Jump to ratings and reviews
Rate this book

فوران

Rate this book
نفت... کاش این واژه‌ی سه حرفی از پس صد و اندی سال زبان می‌گشود و بی‌هیچ پنهان‌کاری به آنچه با آمدن و رفتنش کرده اعتراف می‌کرد. کاش خاک تف زده‌ی مسجد سلیمان زبان می‌گشود، از تن و جان پر زخم و داغش سخن می‌گفت، از کوبش مته‌ی دکل چاه شماره‌ی یک می‌گفت... ؛
قباد آذرآیین در این رمان بر آن است تا زبان حال این ای کاش‌ها باشد؛

در قسمتی از کتاب می‌خوانیم:؛
کنیز دو قلوهایش را خوابانده بود جلوی تیغه‌ی لودر اداره‌ی منازل شرکت نفت، خودش هم دراز کشیده بود کنارشان. به راننده‌ی لودر گفته بود: «اول از روی نعش من و بچه‌هام رد بشو. بعد برو اتاقِ خراب کن.»؛

راننده‌ی لودر گفته بود: «به زبون خوش بت می‌گم خانم، جلدی بچه‌هاتِ از سر راه وردار بذار ما به کارمون برسیم.»؛

اتاق، پاکش تپه گچی بود. انگار از زور خستگی سر گذاشته بود روی زانوی تپه. دیوار پشتی‌اش تپه بود. سه دیوار دیگرش کج و کوله و عجولانه تا زیر سقف رفته بود بالا. اگر لودر اداره‌ی منازل یک روز دیرتر می‌آمد، کنیز سقف اتاق را زده بود... ؛

288 pages, Paperback

First published January 1, 2018

11 people want to read

About the author

قباد آذرآیین

10 books3 followers

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
0 (0%)
4 stars
0 (0%)
3 stars
1 (20%)
2 stars
2 (40%)
1 star
2 (40%)
Displaying 1 of 1 review
Profile Image for حسام آبنوس.
429 reviews335 followers
December 10, 2019
فراموشی در شب آخر

***خطر لو رفتن داستان ****

بختیار البرزی راوی رمان آذرآیین است. او در آخرین شب عمرش وقتی متوجه می‌شود که فردا طلوع آفتاب را نمی‌بیند یاد گذشته‌ها می‌کند و از پرستار بخشی که در آن بستری است درخواست می‌کند که به او قرص خواب و مسکن ندهد تا بتواند یادی از گذشته کند و ذکری از رفتگان به میان آورد تا آیندگان نیز ذکری از او کنند. در واقع اینجاست که روایت آقای نویسنده شروع می‌شود و او در هر بخش یادی از یکی از اعضای خانواده‌اش می‌کند و قصه آنها را تعریف می‌کند. راوی منفعل ویژگی راوی داستان آذرآیین است زیرا بختیار البرزی فقط مشغول تعریف کردن قصه‌هایی است که برای خواهرش، برادرانش، مادرش، همسرش، رفیقش غریب کهزادی، همسر رفیقش «نازبس» و ... و پرستار احمدی هم گوش مفتی است که با وجود بداخلاقی ذاتی، که نویسنده در ابتدا آن را بیان می‌کند ولی به جان کار نمی‌نشیند، دل به خاطرات گذشته بختیار می‌دهد و با او هم‌داستان می‌شود. بختیار قرار است یادی و ذکری از گذشته‌ها کند ولی راوی اول شخص در بخش‌هایی تبدیل به راوی دانای کل می‌شود و حتی به خاطراتی سرک می‌کشد که بختیار روحش هم خبر نداشته است؛ البته نویسنده سعی کرده با قرار دادن یک راوی در حد یک صفحه در ابتدا و انتهای کتابش این ضعف را بپوشاند و بگوید مشغول خواندن قصه از زبان یک راوی دانای کل هستید ولی خب همچنان نکات پیش گفته به قوت خود پابرجاست. از این حیث شاید این تغییر زاویه دید را بتوان به عنوان اصلی‌ترین ضعف داستان فوران برشمرد. علاوه بر این در بخش دوم پس از مرگ بختیار باقی شخصیت‌ها هم که زندگی‌شان پس از مرگ بختیار دست‌خوش تحول شده هرکدام سعی می‌کنند راوی زندگی خود باشند. به عبارتی به این شکل این داستان در صورتی که به جای شخصیت‌های موجود یک دوجین شخصیت دیگر هم داشت می‌توانست ادامه پیدا کند و تمام نشود!

علاوه بر این روشن نیست آذرآیین می‌خواهد علیه انگلیسی‌ها حرف بزند، علیه استعمار حرف بزند و یا قرار است رنج و استضعاف را به نمایش در آورد؟ به عبارتی نویسنده آن‌قدر در توصیف خرده‌روایت‌ها و قصه‌های فرعی داستانش غرق می‌شود که فراموش می‌کند که برای چه داستان نوشته و حرف زده است؟
Displaying 1 of 1 review

Can't find what you're looking for?

Get help and learn more about the design.