موراکامی به خوبی توانسته داستان را از زبان یک زن روایت کند. به گفته ی خودش این داستان "یک بداهه نویسی آزاد است". تم داستان سوررئالیستی همراه با از خودبیگانگی است.
از اون داستان کوتاه هاست که توی ذهنم موندگار میشه. یکم اسپویله ادامه متن
منظورش از مرد يخى مردى كه از يخه نبود، هر مردى رو ميتونى جاش تصور كنى... ادمى كه مياد تو زندگيت و دنياش با دنياى تو متفاوته و بخاطر عشق دنبالش راه ميفتى و اولش فكر ميكنى عشق كفايت ميكنه، وقتى درگير روزمره ميشى ميفهمى چيزهاى ديگه هم لازمه و روز به روز از خودتو دنياى خودت دورتر ميشه و بواسطه عشقت به اون مرد بيشتر به دنياى اون نزديك ميشى چون بهش تعهد دارى، به يه جايى ميرسى كه هيچ دركى از خودت توى دنياى يخى اون مرد ندارى...
داستان از دیدگاه یک زن روایت میشه و ما نمیدونیم منظورش مرد یخیِ یا مرد یخی (بی احساس) ؟ داستان هم شده مثل نقاشی معاصر از نقاشانی که معروفن و گاها بوم رو خط خطی میکنن و چند میلیون دلار میفروشند! وقتی یه چیزی میگن باید قبول کنیم که خیلی خوب بوده و تازه یه تفسیری هم ازش بسازیم در غیر اینصورت درباره هنر و حالا بگیم مقوله دستان نویسی معاصر و داستان کوتاه چیزی بارمون نیست و نمیفهمیم
خیلی از داستانهای عاشقانه برای این به وجود اومدن که بگن عشق برای همه چیز کافیه و میتونه همه چیز رو تغییر بده! اما مرد یخی برای مخالفت با این ایده بهوجود اومده! توی یه رابطه اشتباه، عشق کافی نیست! تو طول زندگی، عشق کافی نیست! وقتی دنیا دو آدم اصلا شبیه همدیگه نیست، عشق کافی نیست! مرد یخی، درباره فرسودگیایه که یه رابطه اشتباه توی وجود آدم ایجاد میکنه! یه آدم اشتباه که یه روز به خودت میای میبینی همه سم وجودش رو وارد بدن تو کرده و چیزی از تو در نهایت باقی نمونده!