تصدقت گردم امروز کمی از نیمروز گذشته بود که مکتوبِ ارجمندِ آقا رضای جولایی، تمام شد. چه بگویم که از رنجِ آزادمنشی گفته بود و هلاکِ آزاداندیشان، از دلیری عاشقان گفته بود و زبونی حاکمان، از شرفِ قلم و پستی مزدوران، از دغل کاریِ میهن فروشان گفته بود و بیگانه پرستی ایشان(چه مضامینی آشنا) و خلاصه به جانِ مبارکت سوگند که از یک به یک ما گفته بود و احوالات مان در همین ایامِ بلاخیز که دانی و دانیم چه می رود و چه می گذرد. حالیا بگویم تان که خامه ی این کوچک ترین از نوشتنِ ظرافت و زیر و بم های ماجرا به حقیقت عاجز است اما باید بیاورد که اشارتِ کاتبِ ارجمند به حاشیه های محور اصلی ماجرا(کودتای محمدعلی میرزا با یاوریِ فوجِ قزاقانِ روس) و پرداختن به عمله گانِ ظلم برایم بسیار گیرا بوده است و مرا متوجه می کند به حضورِ هم دستانِ دون مایه ی رجاله هایی که تسمه از گُرده ی مردمان کشیده اند، و چه بسا یادمان می آورد که هر یک به طریقی نان به خون آلوده ایم و تناول می کنیم و دانسته و نادانسته گِردِ همین خوان زانو زده ایم به تمنای رزق خویش. و از اینها که بگذرم بگویم تان که داستانی خواندنی ست در شکلی موزون و خواستنی، رنگ به رنگ و شگفتا که داستانِ روز است و درباره ی هنوز و دریغا که یادی است از آن شمعِ مرده؛ میرزا جهانگیر خانِ صورِاسرافیل. قربانت گردم اگر خاطر مبارک باشد گاه گاه که به ابن بابْوِیه رفته بودیم و بر مزار میرزاده ی عشقی از مشروطه گفت و گو کرده بودیم؛ این کمترین تمنا کرده بود که در کنار مزار دهخدا هم لختی بایستیم و زمزمه کنیم آن چکامه را که یادی کرده باشیم دست کم، اگرچه کاری نکرده ایم. آن چنان که او سروده است در رثای همه ی آزادگان انگار ای مرغِ سحر! چو این شبِ تار بگذاشت ز سر، سیاه کاری، وز نفحه ی روح بخشِ اسحار رفت از سرِ خفتگان، خماری، بگشود گره ز زلفِ زرتار محبوبه ی نیلگونْ عماری، یزدان به کمال شد پدیدار و اهریمنِ زشت خو حصاری، یادآر ز شمعِ مرده! یادآر حال، در همین احوال که شرحی از آن رفت. یک به یک یاد کنیم از شمع های مرده که هر یک به معاونتِ عمله گان ظلم و به دستِ حاکمانِ جور که هیچ گاه شرف و انسان بودن را گردن ننهادند و نخواهند گذاشت، گلو به چوبه ی دار سپردند. خاطرشان در جانِ بیمار ما مردمانْ بادا که روشنی باد تا شاید روزگار زوال(اگرچه محال) سر برسد پایان سخن اینکه شکوفه های عناب ادای دین به همین یادآوری ها و اشاره به غفلت های همیشگی ما هم هست و چقدر لایه های درونی اش آیینه ای است برای تماشای روزگارمان. مرحبا بر قلمِ بی همتا رضای جولایی عزیز زیاده قربانت. والسلام + سی و یکم تیرداد1399خورشیدی
دوسش داشتم،خیلی هم دوسش داشتم! من نسخه صوتیشو گوش دادم، با خوانش داریوش فرهنگ. شاید واسه همینه ابنقدر دوسش داشتم؟!!
تو این کتاب خیلی وجه مشترک با زمان حال خودمون دیدم، آیا تاریخ داره تکرار میشه؟!! چرا ما نمیتونیم تغییر بهوجود بیاریم؟ مردم زیادی تو راه تغییر جون دادن🥺 با خوندن هرچه بیشتر در مورد تاریخ ایران به این نتیجه میرسم هزینه دادن بیهوده است! آدم باید جمع کنه و بره🙂
متاسفانه ما بعد از حمله اعراب در یک سیکل باطل گیر کردیم، تا وقتی از دین گذر نکنیم وضعمون همینطوری باقی میمونه.
شکوفه های عناب ،کتابیه پر از درد و رنج بود.حتی بعد از تموم کردنش حس غم اش همراه من مونده. جولایی بااستفاده از یک واقعهی تاریخی با چهار راوی متفاوت کتاب را نگاشته و چقدر قلم ملموسی داره،جولایی مارو میبره به روزگار پرآشوب دوران مشروطه. این کتاب قصهی جنگ و سیاست هست، اما بیشتر از اون، قصهی انسانهاست؛ آدمهایی که بین ترس و شجاعت، خیانت و وفاداری، امید و یأس سرگردونن. لحظههایی داره که میلرزی، لحظههایی که بغض میکنی و لحظههایی که به دلت نور میتابه. درآخر شکوفههای عناب، فقط یک رمان تاریخی نیست؛ قصهایه دربارهی آدمها، دلتنگیها و انتخابهایی که توی دوران سخت مشروطه، سرنوشتشون رو رقم میزنه.
"شکوفه های عناب" روایتی است از روز تاریخی به توپ بستن مجلس به فرماندهی لیاخوف،فرمانده قزاق روس با حکم محمد علی شاه قاجارعلیه مشروطه خواهان ومخالفان خود که در تاریخ به "یوم التوپ" معروف است و همچنین گذری دارد به زندگی میرزا جهانگیر صوراصرافیل از مخالفان ومشروطه خواهان وقت وقتل او که فردای همان روز به همراه ملک المتکلمین وهمراه با رجالی دیگر در باغ شاه اتفاق افتاد. رضا جولایی نویسنده رمان هایی با مضمون تاریخی است که موفق ترین و پرخاطب ترین اثر او "سوءقصد به ذات همایونی" است که به ترور نافرجام محمد علی شاه قاجار پرداخته و نویسنده در این اثر هم به آن روز تاریخی و افرادی که در صحنه حضور داشته اند اشاره کوچکی کرده است وبا خلق شخصیت های خیالی در کنارشخصیت های واقعی وتاریخی،قصه ای ازدوران پادشاه وقت قاجار بیرون اورده است.شخصیت هایی که مثل دیگر آثار این نویسنده بیشترشان دچارخلسه روحی، ظلمات، تیره بختی و فقر وفلاکت هستند. همچنین دیگر شخصیت هایی که به آنی در قصه می آیند ودر آنی دیگر از قصه میروند ودیگر ردی از آنان در رمان دیده نمی شود.
تاریخ مشروطه ما از اون بخشهای تاریخ ماست که هر کس و هر تفکری که بعدش اومد، تا تونست سعی کرد مخدوشش کنه و کمرنگش کنه. چه پهلوی، چه چپها، چه اسلامگراها. از این جهت حالوهوای این کتاب، عجیب دلچسب و دلنشین بود.
ماجرای مبارزات منورالفکرین اون عیام علیه شاه و استبداد، دخالت قوای روس در امور مملکتی، سوء قصد به ذات همایونی، زیر بار نرفتن مجلس از تسلیم سران مشروطه به شاه، به توپ بستن مجلس به دستور محمد علی شاه قاجار و بدست لیاخوف، دستیگری مشروطهخواهان و اعدام میرزا جهانگیرخان صوراسرافیل و ملکالمتکلمین حکایت غمبار ولی پرغروری هستش.
روایت کتاب پراکنده است و از زبون چند نفر مختلف حکایت میشه که نهایتا همه به یک جا ختم میشن. با اینحال بنظرم داستان کتاب هرچند خیلی زیبا، اما کممایه بود و جا داشت روی خط داستانی بیشتر کار بشه. از اینها که بگذریم اما، صفحات پایانی کتاب حقیقتا جانگداز بود. خوندن صفحات دفتر روزانه میرزا جهانگیر خان، که قسمتهاییش خیالی و قسمتهاییش واقعی بود، عمق سیاهی ایام و مبارزه روشنفکران اون زمان با کمسوترین امیدها رو به روشنی نشون میداد و حقیقتا تلخ بود و حسابی من رو به بغض انداخت. خصوصا که آدم با خودش فکر میکنه چجور اون همه تلاش الان زیر خاک مدفون شده و حتی یادبودی هم ازش به یادگار نمونده
اندکی در مورد اتهام بابی بودن جهانگیرخان صوراسرافیل
داد و فغانهای بسیاری از "مشروعهخواهان" اون زمان در مورد بابی بودن خیلی از چهرههای مشروطهخواه، اگرچه نوعی فرافکنی محسوب میشد، اما غلط و بیراه نبود و این حقیقته که خیلی از این افراد دل در گرو بابیت و بهاییت داشتن و از شریعت تشیع حاکم گذر کرده بودن؛ هرچند هیچ کدوم بابی یا بهایی دوآتیشه نبودن. به این معنی که خود بابیت یا بهاییت، اونقدر پتانسیل و درونمایه برای آنچنان آدمهایی که اینها بودند، نداشت و در درجه اول افرادی نظیر جهانگیرخان صوراسرافیل رو باید آدمهای تحصیلکرده و آزادیخواهی دونست که با وقایع دنیای غرب آشنا شده بودند و خواهان گذر از نظام سیاسی سنتی به مدرن بودن. بابی بودن خیلی از مشروطهخواهان بیشتر ناشی از قرائتی دلبخواهی از این آیین و قرابت هدف اونها برای مبارزه با حکومت ناشی میشد نه ناشی از ایمان قلبی به شخص "باب" یا "صبح ازل".
اما ماجرای باب چی بود و چطور یکهو اینطور در دل مردم ایران خودش رو جا کرد؟ گفته میشه که از زمانی که سید محمد علی باب دعوتش رو علنی میکنه تا شش سال بعدش که به دستور امیرنظام (ملقب به امیرکبیر) اعدام میشه میزان پیروان این مکتب به حدود 100 هزار نفر در ایران رسیده بوده که با توجه به جمعیت شش میلیونی ایران (و با احتساب اینکه از این شش میلیون، حدود سه میلیون هم عشایر بودن و هیچ وقت از این دعوت خبردار نشدن) این عدد قابل توجهی محسوب میشه. اما داستان از کجا شروع شد؟
فضای فکری ایرانیان در اوایل قرن سیزدهم هجری شمسی، یعنی بعد از شکستهای پیدرپی ایران از قوای روس و قراردادهای خفتبار گلستان (آبان 1192ه.ش) و ترکمانچای (اسفند 1206 ه.ش) بسیار مغشوش بود. برای ایرانیان که این نبرد رو به مثابه مبارزه بین دارالاسلام و کفار میدیدند و به گمانهزنی علمای تشیع و آنچنان که همیشه گفته شده بود، پیروزی نهایی با قوای اسلام بود، این شکست ایرانیان رو دچار شوک بزرگی کرد. منتهای مراتب، ایرانیان هنوز وارد فضای مدرن سیاسی نشده بودند تا دولت و حاکمیت رو مسبب این شکست تلقی کنن. یعنی اصلا درک نمیکردن که دولت چیه و وظیفهاش چیه. بلکه اونها سرگشته در دنیای فکری خودشون هستن: عدهای درگیر این شدن که "شاید ما مسلمانان خوبی نبودیم" و عده دیگهای درگیر "نشانههای آخرالزمان و ظهور" .
بابیت که عمیقا با تفکرات "آخرالزمانی و ظهور" گره خورده زاییده تشیع دوازده امامی و شدیدا مبتنی بر ایده ظهور امام عصر هست و چیزی که باید بدونیم اینه که بر مبنای اصول تشیع، زمانی که ظهور رخ بده، تمامی مناسبات دین میبایست تجدید بشه و این چیزی هست که در بابیت اتفاق افتاد. و همین شد مفرّی برای ایرانیان سرگشته که هنوز سرخورده و عصبانی هستن و خواهان تغییرن اما با دنیای مدرن هنوز آشنا نشدن و در این مرحله ما هنوز چهل، پنجاه سال با انقلاب مشروطه فاصله داریم و هنوز مونده تا کسانی به فرنگ برن و ادبیات سیاسی مدرن رو به ایران بیارن. با این همه اما همین نشون میده که چه ارتباطی بین بابیها و مشروطهخواهان نسل بعدی وجود داره.
بابیها همون در مراحل اولیه دعوت به طور ناخواسته درگیر مبارزه مسلحانه با حکومت ناصرالدین شاه شدن (ماجرای قلعه طبرسی) و همین شد که امیرکبیر سیدمحمدعلی باب رو دستگیر و بعدا اعدامش کرد و باز همین باعث شد که بابیها از این به بعد قلبا و عمیقا به مبارزه با حکومت قاجاری پرداختن. یک نکتهای که در مورد بابیت (که انشعابی از اسلام شیعه هست) وجود داره اینه که بر مبنای مکتب و قرائت متفاوتی از اسلام (شیخی) هست که با مکتبی از تشیع که در ایران بعد از صفویه غالب شده بود (اصولی) فرق داره. علمای اصولی در دوران پس از صفویه، ثروت بسیار زیادی از محل جمعآوری زکات، خمس، حق امام و از همه مهمتر از محل زمینهای وقفی بدست آوردن فلذا عناد و دشمنی علمای تشیع اصولی چیزی ورای اختلاف نظر بر سر مساله "مهدویت" با بابیها بود. و وقتی اینها رو کنار هم بذاریم به سادگی میشه دید که چرا "بابیت" تا این حد به دل همه ترس میانداخت و همین یک برچسب کافی بود تا همه اهل قدرت در ایران رای به هلاکت کسی بدن
پ.ن: من نسخه صوتی این کتاب رو گوش کردم با صدای گلاره عباسی و داریوش فرهنگ. خیلی عالی بود! اصلا میخوام بگم این لذت رو از خودتون دریغ نکنید و سراغ نسخهای غیر از صوتی این کتاب نرید.
بانوی بزرگوار! به باور من هیچ کس عذری ندارد. هیچ کس را نمی توان تبرئه کرد. برای هیچ کس آمرزشی نیست. سیاهه اعمال همه پر است از خودخواهی، منفعت طلبی، وقاحت، هرزگی. من منکر بی گناهی فطری انسانم. من در خدمت امیال خود بودم. از جایگاه مجرمان پایین آمدم و دیگر خود را مجرم نمی دانستم. دیگر نمی خواستم خودم را به داوری بکشانم. قضا بی خواسته من پیش می رفت و مرا هم با خود پیش می برد. چه زمانه ی مسخره ای بود. زمانه ی غلبه ی شیطان پرستان باایمان. آه از دورویی و دروغ. من این شجاعت را داشتم، دارم که خودم را به درستی بنمایانم...
یاد آر ز شمع مُرده... شکوفههای عناب - مثل سایر آثار جناب جولایی- بر پایهی یک پروندهی تاریخی نوشته شده؛ دوسیهی قتل میرزاجهانگیر خان صوراسرافیل روزنامهنگار دورهی مشروطه. کتاب چند راوی داره که با فلاشبک و فلاشفوارد قصه رو روایت میکنن. راویهای این کتاب خوب و انسانن، گاهی از سر استیصال و دلتنگی اشک میریزن اما در عین حال رذالت و خیانت هم ازشون سر میزنه. گاهی بلافاصله دچار عذابوجدان میشن، گاهی سالها بعد، گاهی هیچوقت. تمام شخصیتها خاکسترین؛ به جز خود میرزا جهانگیرخان. بعد از خوندن شکوفههای عناب داشتم به تمام پروندههای این خاک فکر میکردم، به تمام خونها، به تمام اشکها و انتقامها. امیدوارم هیچکدوم از یاد نرن و یاد آریم ز شمعهای مُرده. کلام آخر اینکه رضا جولایی از مهمترین نویسندههای حال حاضر ماست؛ هر کدوم از کتابهاش رو که بخونید، بیشک لذت خواهید برد.
همون اول بگم که واقعا کتاب خوبی بود و به همه خوندنش رو پیشنهاد میدم.... اگر دوستان کتاب (روزگار دوزخی آقای ایاز ) رو خونده باشن میتونم در مقایسه این دوتا کتاب اینجوری بگم که اون کتاب بیچارگی ملت رو بیشتر از ظلم حاکمان میدونست، ولی توی این کتاب علاوه بر ظلم حاکمان، خیانت و ضعف خود مردم رو هم عامل این بیچارگی های تاریخی دونسته. مردمی که وقتی میبینن برای سیر کردن شکم شب و روز باید بدویم ولی به جایی نمیرسن مجبورن ره صد ساله رو یک شبه طی کنن باید دزدی کنن یا اینکه شانس بیارن به قدرت وصل بشن و آدم فروشی کنن... و این داستان همیشه در تاريخ ما بوده و این وسط انسان های آزادی خواه قربانی اصلی این ماجرا بودن... در مورد نویسنده باید بگم بسیار قوی کار کرده بود، کتابی نوشته بود سراسر قصه و داستان، هیجان، طرب و شادی، برعکس خیلی از کتاب های این دست که خواننده در طول کتاب مجبوره بیچارگی و گرسنگی و فقر قهرمان رو تحمل کنه، در این قصه خواننده با خوشبختی قهرمان ها هم همراه بود، غذای گرم، کباب خوشمزه، جای خواب خوب و... از جمله جذابیت های این کتاب میشه به تسلط جولایی به ادبیات داستانی روسیه اشاره کرد (همانطور که من خیلی علاقه دارم به این ادبیات شاید یه همین دلیل برای من جذاب بوده) نوشته ها و دیالوگ های افسران روس، همچنین فضایی که خونه بوریس داشت تا جملاتی که از کتاب<< جنایت و مکافات >>داستایوفسکی نوشته بود همه بعنوان یک مکمل بودن برای قوام بخشیدن به قصه...
بی نظیر بی نظیر بی نظیر به قول مهدی یزدانی خرم وقتی کتابی از رضا جولایی چاپ میشه یعنی اتفاق مهمی تو ادبیات ایران افتاده به نظرم رضا جولایی توی ادبیات مثل زنده یاد علی حاتمی تو سینما هستش داستان کتاب فوق العاده هستش و ارتباط افراد و شرح اتفاقهای تاریخی از جمله داستان جهانگیر خان صوراصرافیل خیلی پر کشش و جذاب هست دومین کاری بود که از جولایی بعد از زمان «سو قصد به ذات همایونی » خواندم و به شدت دنبال دیگر کتابهاش هستم برای خواندن
"شکوفههای عنّاب" از ایران تا روسیه تزاری و از قتل شاه شهید تا در بند شدن تیمورتاش، دائما در حرکت است و این سیر غیرخطی و رفتوبرگشتهای مداوم ۳۱۸ صفحهاش را پویا نگاه میدارد. محور داستان به توپ بسته شدن مجلس توسط لیاخوف به فرمان محمدعلی شاه است و قتل میرزا جهانگیرخان صوراسرافیل در باغ شاه. چهار راوی داستان را پیش میبرند؛ زرینتاج (همسر میرزا جهانگیرخان)، داوودخان (وردست جهانگیرخان در روزنامه صوراسرافیل)، بوریس نیکولایف (آجودان مخصوص لیاخوف) و طیفورخان (یاور فوج قزاق). هر کدام از شخصیتها زبان خاص خود را در داستان دارند و در خلال روایت زندگیشان، داستانِ محوری را پیش میبرند. برای آن که شخصیتها ساخته شوند، خردهروایتها یا خردهپیرنگهایی وجود دارد. هر کدام از چهار راوی در موقعیتهای تراژیک قرار میگیرند و بحرانهای پیشِ رویشان، دیو دربند درونیشان را آزاد میکند و سپس وجدان و غلیان ِدرونی. رضا جولایی که در نثرِ قجری در داستانِ معاصر ایران نظیر ندارد، شخصیتهای خیالی و خودساختهاش را با شخصیتهای حقیقی تاریخی درهم میآمیزد و داستانِ خود را از یک واقعه تاریخی روایت میکند. تمام آنچه که ما از استبداد صغیر میدانیم، همین است که شاهِ وقت با همکاری بریگارد قزاق، مجلس را به توپ بست و عدهای مشروطهخواه را تبعید و برخی را نیز به خاک و خون کشید تا نامشان به عنوان نخستین شهیدانِ راهِ آزادیِ وطن ثبت شود. اما تخیل ِجولایی و درآمیختن آن با برخی حقایق تاریخیِ موجود و به یک معنا روایتِ شخصی و داستانیِ او از یک واقعه تاریخی، کمک میکند تا آن اتمسفرِ تاریخیِ واقعه را بهتر و بیشتر درک کنیم و کمی تاریخ را از پایین ببینیم و در قضاوتهای خود برای آدمیان آن دوره که ازقضا میتوانند بازنمای آدمیان کنونی باشند، بیشتر درنگ کنیم و از تعجیل صدور رأی بپرهیزیم. جولایی به نوبه خود زِ شمع مرده یادآوری میکند، شمعهایی که سوختند تا تنِ فربه استبدادِ وطن ذرهذره آب شود، هرچند که برای از بین رفتن کاملاش نیاز به شمعهای بیشتریست!
This entire review has been hidden because of spoilers.
بعد از تب استبداد، حالا نوبت لرز حریت رسیده و این تبولرز برای ملتی که بیسواد است مرض میآورد. عنقریب است که ملت از این بیاختیاری به جان آید و عنانش را بسپارد به دیکتاتوری جدید. صفحه ۲۵۰
شکوفههای عناب رمان تاریخی بسیار جذابیست که تصویر واضح و ماندگاری از مشروطه و اتفاقات آن دوران در ذهن میگذارد. برای ما ایرانیهای قهر کرده با تاریخ که نام بسیاری از چهرههای خوب و بد تاریخمان را یا هرگز نشنیدهایم و یا در بهترین حالت، صرفاً چیزی به اختصار در مورد آنها میدانیم، شکوفههای عناب حکم یک آشتی معجزهآسا با تاریخ را دارد. بعد از خواندن این رمان، جهانگیر خان شیرازی و دهخدا و عارف و ملکالمتکلمین، دیگر صرفاً نامهای گنگی در تاریخ مشروطه نیستند. رضا جولایی آنچنان زیبا و هنرمندانه زندگی و عقایدشان را در کنار بستر تاریخی زمانه به تصویر میکشد که بعید میدانم هرگز از خاطر خوانندهی کتاب زدوده شود. تنها توصیهام این است که اگر مثل من از وقایع تاریخی ایران اطلاعات کافی ندارید، در حین خواندن کتاب تا جایی که میتوانید نام اشخاص و اتفاقات را هم در اینترنت جستجو کنید تا بهتر و دقیقتر زیبایی کتاب را درک کنید. پینوشت: بعد از خواندن این کتاب دوباره انگیزه گرفتم تا کتاب ایران بین دو انقلاب را که نیمهخوانده رها کرده بودم از سر بگیرم. تعریف کتاب خوب همین است، کتابی که انسان را به خواندن کتابی دیگر ترغیب کند.
شکوفه های عناب بیشتر برای من قصه آدم هایی بود که با خود جهانگیر صوراسرافیل یا مرگش در ارتباط بودند تا زندگی او. قصه هایی که بی وقفه تاریخ می ساختند و زمان را رج می زدند. شکوفه های عناب قصه های بهم پیوسته ای بود از روزگار آدم هایی که قرار بود راجع به جهانگیر خان صوراسرافیل قضاوت کنند. مرگش را ببیند و پی زندگی خودشان بروند. پی دنیای بی جهانگیرخان ها... تا تخیلی که خیال می کردم قرار است بیشتر در مرکز خود جهانگیر صوراسرافیل جریان داشته باشد. و از این رو فرمی شبیه به رمان سوقصد به ذات همایونی داشت. رمانی که چندان دوستش نداشتم. اما شکوفه های عناب تکنیکی تر از سوقصد نوشته شده است. برش های نامنظم زمانی و روایت های اول شخص با زبان های منحصر به فرد زهر یکنواختی رمان را گرفته بود و خواننده را ترغیب به پیگیری عواقب ماجراها در فصل های بعدی می کرد. اما گاه پیش می آمد فصلی را تا سه چهار صفحه ورق می زدم و بعد تازه متوجه اشتباهم در تشخیص راوی می شدم که امتیازیست منفی به رمان و من به آن میدهم. این را هم بگویم روایت های پر احساس زرین تاج همسر میرزا جهانگیر خان در نمونه خود بی نظیر بود.
شکوفه های عناب را با کمال اشتیاق خواندم. در مترو، اتوبوس، خانه حتی در اوج خواب آلودگی و خستگی. اما هم چنان یک پرونده کهنه محبوب ترین نوشته جولایی برای من باقی می ماند تا انتشار رمان بعدیش که گویا راجع به زندگانی فرخی یزدی ست.
اگر سینما بود میشد ترکیب کارگردانی محمد رضا ورزی و دیالوگ علی حاتمی. ملغمه ای بی سر و ته ،مبتذل و سورئال از دوره ای که نویسنده فکر میکند با داشتن چند جمله خوش آب و رنگ،شخصیت های تاریخی محبوب ( که شک دارم اکثر خوانندگانش به غیر از اسم ،چیز دیگری از آنان بدانند ) و حس نوستالژی (که همیشه راهگشاست ) میتواند اثر تاریخی بنویسد اما اشتباه کار اینجاست که داستان اینقدر سوراخ دارد که بیشتر سوییسی است تا ایرانی...
کتاب شکوفه های عناب. خواندنش خیلی زمان برد، البته نه به این دلیل که کتاب داستان خوبی نداشته باشد، داستان جذابی نداشت. کتاب بخش های متعددی داره که هر بخش یک راوی دارد. مشکلی که وجود داشت این بود که راویان هر بخش در داستان مبهم بودند منظور این که باید به بخش های قبل سرک میکشیدی تا متوجه شوی راوی کیست! که بعد از چند بخشی که خواندم ، من برای درک بیشتر خودم، بعد از تمام کردن بخش، اسم راوی رو در ابتدای همان داستان یادداشت میکردم. و چه بهتر بود که اگر نویسنده این کار را انجام می داد. اسامی اشخاص خیلی مبهم بود توی داستانها . داستان درباره میرزا جهانگیر خان صور اصرافیل است. خواندنش برای یک بار خوب است. (اولین کتابی که از آقای رضا جولایی خواندم)
از کتاب ماه غمگین،ماه سرخ بیشتر خوشم اومد. تعدد راوی کمی گیجکننده بود ولی اجرای نسخهی صوتی فوقالعاده بود. در پایان بگم این کار نویسنده رو هم دوست داشتم و از شنیدنش پشیمون نیستم.
این کتاب چند شخصیت و راوی اصلی دارد : یک قزاق ایرانی، یک عکاس و تاجر ایرانی، یک قزاق روس و یک زن. که هر کدام با لحن و بیان متفاوتی داستان خود را شرح می دهند.
و به تناوب روایت اتفاقات واقعی، گذشته و حال و فرجام این شخصیت ها نیز بیان می شود.
گرچه بستر اصلی داستان در دوران مشروطه و به توپ بستن مجلس و... رخ می دهد. اما در کل کتاب یک بازه زمانی طولانی از ناصرالدین شاه تا دوران پهلوی ها را شامل می شود.
در این رمان سفر میکنیم به یکی از مهمترین ادوار تاریخ ایران یعنی مشروطه، با محوریت به توپ بستن مجلس و کشته شدن میرزا جهانگیر خان صوراسرافیل. رمان به صورت غیر خطی و با چهار راوی که با واقعهی "یومالتوپ" در ارتباط بودند روایت میشود.
بخشهایی از کتاب: ▪️ اینا قومالظالمینن. روسا هم پشت سر اینان، همونایی که مدعی آب و خاک این مملکتن. هر وقت زورشون رسیده یه ناخنکی به خاک ما زدهن. هفده ایالت ما هم اشتهاشون رو کور نکرده.
▪️جهانگیر خان به شوخی گفت: "مگه من صغیرم که کسی را همراهم میکنید؟" علی اکبر خان گفت :" نه آنها خیال میکنند کبیرند! صلاح در این است که کسی همراهت باشد."
▪️تو این مملکت اصلا نباید غافلگیر شد. اگه صبح از خواب بیدار شدین و دیدین آسمون به زمین اومده هم تعجب نکنین.
▪️همه از دست غیر مینالند، ما از دست خویشتن فریادمون به هواست.
▪️ به حکم چه کسی یک نفر تاج بر سر میگذارد و مملکت را ملکِ طِلق خود میداند؟ به حکم خدا که نیست.
بالاخره يك رمان ايراني رو با علاقه و آرامش خوندم، لذت بردم، ازش بسيار چيزها ياد گرفتم، بدون سرگيجه و احساس آشفتگي و سر در گمي تمومش كردم، و بعد از تموم شدنش ابداً احساس آتش زدن عمرم رو نداشتم. ممنون از رضا جولايي و قلم جذابش
اگر امکانش بود دو و نیم ستاره میدادم. در کل باید بگم که خوشم اومد از کتاب ولی نمیدونم دلیل خوشاومدنم، خوبی کتاب بود یا علاقه افراطی من به تاریخ دوره قاجار و پهلوی. باید بگم احتمال دلیل دوم بیشتره. . . الان که پنج دقیقه است کتاب رو تموم کردم فکر میکنم این رمان میتونه یک مجموعه داستان کوتاه باشه که بعضی جاهاش به هم مرتبط بود و جاهای بیربطی که بهش پرداخته شده بود زیاد بود (اگرچه خودشون به تنهایی قصهای داشتن و زیبا هم بودن). در کل از خوندن این رمان پشیمون نشدم و لذت هم بردم و اگر کسی به تم تاریخی در داستان علاقه داره میتونه با این اثر ارتباط برقرار کنه.
راویان مختلف در هر فصل کتاب بخشی از داستان را روایت میکنند تا در نهایت مثل قطعات پازل کنار هم بگذاریشان و لذت ببری از کشف رابطه بین شخصیتها و سرگذشتها. نمره واقعی: ۳.۵، شاید مشکل از بریده خواندن من باشد که گاهی تشخیص راوی و دنبال کردن اسامی مشترک در فصلهای مختلف برایم گیج کننده بود. البته داستان کشش و جذابیت بالایی داشت و مشتاق خواندنت میکرد.
بعد از دوباره خوانی- اسامی راویان: زرین تاج، یاور طیفور خان، داوود خان، ستوان نیکلایف
بسیار پر کشش عالی و سرشار از حس میهن دوستی و انساندوستی یعنی اون زمانی که اروپا غرق در تبعیض بود و مردمش مانند داستانهای الیور توئیست دنبال حل تضاد طبقاتی بودند انسانهایی بودند که از شکم و توزیع ثروت پا فراتر نهاده و جانشان را برای آزادی و دموکراسی اون هم در ایران فدا میکردند. بسیار پیشنهاد میکنم.
This entire review has been hidden because of spoilers.
کتاب رو صوتی گوش دادم و خط داستان و راوی برام در اول هر فصل گنگ بود شاید اگر کتاب چاپی رو خودم میخوندم این اتفاق نمیفتاد! داستان و نثر خوب بود ولی برام خیلی جذاب نبود البته بعضی از فصول و جملات خیلی به حال و احوال این روزها میخورد که باز نشان دهنده این هست که تاریخ تکرارپذیر هست...
اولین کتابی ک در سال جدید به پایان رسوندم شکوفه های عناب نوشته ی رضا جولایی اولین کتابی بود ک از ایشون میخوندم .البته به لطف طاقچه و رادیو گوشه نسخه صوتی کتاب با صدای #داریوش _فرهنگ و گلاره عباسی گوش کردم. بزرگترین لطف خوندن رمان های در بستر تاریخ اینه که یادتون میاره یک برگه هایی از گذشته ست که یا فراموشش کردیم یا ازش به راحتی گذشتیم ، حالا بهترین زمان که میتونید بخونید و آگاه بشید. داستان اواسط طولانی کشدار میشه اما چهار فصل آخر و جمع بندی کتاب عالی عالی و عالیه... موسیقی انتخابی آغاز و پایان هر فصل اینقدر شنیدنی و لذت بخش که کلی غصه خوردم ک چرا زندگی در شرایط واقعیش موسیقی نداره؟؟ امیدوارم فرصتی باشه بازم بتونم از آقای #رضاجولایی کتاب بخونم. پ.ن : نمیخوام خیلی راجع ب داستان توضیح بدم اما قصه راجع به میرزاجهانگیرخان شیرازی یا همون میرزا جهانگیرخان صوراسرافیل روزنامه نگار هستش
پ.ن۲: نادرخان ابراهیمی میگه: ما برای آنکه ایران خانه خوبان شود رنج دوران برده ایم ما برای آنکه ایران گوهری تابان شود
دومین رمان از آقای جولایی بود که خواندم، بعد از "سوقصد به ذات همایونی" که آن هم شاهکاری بود در این ژانرِ رمانِ تاریخی. که البته میتوان به راحتی آن را تاریخ در بستر رمان دانست آنقدر که دقیق است اسامی و رویدادها و ماجراها. این رمان این بار ما را به مشروطه میبرد، به یومالتوپ، قزاقها و روزنامههای مشروطهخواه. رمان چهار راوی دارد: زنِ جهانگیرخانِ سوراسرافیل، میرزا داوودخان که دستیار عکاسی بود و بعدها جبر زمانه، انقلابیاش کرد، بوریسِ روس که آمده بود در فوج روسها تا بلکه هوای عاشقی و انقلاب از سرش بیوفتد و نایب طیفور خانِ بدبخت که برای اسم و رسمی به قشون قزاقها پیوسته بود. هرکدام از این راویان، روایتگر بخشی از تاریخِ ایران معاصر هستند، بخش به توپ بسته شدن مجلس شورای ملی و تعطیلی روزنامههای آزادیخواه و چه خوب که آن را از زاویهای دورتر از خود دهخدا و جهانگیرخان سوراسرافیل روایت میکند. به تمام علاقهمندان تاریخ معاصر ایران توصیه میکنم این رمان را...
گذشته از بعضی اتفاقات نچسب و باورنکردنی که بیمنطق وسط داستان میپرند با داستانی به یادماندنی متأثرکننده احساسی و به فکر فرو برنده مواجهیم داستانی که تاریخ ماست آنچه بارها و بارها بر سر ما آمده است و شاید هنوز میآید ادبیات قاجاری جولایی در آثار متعددش تکرار شده است اما هنوز دلزننده نیست هر چند گاهی ملالآور میشود خواندنش لذتبخش است و میتواند باعث آشنایی بیشتر ما با تاریخ و ادبیاتمان هم بشود