خانواده کنت زاده ورشکست می شود و خانه و زندگی آنها به پای بدهی هایشان به حراج می رود. کنتس پیر مادر خانواده از غصه می میرد و دخترش مارو سیا و پسرش را تنها می گذارد ...
بیشتر اموال خانواده با عیاشی های پسر خانواده از بین می رود و دختر و پسر مجبور می شوند به آپارتمان کوچکی نقل مکان کنن. دکتر توپوکف که از قدیم خانواده اش در خدمت خانواده کنت بودند در حال حاضر به پزشکی پولدار تبدیل شده بود . او پیرزنی را به خواستگاری ماروسیا فرستاده بود و این موضوع باعث خوشحالی دخترک شده بود غافل از آن که دکتر برای خرید خانه نیاز به پول دارد و از دختران پولدار شهر خواستگاری می کند تا هر که پول بیشتری بابت جهیزیه پرداخت کرد با او ازدواج کند ... این داستان نوشته آنتوان چخوف است و در شش فصل برای شنیدن آماده شده است .
داستان را با صدای بهروز رضوی شنیدم.چخوف به مانند همیشه استاد روایت است وآدم را مشتاق می کند به دانستن لحظه به لحظه ی داستان.نوشداروی پس از مرگ هم درباره بزرگی و شوکت و فقر و کنت و کنتس ها و بارون هاست.بسیار زیبا بسیار دلنشین.
داستان غمگینی بود. وضعیت مالی بد یه خانوادهی ورشکسته، عیاشی پسر خانواده، بیماری دختر خانواده و عاشق شدنش رو تعریف میکنه. معشوقهی دختر، یه دکتره مغروره که توی کودکیش خدمتکار این خانواده بوده.