از اون داستان کوتاه هاست که توی ذهنم موندگار میشه.
یکم اسپویله ادامه متن
منظورش از مرد يخى مردى كه از يخه نبود، هر مردى رو ميتونى جاش تصور كنى...
ادمى كه مياد تو زندگيت و دنياش با دنياى تو متفاوته و بخاطر عشق دنبالش راه ميفتى و اولش فكر ميكنى عشق كفايت ميكنه، وقتى درگير روزمره ميشى ميفهمى چيزهاى ديگه هم لازمه و روز به روز از خودتو دنياى خودت دورتر ميشه و بواسطه عشقت به اون مرد بيشتر به دنياى اون نزديك ميشى چون بهش تعهد دارى، به يه جايى ميرسى كه هيچ دركى از خودت توى دنياى يخى اون مرد ندارى...