شرمندهام که خوب بازی نکردم آن صحنهای را که ترس در سایهی صورتی ناپیدا تو را از وسط شکست
برای آن مکث کوتاه و سرگردانیی بیهودهای که به خرج دادم خجالت میکشم هنوز
یک بار هم که دیده شدی مثل همیشه غمناک از سرگردانیی من نگاهم نمیکردی لابد به خاطر اقامت طولانی در آن نافِ وحشتناک هم بود
حرفی مانده تا اینجا که نگفته باشم؟
حالا اگر میشود لطفا دوباره به دنیا بیا آرامتر، کوتاهتر، روشنتر شاید در آن سهولت زیاد من هم دوباره تشکیل شدم
از ذکر آن صحنهی دیگر ولی -حتا اگر دوباره برگردیم هم- معذورم چون در آن دور آخری در دنیای قدیم خوب بازی نکردیم و من خاموش ماندم با این که سالارِ بازیگرانِ سوخته خرمن بودم و بایست کاری میکردم