کرد، صبوری کند و راه خودش را برود. که جواب در همین راهِ خود را رفتن و تنها دویدن است...
كتاب در واقع شرح شوريدگي هاي زنده ياد نادر خليلي و در پي اون اجراي ايده ي گِلتافتن در ساخت خانه در مناطق گرمسير و زلزله خيزه. به گفته ی خودش ساختن خانه ای ساده با چهار عنصر اصلی: باد و آب و خاک و آتش! کتاب راوی ی یک سلوکِ شخصی از انسانی ست دلزده از رقابت های بیهده که به خلوت پناه می بره برای یافتن خودش و ساختنِ یک آرزو و در نهایت آرمانِ انسانی هرچند از دیدِ سبك، كتاب به ظاهر ساده ست اما رمز كار او هم در همين سادگي ست. خواننده ي كتاب با خلیلی همسفر می شه تا لذتِ کشفِ او رو کشف کنه و برای خودش ره توشه ای گِرد بیاره. باري خوندن كتاب، حالِ با فراز و نشيبي داره همونگونه كه براي خليلي رخ ميده و اگر در حال و هواي سفر هم باشي خوندن كتاب تو رو به راهي شدن زودتر تشويق مي كنه. به رفتن به رفتن... به تنها رفتن و تنها دویدن این کتاب گویی یک تطهیرِ باشه برای فکر و جان. یک خلوتِ مانوس و یک گمگشتگی ی بی ترس. یک زیارت. یک زمزمه ی بی پایان در یک حالِ سرخوش که هر دیگرانی نخواهند فهمیدش الا خودت # براي آگاهي بيتشر هم در سايت انجمن معماري زمين كاليفرنيا ميشود بيشتر خواند درباره ي كارهاي او http://www.calearth.org/ # امروز دانستم که کتاب به چاپ ششم رسیده است. حالا چه باک که شمار نسخه هایش پونصد تا باشد همه ش؟ نکته این است که پونصد تای پیشین تمام شده است و حالا پونصد تای دیگر رسیده توی بازار به یکی سی و دو هزار تومن. آخرین بار با یار پیتزای مخصوص صرف کردیم به چهل و یک هزار تومن
تنها دویدن خاطرات یک معمار ایرانیه که ایده تقویت خانه های کاهگلی با استفاده از آتش رو تو ذهنش داره. او برای عملی کردن این فکر جدیدش هر کاری می کنه، از ارائه برای فرح پهلوی گرفته تا سروکله زدن با جوانان خام انقلابی و روستاییان بی سواد پس از انقلاب. درنهایت نتیجه کارهاش از امریکا و ناسا سردرمیاره.
پشتکار و تمرکز خلیلی در مسیر عملی کردن ایده هاش بسیار عجیب و قابل توجهه. در مجموع روایت از نظر تاریخی ارزشمند و خوندنیه ولی بعضی جاها اظهار فضلهای طولانی نویسنده کشش داستان رو کم میکنه.
این کتاب به قلم معمار نادر خلیلی پروسه ای از کانسپت تا سر انجامِ "گِلتافتن"، روش ساخت خانه های ارزان قیمت با الهام از معماری بومی در ایران را شرح می دهد: "راستی چقدر ارزان می شود راحت و مرفه شد!"
خواندن این کتاب در کنار چندین کتب دیگر جزو پیشنهادهای مسلم اساتید معماری در دوره تحصیلی به دانشجویان است. اما برای دیگر کسان، خالی از لطف نیست؛ زیرا لحن ساده و صمیمانه نویسنده، فلسفه و نگاه آن به زندگی و مقطع تاریخی آن که مصادف با انقلاب ایران(کنش و واکنش د�� اقشار روستایی) می باشد، خواندن این کتاب را دل نشین کرده است.
کتاب این چنین آغاز می شود: "در نیمه راه زندگی از رقابت ها دست شستم و با گام هایی آرام با رویاهایم به راه افتادم. رویاهایی درباره ی ساختن یک خانه. خانه ای که به دست انسان و با ارکان ساده ی این جهان بنا شود: "آب،باد،خاک و آتش".
من نادر خلیلی رو نمیشناختم. یکی از رفقا در مورد ایدهی گلتافتن باهام صحبت کرد و بعد کتاب رو داد بخونم. بعدش من شدم مبلغ کتاب، هر جا نشستم به بقیه توصیه کردم بخوننش. نقطهی روشن روزهام بود خوندنش. اینکه یک نفر بره تو بیابون زندگی کنه و سعی کنه مسکن ارزان و مقاوم و با استفاده از منابع طبیعی بسازه برای من به اندازهی کافی زیباست، اونم در این شرایطی که هر مهندسی دور و برم میبینم به فکر پول دراوردن و پیشرفت و نهایتا خانهی زیبا طراحی کردنه و هیچ کس نمیخواد ایدهی جدیدی رو امتحان کنه. ولی فارغ از کاری که نادر خلیلی سالها پیش سعی کرده انجام بده دنبال کردن یه ایده و جون به در بردن تو اوضاعی که هیچکس همراهت نیست برای من خیلی قشنگ بود. اینکه میدیدم یه نفر لحظه لحظه فکرها و پیشرفت کارهاش رو یادداشت کرده و اینجور کلنجار رفته و ناامید شده و دوباره امیدوار شده نور میریخت توی قلبم.
تنها دویدن را همه باید بیاموزند. تنها دویدن، شتاب در رسیدن به جایی نیست، حرکتی است در ژرفای خود و طبیعت.
از خوندن این کتاب واقعا لذت بردم.طرز فکر نادر خلیلی و خواسته هاش دقیقا همون چیزیه که من به خاطرش وارد رشته معماری شدم و این کتاب انگیزمو برای رسیدن به خواسته ها و آرزوهام بیشتر کرد.
اگه دغدغه دنبال کردن رویای شخصیتون رو دارین و به نوعی با معماری پیوند خوردین، کتاب جذابی براتون خواهد بود.ولی از لحاظ کشش داستانی و ادبی منتظر چیز ویژه ای نباشین. ارزش کار نادر خلیلی بیش از ۵ ستارهس، این امتیاز رو من صرفاً به انتظاری که خودم از یه کتاب دارم و چیزی که از ادبیات میخوام، دادم.
این کتاب رو یک دوست در قطار بمن معرفی کرد، دانشجوی رشته معماری بود یکم پیدا کردنش سخت بود اما ارزش داشت. این کتاب بدرد آدم هایی میخوره که اهداف بزرگی توی زندگیشون دارند اما روزمرگی ها و رقابت های بی خودی بین ما آدم ها، مانع از پرداختن به هدفشون شده. نادر خلیلی از جمله آدم هایی که خیلی با صبر و حوصله و آرام به دنبال یافتن راهی برای رسیدن به هدفشه. نگاه نویسنده به اتفاقات روزمره بقدری زیبا و همراه با جزییات هست که آدم رو وسوسه میکنه خاطراتش رو بنویسه من که لذت بردم.
این کتاب سیر منظمی است از ابتدای شکل گیری یک ایده تا شکست های مرحله به مرحله، توده هولناک یأس و ناامیدی که به قلب و روح نادر خلیلی هجوم می آورد، افتادن در کانال بی انتهای کاغذبازی ادارات برای گرفتن حمایت از یک سازمان دولتی، امروز و فردا کردن هر فردی در هر مقام و پستی، دوندگی های نویسنده در راه رسیدن به رویای نه چندان بزرگش(البته که عملی شدن رویایش در ایران بسیار غیر ممکنن بود اما نویسنده اشاره میکند که اگر این طرح را میخاست در آمریکا به سرانجام رساند بیش از چهارماه طول نمیکشید:) غافل از اینکه در ایران بیش از پنج سال زمان سپری شد!)
به راستی که در رقابت کردن با خودمان، دیواری میسازیم برای رهایی یافتن از قضاوت های گاه و بی گاه
دیواری که اگر خشتش را همچون نادر خلیلی با آتش گداخته کنیم و همزمان فرآیند آجر سازی را مشاهده کنیم، نظاره گر دیواری خواهیم بود که در برابر هر لرزه روحی، روانی و فرهنگی مقاومت خواهد کرد و به این آسانی ازهم نخواهد پاشید!
بدون شک این دیوار خود ساخته، مانع از این میشود که تشعشعاتِ فکری و کلامی و رفتاری دیگران به من نفوذ کند ونتیجه آن میشود که این دیوار ِمابین من و دنیای بیرونم، مرا از قضاوت دیگران، خودخوری، احساس پوچ بودن، بی خوابی های شبانه، نگرانی ها، مقایسه کردن توانایی هایم با دیگران و بهم ریختن های گاه و بی گاه اعصابم، نجات می دهد. دیوار خودساخته ام در اثر گذر زمان زیبا و زیباتر خواهد شد.هر چقدر که روند تکاملی من درباره غارِ درونم با سرعت بیشتری پیش رود، دیوارِ خود ساخته ام هم زیباتر و مستحکم تر خواهد شد. شاید روزی دیواری از جنس الماس شود، الماسی که قدرت تحمل سختی ها و جرئت پذیرفتن تفاوت ها و شرایط خاص خودش را داشت، اما زغال توانایی کشیدن حصاری بین خودش و هستی را نداشت پس به کم قانع شد:)
کتابی بسیار زیبا و قابل احترام، البته بخاطر توصیفات بیش از حدش پیرامون معماری و خشت و گِل و آجر کمی برایم حوصله سر بر بود!!!در این سفر شما با سختی ها،یأس و ناامیدی، تلاش های پی درپی نویسنده، افکاری که هر لحظه به ذهنش هجوم می آورند و شکست و شکست و شکست های متوالی اش و روح خستگی ناپذیر و دوباره از اول آغاز کردن کارهایش بسیار دلنشین بود :)
اسب ها هرگز با هم مسابقه نمی دهند. ما انسان ها هستیم که آن ها را به مسابقه می کشیم. اسب ها هنگامی که آزاد و سر مستند به سرعت بادها می دوند. زنبورهای عسل نیز از هم پیشی نمی گیرند، همگی از گل ها کام دل برمی گیرند. و در پایان نیز کمتر از شهد گل نمی آفرینند. بال های یک پرنده با هم رقابت نمی کنند که به پروازش درآورند، و پرندگان نیز در یک دسته و در زمان پرواز از هم جلو نمی زنند، ولی همه ی آن ها به اوج می رسند. ما انسان ها نیز گله وار آفریده نشده ایم که با هم مسابقه ی زندگی دهیم، ما تک تک به وجود آمده ایم تا زیست کنیم و به اوج های لایتناهی برسیم...!
... حالا من با خود فکر می کنم که آری به تنهایی مسابقه دادن بالاترین لذت و شوق زندگی را همراه دارد. تنها دویدن را همه باید بیاموزند. تنها دویدن، شتاب در رسیدن به جایی نیست، حرکتی است در ژرفای خود و طبیعت. این نکته در آن روز و در آن موقعیت شلوغ و پر هیاهوی زندگی من لحظه ای بیدار کننده و اثر گذار بود...!
... سرعت تنها اسلحه ای است که انسان توسط آن می تواند بر زمان غلبه کند. آرزوی نهانی انسان بدون آن که خودش نیز متوجه آن باشد آن است که زمان را متوقف کند و برای متوقف کردن زمان فقط یک راه وجود دارد: حرکت با حد اعلای سرعت در جهان که سرعت نور است. انسان با همه جوهر وجود خود می خواهد که از سنگینی جسم رهایی یافته و به انرژی روح تبدیل شود. و این راز تنها در حرکت با سرعت نور نهفته است...!
آب ،خاک ، آتش ؛ این سه عنصر حیات بخش که از نخستین روزهای پا گذشتن انسان بر روی زمین یار و یاور ما بوده اند . اهمیت اینها تا آن حد بوده است که در نبود هر یک سرنوشت انسان به گونهای دیگر رقم میخورد یا حتی موجودیت ما به خطر میافتاد . با وجود این جایگاه، با چیره شدن دیدگاه صنعتی بر زندگی ما ریشههای حیات بخش انسانی هر روز بیشتر از قبل به فراموشی سپرده شد و تمام ابعاد زندگی ما را فراوردههای بی روح ، بسته بندی شده و بی کیفیت فرا گرفتند . این موضوع در خانههای ما نیز انعکاس یافت . اگر تا بیش از این دانش طبیعی انسان با تکیه بر اصل سازگاری با زمین به ساخت خانههای مقاوم ، زیبا و با هویت کمک میکرد، امروز در عصر صنعتی شدن و تجاری سازی ؛ بتن و آهن سکونتگاههای نازیبا و سفارشی را برای ما پدید آوردند که در زیر سقف آنها مفاهیم آسایش و امنیت به موضوعی دسته چندم بدل شدند. شاهد شکست دیدگاه به اصطلاح مدرن بر معماری، فجایع انسانی در جریان بلایای طبیعی در اقصی نقاط جهان است. آنگاه که دهها هزار انسان بیگناه در اثر تکانهای نه چندان شدید زمین بر زیر آور خانههای تیر آهنی و سقف مسطح خود میمانند کسی از خود نمیپرسد چگونه است که یک آب انبار خشتی گلی با صدها سال سابقه ی ساخت سالم مانده اما خانه ای که پس از طی مراحل فراوان بازرسی و کسب مجوزهای لازم ساخته میشود به راحتی فرو میریزد . در این میان «تنها دویدن» های انسانهای آرمانخواهی چون نادر خلیلی که زندگی خود را وقف ساخت جهانی بهتر برای تمام انسانها کرده اند میتواند مشعل راهی باشد تا با بازگشت به ریشههای خود بتوانیم سرنوشت انسان و زمین را از تباهی نجات دهیم .
سرانجام این رویاها را در عالم حقیقت لمس کردم، بی آنکه با کسی جز خود مسابقه دهم. اسب ها هرگز باهم مسابقه نمی دهند، ما انسانها هستیم که ان ها را به مسابقه می کشیم. اسب ها هنگامی که آزاد و سرمستند به سرعت بادها می دوند. زنبورهای عسل نیز از هم پیشی نمی گیرند، همگی از گل های کامل دل برمیگیرند، و در پایان نیز کمتر از شهد گل نمی آفرینند. بال های یک پرنده باهم رقابت نمی کنند که به پروازش درآورند، و پرندگان نیز در یک دسته و در زمان پرواز از هم جلو نمی زنند، ولی همه آن ها بهاوج می رسند. ما انسان ها نیز گله وار آفریده نشده ایم ککه باهم مسابقه دهیم، ما تک تک به وجود آمده ایم تا زیست کنیم و به اوج های لایتناهی برسیم.
دویدن از نظر ساختار روایی چیزی بین رمان و گزارش های دست نویس روزانه دارد. گاهی خواندنش حوصله می خواهد اما به آن نقطه های اوج و چیزهای آموزنده ی کتاب می ارزد. تنها چیزی که درست خاطرم مانده ایده ی محوری رمان، یا اگر دست نوشته ای باشد آن اتفاق خوب و شیرین زندگی نویسنده بود: تنها دویدن!
از آن چیزهای خوب دیگر کتاب اموختن و همراه شدن با معماری است که خود را به آب و آتش میزند تا ایده های خود برای اسکان مقاوم و کم هزینه را در قاب معماری با خشت و گل پیدا و پیاده کند
با یه پیشینه ذهنی خوندم و بجز فصول آخر کتاب که بیشتر خوشم اومد یه کتاب عادی و خاطره گونه بود.ولی کلا اگه کتابهای از این دست زیاد باشه در ارتباط با تعامل انسان و محیط زیست اون هم به شکل کاربردی برام جالبتر هستش اگه کسی از حاضرین از کتابهای دیگر آقای خلیلی که ترجمه شده یا کتابهای به این گونه میشناسه معرفی کنه ممنون میشم.با تشکر
این کتاب رو برای دومین بار، بعد از حدود ۹ سال خوندم. یادمه این رو یک دوست معمارم، به منی که تازه معماری رو شروع کرده بودم هدیه داد. اون موقع این کتاب رو خوندم، ولی باید اعتراف کنم که چیز زیادی عایدم نشد. منی که دنبال مدرنیته بودم ، اصلا نمی تونستم درک کنم چرا باید کسی دنبال احیای چیزی باشد! اما بعد از سالها که به ارزش اون پی بردم، دو نکته اصلی کتاب برام خیلی خیلی بیشتر ارزش پیدا کرد یکی با خود رقابت کردن یکی حفظ ارزشهای یک سرزمین/ منطقه
خیلی اتفاقی این کتاب رو دست کسی دیدم، وقتی داشتم میخریدمش فکر نمیکردم تا این حد لذت ببرم ازش همه چی ساده اس، خلیلی نه به عنوان معمار دنبال کار پیچیده ایه نه به عنوان نویسنده از سادگی به خلق زیبایی میرسه کتاب روایتگر سال های متمادی و تلاش نادر خلیلی برای پیدا کردن راه حلی در زمینه معماری کویری است که خواننده رو با ارائه جزییات دقیق و توضیحات برون متنی وارد فضای داستان میکنه. از لحاظ زمانی وقایع کتاب از سال های قبل از انقلاب تا چندین سال بعدش رو شامل میشه.
کتاب موضوع جذابی داره ولی نویسنده آنچنان قریحه ی نوشتار خوبی نداره و ماجاهایی با گزارش کار کارگاه صرفا مواجهیم.در حالی که موضوع انقدر جذابه که ما رو با خودش میکشه میتونست بهتر پرداخت شه.هرچند نادرخلیلی از جوونی تو آمریکا زندگی میکنه و نسخه اصلی کتاب انگلیسیه.
جان من کوره است و با آتش خوشست /کوره این را بس که خانه آتش است با این کتاب هیجان خلق کردن رو همراه با مهندس خلیلی لمس کردن...تمام امید و نامیدی شون رو حس کردم...ممنون جناب مهندس خلیلی و روحتون شاد
۲/۱۰/۱۴۰۱ ۱۷:۳۰ پرفسور خلیلی معمار مورد علاقه ی منه، مردی که به جای کلمات دنبال ساختن رویاهاش تو واقعیت بوده، رویاهایی بدور از هر تجمل و فخری، رویاهایی از خاک و آب و آتش و باد برای ایران و مردم ایران. کتاب شرح رسیدن به یکی از این رویاهاس، پروژه ی "گلتافتن" و شکست ها و موفقیت هایی که آقای خلیلی از شروع تا به ثمر رسیدن رویاهاش با اون دست و پنجه نرم میکنه.
بخشی از مقدمه انگلیسی کتاب: در میانه راه زندگیام، از مسابقهدادن با دیگران کنار کشیدم. رویاهایم را برداشتم و شروع کردم به آهستگی قدم زدم. رویای من، ساخت خانهای ساده بود که با سادهترین مصالح جهان با دست انسان ساخته شود، با عناصر چهارگانه طبیعت. خانهای که از خاک ساخته شود
کتاب نتیجه پنج سال سفر در روستاها و شهرهای ایران با یک موتورسیکلت است که نادر خلیلی در ۳۵ سالگی تجربه کرده. او بعد از مدتها تجربه کار معماری و تخصص در ساخت آسمانخراش به این نتیجه میرسد که این همه مصالح سنگین مثل تیرآهن، سیمان و بتون برای ساختوساز اضافی و بیدلیل است. نادر خلیلی متوجه شد که یخدانهای خشتی، بادگیر و آبانبارهای کویری بعد از دهها زمینلرزه در چند قرن هنوز سالم ماندهاند، اما ساختمانهای دوران مدرن با مصالح سنگین، باعث مرگومیر در زلزلهها میشود. زمینلرزه طبس برای او یکی از تکاندهندهترین تصاویر زندگیش بود و او را متوجه کرد که بسیاری از سازههای گنبدی و خشتی مثل آغل و طویله حیوانات سالم ماندهاند، اما خانههای سیمانی و بتونی نابود شدند. این بود که این بیت از یکی از داستانهای مثنوی مولوی الهامبخشش شد: باد و خاک و آب و آتش بندهاند با من و تو مرده با حق زندهاند و به این نتیجه رسید باید از همنشینی آب، خاک، باد و آتش خانه بسازد و معماری سنتی و اصیل ایرانی را جهانی کند. این کتاب به فارسی هم ترجمه شده، که البته چندان ترجمه دندانگیر و قشنگی نیست
رقابت و شرکت در مسابقات معماری برای معماران یک امر معمول و شناخته شده است و در دنیای معماری کمتر کسی است که نادر خلیلی را نشناسد و از تلاش و کوشش او برای ساخت خانه ای ساده با خاک و خشت و آتش افروخته در آن نشنیده باشد. اما آنچه که باعث شد نادر خلیلی به دنبال کشف حقیقت خاک راهی بیابان های ایران شود، نه رقابت معمارانه و مسابقه دادن در این مسیر بلکه دست شستن از هر رقابتی در زندگی و تنها دویدن بود. چیزی که درباره این کتاب مهم است، معمار بودن خلیلی و یا دستاورد حرفه ای او در کارش نیست، بلکه سرگذشت انسانی است که به ما می آموزد که رمز برنده شدن در مسابقه زندگی، مسابقه ندادن است
مهندس نادر خلیلی به شرح کیفیت شاعرانه ای که مواد می توانند در بستر یک ابژه ی معمارانه به خود بگیرند به بیان پتر زومتور، پرداخته مواد رویای زیبایی در خود پنهان دارند. گلی را که در دست دارم به شکل یک گوش ماهی بزرگ در می آورم و آن را نزدیک گوشم می برم تا شاید صدای دریا را بشنوم. هیچ صدایی به گوش نمی رسد. چرا که هیچ ماده یی به خودی خود شاعرانه نیست. پتر زومتور "...پیش از آن که دیواری بسازم از خود می پرسم که چه چیز را می خواهم با دیوار به درون بیاورم و یا از دیوار بیرون نگه دارم..."
کتابی خواندنی، از مهندسی که کار رو ول میکنه تا در پی آرزویش راه بیافته آرزویی که میتوانست خانهای امن در زندگی میلیونها نفر اینجا کنه. آدم باید خیلی رویاپرداز و عاشق باشه تا کارهایی رو بکنه که مهندس خلیلی انجام داده ولی دقیقا همین انسانهای رویاپرداز و عاشق هستند که آینده روشنی برای ما میسازند.
تنها دویدن روایت فراز و نشیبهای یک مهندس معمار ایرانی است که متاسفانه در کشور خودش آنچنان که باید و شاید مورد حمایت و توجه قرار نگرفت و مثل خیلی از جوانان موفق کشور در کشوری دیگر حمایت و مطرح شد! یادش گرامی