روایتهای کتاب مملو از دغدغه و نگرانیاند و سرشارند از محبت و عاطفهی شدید مادری. اغلب مادرها با جزئیترین مسائل تربیتی بچهشان درگیرند و گاهی نمیدانند در جواب سؤالهای بیشمار بچه، چه جوابی بدهند. اما این موضوعات نمیتواند بهتنهایی خواننده را پای روایت نگه دارد. روایتها اغلب کشش ندارند و وقتی چند تایی را میخوانی بهنظرت میرسد همهشان درگیریهای مشابهی دارند که البته دور از ذهن هم نیست. برای راوی این روایتها چه چیزی مهمتر از مسئولیت مادرانه؟ اما این دغدغه و درماندگیِ حاصل از پیچیدگی شخصیت بچهای که دو سالش هم نشده، باید جوری نوشته میشد که فقط شرححال و گزارش ماوقع نباشد. چیزی بیش از این. فرمی در روایت، توصیفی جاندار، تصویری ملموس و یا آشناییزدایی. تنها روایتی که در نظرم کشش داشت و خط رواییاش مشخص بود، روایت هفدهم «اکلیل سبز» است. ماجرایی شکل میگیرد و حتی تنش ایجاد میشود. رخدادها در مسیر خاصی پیش میروند و قصهای ساخته میشود. در کتاب سواد روایت هم در تعریف روایت آمده؛ روایت بازنمایی رخدادهاست که شامل قصه و گفتمان روایی میشود. چند تایی روایت هم بودند که نثر نویسنده، تمیز و شستهرفته و زیبا بود. مثل روایت اول «دیوار چین قد دلتنگی من است». بعضی روایتها هم -البته به زعم من- دلیل حضورشان در کتاب معلوم نبود مثل روایت دهم «بذارم برم» که نویسنده علاقهاش به حیوانات را ربط داده بود به مادر شدنش و یا روایت ششم «از چشمهای پشت پیکسلها دلم میریزد» مادری را نشان میداد که مدام از استفادهی بچههایش از فضای مجازی میترسد و بعد خودش به دیدن دوست مجازیاش میرود و خواننده میماند این تناقض را چطور هضم کند. همهی مادرهای این کتاب (به جز مادر روایت ششم) مادرهای دغدغهمندی هستند که مدام توی فکرشان رفتار خود و بچهشان و روش تربیتیشان را تحلیل میکند. این مادرهای آگاه در جامعه درصد زیادی را تشکیل نمیدهند. در یک سال و چند ماهی که مستقیم با بچهها و والدینشان سروکار داشتم، بیشتر مادرها هیچ ایدهی خاصی دربارهی مادر شدنشان نداشتند و خیلیها هم با روش تربیتیشان، بچه را بدبخت کرده بودند. مادرها از ترس اینکه بچهشان از بقیه عقب بماند و توی مسابقات اول نشود و بهترین شرکتکننده شناخته نشود، استرس میگرفتند و هی میپرسیدند بچه ما هم خوب است، مگر نه؟ میشود همینجوری بچهی ما را نفر اول کنید و بهش جایزه بدهید؟ الگوی ذهنیشان براساس رفتارگرایی چیده شده بود و آگاهی دادن بهشان تقریباً غیرممکن بود. نکتهی آخر هم اینکه پس پدرها کجا بودند؟ درست است که کتاب بیست روایت از مادری است اما پدرها حتی حضوری کمرنگ هم نداشتند. بهجز روایت «اکلیل سبز» و «من و مف دماغ پسر خانم سانتاگ» بیشتر پدرها در سایه میزیستند. مادرها با پدرها مشورت نمیکردند و گفتگویی هم بینشان شکل نمیگرفت و همهی دغدغهها فقط در ذهن مادرها میگذشت. تازه با در نظر گرفتن اینکه همهی این مادرها از قشر تحصیلکرده و آگاه هستند، عجیب بود برایم که چطور پدر نمیتواند تأثیری در این روایتها بگذارد؟ چرا هیچجای این روایتها پدرها هم حرفی و عملی ازشان سر نمیزد؟ و ناخودآگاه تصویر دوستی را بهیاد میآورم که در مهمانی مشغول آرام کردن بچهاش بود، وقتی پدر بچه داشت با خونسردی شامش را میخورد و مادر در حالیکه صورتش منقبض بود، میگفت حالا دو تا بچه دارم و من نمیدانستم سرم را به کدام دیوار بکوبم که ترکیدنش حتمی باشد.
مدتی است حواسم به نشر اطراف است که دست روی چه کتابها و جستارهایی برای ترجمه میگذارد یا چه سفرنامههای دیگری را منتشر خواهد کرد.. داستان این کتاب را از توییتر امیلی امرايی متوجه شدم و بعد در خلال توییتهای خود نشر اطراف به نظرم رسید این کتاب خواندنی باشد. تجربهی چند مادر از مادرانگیشان برای همه جذاب است اما برای من خواندن برخورد انسانها با موجودی که تمام احتمالات و پیش بینیها را بهم میریزد جالب است. و اینکه انسانها، مادر و پدرها چطور با این لوح سفید رفتار میکنند و در نهایت چطور آنرا شکل میدهند. روایت چند مادری را که خیلی دوست داشتم، آنهایی بودند که دغدغهی جهان شمولی داشتند نه آنهایی که کودکانشان را غرق ایدئولوژیهای مذهبی کرده بودند. مگر نه اینکه زمانی که کودکی به دنیا میآوریم با او باید آزادانه رفتار کنیم؟ و آزادانه اندیشیدن را به او بیاموزیم تا زمانی که خودش بخواهد برود دنبال ایدئولوژی خاص خود... روایت مادری که مدرسهای در خانه برای فرزندش مهیا کرد، روایت مادری که محبت به حیوانات را به کودکش یاد داد، روایت مادری که با به دنیا آمدن فرزندش در دنیای نامطمئنها شیرجه زد، روایت مادری که خط به خط کتابهایی که دخترکش میخواند را در رفتارش میدید، را خیلی دوست داشتم. نکتهی دیگر اینکه جای خالی روایتهایی پدرانه در این کتاب خالی بود، درست است که کتاب روایتهایی مادرانه بود اما اصلا چرا باید مادرانگی و پدرانگی را از هم جدا کرد؟ چرا والد بود نباید مسئولیتی واحد باشد و بار اصلی تربیت روی دوش مادر است؟
و اینکه این کتاب هدیهی مناسبی است برای تمام کسانی که والد هستند یا در شرف آن. :)
من چهار تا از روایتها رو پسندیدم: سومی، بذارم برم و دو تای آخر. بقیه جذبم نکردن. تعدادی هم بسیار خودنمایانه نوشته شده بودن و از این نظر اصلا جالب نبودن. در کل مجموعهی در خور توجهیه. اما جای خالی روایتهای پدرانه به شدت احساس میشه.
برای همراه شدن با روز های سه ماهگی دخترکم کتاب دلچسبی بود، مخصوصا بعضی روایت هایش ک جاندار تر و ایده دار تر بودند. میدیم ک مادرهای دیگری هم مثل از مادری ترسیده اند، درمانده شد اند، کمک گرفته اند، و جنگیده اند تا مادر خوبی باشند.. هرچند گاهی این حس را می داد ک به مادرها سفارش شده حتما از زاویه خاصی روایت مادری شان را بنویسند، مثلا از زاویه رشته دانشگاهی شان یا جایگاه شغلی شان ولی باز هم جذاب بود. روایت و توجه به روایت خوب است اما فریبنده.. فریبنده به حاطر بخش هایی از واقعیت که ذهن خودآگاه یا ناخودآگاه حین روایت سانسورشان می کند.. در این روایت ها همه مردها مهربان و همراه بودند، همه آدم فارغ از دغدغه های مالی، همه مادرها تلاشگر و فائق آمده بر تجربه مادری، با تلاش های آگاهانه برای پرورش یک بچه خاص! همه شان کلی کتاب خوانده بودند و کتاب خوان بودند و دوست داشتند بچه شان کتابخوان باشد! آن وسطهای کتاب دیگر دلم میخواست یک مادر معمولی هم حرف بزند.. مادری ک اصلا دانشگاه نرفته، یا فرهیخته و خاص نیست، یا کتاب های تربیتی جورواجور نخوانده، یا مهاجرت نکرده، یا برای بچه اش تصمیمهای عجیب و غریب نگرفته، یک مادر معمولی ک حکمت زنانه ای دارد مثلا.. و انقد دنبال این نیست ک بچه دار شدن از سرعت پیشرفت ش کم کند، یا جلوی موفقیت های مختلفش را بگیرد.. گاهی این حس ک مادرشدم و باید مثل یک پاسبان دم در حق پ حقوق خودم پاس بدم تا موجود تازه وارد آن را از من نگیرد دلتنگ م می کرد..
باورم نمیشه که تموم شد!!! کاش بیشتر بود، بسیار لذت بخش بود برام. میل نوشتن رو در من زنده کرد. ممنونم از طاقچه که این کتاب رو رایگان کرد وگرنه حالا حالا ها باید تو صف to readهام می موند.
واقعا لذت بخش بود. 20 روایت از 20 مادر با 20 طرز تفکر متفاوت. از مادری که بچه اش را در غربت به دنیا آورده تا مادری که درگیر سوال های عجیب و غریب و بنیادین خردسالش است. مادری که نگران حرفه و شغلش است تا مادری که دغدغه ی ایجاد عشق و علاقه به مفاهیم اسلامی به کودکش را دارد. از مادری که دارد لذت روزگار مهندسی خواندن را به کودکش منتقل می کند تا مادری که نگران تاثیرات جهان مجازی بر کودکانش است. از مادری که می خواهد کودکش را آزاد و مستقل بزرگ کند تا مادری که بچه اش را به مدرسه نمی فرستد و خودش به کمک چند پدر و مادر همفکر وظیفه ی آموزش کودکان را به عهده می گیرند تا درس زندگی یاد بدهند. . جهان رنگارنگ مادری و تجربه ی عمیق زندگی زیسته ی20 مادر با جزئیاتی فراوان که بدجور آدم را درگیر می کند... برای من که هزاران کیلومتر تا این تجربه فاصله دارم خواندنش زیستن در جهانی دیگر بود.
اکثر روایت ها پر از غرور بود از سبک فرزندپروری، یه سری مامان ایده آل خفن که با وجود همه ی مخالفتهایی که باهاشون میشده تونستن خیلی خفن بچه بزرگ کنن.. غیر از دو سه تا روایت بقیه شون اصلا جالب نبودن
کتاب حاوی مجموعه ای از 20 روایت نوشته شده توسط مادرهای امروزی متفاوتی هست
این کتاب میتونه براتون جالب باشه : اگر مادرید اگر تصمیم به مادر شدن دارید یا اگر خوندن از دنیای آدم های متفاوت براتون جالبه
خوندن روایت ها از مادران متفاوتی که گاه کاملا مخالف و گاهی موافق عقایدشون بودم و گاهی اصلا از بعد جدیدی به قضایا نگاه میکردند برای من جالب بود و اگر گارد نگیریم مقابل عقاید روایت کنندگان میتونیم مادرانگی رو از دیدهای متفاوتی ببینی بنظرم بعد از خوندن این کتاب (باتوجه به تنوع عقایدی که توی روایات هست) راحت تر میتونیم خودمون رو جای مادر های متفاوت بگذاریم و درکشون کنیم و میتونه مفید باشه در این زمینه که در مواجهه با مادرها متر ذهنیمون رو برای معیار مامان خوب کمتر دستمون بگیریم
یه چیز جالبی که توی کتاب حس میشد نوع نگرش و نوع رفتار متفاوتی که مادرها با توجه به رشته تحصیلیشون داشتن مثلا مادری که فلسفه خونده یا مادری که برق یا فیزیک خونده یا مادری که ویراستاره
دو سه سالی هست که تجربه مراقبتگری از بچه ها رو دارم و خوب با دغدغه مادر ها و سختی های نگهداری از بچه ها بیشتر آشنا هستم و همین باعث میشد روایت ها برام جالبتر باشه و بفهمم حرف هاشون رو و مشتاق باشم بیشتر بدونم از دنیای مادرانگی
روایت ششم خانم مصطفی زاد رو از کتاب باز و اینستا میشناسم و شخصیتشون برام جالب و قابل احترامند اما روایتشون مخصوصا تاکیدشون بر آدم های پشت گوشی برام جالب نبود روایت هفتم برای من شیرین بود ،مادرانگی از نگاه مادری جامعه شناس روایت هشتم خیلی شیرین بود ، مادر کتابخونی که تونسته ارتباط کودکش رو با کتاب ها برقرار کنه و دغدغه ها و حرف هاش برام ملموس بود
*دلم می خواست دست شهلای چموش نوجوانی ام را گیرم از در ردش کنم، عمارت مادرانگی مادر را نشانش بدهم. بعد زمان برگردد و دوباره برای مادرم دختری کنم.(روایت اول) *حالا که بچه ی کوچکی دارم نمی دانم حق و سهمم از خودم چقدر است.چقدر و چطور باید برای خودم وقت بگذارم که انگشت اتهام به سمتم نباشد.(روایت هشتم) *عجیب است ، وقتی مادر می شوی برای انجام هرکاری جز مادری به دیگران مدیونی (روایت هشتم) قسمت های جالب دیگه ای هم بود که گفتم بعدا مینویسم و الان نمیتونم پیداشون کنم
تو نگاه اول طرح جلد و عنوان كتاب حسابى واسم جذاب بود و باعث شد على رغم اينكه نه يه كتاب روانشناسى و نه مهارت آموزى بود شروع كنم به خوندنش. كتاب ٢٠ روايت از مادراى مختلف از نقش مادرى همراه با دغدغه هاشون براى فرزندشون و فعاليت ها و شغل خودشونه. برخلاف نظر بعضى دوستان به نظر من اينكه اين روايتها فقط از طرف مادرها گفته شده بود و از طرف پدرها نبود كاملا مناسب محتوا و شكل كلى اين كتاب بود، به اين خاطر كه اين كتاب نه يه كتاب روانشناسى بود ، نه توضيح دهنده ى نقش ها و تعيين كننده وظايف و ... ، فقط روايتهايى بود از دغدغه ها و عواطف و تلاشهاى بى پايان مادرها براى پيشرفت و رشد فكرى هرچه بهتر فرزندانشون با نيم نگاهى به شغل و رشته و علايق خودشون. . به نظر من در قالب و شكل اين كتاب اگر روايتهاى پدرانه و تلاش ها و نقش اونها هم قرار باشه بيان بشه تو يه جلد دوم با بيست روايت از پدرى در همين روزها ... محتواى بهتر و دوست داشتنى ترى ميشه تا كنار هم و با هم اومدن اين روايتها تو يه كتابِ به اين شكل. . نكته بعدى كه خيلى مورد پسند من بود تنوع و تفاوت زياد موضوعات و دغدغه هاى مطرح شده ى بيست روايت بود كه باعث ميشد هر كدومش جداى از بقيه خوندنى و جذاب باشه و مسائلى مطرح بشه كه شايد به خاطر تجربه نكردن و نزديك نبودن به نقش مادرى و ... قبلش حتى به ذهن خواننده هم خطور نكرده باشه. اگر نقدى داشته باشم به كتاب اين مورده كه چرا اكثر روايتها به بيان مادرانى بودن كه يا شغل و حرفه شون رو به طور موقت كنار گذاشته بودن و يا به خونه منتقلش كرده بودن و چرا اكثرا نويسنده بودن؟! شايد اگر تنوع شغلى مادران روايت كننده بيشتر بود و روايت كننده هاى شاغل بيرون از خونه تعدادشون بيشتر بود ، نوع دغدغه ها هم متفاوت تر و متنوع تر بيان ميشد و مطمئنا محتواى جامع ترى داشت.
کتاب روایت های لذت بخشی داره. ساده روان و خوش خوان. بعضی از روایت ها مثل داستان خانم امیلی امرایی خیلی جالب بود. اما روایت هایی هم داره که خیلی جالب نیستن و به نظر من رسید اون فصل ها کمی شعارگونه نوشته شده بودن.
داستانها و شرینیها و سختیهای مادرها با فرزندان و دنیای اطرافشان اکثر روایتها را دوست داشتم. اما روایتها خیلی یکدست و نزدیکند، تا حدی که گاه حس تکراری بودن به آدم دست میدهد. صداهای زیادی هم هستند که جایشان در این کتاب خالی است مثلا در همه روایتها اگر مادر شک دارد از شغلش کنارهگیری کند، این را میگوید که این همه کار و تجربه چه میشود، هیچ کس دغدغه درآمد آن شغل را ندارد
تجربهی ناخوب "رستخیز" و دغدغه نبودن موضوع کتاب برایم، دو دلیلی بود که باعث شد "هفته چهل و چند" را به صورت منتخب بخوانم. فقط یادداشتهای دوستانم و افرادی که میشناختمشان را خواندم. نه روایت از بیست روایت کتاب را
به شخصه دوست داشتم دستهبندی کتاب محدودتر و جزئیتر باشد. مثلا یک فصل دربارهی روایتهای قبل از حاملگی، یک فصل درباره روایتهای طول دوران حاملگی، فصلی دیگر نوزادی و و و یعنی روایتها کوتاهتر ولی دستهبندی شده یا حتی دو جلدی شدن کتاب و فصلبندیدار
این همهجور روایت از قبل حاملگی تا دوران نوجوانی بچه، در همین نه روایتی که خواندم اذیتکننده بود برایم؛ شاید باید بگویم همان بهتر که یازده روایت دیگر را نخواندم
به جز یکی دو روایت که به دلیل نگاه ایدئولوژیکشان در زندگی و القای آن به کودک مورد پسند من نبود به نظرم کتاب لازمی برای ما تازه مادرهاست. چند روایت درخشان هم در میانه کتاب بود که تنها به خاطر آنها می گویم حتما این کتاب را بخوانید.
قبلترها مادرها در چشمم عمارتِ نگرانیهای بیمورد بودند. سرای محبتهای به چشم نیامده. خانهای معمولی انباشته از ترسها و بکن و نکنها. در که باز شد، داخل که شدم، قلب سرخ خانهها را که دیدم، دلم مدام برای مادرم تنگ میشد. --- + بیست خردهروایت مادر و فرزندی از نوع تعامل و ارتباط با کودک، شیوهی تربیت و احساسات و دغدغههای مادرانه که به قلم بیست مادر با مشاغل، رشتههای تحصیلی و سلیقههای مختلف نوشته شده + روایتی نبود که به طور کامل دوستش داشته باشم (جز روایت دهم) و تماماً با مادر هم عقیده باشم ولی نکات و جملات قابل تامل و مفیدی رو از دل روایتها میشه بیرون کشید و به کار برد. قطعاً از این روایتها یکیشو دوست خواهید داشت :) + توی یکی از روایتها میگه: «به تعداد تمام مادر و فرزندهای روی زمین روش تربیتی هست.» دقیقاً همینه و نمیشه یک نسخه واحد تربیتی رو برای همه پیچید. + این مدل کتابهای نشر اطراف مثل کاشوب و... رو دوست دارم. باعث آشنایی با نظرات و دیدگاههای متفاوت راجع به یک موضوع واحد میشه.
این کتاب، جزو عجیبترین تجربههای من از کتابخوانی در تمام این سالها بود. برای منی که از وقتی عقلرس شدم، به مادری فکر کردم و به اینکه پسفردا با دغدغههای زندگی شخصی و مادری چکار کنم و هزارجور کتاب کودک و مقالههای روانشناسی و رشد بچهها خواندم که هی خودم را آمادهی روز مبادا کنم، هدیهای که این کتاب برایم داشت خیلی عمیقتر بود. با هر روایت، ناگهان انگار بزرگتر شدم و به قدر یک زندگی، چیز یاد گرفتم. دیدم چقدر هنوز کار دارم. چقدر همه آدمهایی که مثل من دغدغه داشتند، باز با یک دنیای جدید روبرو شدند. دیدم چقدر هرکس باید روش خودش را پیدا کند. یاد گرفتم که مادری ه��چکس را قضاوت نکنم. کتاب را دوست داشتم. دلم نمیآمد تمامش کنم چون بوی زندگی داشت. میگذاشت توی فکرهام غرق شوم. با مادرها و بچهها زندگی کنم، یاد بگیرم و رشد کنم و از اینکه هربار اینقدر معنا و حس جدید در جانم ریخته، کیفور شوم. برایم ارزشمند بود. بعدها که خواستم مادر شوم، باید دوباره سراغش را بگیرم.
امتیاز دادن به این مدل کتابها سخته. چون روایتهای کتاب، تجربهی زیستهی نویسندگانه و تجربهی زیسته رو نمیشه امتیاز داد. کتاب بیست روایت از مادرانگیهاست و انگار که آدمهای مختلف دستت رو بگیرن و ببرنت و گوشهای از دنیای زیبایی که با فرزندانشون ساختن رو بهت نشون بدن. خواندنیه و حال خوبی در این روزها به من داد.
همهی روایتها در یک سطح نیستند. روایتهای امیلی امرایی و گردآورندهی مجموعه خیلی خوب بودند در حالی که روایت «اکلیل سبز» واقعاً بد بود و بیشتر به یک داستان کوتاه بیمایه و ضعیف میمانست.
کتاب در مورد تجربیات مادران از بچهداری و حاملگیاه. اون زمان که شروع کردم به خوندنش، ایدهام این بود که فهمیدن تجربهی زنان چیز جالبیه و خب خوندنش لذت بخش خواهد بود. اصلا کلا بعضی از کتابها رو میخوندم چون فکر میکردم جالبن. هی خوندن کتاب بود که به ذهنم خطور کرد: «صرفا جالب بودن کافیه؟ اگه آره، مگه چیز جالبتر نیست تو این دنیا؟ این که یه زنی در مورد بچهش چه فکری میکرده بدون هیچ تحلیل و بررسی علمی و ارجاع به مقاله چه کمکی به من میکنه؟» و خب کتاب رو ول کردمD:
شاید بعدها که در شرف پدر شدن بودم دوباره برم سراغش. چون تجربهی مکتوب مادرانه تو دنیا انگار کمه و نسخهی وطنی و فرهنگیش که خیلی کمتر
کتاب دیگری به سبک کتابهای «نشر اطراف». اینبار خاطرهنوشتهای چند مادر تماموقت و پارهوقت از سالهای اول زندگی فرزندانشان. تجربهی نزدیک تورق دغدغههای ذهنی مادرانه. دغدغههای عمیقی که کمتر پیش میاد حتی نزدیکترین اطرافیان هم ازشون باخبر بشن.
بیست روایت از مادری در همین روزها مادرهایی که دغدغههای جدی دارند. تک تک مسائلی که توی این کتاب مطرح شدن، توی زندگی یک آدم تاثیرگذاره. خوندن این کتاب علاوه بر اینکه میتونه به خیلی از سوالهای یک مادر جواب بده، میتونه سوالهای بیشتری توی ذهن فرد ایجاد کنه. کاش این وسواس توی تربیت رو همه داشته باشن.
This entire review has been hidden because of spoilers.
کتاب رو برای قبل خوابم انتخاب کرده بودم. میتونم بگم مناسب هم بود، پیش از خواب چند صفحهای از دغدغههای مادرهای دیگه رو میخوندم و خودم رو تنها حس نمیکردم و با کمی خیال راحتتر میخوابیدم. البته که سوالهای جدیدی هم برام ایجاد میکرد. مثلا با اینکه توی این ۲۰ روایت هیچکدام از مادرها حرف از گذاشتن فرزندشون به مهد و سر کار رفتن چیزی نگفتن، همین حرفی از این موضوع نزدن اتفاقا من رو بیشتر به فکر برد، که ببین همهی مادرها از کارشون گذشتن و نشستن تو خونه و بچهی ۹ ماهه رو نسپردن دست مربی غریبه مهد، پس نکنه من دارم اشتباه میکنم که همچین تصمیمی دارم. فکر به این موضوع هم گاهی خوابم رو مختل میکرد. من برعکس بیشتر مادرهای کتاب فکرهام رو برای همسرم هم میگفتم، حتی اگر خواب بود بیدارش میکردم، اون هم نظرش رو بگه، بالاخره این مشکل هم پدر هست هم مادر. چیزی که توی این کتاب کمتر دیدم، مشارکت پدرها. منظور این نیست که روایتها از زبان پدرها گفته میشد، ولی میشد مادرها نقش بیشتری به همسرهاشون بدن، یا پدرها نقش بیشتری بگیرن. بعضی روایتها مثل اکلیل سبز رو صرفا برای همین موضوع پسندیدم، درحالیکه از مبحث اعتقادی شاید میتونست شامل روایتی بشه که ردش کنم، ولی نقش همسر رو خوب توی روایتش گنجونده بود و ادامهش دادم. یکی دیگه هم همین موضوع بود حضور پررنگ اعتقادها. توی همون چندتا روایت اول خواستم کتاب رو بذارم کنار. حس اینکه به زور چپونده شده توی کتاب رو داشتم یا اینکه لابد باید باشن تا کتابی چاپ بشه، وگرنه مگه اینجور نیست که این مسائل رو باید بچه بزرگ بشه و خودش انتخاب کنه؟ نه اینجور هنوز به سنی نرسیده ازش یه سرباز وفادار بسازیم که خودش نمیدونه کجای کاره و واقعیت چیه. با اینهمه انتقاد دلیل سه ستاره دادنم چی بود؟ اینکه ایدهی نویی بود. هرچند که به تازگی نسخههای ترجمهشدهای هم پیدا کردم ولی هنوز نخوندم و نمیتونم چیزی راجعبه اونها بگم. بههرحال خوندن نسخهی وطنی و یکجا جمعشده این روایتها برای مادری که فکر میکنه تنها اونه که دغدغه شغل و تعادل بین خودش بودن و مادر بودن رو داره غنیمت بزرگی بود، حالا هر چند که نتونه به اون نیازش به خوبی و به کمال دست پیدا کنه.