Bahman BahmanAuthor 3 books245 followersFollowFollowDecember 6, 2019کسی که مثل هیچکس نیستمن خواب دیده ام که کسی میآیدمن خواب یک ستاره ی قرمز دیده امو پلک چشمم هی میپردو کفشهایم هی جفت میشوندو کور شوماگر دروغ بگویممن خواب آن ستاره ی قرمز راوقتی که خواب نبودم دیده امکسی میآیدکسی میآیدکسی دیگرکسی بهترکسی که مثل هیچکس نیست، مثل پدر نیست ، مثل انسی نیست ، مثل یحیی نیست ، مثل مادر نیستو مثل آن کسی است که باید باشدو قدش از درختهای خانه ی معمار هم بلندتر استو صورتشاز صورت ...[امام زمان] هم روشنتر استو از برادر سیدجواد هم که رفته است و رخت پاسبانی پوشیده است نمیترسدو از خود سیدجواد هم که تمام اتاقهای منزل ما مال اوست نمیترسدو اسمش آنچنانکه مادر در اول نماز و در آخر نمازصدایش میکندیا قاضی القضات استیا حاجت الحاجات استو میتواندتمام حرفهای سخت کتاب کلاس سوم رابا چشمهای بسته بخواندو میتواند حتی هزار رابی آنکه کم بیآورد از روی بیست میلیون برداردو میتواند از مغازه ی سیدجواد ، هرچه که لازم دارد ،جنس نسیه بگیردو میتواند کاری کند که لامپ "الله "که سبز بود : مثل صبح سحر سبز بود .دوباره روی آسمان مسجد مفتاحیانروشن شودآخ ....چقدر روشنی خوبستچقدر روشنی خوبستو من چقدر دلم میخواهد که یحیییک چارچرخه داشته باشدو یک چراغ زنبوریو من چقدر دلم میخواهدکه روی چارچرخه ی یحیی میان هندوانه ها و خربزه ها بنشینم و دور میدان محمدیه بچرخمآخ .....چقدر دور میدان چرخیدن خوبستچقدر روی پشت بام خوابیدن خوبستچقدر باغ ملی رفتن خوبستچقدر سینمای فردین خوبستو من چقدر از همه ی چیزهای خوب خوشم میآیدو من چقدر دلم میخواهدکه گیس دختر سید جواد را بکشمچرا من اینهمه کوچک هستمکه در خیابانها گم میشومچرا پدر که اینهمه کوچک نیستو در خیابانها گم نمیشودکاری نمیکند که آنکسی که بخواب من آمده است ،روز آمدنش را جلو بیندازدو مردم محله کشتارگاهکه خاک باغچه هاشان هم خونیستو آب حوضشان هم خونیستو تخت کفشهاشان هم خونیستچرا کاری نمیکنند؟چرا کاری نمیکنند؟چقدر آفتاب زمستان تنبل استمن پله های یشت بام را جارو کرده امو شیشه های پنجره را هم شسته ام .چرا پدر فقط بایددر خواب ، خواب ببیند؟من پله های یشت بام را جارو کرده امو شیشه های پنجره را هم شسته ام .کسی میآیدکسی میآیدکسی که در دلش با ماست ، در نفسش با ماست ، در صدایش با ماستکسی که آمدنش رانمیشود گرفتو دستبند زد و به زندان انداختکسی که زیر درختهای کهنه ی یحیی بچه کرده استو روز به روز بزرگ میشود، بزرگ میشودکسی که از باران ، از صدای شرشر باران ، از میان پچ و پچ گلهای اطلسیکسی که از آسمان توپخانه در شب آتش بازی میآیدو سفره را میندازدو نان را قسمت میکندو پپسی را قسمت میکندو باغ ملی را قسمت میکندو شربت سیاه سرفه را قسمت میکندو روز اسم نویسی را قسمت میکندو نمره ی مریضخانه را قسمت میکندو چکمه های لاستیکی را قسمت میکندو سینمای فردین را قسمت میکنددرختهای دختر سید جواد را قسمت میکندو هرچه را که باد کرده باشد قسمت میکندو سهم ما را میدهدمن خواب دیده ام ...