Jump to ratings and reviews
Rate this book

گم شده ای در مه

Rate this book
Philosophical story about human loneliness in two different worlds
Body world The spirit world
This story is inspired by the high world
چند جوان در جاده ای مه آلود مسیر خود را گم می کنند در حالی که مرگ آنها را تهدید می کند بوسیله اتومبیلی شگفت انگیز نجات پیدا می کنند اتومبیل آنها را وارد جاده بی انتهایی می کند که فرا زمان و فرا مکانی است و در این
مسیر توقفگاه های بسیاری است اتومبیل در هر توقفگاهی که درنگ می کند آنها را با دنیای جدیدی آشنا کرده و در حالی که شخصیت قبلی آنها را از بین می برد شخصیت جدیدی را به آنها پیشنهاد می دهد آنها اگر با آن شخصیت جدید هم ذات پنداری کنند و راضی به شرایط موجود شوند در غالب آن در خواهند آمد و پیشنهاد جدیدی دیگر به آنها نخواهد شد اما اگر به شرایط جدید رضا ندهند با شخصیت بهتری که در آن حلول کرده اند مواجه خواهند شد.

82 pages

First published January 1, 2017

10 people are currently reading
863 people want to read

About the author

سید مرتضی مصطفوی

4 books473 followers

I have been studying philosophy and mysticism for years and wrote several stories and scenarios in this field
My stories are the borderline between metaphysics and realism
'سید مرتضی مصطفوی { متولد دی ماه ۱۳۵۱ تهران } داستان نویس و
فیلم نامه نویس ایرانی است. وی در آثار سینمایی به نامهای ( خاکستر و برف) ( محدوده ابری ) و (سریال آرام می گیرم ) بعنوان نویسنده فیلم نامه فعالیت داشته است. و همچنین در حوزه ادبیات داستانی مولف رمان( زندگی مه آلود پریا) داستان بلند ( گم شده ای در مه ) ( تابی نهایت ) و رمان بلند ( سیمای شکسته پدرسالار ) است

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
479 (66%)
4 stars
13 (1%)
3 stars
19 (2%)
2 stars
11 (1%)
1 star
193 (26%)
Displaying 1 - 30 of 199 reviews
Profile Image for Sending.
2 reviews3 followers
August 15, 2018
یادداشتی بر داستان بلند «گم‌شده‌ای در مه» نویسنده «سیدمرتضی مصطفوی»؛ «زهرا دستاویز»/ اختصاصی چوک
چاپ ایمیل تاریخ انتشار: 12 بهمن 1395

داستان بلند "گم شده‌ای در مه" با قلم وزین آقای سید مرتضی مصطفوی در سال جاری (1395) توسط نشر داستان به زینت چاپ مزین گشته است. قبل از هر چیز به خاطر نگارش این اثر ارزشمند به ایشان تبریک می ‌گویم و آرزومندیم قلم ایشان سالیان سال بر پهنهٔ کاغذ خوش بدرخشد و آثار ماندگاری را به تاریخ ادبیات کشورمان عرضه کند.

"گم شده‌ای در مه" حکایت واقعی سرنوشت انسان‌ها در زمینهٔ خاکستری و پیچ در پیچ زندگی شهری است که با کشف و شهود سوررئالیستی در آمیخته و پدیدهٔ جالبی از این همزیستی و آمیزش واقعیت و خیال به منصهٔ ظهور رسیده است که می‌تواند به نوبهٔ خود کاری نو و متفاوت به حساب آید. "گم شده‌ای در مه" را از دو منظر متفاوت می‌توان بررسی کرد:
1) منظر اجتماعی با محوریت مصائب و ناکامی‌های جوانان در جامعهٔ امروز:
"صدرا" پسر جوان بی کاری است که از فرط نیاز مالی و نداشتن شغل مناسب به کار نازلی چون "کارت پخش کنی" تن در می‌دهد، کاری که به علت خجالتی بودن و کمرویی از عهده‌اش بر نمی‌آید و مورد تمسخر دوستان همکارش (داود و هادی) قرار می‌گیرد. وقتی که خجول و شرمسار به داود می‌گوید نمی‌تواند با این کار ارتباط برقرار کند، با این حقیقت تلخ و گزنده از جانب او مواجه می‌شود که: ((مثل این که خیلی سرخوشی! ارتباط چه صیغه آیه؟! فکر می‌کنی من از این کار خوشم می آد! یا همهٔ آدم‌هایی که شغلهای سخت دارن، از کارشون راضین... بدبختا مجبورن صب تا شب به خاطر چندرغاز جون بکنن... متوجهی، مجبور... می‌فهمی؟)) «صفحه 19»
صدرا، داود، هادی و مهتاب نمایندگان مسلم یک جامعهٔ شبه صنعتی و شبه مدرن هستند. در یک جامعهٔ شبه مدرن تمام عناصر و پارامترهای صنعتی و تکنولوژیک و یا هر ایده و اندیشه‌ای تازه در آن وارداتی است. شیوهٔ کارآمد و پذیرفته
شدهٔ زندگی هم در اینگونه جوامع چیزی است مصنوعی و توخالی. فرد به تقلید از جوامع مدرن و برای به روز شدن و به امید ترقی و پیشرفت به مدرسه می‌رود، سر از دانشگاه درمی آورد و یا برای کسب رزق و روزی بیشتر از روستاها و شهرستان‌های دور کوچ می‌کند و به ابرشهر ها مهاجرت می‌کند. اما همین که چشم باز می‌کند خود را جوانی بیست الی سی ساله می‌بیند که در میادین شلوغ مجبور به کارت پخش کنی است. چرا؟ یک جواب ساده بیشتر ندارد، آن چه که فکر می‌کرده رویای عبثی بیشتر نبوده. رؤیایی واهی که چیزی جز افسردگی، یأس و حسرت را با خود به همراه ندارد.
این حکایت همیشگی و غمناک متروپل ها و شهرهای بزرگی چون تهران است که آمار دستفروشها، کارتن خواب‌ها، نوازندگان دوره گرد و کارت پخش کن‌هایش از دست دررفته و قابل شمارش نیست. این‌جاست که صدرای داستان "گم شده‌ای در مه" مستأصل و درمانده، لایه‌های خسته و آشفتهٔ ذهنش را می‌کاود و وقتی به دخترکان گل فروش خیابان که لابه لای اتوموبیل ها می‌لولند و در چشم‌هایشان التماس موج می زند نگاه می‌کند، با هزاران سؤال بی جواب مواجه می‌شود که بیشتر و بیشتر کلافه‌اش می‌کند: ((چه دنیای مزخرفی، چرا باید اینقدر توش تبعیض باشه! یه عده از پرخوری مریض باشن یه عده‌ام از گرسنگی!... آخه این بچه‌ها چه گناهی کردن که باید طعم نداری و بدبختی رو از الان بچشن!... مگه بنی آدم اعضای یکدیگر نیستن!؟... لابد، نیستن دیگه!... چه سنخیتی میان گرگ و بره!... گرگ‌هایی که به راحتی مال مردم رو بالا می کشن و از له شدن دیگران ابایی ندارن!...)) «صفحه 31»
حال این جوانان که آرزوهای زیادی در سر می‌پرورانند و دلشان می‌خواهد ماشین‌های مدل بالا سوار شوند، پول در بیاورند و به قول معروف مثل آدم زندگی کنند، نه اینکه مثل کرم‌های کثیف در هم بلولند و با خفت و سرشکستگی کارت تبلیغاتی جلوی این و آن دراز کنند چه باید بکنند؟ باز هم مسئله ساده است. سرقت! سرقت از طلا فروشی به کله‌شان می‌زند و تصمیم به دزدی می‌گیرند. فقط کافی است به صفحات حوادث روزنامه‌ها نیم نظری بیاندازیم تا به این حقیقت دردناک داستان آقای مصطفوی بیشتر پی ببریم. سرقت‌های هر روزه، قتل، آدم ربایی و جنایت‌های عجیب و غریبی که بعضی‌هایشان واقعاً چشم آدم را از فرط تعجب خیره می‌کند، نتیجهٔ همان وصله‌های وارداتی متداول جوامع در حال گذار و شبه مدرن است که هیچ سخنیتی با روحیهٔ جمعی و سنتی و چارچوب‌های هزار سالهٔ آن ندارد و تزریق یک شبهٔ آن‌ها التهابات جبران ناپذیر این چنینی را بر جای می‌گذارد.
2) منظر ساختاری و تلفیق امر واقعی با امر فراواقعی یا تشبیهات سوررئالیستی:
اصلی‌ترین برگ برندهٔ "گم شده‌ای در مه" القائات سوررئالیستی و تلفیق واقعیت و خیال می‌باشد که رنگ و بوی تازه‌ای به آن بخشیده است. رؤیا و وهمیات در انطباق کامل با حقایق داستان قرار گرفته و به نوعی قرینهٔ آن است. هر چه در واقعیت می‌گذرد با نشانه‌های خیال انگیز در عالم اوهام به وقوع می‌پیوندد و انگار قصد پیشگویی و هشدار به خواننده را دارد.
راوی در خیالاتش سفر می‌کند. خود را در جاده‌ای مه آلود می‌بیند که منجر به گم شدن و سرگشتگی‌اش می‌شود. بعد ماشینی سر جاده توقف کرده و او را سوار می‌کند. در ماشین چهار نفر نشسته‌اند. به جز راننده که پیرمرد موسپید درویش مسلکی است، سه جوان (داود، هادی و مهتاب) نیز هستند. همه جا را مه گرفته و جاده سنگلاخ و خاکی است و گذر از آن به منزلهٔ رسیدن به توفیق و رستگاری می‌باشد. هر کس تا به انتها برسد موفق و پیروز خواهد شد و هر کس بین راه توقف کند در حقیقت جا زده و به سر منزل مقصود نخواهد رسید.
البته راوی صرفاً در این مرحله نمی‌ماند. در موقعیت‌های دیگری هم ظاهر می‌شود و در کالبد اشخاص دیگری مثل یک مرد ثروتمند که با مهتاب ازدواج کرده و یا سرهنگ مسئول رسیدگی به پروندهٔ قتل طلافروشی و همچنین قاضی و استاد دانشگاه و ... هم حلول می‌کند و از زبان آن‌ها نیز قصه را پیش می‌برد. این حلول کردن در جلد اشخاص مختلف، تشبیه زیبا و به جایی است بر طی طریق کردن جادهٔ پر نشیب و فراز زندگی. آن چه که آزارش می‌دهد را در بزنگاه‌های مختلف و از زاویهٔ دید دیگران نیز روایت می‌کند و به بررسی و تحلیلش می‌پردازد، از مه و جاده نمی‌هراسد و همین طور که جلو می‌رود به نوعی خودآگاهی و خودشناسی دست می‌یازد. او در هیچکدام از ایستگاههای بین راه پیاده نمی‌شود. بر خلاف سایرین که هر کدام در ایستگاهی از ماشین خارج می‌شوند و توان ادامه دادن ندارند، او می‌ماند و با پیرمرد راننده تا انتهای مسیر می‌رود. هر چه به مقصد نزدیک‌تر می‌شود و شناختش از خود، آدم‌ها و تنگناهای ظلمانی زندگی بیشتر می‌شود، مناظر اطراف زیباتر و سرسبزتر به نظر می‌رسد. روشنایی پرده بر می‌دارد و مه آلودگی و تیرگی رخت بر می‌بندد. در پس هر مشقتی لذت و سرور نهفته است. او که سنگلاخ‌ها را درنوردیده حالا به آن چه که آرزویش را داشته نائل می‌شود.
تشبیهات این بخش از داستان عالی از کار درآمده. پیرمرد سپید مو ضمیر ناخودآگاه ماست که همیشه به ما هشدار می‌دهد و سعی در هدایتمان دارد و جادهٔ سنگلاخ، جادهٔ پر پیچ و خم رستگاری و آزادگی است. جاده‌ای که نجات دهندهٔ همهٔ ماست. آن کس که به کشف و شهود باطنی می‌پردازد، آن کس که نهفتگی‌های بالقوه‌اش را در میابد، آن کس که مخیلهٔ غنی‌تر و آگاه‌تری دارد، قفل کیهان را خواهد شناخت و خواهد شکست و بر هزارتوهای ناشناس عالم چیره خواهد شد. رازها بر او مکشوف می‌شود و از ناملایمات و ظلم‌ها هراسی به دل راه نخواهد داد. پیرمرد سپید موی با آن کلام ساده و عاری از قلنبه گویی‌اش، استعاره از راهنمای درونی انسان‌هاست. اوست که بر اعماق ضمیر پنهان، بر گفتارهای زمزمه وار درون آگاه است و می‌تواند حجاب‌ها را بزداید و صمیمانه‌ترین پیوند را با جهان بیرون برقرار سازد. باید او را شناخت، با او راهی شد و به انتهای جاده رفت تا به آن حالت ناب و ازلی دست یافت.
از ویژگی‌های بارز اثر نثر روان و خوانش بی دردسر آن است. شخصیت‌ها آشنا و ملموسند و نام‌های ساده‌ای که برای آن‌ها برگزیده شده (مهتاب، داود، هادی و صدرا) قبل از هر چیز می‌نمایاند که این‌ها آدم‌هایی بی آلایش و معمولی، از جنس همهٔ آدم‌هایی که همه روزه در کوچه و خیابان می‌بینیم هستند و مشخصات پیچیده و کلافه کنندهٔ شخصیت‌های بعضی از داستان‌ها را ندارند.
"گم‌شده‌ای در مه" در مجموع اثری است خواندنی و ارزنده که به جز پاره‌ای غلط املایی که متاسفانه در سیستم چاپ و نشر کنونی کشور ما امری است اجتناب ناپذیر، سایر عناصر و قواعد نگارش در آن به درستی رعایت شده است. منتظر دیگر آثار این نویسنده کشورمان هستیم.ٔ.




نخستین بانک مقالات ادبی، فرهنگی و هنری چوک
Profile Image for سید مرتضی مصطفوی.
1 review7 followers
August 14, 2018
تجزیه و تحلیل داستان " گمشده ای در مه" نوشته " سید مرتضی مصطفوی" براساس کتاب " سفر نویسنده " اثر " کریستوفر ووگلر " .

داستان گمشده ای در مه یک داستان اجتماعی است که رویا و واقعیت را در هم آمیخته است. سبک نگارشی نویسنده به شیوه سیال ذهن است. نویسنده با این ترفند ، ضمیر ناخداگاهی که فروید و یونگ از آن سخن گفته اند را به خودآگاه می آورد تا خواننده با لایه های پنهان شخصیت ها آشنا شود. هر اثر هنری دارای یک قهرمان است. داستان گم شده ای در مه از این قاعده مستثنی نیست ، قهرمانی که در دو دنیا سفر می کند. نگارنده داستان را به دو بخش سفر زمینی و سفر آسمانی تقسیم کرده و قصد دارد تجزیه و تحلیل هر دو دنیا را در هم ادغام کرده و این اثر داستانی را بر اساس نظریات کریستوفر وولگر که از پیشگامان قهرمان پروری می باشد مورد بررسی قرار دهد.

ووگلر که کتاب " سفر نویسنده " را بر اساس کتاب قهرمان هزار چهره کمبل به رشته تحریر در آورده است در تعریف از قهرمان می نویسد: " قهرمان واژه ای یونانی از ریشه ای به معنای محافظت و خدمت کردن است. یعنی کسی که آمده است نیازهای خود را فدای دیگران کند... بنابراین مفهوم قهرمان در اساس مرتبط با مفهوم ایثار است. در زبان روان شناسی قهرمان معرف چیزی است که فروید آن را ایگو می نامد. بخشی از شخصیت که از مادر جدا می شود ، همان بخشی که خود را از بقیه بشریت می انگارد . در نهایت قهرمان کسی است که از محدوده و توهمات ایگو فراتر برود . کهن الگوی قهرمان معرف جستو و جوی من به دنبال هویت و تمامیت است." (ووگلر، 1387 : 59 )

قهرمان این اثر صدرا است ، اوست که می خواهد به پی کشف و شهود برود و زندگی سیزیف وار مردم عادی را کنار ب��ذارد. در این تجزیه و تحلیل وقایعی که در دنیای واقعی اتفاق می افتد را سفر زمینی و وقایع که در دنیای فرا واقعی رخ می دهد را سفر آسمانی می نامیم. وولگر درباره دنیای عادی بر این باور است که قهرمان در ابتدا باید طوری نشان داده شود که گویا از جنس مردم عادی است. در داستان گمشده ای در مه و در بخش سفر آسمانی، قهرمان داستان ، صدرا ، سفر با ماشین در جاده ای با درختانی زیبا ، موسیقی دلنشین پرندگان، نم نم باران ، بوی خوش چمن ها و را تجربه کرده و از آنها لذت برده است.

دعوت به ماجرا " دعوت به ماجرا تعیین کننده میزان شرط بندی در بازی است و هدف قهرمان را روشن می کند . رسیدن به گنج یا محبوب ، گرفتن انتقام یا اصلاح کردن یک خطا ، دست یافتن به رویا ، رو دررو شدن با یک چالش ، یا تغییر دادن یک زندگی. " (ووگلر ، 41 )

صدرا در سفر آسمانی ناخواسته وارد تونلی مه آلود می شود که از درون آن هیچ اطلاعی ندارد. تونلی که آغاز گر یک سفر خواهد بود ، سفری در ناخداگاه که او را به سمت خود شناسی سوق می دهد. " داخل تونل هوای گرفته و دود آلود بود ... کم کم فصای تونل گرفته تر شد ، به زحمت مقابل را می دیدم و به سختی نفس می کشیدم. " ( مصطفوی ، 6 )

رد دعوت " طبیعی است که نخستین واکنش قهرمانان تلاش برای طفره رفتن از ماجرا باشد ... حتی دلاورترین قهرمانان سینما نیز گاهی دچار تردید می شوند ... " ( وولگلر ، 140 )

این مرحله با ترس همراه است ، چرا که قهرمان تجربه ای کسب نکرده و مایل به تغییر شرایطی که در آن قرار دارد نیست.

رد دعوت در دنیای آسمانی وجود ندارد ، چرا که صدرا بر اثر یک اتفاق وارد ماجرا می شود و چاره ای به جز قبول کردن ندارد. اما در دنیای زمینی پیشنهاد سرقت جوهر فروشی از طرف داود ، هادی و مهتاب مطرح می شود و صدرا آنرا رد می کند. چرا که " خود " و " فراخود " او باهم کشمکش پیدا کردند. " نخستین بار بود که احساس می کردم به جز خودم با دو نفر دیگر در حال حرف زدنم ، یکی مرا تشویق به این کار ودیگری مرا از عاقبت کار می ترساند ! نمی دانستم چه تصمیمی باید بگیرم و حرف کدام را گوش دهم ... " ( مصطفوی ، 31 ) استاد ( پیرمرد و پیرزن دانا )

روزی جوانی به کوچه ای رسید که انتهای آن مشخص نبود. تردید داشت که وارد کوچه شود ، در همین حین پیرمردی از کوچه بیرون آمد و با دیدن جوان گفت : نرو ، بن بسته. جوان حرف پیرمرد را گوش نکرد و داخل کوچه شد ، وقتی برگشت پیر شده بود.

وولگر استاد را به عنوان فردی دنیا دیده و پیش برنده داستان می داند و درباره او می نویسد: " رابطه بین قهرمان و استاد از رایج ترین مضامین اسطوره شناسی است و به لحاظ ارزش نمادین ، یکی از غنی ترین ها. این رابطه نماد رابطه والدین و فرزند ، معلم و دانش آموز ، پزشک و بیمار ، خدا و بشر است." ( ووگلر ، 42 )

در دنیای آسمانی ، استاد همان پیرمردی با محاسن بلند است که صدرا را نجات می دهد. صدرایی که تا دقایقی پیش در اتومبیل خود نشسته بود و مناظر زیبا را تماشا می کرد. حال او با دیدن پیرمردی مهربان جان تازه ای می گیرد و امیدوار به زندگی می شود." " تشنگی زیاد توان فریاد کشیدن را از من گرفته بود. .

عبور از نخستین آستانه

اولین تجربه رسمی بعد از پذیرش دعوت قهرمان محسوب می شود. در واقع یک عمل ارادی است که او باید درباره گذر از آن تصمیم بگیرد. " در این لحظه ، قهرمان سر انجام متعهد می شود و با عبور از نخستین آستانه برای نخستین به طور کامل وارد دنیای ویژه داستان می گردد. او می پذیرد که پیامدهای پرداختن به مسئله یا چالش مطرح شده در دعوت به ماجرا ، روبه رو شود. " ( ووگلر ، 42 )

در سفر زمینی صدرا که در یک شرکت به عنوان کارت پخش کن مشغول است ، سعی دارد که راه و چاه این کار را فرا بگیرد ، چرا که برای فرد تحصیل کرده ای چون او کارت دادن به مردم نوعی حقارت به شمار می آید. او بر این مشکل فائق می آید و خود را برای مدتی با شرایط موجود همسان می سازد. هادی همکار صدرا راه و چاه کار را به او یاد می دهد. ... " هادی تا چند قدمی ، او ( عابر ) را همراهی کرد و بالاخره کارت را به او داد. بعد به سمت من ( صدرا ) که با تعجب نگاه می کردم ، آمد و گفت : دیدی کاری نداشت ، فقط باید یه کم سمج باشی. گفتم : چشم ، سعی خودمو می کنم. " ( مصطفوی ، 21 )

در سفر آسمانی اولین آزمون رسمی قبل از مواجه با استاد رقم می خورد. آنجا که صدرا با گذشتن از برف و بوران متوجه شیئی سفید رنگ در پشت تپه می شود و با سرعت به سمت آن می دود. ... " نزدیگتر که شدم ، از وحشت خشکم زد ، از شانس من ، سفیدی ، سگ بزرگی بود که روی زمین نشسته بود ..." ( همان ،8 )

قهرمان اثر از دست سگ جان سالم به در برده بود ، اما به قیمت زخمی شدن یکی از پاهایش. شاید همین زخم یکی از پله های نزدبانی باشد که او را به سوی کمال سوق دهد. آزمون ها ، متحدان و دشمنان

در طول سفر قهرمان با وقایع و رویدادهایی مواجه می شود که هرگز در دنیای عادی تجربه نکرده است. در فیلم ها و سریال ها این دشمنان معمولا در کافه ها و میخانه ها جا خوش کرده اند و منتظر ورود قهرمان هستند تا او را مورد سنجش قرار دهند. "پس از عبور از نخستین آستانه ، قهرمان طبیعتا با چالش ها و آزمون های جدید مواجه می شود ، دوستان و دشمنانی می یابد ، و شروع به فرا گرفتن دنیای جدید می کند. " ( وولگر ، 43 )

در سفر زمینی صدرا با هادی و مهتاب که گاهی نقش دوست و گاهی نقش دشمن را دارند آشنا می شود. از دید نگارنده داود فقط دشمن است ، چرا که در طول داستان تغییری در شخصیت او ایجاد نمی شود و تا آخر داستان همان دزد باقی می ماند. در سفر آسمانی افراد ذکر شده در بالا به علاوه استاد که فقط دوست و راهنمای صدرا است ، نقش اساسی در این مرحله دارند.
راهیابی به ژرف ترین غار

یوسف ( ع ) در درون چاه ، یونس ( ع ) در شکم نهنگ و گیلگمش در دل جنگل ، شنل قرمزی در شکم گرگ و هرکول در شکم هیولا ژرف ترین و تاریک تر وجه سفر را تجربه کردند. قهرمان با گذر از این مرحله پا به یک دنیای جدید می گذارد ، چرا که تاریکی را تجربه کرده است. " قهرمان سر انجام به آستانه مکانی خطرناک می رسد ، گاهی در اعماق زمین ، جایی که مقصود جستجو در آن پنهان شده است ... وقتی قهرمان وارد این مکان ترسناک می شود ، از دومین آستانه مهم عبور می کند. " ( ووگلر ، 44 )

در سفر زمینی می توان این غار را همان جواهر فروشی نامید که صدر ، داود ، هادی و مهتاب وارد آن برای سرقت جواهرات می شوند. آنها با ورود به این مکان و کشتن جواهر فروش دنیایی را که هرگز ندیدند تجربه کرده و تبدیل به آدم هایی دیگر می شوند.

در سفر آسمانی این مرحله برای داود زودتر اتفاق می افتد. او با پیاده شدن در اولین ایستگاه و در جاده خاکی وارد جنگلی تاریک می شود. این نشانه ها استعاره از بار زیاد گناه در داود است. برای هادی این مرحله ایستگاه بعدی و برای مهتاب دو ایستگاه جلوتر اتفاق می افتد که نشان دهنده بار گناهان کمتر نسبت به داود است. شاید بتوان اذعان داشن که ژرف ترین غار برای صدر در انتهای ایستگاه باشد.

آزمایش

قهرمان پس از عبور از ژرف ترین غار با آزمونهای دیگری مواجه می شود تا روند تغییر و تحول در مسیر اصلی پیش برود. قهرمان باید در این مرحله به نوعی مرگ را ملاقات می کنند که همین امر باعث می شود تا دیگر از مرگ هراسی نداشته باشد. اگر از مردم عادی راجب مرگ سوال کنند آنها از جواب دادن طفره می روند ، اما قهرمان بسان گذشته دیگر از مرگ نمی ترسد ، چرا که مرگ معنوی را تجربه کرده است. " در اینجا بخت و اقبال قهرمان ، در برخورد مستقیم با بزرگترین ترس او ، به آخر می رسد. با احتمال مرگ روبه رو می شود ...آزمایش برای بیننده لحظه ای تاریک است ، زیرا ما در حالت تعلیق و تنش قرار می گیریم و نمی دانیم قهرمان زنده خواهد ماند یا نه. " ( ووگلر ، 45)

در سفر زمینی این مرحله می تواند مختص ضد قهرمان داستان یعنی داوود باشد که بعد از کشتن جواهر فروش مرگ را جلوی چشمانش می بیند ، اما نه مرگ معنوی ، بلکه مرگ زمینی. در سفر آسمانی ، صدر ا قهرمان داستان با توجه به خودشناسی که با کمک پیرمرد به دست می آورد ، مرحله آزمایش را با موفقیت سپری می کند و در هیچکدام از ایستگاه های بین راه پیاده نمی شود ، چرا که خوب می داند در دل این مسیر خطرات گوناگونی نهفته است.

پاداش

همه ما این نوستالوژی را به خاطر داریم که در مدرسه اگر نمره خوب می گرفتیم از طرف معلم و مدیر جایزه دریافت می کردیم. این شیرین ترین لحظه برای دانش آموز است. همین روند برای قهرمان در مرحله نهم شکل می گیرد. او با گذر کردن از مراحل قبل نیازمند انرژی است که بتواند مسیر بازگشت را راحت طی کند. ... " این پاداش ممکن است سلاحی ویژه مثل شمشیری جادویی ، یا نمادی مثل جام مقدس یا اکسیری باشد که می تواند سرزمین زتمی را مداوا کند. گاهی این شمشیر دانش و تجربه ای است که به درک بهتر و آشتی با نیروهای متخاصم می انجامد. " ( وولگر ، 46 )

در دنیای زمینی پاداش صدرا ، همان استاد دانشگاهی است. چرا که وی در سرقت دستی نداشته و پیشنهاد داود را در جوانی رد کرده است و به کار کارت پخش کنی ادامه داده است. سپس وارد دانشگاه شده و مراحل بعدی را طی کرده است . " تمام انسانها از بدو تولد وارد مسیری بی انتها به اسم دنیا می شوند ، در این مسیر توقفگاههای بیشماری پیش روی آنهاست و این خود انسان است که با اختیار خداداد تصمیم میگیرد که به حرکت ادامه دهد ، یا در یکی از توقفگاهها ایستاده و از مسیر باز بماند ... " ( مصطفوی ، 81)

در سفر آسمانی پاداش صدرا آن نور فانوسیست که پیرمرد در قایق روشن کرده است. این نور نماد پاکی و روح لطیف صدرا می باشد. " با خوشحالی شروع به دویدن به سمت نور کردم ، کمی به آن نزدیک شدم ، متوجه شدم نور از یک فانوس می تراود و آن داخل قایقی قرار گرفته است ... خیلی وقته که منتظرتم ، می دونستم راه رو گم می کنی ." ( مصطفوی ، 79-78 )

بازگشت با اکسیر " گاهی اکسیر گنجی است که بعد از جستجو به دست می آید ، اما ممکن است عشق ، آزادی ، دانایی ، یا آگاهی از وجود دنیای ویژه و امکان جان به در بردن از آن باشد. گاهی فقط به معنای بازگشت به خانه با داستان خوب برای تعریف کردن است. " ( وولگر ، 49 )

در سفر زمینی ، اکسیری که صدر با خود آورده ، معرفت و دانشیست که او پس از سالها رنج و مشقت در مسیر زندگی اش طی کرده است. او پیشنهاد داود را براس سرقت رد کرد و به ندای درون خود گوش می دهد و در آخر نتیجه اش را می گیرد.

در سفر آسمانی ، اکسیر صدرا همنشین شدن با پیرمردی است که تاریکی برایش معنا ندارد. گذشتن از تاریکی استعاره از دانایی و خدایی شدن است. صدرا در انتهای داستان از پیزمرد دانا می پرسد که چگونه این مسیر تاریک را طی کردی ؟ " من این مسیرو دیگه چشم بسته می آم ، چون سالهاست که هر وقت ماشینم خراب می شه ، داخل این قایق می آم و استراحت می کنم. " ( مصطفوی ، 79 )

در یک جمع بندی کلی می توان اذعان داشت که این داستان به شیوه سیال ذهن نگاهشته شده است و رگه هایی از رئالیسم و سورئالیسم را با خود به همراه دارد. گم شده ای در مه ، داستان غرق شدن انسانها در باتلاق زندگی است. در باتلاقی که به جای آب ، پولهای کاغذی حکم آب را دارند. قهرمان اثر صدر در طول داستان به خودشناسی می رسد و خدا ( به خود آی ) را می شناسد. او در انتهای داستان معنی این شعر را بسان پیرمرد دانا متوجه می شود. " یکی ره برتر از کون و مکان شو

جهان بگذار و خود در خود جهان شو"

فرزین نوبرانی ، کارشناسی ارشد ادبیات نمایشی (less)
Profile Image for Ali Asmar.
1 review3 followers
August 14, 2018
سلوک با پژو (نقد و بررسی داستان گم شده ای درمه)

سعید پارسا دانش آموخته فلسفه و روانشناسی

)نوشته آقای سید مرتضی مصطفوی 5931داستان بلند گمشده ای در مه ( چاپ اول ، تهران : نشر داستان ، است.در این داستان نویسنده کوشیده حکمت فلسفی وعرفانی ایرانی-اسلامی ،روانشناسی موج جدید ونیز دغدغه های اجتماعی را در فضایی سورئال با استفاده از عناصر شیوه سیال ذهن و نیز بکارگیری رمزها ارائه کند. موضوع اصلی داستان را می توان مساله دیرپای اختیار یا مجبور بودن انسان دانست که نهایتنا نویسنده در مجموع انسان را انتخاب گر وضعیت خودش می داند.چنانکه از نام داستان بر می آید، گمشدگی یک گمشدگی دایم نیست بلکه از کلمه " مه" می توان موقت بودن این گمشدگی را دریافت که با صبر و تلاش و انتخاب درست می توان از آن خارج شد. در این داستان شخصیت اصلی که نامش صدرا است پای در مسیری می گذارد که بی شباهت به سفر اول از اسفار شیخ صدرا یعنی سفر من الخلق الی الحق نیست. معمولن فضاهای سورئال و شیوه سیال ذهن بیشتر روایت گر دنیای روانشناسی فرویدی که پر از ادمهای بیمار روان رنجور ،مسئولیت گریز و دایما دلمشغول گذشته بوده اند. ولی در این داستان این عناصر برای روایت دنیای مبتنی بر روانشناسی های موج های متاخر که انسان را محکوم اتفاقات گذشته نمی دانند و برایش امکان انتخاب و نیز مسئولیت پذیری تعریف می کنند استفاده می شود که البته به این موضوع بیشتر خواهم پرداخت . ، نویسنده متنی روان با فرمی خوشخوان فراهم کرده به گونه ای که با توجه به محتوای گسترده و عمیقش خواندنش بسیار آسان ولذت بخش است. در مورد شیوه روایتی نویسنده آنچه قابل توجه است اینکه قسمت عمده ای از داستان را دیالوگ ها تشکیل داده اند و البته نویسنده به خوبی توانسته داستان را از طریق همین دیالوگ ها در ذهن وضمیر خواننده تصویر کند .نویسنده در دو خط روایتی واقعیت وخیال را به زیبایی در هم آمیخته ودر فصلهای متوالی مدام از دنیای خیالی به واقعیت تلخ حرکت می کند. چنانکه در نماد حرکت از روشنای دل انگیز جاده به تونل تاریک اینرا به خوبی نشان می دهد.ما در اینجا برای راحتی کار هر کدام از این جهان ها رابه طور جداگانه بررسی می کنیم: الف: روایت خیالی : این خط روایتی که هفت (عدد راز آلود هفت!) فصل داستان را به خود اختصاصی داده است بیشتر یادآور داستان های رمزی و تمثیلی عطار و شیخ اشراق و ابن سیناست که در آنها سالک از
حضیض غربت خاک تا روشنای موطن اصلی روح سیر وسلوک می کند. البته با این تفاوت که در اینجا نویسنده از فضا و عناصر مدرن برای ساختن دنیای نمادینش بهره گرفته است. از جمله سمبولهایی که در این خط روایتی دیده می شود می توان به : مه، تاریکی ، اتومبیل ، جاده، پیر راننده ، ایستگاه و... این روایت بیانگر سیر وسلوک درونی است .در حالیکه هیچ پیشینه ای از صدرا بیان نمی شود در ابتدای داستان چنین می خوانیم " چنان غرق تماشای مناظر سرسبز شده بودم که گویی برای نخستین بار بود که در جاده ای زیبا رانندگی می کردم" چنانکه پیشتر اشاره کردم ، دیدگاه رهایی از گذشته و خاطراتش و زیستن در حال در تمام داستان جریان دارد و به نظر من یکی از ارزشهای این اثر محسوب می شود.در تقابل با دیدگاه روانشناسی فرویدی که تاکیدش را بر گذشته و تاثیرات آن می گذارد در این داستان به ندرت به گذشته اشاره می شود و به جایش امور در لحظه جریان دارند و روبه آینده هستند. چند سطر بعد راوی می گوید " فراموش کردم برای چه کاری وارد این مسیر کوهستانی شده ام" یعنی زیستن در لحظه و انتخاب کردن فارغ از تاثیرات گذشته.اتوموبیل نجات فرا می رسد و صدرا سوار می شود و وارد فضایی می شود که هیچ شناختی نسبت به افرادی که در آنجا حضور دارند ندارد. گذشته گمشدگی در مه، زخم شدن پا توسط جالب آنکه صدرا حتی اسمش را در ابتدا فراموش کرده است- به لحظه –سگ وهمه چیز فراموش می شود حال خوش آمد گفته می شود. صدرا با افرادی مواجه می شود که هیچ شناخت قبلی نسبت به آنها ندارد و بعد ازگفتگویی متوجه می شود که سرنشینان یعنی داوود ، هادی و مهتاب هم مثل خودش بیکار هستند و شروع به گفتگو درباره آینده می کنند. نماد – اتومبیل در جاده پیش می رود- که نماد گذشت عمر و زندگی است- جاده خاکی وسنگلاخ است کسانی که ، پایین بودن سطح خواسته ها که همان اشتغال ومعاش که کف هرم مازلو است-و در اتومبیل که نماد بی شکل بودن انسان –هیچ شناختی نسبت به پیشینه آنها نداریم به جز اسمی که از آنها می دانیم قبل از انتخابهایش هست-در حال گفتگو درباره اینکه در آینده چه کاری بکنند هستند- نماد نقش انسان در انتخاب آینده اش- این جهان نمادین و خیالی است که آقای مصطفوی برای خواننده آشکار می کند و از این حیث که در فضای سورئال آن کسی بیمار نیست وکسی از کسی دیگر کینه ای ندارد وگذشته ای بر سر آمال و آرزوهای یک شخص آوار نشده و افراد در حال طرح افکنی برای آینده شان هستند، آنرا بسیار می پسندم. اتومبیل همچنان پیش می رود و داوود و مهتاب وهادی به ترتیب در ایستگاه هایی پیاده می شوند که با توجه به اشارات فصل های قبلی داستان متوجه می شویم که عمل پیاده شدن در ایستگاه نماد انتخاب نقشهایشان در زندگی هست که به نظرم نویسنده از نماد خوبی استفاده کرده است.ودر واقع اینجاست که بحث قدیمی جبر و اختیار رخ می نماید: آیا داود در اینکه دزد و قاتل با شد مجبور است یا مختار؟؟ هزاران سال است که جوابهای مختلفی توسط حکما و عرفا به این سوال داده شده از حافظ که در این بیت جانب جبر را می گیرد :
چو قسمت ازلی بی حضور ما کردند گر اندکی نه به وفق رضاست خرده مگیر تا مولانا که طرف اختیار را می گیرد: این که فردا این کنم یا آن کنم این دلیل اختیاراست اى صنم و البته هنوز هم باب این بحث گشوده است ولی رویکردی که نویسنده با نماد "پیاده شدن از ماشین" جانب 2آنرا می گیرد با توجه به یافته های روانشناسی امروز معقول تر به نظر می رسد.شاید همانطور که در فصل داود به صدرا می گوید که "مجبور" است فعلن برای معاش کار کارت پخش کنی را انجام دهد، او مجبور به این کار باشد ولی اینکه پس از ورود به این کار همانطور که صدرا دنبال ارتقا به قسمت اداری بود به دنبال ارتقا باشد یا اینکه عمل دزدی از طلا فروشی را انتخاب کند کاملن "انتخاب" اوست. جاده هم که نماد سطح رشد روانی است از خاکی به اسفالت تغییر می کند و مناظر اطراف آن هم به مرور زیباتر وجذابتر می شوند که اشاره ای به ارتقا سطح روانی سالکان حاضر در اتومبیل است.که البته نویسنده کارت پخش کن، سرهنگ ، قاضی و... را به عنوان نمادهای مراحل این سلوک برگزیده –در اینجا مشاغلی را که شاید بهتر می بود وضع وحال روانی و نیز سبک زندگی فرد را برای این امر نشان می داد که البته این کار منجر به افزایش حجم داستان می شد واحتمالا آنرا تبدیل به یک رمان طولانی می کرد صدرا اما تا ایستگاه انتهایی با پیرسپید موی همراه است وآنجا پیاده شده و دوباره وارد فضای مه آلود شده و نهایتا سوار بر قایقی در رودخانه آرامشی روئایی را تجربه می کند . یکی از مساِئل قابل توجه در دنیای خیالی داستان این است که سالک مقهور اراده ، خرد ویا حتی شیفتگی به پیر سپید موی نیست و خدمت رسانی پیر سپید موی تماما به اراده و اختیار سالک مربوط است که از این نظر داستان در قیاس با متون مشابه و موقعیت پیران خردمند در آنها حاوی آشنایی زدایی دلپذیریست ب: روایت واقعی : این خط روایتی هم هفت فصل از داستان را به خود اختصاص داده است. فضای این روایت دنیای واقعی انسانهای گوشت و پوست و استخوان دار است که در پی رفع نیازهایشان در تکاپو هستند. در اینجا با واقعیت عریان با همه تلخی ها واحیانا شیرینی هایش مواجه هستیم. در واقع یکی از ارزشهای این داستان این است که علیرغم پرداختن به سیر و سلوک معنوی نسبت به معضلات اجتماعی هم بی تفاوت نیست. جوانهایی که با هزار آمال درس خوانده اند و الان بیکارند. کودکان کاری که باید برای شکمشان هویت و انسانیت شان را توی خیابانها حراج کنند. در فصلهای مربوط به دنیای واقعی یک داستان با طرحی واحد در جریان است .صدرا ، هادی ، مهتاب و داود که در شرکتی مشغول کار ، کارت پخش کنی هستند تصمیم به دزدی از یک طلا فروشی می گیرند که منجر به قتل صاحب طلا فروشی توسط داود می شود که نهایتا داود دستگیر و محاکمه می شود . ولی
نویسنده با مهارتی خاص،بر اساس انتخابهای افراد، شخصیت های داستان را با پیش رفتن داستان تغییر می دهد که نشان دهنده انتخابهای مختلف افراد با توجه به سیر داستان است. یکی ازنکات قابل توجه این است که در دنیای واقعی افراد همدیگر را نمی شناسند ولی اسم همدیگر را می دانند. مثلن صدرا بدون اینکه طلا فروش را بشناسد، اسمش را می داند و این می تواند اشاره ای به دنیای واقعی ما باشد که در آن شناخت ما حتی در مورد اطرافیانمان بیشتر محدود به اسم آنهاست تا شناخت پیچیدگی های درون آنها.و نیز اشاره به اینکه اسم و هویت از پیش تعیین شده افراد مهم نیست و آنچه اکنون انتخاب می کنند و انجام می دهند مهم است. البته این مساله همانطور که مزیت محسوب می شود به مکانیکی ومادی شدن روابط انسانی درون داستان منجر شده است. نویسنده به خوبی مسئولیت گریزی که امروزه مثل بختک به جان ما ایرانیان افتاده را در ، در فصل ده صحبت های داود در دادگاه نشان می دهد، آنجا که داود اصرار بر این دارد که سرگرد و دو نفر دیگر هم با او همدست هستند و دیگران را مقصر می داند حال انکه در ابتدای این فصل داود می گوید که جرم را می پذیرد که این امر زیاد با واقعیت افراد مجرم که سعی در فرافکنی و انکار دارند همخوان نیست . خبری از آن عشقهای نجات بخش و دلبستگی های گرمابخش زن ومرد ،در دنیای واقعی گم شده ای در مه وجود ندارد و واقعیت رابطه مهتاب و صدرا آنقدر تلخ روایت شده-که البته در جهان واقعی نمونه اش بسیار است- که کارکردش جز دردآفرینی و اندوه نیست. ای کاش می شد حال که مرد حاضر در داستان یعنی صدرا ره به سوی کمال می پیماید زن حاضر در داستان هم در کنار تجربه نقشهای منفی نقشی مثبت تر را تجربه می کرد. در فصل دوازده نویسنده با آوردن بیتی از شیخ محمود شبستری به داستان رنگ وبوی عرفانی دادند، ای کاش این کار اینگونه به وضوح انجام نمی شد وصرفا می دیدیم که حال و هوای روانی سالک متکامل تر شده و صدرا پای در مسیر شفقت وبخشندگی به خلق نهاده است. درحالیکه با این اشاره مستقیم به عرفان اولین سوال که به ذهن متبادر می شود این است که چگونه مسیری که از کارت پخش کنی یعنی یک شغل اجتماعی آغاز شده به مقامی عرفانی که در طول تاریخ امری از جنس تکامل روحی بوده ختم شده است. آیا این خلط مسائل اجتماعی با عرفان نیست؟واقعن صدرایی که انگونه از دیدن کودکان کار متاثر می شد چگونه می تواند در اوج شهرت نسبت به آن دردهای اجتماعی بی تفاوت باشد وناگهان وارد فضایی به کلی متفاوت شود؟ ای کاش میان نقطه کمال صدرا و آغاز سلوکش چنین فاصله ای نبود و کمال او هم اگرچه در ولی ادامه طبیعی مسیر همان صدرای کارت پخش کن می بود. ،حوالی بزرگانی چون شیخ محمود با این توضیحات مشخص شد که فصل چهارده را نمی پسندم وبه نظرم یک سخنرانی کلیشه ای آمد حال آنکه قدرت نویسنده در بیان و نیز فرم داستان به او این امکان را می داد که چنین تاثیراتی را بدون اشاره مستقیم به عناصر سلوک عرفانی بیافریند
این داستان بیش از هرچیز بشارت دهنده ظهور نوعی تلفیق جدید از تکنیک های ادبی غربی با مفاهیم و اندیشه های فلسفی و عرفانی ناب ایرانی-اسلامی است .نویسنده با استخدام تکنیک های داستان گویی غربی مفاهیم شرقی را به خواننده اش عرضه می کند ونویدبخش عبور از فضای "رمان ترجمه" هست والبته همانطور که این کار برای ما حاوی نوعی آشنا زدایی است گمان می کنم برای مخاطب غربی هم از نظر محتوایی تجربه ای ناب باشد.
Profile Image for Sarabian.
1 review
September 23, 2018
«گم شده ای درمه» عنوان داستان بلندی از سید مرتضی مصطفوی است که توسط نشر داستان چاپ و به بازار عرضه شده . مصطفوی علاوه بر تالیف کتاب های «تا بینهایت» «زندگی مه آلود پریا» "سیمای شکسته پدر سالار" و "گم شده ای در مه" در نگرش فیلمنامه نیز فعال است که فیلمنامه سینمایی «محدوده ابری» «خاکسترو برف» و سریال تلویزیونی «آرام می گیریم» را در کارنامه هنری خود دارد.

"گم شده ای درمه" یکی از آثار داستانی فلسفی اوست که بصورت سوررئال و سیال ذهن روایت شده است و روایت گر جوانی است که در جاده مه آلود گرفتار شده و مسير خود را گم کرده است در حالی که مرگ او را تهدید می کند با اتفاق عجيبی روبه رو می شود که مسير زندگی او تغییر پیدا کرده و سرنوشتش تحت شعاع آن اتفاق قرار می گیرد.

به بهانه متفاوت بودن این داستان چند مصاحبه با مصطفوی در سایتها انجام گرفته که یکی از آنها را در اینجا می آورم


* آقای مصطفوی کمی در مورد داستان و این گونه روایت توضیح دهید ؟

تلاش من بیشتر مطرح کردن یکسری مسائل فلسفی از قبیل جبر و اختیار، از خود بیگانگی و سرنوشت انسان به صورت داستان بود که اکثر حکما و عرفا در کتابهای خود به تفصیل در مورد آن قلم فرسایی کرده اند و متاسفانه امروزه کمتر کسی به تبعیت از بزرگانی مانند مولوی، سهروردی یا عطار به این جور مسائل آن هم بصورت داستان می پردازد و شاید یکی از علت ها مشکل بودن آن است. و از دغدغه های من از سالها پیش این بود که اینگونه مسائل فلسفی را بصورت داستانی عامه پسند تبدیل کنم تا عموم مردم از آن بهره مند شوند تا اینکه چند سال پیش به طرحی رسیدم که وقتی با دوستان مطرح کردم استقبال نشان دادند و پس از چندین بار بازنویسی بالاخره به کمک دوستان نویسنده به داستان مورد نظر رسیدم

* آدم های داستان شما در هر فصل کتاب در شخصیت های مختلفی ظاهر می شوند گویی در اشخاص دیگری حلول کرده اند آیا این ظهور در اشخاص ذهنی بوده یا واقعی، اگر امکانش هست توضیح دهید

برای مطرح کردن مسئله جبر و اختیار و سرنوشت انسان در مقاطع مختلف زندگی چاره ای نداشتم جز اینکه شخصیتهای داستان را در هر فصل کتاب در موقعیتهای مختلفی قرار بدهم مانند انسانهای که در دنیا در جایگاه های مختلفی قرار می گیرند چه با اختیار و تلاش و چه غیر ارادی و بصورت جبر زمانی و اکثر آدمها به همان جایگاه قبلی قانع شده و از صعود به جایگاه های بالاتر باز می مانند و منظور حلول یا اتحاد نبود بلکه مرتبه و جایگاه انسانی بود

علت استفاده از المانها در این داستان چه بود؟

شما برای رساندن بسیاری از مفاهیم محتوایی مجبورید که از نمادها استفاده کنید و بعنوان مثال من در این داستان اتومبیل را که شخصیتها در آن سوارند را نماد دنیا، مسیر مه آلود را نماد سرنوشت و ایستگاه های این جاده را نماد بن بست و باز ماندن انسان از پیشرفت معنوی و مه را نماد متافیزیک قرار دادم تا بتوانم به این وسیله محتوای غیر محسوس را ملموس کنم
Profile Image for Love Cinema.
3 reviews1 follower
August 18, 2018
گزیده داستان
.
 هادی پـایش را روی پـدال گـاز گذاشـت و اتومبیـل تیکآف زد و به سرعت حرکت کرد.
هادی که با دقت جلو را نگاه می کرد، گفت: «هیچ معلومه کجایین، دلم هزار راه رفت گفتم گیر افتادین.» داوود با خوشحالی ساک را نشان داد و گفت: «بالاخره تموم شد!» هادی نگاهی به ساک کرد وگفت: «اِی ول! دیگه بدبختیامون تموم شد.» رو به مهتاب « حالا تو چرا گریه می کنی؟» - «بدبختو کشت!» «چی داری میگی؟» نگاهی به من انداخت «چی می گه صدرا؟» من سرخود را تکان داده و گفتم: «طلا فروش بدبخت کشته شد!» هادی با عصبانیت به داوود نگاه کرد و فریاد زد: «چی...؟ کشتیش؟» داوود عرق ریزان، جواب داد: «مجبور شدم شلیک کنم، کثافت، پولشو از جونش بیشتر دوس داشت.» هادی پای خود را روی ترمز گذاشت و با دست محکم روی پیشانیاش زد و گفت: «وای، حالا با این گندی که زدی، چه خاکی بریزیم تو سرمون؟» داوود ساک را بالا گرفته و گفت: «هرکه طاووس خواهد، جور هندوستان کشد، اگـه یـارو نمـیمـرد کـه ایـن طلاها اینجا نبود!» هادی تا این حرف را شنید، با خشم برگشت و یقـه داوود را گرفـت و فریـاد کشید: «طلاها بخوره تو سرت، مرتیکه آشغال، زدی بدبختو کشتی، حالا واسـه مـن شاعرم شدی!» داوود با عصبانیت گفت: «یقه مو ول کن.» - «مگه منِ خر نگفتم از اسلحه استفاده نکن.» - «مردک آژیرو زد، چاره ای نداشتم.» - «این گندی که زدی رو خودت باید گردن بگیری!» - « ما باهم اومدیم دزدی، باهمم قتلو گردن میگیریم!» هادی مشتی به صورت او پرتاب کرد و گفت: «خفه شو تا دندوناتو نریختم تو دهنت.» داوود نیز مشتی به سمت هادی پرتاب کرد و داد زد: «رو من دست بلند میکنی آشغال عوضی، فکر کردی ازت می ترسم؟» هادی از اتومبیل پیاده شد و در عقب را باز کرد وگفت: «گمشو بیرون ، دیگه نمیخوام ریخت نحستو ببینم!» داوود در را گرفت و محکم به سمت خودش کشید و گفت: «تا تکلیف طلاها روشن نشه... پیاده نمیشم.» .
Profile Image for Bijan Asadi.
2 reviews1 follower
August 18, 2018
نویسنده "گم شده ای در مه" گرچه در کارنامه خود چند کتاب و فیلمنامه سینمایی  دارد  اما «گم شده ای در مه »  یکی از متفاوترین داستان اوست که مورد توجه منتقدان واقع شده است. { "زهرا‌دستاویز"کارشناس ماهنامه ادبیاتی چوک : "گم ‌شده ای در ‌مه" حکایت ‌واقعی سرنوشت ‌انسانها در‌ زمینه خاکستری و ‌پیچ ‌در ‌پیچ ‌زندگی شهری است ‌که ‌با‌
کشف ‌و‌ شهود ‌سوررئالیستی در‌آمیخته ‌و ‌پدیدهٔ جالبی از ‌این‌ همزیستی و ‌آمیزش‌واقعیت ‌و ‌خیال ‌به‌ ٔ منصه ظهور ‌رسیده‌ است ‌که ‌میتواند به‌ ٔ نوبه خود‌کاری نو ‌و ‌متفاوت‌به‌حساب‌ آید. ‌اصلیترین برگ ‌برندهٔ "گم ‌شده ای در ‌مه" القائات‌ سوررئالیستی و‌تلفیق ‌واقعیت ‌و ‌خیال‌می باشد که‌رنگ‌و‌بوی تازهای به‌آن‌بخشیده‌است.‌ رؤیا و‌وهمیات‌ در‌انطباق ‌کامل‌با‌ حقایق‌داستان‌قرار‌گرفته‌و‌به‌نوعی قرینه آن‌است }.
[ "فرزین نوبرانی" کارشناس ارشد ادبیات داستانی : داستان گمشده ای در مه یک داستان اجتماعی است که رویا و واقعیت را در هم آمیخته است. سبک نگارشی نویسنده به شیوه سیال ذهن است. نویسنده با این ترفند ، ضمیر ناخداگاهی که فروید و یونگ از آن سخن گفته اند را به خودآگاه می آورد تا خواننده با لایه های پنهان شخصیت ها آشنا شود. هر اثر هنری دارای یک قهرمان است. داستان گم شده ای در مه از این قاعده مستثنی نیست ، قهرمانی که در دو دنیا سفر می کند. نگارنده داستان را به دو بخش سفر زمینی و سفر آسمانی تقسیم کرده و قصد دارد تجزیه و تحلیل هر دو دنیا را در هم ادغام کند. ]
. "سعید پارسا " دانش آموخته فلسفه و روانشناسی : چنانکه از نام داستان بر می آید، گمشدگی یک گمشدگی دایم نیست بلکه از کلمه " مه" می توان موقت بودن این گمشدگی را دریافت که با صبر و تلاش و انتخاب درست می توان از آن خارج شد.  داستان بیش از هرچیز بشارت دهنده ظهور نوعی تلفیق جدید از تکنیک های ادبی غربی با مفاهیم و اندیشه های فلسفی و عرفانی ناب ایرانی-اسلامی است. نویسنده با استخدام تکنیک های داستان گویی غربی مفاهیم شرقی را به خواننده اش عرضه می کند ونویدبخش عبور از فضای "رمان ترجمه" هست والبته همانطور که این کار برای ما حاوی نوعی آشنا زدایی است گمان می کنم برای مخاطب غربی هم از نظر محتوایی تجربه ای ناب باشد.
Profile Image for Tavakoli.
1 review
August 13, 2018
By employing Western storytelling techniques, the author offers his reader the concepts of the Orient, and is transmitted through the "novel of translation." As it does, for us, it contains a kind of acquaintance, I suppose, for the Western audience, also in terms of experiential content Be pure
Profile Image for Ismaili Fatnah.
1 review
August 15, 2018
یادداشتی بر داستان بلند «گم‌شده‌ای در مه» نویسنده «سیدمرتضی مصطفوی»؛ «زهرا دستاویز»/ اختصاصی چوک
چاپ ایمیل تاریخ انتشار: 12 بهمن 1395

داستان بلند "گم شده‌ای در مه" با قلم وزین آقای سید مرتضی مصطفوی در سال جاری (1395) توسط نشر داستان به زینت چاپ مزین گشته است. قبل از هر چیز به خاطر نگارش این اثر ارزشمند به ایشان تبریک می ‌گویم و آرزومندیم قلم ایشان سالیان سال بر پهنهٔ کاغذ خوش بدرخشد و آثار ماندگاری را به تاریخ ادبیات کشورمان عرضه کند.

"گم شده‌ای در مه" حکایت واقعی سرنوشت انسان‌ها در زمینهٔ خاکستری و پیچ در پیچ زندگی شهری است که با کشف و شهود سوررئالیستی در آمیخته و پدیدهٔ جالبی از این همزیستی و آمیزش واقعیت و خیال به منصهٔ ظهور رسیده است که می‌تواند به نوبهٔ خود کاری نو و متفاوت به حساب آید. "گم شده‌ای در مه" را از دو منظر متفاوت می‌توان بررسی کرد:
1) منظر اجتماعی با محوریت مصائب و ناکامی‌های جوانان در جامعهٔ امروز:
"صدرا" پسر جوان بی کاری است که از فرط نیاز مالی و نداشتن شغل مناسب به کار نازلی چون "کارت پخش کنی" تن در می‌دهد، کاری که به علت خجالتی بودن و کمرویی از عهده‌اش بر نمی‌آید و مورد تمسخر دوستان همکارش (داود و هادی) قرار می‌گیرد. وقتی که خجول و شرمسار به داود می‌گوید نمی‌تواند با این کار ارتباط برقرار کند، با این حقیقت تلخ و گزنده از جانب او مواجه می‌شود که: ((مثل این که خیلی سرخوشی! ارتباط چه صیغه آیه؟! فکر می‌کنی من از این کار خوشم می آد! یا همهٔ آدم‌هایی که شغلهای سخت دارن، از کارشون راضین... بدبختا مجبورن صب تا شب به خاطر چندرغاز جون بکنن... متوجهی، مجبور... می‌فهمی؟)) «صفحه 19»
صدرا، داود، هادی و مهتاب نمایندگان مسلم یک جامعهٔ شبه صنعتی و شبه مدرن هستند. در یک جامعهٔ شبه مدرن تمام عناصر و پارامترهای صنعتی و تکنولوژیک و یا هر ایده و اندیشه‌ای تازه در آن وارداتی است. شیوهٔ کارآمد و پذیرفته
شدهٔ زندگی هم در اینگونه جوامع چیزی است مصنوعی و توخالی. فرد به تقلید از جوامع مدرن و برای به روز شدن و به امید ترقی و پیشرفت ب�� مدرسه می‌رود، سر از دانشگاه درمی آورد و یا برای کسب رزق و روزی بیشتر از روستاها و شهرستان‌های دور کوچ می‌کند و به ابرشهر ها مهاجرت می‌کند. اما همین که چشم باز می‌کند خود را جوانی بیست الی سی ساله می‌بیند که در میادین شلوغ مجبور به کارت پخش کنی است. چرا؟ یک جواب ساده بیشتر ندارد، آن چه که فکر می‌کرده رویای عبثی بیشتر نبوده. رؤیایی واهی که چیزی جز افسردگی، یأس و حسرت را با خود به همراه ندارد.
این حکایت همیشگی و غمناک متروپل ها و شهرهای بزرگی چون تهران است که آمار دستفروشها، کارتن خواب‌ها، نوازندگان دوره گرد و کارت پخش کن‌هایش از دست دررفته و قابل شمارش نیست. این‌جاست که صدرای داستان "گم شده‌ای در مه" مستأصل و درمانده، لایه‌های خسته و آشفتهٔ ذهنش را می‌کاود و وقتی به دخترکان گل فروش خیابان که لابه لای اتوموبیل ها می‌لولند و در چشم‌هایشان التماس موج می زند نگاه می‌کند، با هزاران سؤال بی جواب مواجه می‌شود که بیشتر و بیشتر کلافه‌اش می‌کند: ((چه دنیای مزخرفی، چرا باید اینقدر توش تبعیض باشه! یه عده از پرخوری مریض باشن یه عده‌ام از گرسنگی!... آخه این بچه‌ها چه گناهی کردن که باید طعم نداری و بدبختی رو از الان بچشن!... مگه بنی آدم اعضای یکدیگر نیستن!؟... لابد، نیستن دیگه!... چه سنخیتی میان گرگ و بره!... گرگ‌هایی که به راحتی مال مردم رو بالا می کشن و از له شدن دیگران ابایی ندارن!...)) «صفحه 31»
حال این جوانان که آرزوهای زیادی در سر می‌پرورانند و دلشان می‌خواهد ماشین‌های مدل بالا سوار شوند، پول در بیاورند و به قول معروف مثل آدم زندگی کنند، نه اینکه مثل کرم‌های کثیف در هم بلولند و با خفت و سرشکستگی کارت تبلیغاتی جلوی این و آن دراز کنند چه باید بکنند؟ باز هم مسئله ساده است. سرقت! سرقت از طلا فروشی به کله‌شان می‌زند و تصمیم به دزدی می‌گیرند. فقط کافی است به صفحات حوادث روزنامه‌ها نیم نظری بیاندازیم تا به این حقیقت دردناک داستان آقای مصطفوی بیشتر پی ببریم. سرقت‌های هر روزه، قتل، آدم ربایی و جنایت‌های عجیب و غریبی که بعضی‌هایشان واقعاً چشم آدم را از فرط تعجب خیره می‌کند، نتیجهٔ همان وصله‌های وارداتی متداول جوامع در حال گذار و شبه مدرن است که هیچ سخنیتی با روحیهٔ جمعی و سنتی و چارچوب‌های هزار سالهٔ آن ندارد و تزریق یک شبهٔ آن‌ها التهابات جبران ناپذیر این چنینی را بر جای می‌گذارد.
2) منظر ساختاری و تلفیق امر واقعی با امر فراواقعی یا تشبیهات سوررئالیستی:
اصلی‌ترین برگ برندهٔ "گم شده‌ای در مه" القائات سوررئالیستی و تلفیق واقعیت و خیال می‌باشد که رنگ و بوی تازه‌ای به آن بخشیده است. رؤیا و وهمیات در انطباق کامل با حقایق داستان قرار گرفته و به نوعی قرینهٔ آن است. هر چه در واقعیت می‌گذرد با نشانه‌های خیال انگیز در عالم اوهام به وقوع می‌پیوندد و انگار قصد پیشگویی و هشدار به خواننده را دارد.
راوی در خیالاتش سفر می‌کند. خود را در جاده‌ای مه آلود می‌بیند که منجر به گم شدن و سرگشتگی‌اش می‌شود. بعد ماشینی سر جاده توقف کرده و او را سوار می‌کند. در ماشین چهار نفر نشسته‌اند. به جز راننده که پیرمرد موسپید درویش مسلکی است، سه جوان (داود، هادی و مهتاب) نیز هستند. همه جا را مه گرفته و جاده سنگلاخ و خاکی است و گذر از آن به منزلهٔ رسیدن به توفیق و رستگاری می‌باشد. هر کس تا به انتها برسد موفق و پیروز خواهد شد و هر کس بین راه توقف کند در حقیقت جا زده و به سر منزل مقصود نخواهد رسید.
البته راوی صرفاً در این مرحله نمی‌ماند. در موقعیت‌های دیگری هم ظاهر می‌شود و در کالبد اشخاص دیگری مثل یک مرد ثروتمند که با مهتاب ازدواج کرده و یا سرهنگ مسئول رسیدگی به پروندهٔ قتل طلافروشی و همچنین قاضی و استاد دانشگاه و ... هم حلول می‌کند و از زبان آن‌ها نیز قصه را پیش می‌برد. این حلول کردن در جلد اشخاص مختلف، تشبیه زیبا و به جایی است بر طی طریق کردن جادهٔ پر نشیب و فراز زندگی. آن چه که آزارش می‌دهد را در بزنگاه‌های مختلف و از زاویهٔ دید دیگران نیز روایت می‌کند و به بررسی و تحلیلش می‌پردازد، از مه و جاده نمی‌هراسد و همین طور که جلو می‌رود به نوعی خودآگاهی و خودشناسی دست می‌یازد. او در هیچکدام از ایستگاههای بین راه پیاده نمی‌شود. بر خلاف سایرین که هر کدام در ایستگاهی از ماشین خارج می‌شوند و توان ادامه دادن ندارند، او می‌ماند و با پیرمرد راننده تا انتهای مسیر می‌رود. هر چه به مقصد نزدیک‌تر می‌شود و شناختش از خود، آدم‌ها و تنگناهای ظلمانی زندگی بیشتر می‌شود، مناظر اطراف زیباتر و سرسبزتر به نظر می‌رسد. روشنایی پرده بر می‌دارد و مه آلودگی و تیرگی رخت بر می‌بندد. در پس هر مشقتی لذت و سرور نهفته است. او که سنگلاخ‌ها را درنوردیده حالا به آن چه که آرزویش را داشته نائل می‌شود.
تشبیهات این بخش از داستان عالی از کار درآمده. پیرمرد سپید مو ضمیر ناخودآگاه ماست که همیشه به ما هشدار می‌دهد و سعی در هدایتمان دارد و جادهٔ سنگلاخ، جادهٔ پر پیچ و خم رستگاری و آزادگی است. جاده‌ای که نجات دهندهٔ همهٔ ماست. آن کس که به کشف و شهود باطنی می‌پردازد، آن کس که نهفتگی‌های بالقوه‌اش را در میابد، آن کس که مخیلهٔ غنی‌تر و آگاه‌تری دارد، قفل کیهان را خواهد شناخت و خواهد شکست و بر هزارتوهای ناشناس عالم چیره خواهد شد. رازها بر او مکشوف می‌شود و از ناملایمات و ظلم‌ها هراسی به دل راه نخواهد داد. پیرمرد سپید موی با آن کلام ساده و عاری از قلنبه گویی‌اش، استعاره از راهنمای درونی انسان‌هاست. اوست که بر اعماق ضمیر پنهان، بر گفتارهای زمزمه وار درون آگاه است و می‌تواند حجاب‌ها را بزداید و صمیمانه‌ترین پیوند را با جهان بیرون برقرار سازد. باید او را شناخت، با او راهی شد و به انتهای جاده رفت تا به آن حالت ناب و ازلی دست یافت.
از ویژگی‌های بارز اثر نثر روان و خوانش بی دردسر آن است. شخصیت‌ها آشنا و ملموسند و نام‌های ساده‌ای که برای آن‌ها برگزیده شده (مهتاب، داود، هادی و صدرا) قبل از هر چیز می‌نمایاند که این‌ها آدم‌هایی بی آلایش و معمولی، از جنس همهٔ آدم‌هایی که همه روزه در کوچه و خیابان می‌بینیم هستند و مشخصات پیچیده و کلافه کنندهٔ شخصیت‌های بعضی از داستان‌ها را ندارند.
"گم‌شده‌ای در مه" در مجموع اثری است خواندنی و ارزنده که به جز پاره‌ای غلط املایی که متاسفانه در سیستم چاپ و نشر کنونی کشور ما امری است اجتناب ناپذیر، سایر عناصر و قواعد نگارش در آن به درستی رعایت شده است. منتظر دیگر آثار این نویسنده کشورمان هستیم.ٔ.




نخستین بانک مقالات ادبی، فرهنگی و هنری چوک
Profile Image for Jopiny.
1 review
June 3, 2020
book-logo9
می 16, 2020

به نام او
قسمت اول ( گم شدن صدرا درجاده ای فرا مکانی و فرا زمانی )

چنان غرق تماشای مناظر سر سبز شده بودم که گویی بـرای نخسـتین بـار بود که در جادهای زیبا رانندگی میکردم. صدای ملایم موسیقی که در حـال پخش از ضبط اتومبیل بود، با آواز پرندگانی کـه از ایـن شـاخه بـه آن شـاخه میپریدند در آمیخته، و فضایی رمانتیک را برایم به وجود آورده بود.
درختان سرسـبز، از دو طـرف، جـاده را بـه آغـوش کشـیده بودنـد و مسـیر پوشیده از برگهای خشک و زرد رنگی بـود کـه وقتـی اتومبیـل از روی آنهـا عبور می کرد، صدای خش خش آنها به گوش می رسید .بـا بـارش بـاران بـر روی برگ ها و چمن ها، بوی خوشی فضا را عطر آگین کرد. از استشمام عطر آن چنان مست شدم که فرامـوش کـردم، بـرای چـه کـاری وارد ایـن مسـیر کوهستانی شده ام. اتومبیل را کنار جاده پارک کردم تا اندکی زیر باران قـدم بزنم و بیشتر از طبیعت لذت ببرم. لحظـاتی را، آواز خوانـان روی برگهـا قـدم زدم، چه قدر لذت بخش بود.
بی اختیار به حال کسانی که فقط زشتی های این دنیا را می دیدند وآنهایی که در گفتار و نوشتارخوداین دنیا را پلیدوسیاه ترسیم و تصویر میکردند، خندیدم.
در حالی که خیس آب بودم، برگشتم و سوار شدم تا به مسیر ادامه دهم.
پس از ساعتی رانندگی در جاده جنگلی به یک سـربالایی تنـد رسـیدم. کـه انتهای آن به تونل ختم می شد.
داخل تونل هوای گرفته و دود آلود بـود. از سـقف آن، رطوبـت نـم نـم، روی اتومبیل میچکید. چشم هایم جلو را درست نمی دیدند، با دلخوری شیشههـا را بالا کشیدم و از سرعت خودرو کاستم. دقایقی بعد با تعجـب متوجـه شـدم که داخل تونل خلوت است و هیچ اتومبیلی دیده نمیشود.
کم کم فضای تونل گرفته تر شد، به زحمت مقابل را می دیـدم و بـه سـختی نفس میکشیدم.
عصبی و بی طاقت شده بودم، ضمن این که زیر لب بـد و بیـراه مـی گفـتم، متوجه شدم، بیرون تونل و داخل جـاده ای مـه آلـود هسـتم، بـا خوشـحالی شیشهها را پایین دادم و چند نفس عمیق کشیدم. مه چنان غلیظ بود که به مشقت چند متر جلوتر را می شد دید. چراغهای نور بالا را روشـن کـردم ، تـا بلکه مسافت بیشتری را ببینم، اما چراغ ها هم کمکی نکرد. چون تا چشم کار می کرد، مه بود و مه!
بعد از اندکی رانندگی، دریـافتم کـه در مسـیری خـاکی حرکـت مـی کـنم.
با نگرانی پیاده شده و اطراف را نگاه کردم، اما جـز مـه، هـیچ چیـز دیگـر بـه چشم نمی خورد. مجبور شدم سوار شوم و به مسیرم توی جاده خـاکی ادامـه دهم تا شاید تابلویی ،آدمی یا چیزی ببینم و از سردرگمی نجـات پیـدا کـنم، اما هر چه می رفتم و اطراف را نگاه میکردم، نه تابلویی دیـده مـیشـد و نـه اتومبیلی که از رانندهاش نشانی بپرسم. انگار سرزمین مردگـان بـود، زیـرا در آنجا جز من هیچ جنبده ای نبود، بـا عصـبانیت و کلافگـی تلفـن همـراه را از روی داشبورت بر داشتم تا تماس بگیرم، اما آنتن نداد.
وحشت تمام وجودم را فرا گرفته بود. هرچه پیش می رفتم، فقـط مـه بـود ومه! از ترس و استرس صدای ضربان قلبم را مـیشـنیدم، و مـدام بـا نـاراحتی غرولند می کردم
در یک لحظه تصمیم گرفتم مسیر را دور بزنم، که با دیدن آمپر بنزین، عـرق سردی روی پیشانی ام نشست. نگاهی به گوشی انداختم، همچنان آنتن نمیداد. پایم را روی پدال گاز فشار دادم تا بلکه زودتر از جاده مه زده خلاص شوم.
تازه داشت اتومبیل سرعت می گرفت که ناگهان خاموش شد و بعد از دقایقی از حرکت باز ماند. چند بار استارت زدم، امـا فایـدهای نداشـت. بـا افسـردگی پیاده شده و کاپوت را بالا زدم، مقداری با موتور ور رفتم امـا هـر کـار کـردم، روشن نشد که نشد!
وحشت زده اطرافم را نگاه کردم، تا بلکه چیری ببیـنم، ولـی ایـن مـه لعنتـی مانند پرده ای ضخیم جلوی چشمهایم را گرفته بود، داخل اتومبیل نشستم و منتظر شدم، تا بلکه اتومبیلی از آنجا عبـور کنـد. دقـایق، بـرایم کنـد و تلـخ سپری میشد ،انگار زمان از حرکت ایستاده بود، برای نخسـتین بـار بـود کـه گذر زمان را احساس می ��ردم!
هر چه انتظار کشیدم، بیشتر نا امید شدم. نه صدایی، نه کسی، تنها صـدایی که می شنیدم، بی صدایی بود! در این میان گرسنگی و تشنگی هم به سراغم آمد. شروع به گشتن کردم تا شاید چیزی برای خوردن پیدا کنم، امـا چیـزی پیدا نکردم. با ناامیدی پیاده شدم و بلاتکلیـف شـروع بـه راه رفـتن در جـاده خاکی کردم. نمی دانستم کجا دارم می روم، فقط راه می رفـتم. عـین آدمـیکه وسط اقیانوس روی یک تکه چوب این ور و آن ور می رود.
مکرر گوشی را چک میکردم، اما فایده نداشت. با ناراحتی شروع به دویدن و فریاد کشیدن کردم، ولی هرچه فریاد زدم، کسی نبود که صدایم را بشنود. در حالی که خیس عرق بودم و نفس نفس میزدم، تپهای نظرم را جلب کرد، که چند قدم جلوتر بود. به سختی خود را بالای تپـه رسـاندم، از آنجـا اطـراف را نگاه کردم تا بلکه کسی را ببینم. ولی هیچ کس نبود، همچنان که بـا نگرانـی پیرامونم را نگاه می کردم، یکدفعه شیئی سفید رنگ در پشـت تپـه نگـاهم را جلب کرد. به نظرم آمد، کسی پایین تپه است با خوشحالی و تمام سرعت بـه سمت سفیدی دویدم.
نزدیکتر که شدم، از وحشت خشکم زد، از شانس من، سفیدی، سگ بزرگـی بود که روی زمین نشسته بود. حیوان با دیدن من شـروع بـه پـارس کـرد. از ترس شروع به دویدن به سمت دیگری کردم، یادم رفته بود که جلـوی سـگ نباید فرار کرد، شاید صد بار بیشتر این حرف را شنیده بودم که “ترس بـرادر مرگ است” و تمام بدبختی های انسان از ترس ناشی می شود، اما وقتـی کـه سگ پارس کرد، تمام این حرف ها را فراموش کردم، همچنان در حـال فـرار ،احساس کردم، صدای پارس سگ، لحظه به لحظه به مـن نزدیـک و نزدیکتـر می شود. یکباره سوزشی شدید توی یکـی از پاهـایم احسـاس کـردم و روی زمین افتادم. لعنتی پایم را گاز گرفته بود در حالی که روی زمین افتاده بودم، سگ بالای سرم آمد، همانطور که از وحشـت خشـکم زده بـود، چشـمهایم را بستم و با همه قدرت شروع به فریاد کردم.
با آنکه چشمهایم را بسته بـودم، دریـافتم، صـدای پـارس قطـع شـده اسـت.
آهسته پلک هایم را باز کردم و دیدم که سگ از من دور شده است.
از پایم خون می آمد. جورابم را در آوردم و زخم را بستم. بعد به زحمت بلند شدم و سرگردان در حالی که میلنگیدم، به راه رفتن افتادم. اما این کار، جـز خستگی وناامیدی حاصلی نداشت. آرام آرام هوا تاریک می شد، حالا دیگر نـه چشمهایم جایی را میدید، نه توان راه رفتن داشتم. کاملا امیـدم را از دسـت داده بودم، انگار دنیا روی سرم خراب شده بود. باورم نمی شـد، چنـد سـاعت پیش غرق لذت بودم و حالا توی بدبختی دست پا می زدم.
یکدفعه سرم سنگین شد و روی زمین افتادم و از هوش رفتم.
وقتی پلک هایم را باز کردم، با نگاهی به اطـراف، متوجـه شـدم، انگـار چنـد ساعتی بی هوش بوده ام، همه جا، تاریک بود به سختی روی زمـین نشسـتم. لحظاتی بی اختیار شروع به فریاد کردم، بعد سرم را سمت آسمان بلند کـردم – » خدایا! چرا صدام رو نمی شنوی… من نمی خوام بمیرم!…«
اما گویی خدا هم نمی خواست صدایم را بشنود. بغض گلویم را گرفته بـود و دیگر نمی توانستم حتی یک کلمه حرف بزنم. شروع به نجوا با خـود کـردم و دقایق زیادی با خود درد دل کردم!
هنوز برای من روشن نشده بود که چرا آدمها وقتی کسی را پیدا نمـی کننـد با خود حرف می زنند، مگر غیر از این بود که به جز من هیچ کس دیگر آنجـا نبود! اما آنکـه بـه حرفهـای مـن گـوش مـی داد کـه بـود! پـس از لحظـاتی خودگویی ،سرم را روی زانوهایم گذاشـتم و غمگنانـه بسـاط گریـه و زاری را پهن کردم. دستم از همـه جـا کوتـاه شـده بـود و حضـور تـدریجی مـرگ را احساس می کردم ، پلکهام سنگین شده بود. با حسرت زیاد باز هم به خـود گویی پرداختم:
» خداحافظ زندگی… خداحافظ!… چقدر شیرین بودی… اما حیف که کوتـاهبودی… مث یه خواب خوش… چه زود تموم شدی… برای همیشه خداحافظ!« احساس می کردم، هر لحظه مرگ مرا بـه کـام خـویش مـی کشـد و آهسـته آهسته می بلعد، همچنان که با مرگ دست پنجـه نـرم مـی کـردم ،یکدفعـه متوجه صدایی شدم که داشت به من نزدیک می شد. وقتی بـه زحمـت پلـک هایم را باز کردم، فضا را لختی روشن دیدم.
احساس آدمی را داشتم کـه در لحظـه غـرق شـدن، کسـی او را نجـات داده باشد. با ناباوری اتومبیلی را دیدم که در حال نزدیک شدن بود. چشـمهایم را مالیدم، با هر سختی و جان کندن بـود بلنـد شـدم و اتومبیـل را کـه داشـت نزدیک و نزدیکتر می شد نگاه کردم، اما یکهو از فاصله پنجـاه متـری، بـدون آنکه توجهی به من کند، مسیرش را عوض کرد و دور شد، تشنگی زیـاد تـوان فریاد کشیدن را از من گرفته بود. با وحشت به دور شدن آن نگاه کردم. هـیچ کاری جز گریستن نداشتم.
اما نه! مثل اینکه اتومبیل ترمز کرده بود و دنده عقب، به سمت من می آمد.
»وای خدایا …باورم نمی شه..«
اتومبیل نزدیک من توقف کرد و شیشه سمت راننده پایین آمـد. راننـده کـه پیرمردی با محاسن بلند بود، به من نگاه کرد و وقتی حال روزم را دیـد. یـک بطری آب به سمتم گرفت. تا بطـری آب را دیـدم انگـار دنیـا را بـه مـن داده باشند، آن را گرفتم و با ولع تمام آب داخل آن را سر کشیدم.
پیرمرد با ترحم گفت: » مث اینکه خیلی زجر کشیدی!«
با نوشیدن آب، اندکی حالم جا آمد، سرم را به علامت تایید تکان دادم.
پیرمرد به پشت اشاره کرده و گفت: »سوار شو!«
در عقب را باز کردم و سوار شدم. عـلاوه بـر پیرمـرد، سـه نفـر دیگـر داخـل اتومبیل بودند؛ دو مرد جوان کـه یکـی از آنهـا دارای هیکـل درشـت و قیافـه اخمو بود و دیگری هیکلی متوسـط و چهـرهای انـدک بشـاش داشـت آن دوعقب نشسته بودند. یک خانم جوان هم که تیپ امروزی داشت، روی صـندلی جلو، کنار پیرمرد نشسته بود. من کنار جوان اخمو نشستم و اتومبیل حرکـت کرد.
لحظاتی زیر چشمی آنها را در نظر گرفتم. چهره پیرمرد برایم خیلی عجیـب بود؛ یک تار سیاه هم توی موهایش دیده نمیشـد، انگـار صدسـال از عمـرش میگذشت! ولی خیلی روپا و بشاش بود. همچنان که با تعجب پیرمرد را نگـاه می کردم، متوجه شدم که او نیز از آینـه مـرا نگـاه مـی کنـد سـرم را پـایین انداختم، پیرمرد که صدایش مثل دوبلورها، بم و خوش بود ازمن پرسید:
»معلومه هنوز حالت جا نیومده؟« با کمی مکث گفتم:
»خیلی وحشتناک بود، نمیدونم اگه شما رو ندیـده بـودم چـه بلایـی سـرم اومده بود!«
پیرمرد تبسمی کرد وگفت:
» نگفتی اسمت چیه؟« کمی فکر کردم و گفتم:
»اسمم؟« انگار نام خود را فراموش کرده بودم!
»یعنی این قدر بهت سخت گذشته که اسمتو هم فراموش کردی؟« کمی که به خود فشار آوردم، به یادم افتاد آمد وگفتم: »صدرا!«
» به به چه اسم قشنگی!«
» ممنون« پیرمرد به بقیه گفت:
»بهتره شمام خودتونو به صدرا معرفی کنین.«
جوانی که اندکی چهره بشاش داشت، دستش را به سمتم دراز کـرد و گفـت:
»اسمم هادیه!«
لبخند زدم و با او دست دادم.
جوان اخمو هم بدون اینکه با من دست دهد، گفت:
»داوودم!«
چهره اش خیلی غلط انداز بود. نمی دانم چرا از او خوشم نمـی آمـد؛ انـرژی اش منفی بود و از این که کنارش نشسته بودم، خیلی اذیـت مـی شـدم ولـی چاره ای نداشتم، مجبور بودم تحملش کنم. بعد خانم جوان سرش را به عقب بر گرداند و گفت:
»اسم منم مهتابه، مام عین تو گم شده بودیمواین پیرمرد مهربون نجاتمون
داد.«
هادی گفت:
»شانس آوردی، اگه حاجی از آینه ندیده بودت، معلوم نبود چه بلایی سـرت می اومد. خیلی خدا بهت رحم کرد.«
نگاهی به بیرون انداختم و گفتم: »آخه اینجـا کجـاس؟ نـه تـابلویی داره، نـه کسی که آدمو راهنمایی کنه؟«
پیرمرد در حالی که جلو را نگاه میکرد، گفت:
»شما ناخواسته تو این مسیر افتادین!« با تعجب پرسیدم:
»ناخواسته؟ متوجه منظورتون نمی شم.«
» شما گرفتار مسیری شدین که با تموم مسیرهایی که دیدین فرق داره.«
» می شه واضح تر بگین؟!«
پیرمرد سرش را به طور نامفهوم تکان داد و گفت:
» کم کم خودت متوجه می شی!«
با شنیدن این حرف، ترس تمام وجودم را انباشت و به آنهـا مشـکوک شـدم.
نمی دانستم چه کار باید کنم، جرات پیاده شدن را هم نداشتم، در حالی کـه اسـترس جسـم روحـم را احاطـه کـرده بـود، هرازگـاه زیرچشـمی پیرمـرد و مسافرانش را نگاه میکردم. در این اثنا متوجه شدم داوود هم زیر چشمی مـرا نگاه می کند.
با خود گفتم:
»حتما میخوان بلایی سرم بیارن! بدبختی رو میبینی، از بیابون نجات پیـدا کردم، گیر اینا افتادم! نکنه با هم همدست باشن، حتما منتظر فرصتن تا منـو سر به نیست کنن !«
لحظات مرا شکنجه می دادند و سپری می شدند. نگاهی به بیرون انـداختم؛ جز تاریکی چیزی دیده نمیشد. در بد مخمصه ای گرفتار شـده بـودم. سـعی کردم به خود دلداری دهم تا از این فکر و خیال وحشتناک که سـراغم آمـده بود، نجات پیدا کنم. آهسته زیر لب گفتم:
»شایدم دارم اشتباه می کنم، بعید می دونم این پیرمرده با این سن و سالش بخواد بلایی سرم بیاره!…«
احساس کردم با گفتن این جمله هـا کمـی آرام شـده ام. سـکوت سـنگینی فضای اتومبیل را در برگرفته بود و من همچنان بـا خـود کلنجـار مـی رفـتم.
دقایقی بعد، مهتاب سکوت را شکست و از راننده پرسید:
»ببخشین میشه بگین این خاکی کی تموم میشه؟« داوود با ناراحتی گفت:
»راست می گه، پدرمون در اومد، بس که ماشین تو چاله و چوله افتاد!« پیرمرد دستی به ریش بلندش کشید و گفت:
»حالا حالا ها باید بریم!«
داوود با شنیدن این حرف، با عصبانیت گفت:
»این همه هزینه میکنن، خوب بیان اینجارو درسـت کـنن تـا مـردم از ایـن سردرگمی نجات پیدا کنن!«
هادی: »هیچ معلومه چی داری می گی؟! می دونی علاوه بر هزینه، چقدر آدم میخواد که این مسیر به این طولانی رو درست کنن.«
»این همه آدم بیکار! مثلاً یکیش خود ما که انصافا چنـد وقتـه دنبـال کـار میگردیم!« هادی باحسرت گفت:
»خب اینم حرفیه، اگه کار داشتیم که آواره این بیابون نمیشدیم.« مهتاب پز آدمهای روشنفکر را به خود گرفته و گفت:
» به خدا انصاف نیست .آدم یه عمر درس بخونه و آخرشم بیکار باشه! « پیرمرد از آینه به عقب نگاه کرد و گفت: »کار توی ایـن مملکـت زیـاده، ولـی بدتون نیادا، جوونای این دوره و زمونه خیلی تنبل شـدن، دنبـال کـار راحـت
میگردن.« داوود با نیشخند گفت:
»حاجی دلت خوشه! کدوم کار؟ شما یکی شو معرفی کن نامرداشـن اگـه نـه
بگن.«
»مثلاً یکیش همین کارت پخش کنی!«
»کارت پخش کنی؟«
هادی: »بابا، منظور حاجی اینه که کارت تبلیغات بدی دسـت مـردم، درسـت نمیگم ؟«
پیرمرد سرش را به علامت تایید تکان داد و گفت:
»بله! خیلی از شرکتا در بدر دنبال آدم می گردن که براشون کارت تبلیغـات پخش کنه.« داوود: »اگه حقوقش خوب باشه، من هستم.«
»بالاخره از بیکاری که بهتره!«
هادی: »منم بدم نمیی آد امتحانش کنم.« مهتاب نگاهی به پیرمرد انداخت و گفت:
» بنظرتون حسابدار یا منشی خانوم نمی خوان؟« پیرمرد: »چرا نخوان حتماً میخوان.«
داوود: »خب حاجی شرایطش چیه؟ حتماً ضامن، مامن ام میخوان؟!«
»بعید میدونم ضامن بخوان، ضمانتشـون کـار شماسـ�� کـه خـوب انجـامش
بدین.«
» اگه ضامن نخوان من هستم، چون ضامن پیدا کردن خیلی دردسر داره.« هادی: »راست میگه، اگه ضامن نخـوان، مـنم هسـتم، چـون تـو ایـن دوره و زمونه، کسی به این راحتی ضامن کسی نمی شه.«
پیرمرد از آینه نگاهی به من انداخت و گفت: »شـما هنـوز حـالتون سـرجاش نیومده؟«
من که غرق فکر بودم، گفتم:
»با منین؟«
– » آره، خیلی ساکتین، شما هم مثلِ این بچهها موافقین؟«
» باچی؟«
داوود: »مثل اینکه تو باغ نیستی! حاجی میگه شمام هستی؟«
»کجا؟«
داوود سرش را تکان داد و گفت:
»ای بابا! یکی حالا به این حالی کنه “کارت پخش کنی” دیگه!«
»متوجه منظورتون نمی شم.«
»هیچی بابا!« هادی نگاهی به من کرد و گفت:
»یعنی تو یه خیابون شلوغ وایسی، و کارت تبلیغات بدی دست مردم.« در حالی که تعجب کرده بودم، زیر لب گفتم: »تـو یـه خیـابون شـلوغ کـارت دست مردم بدم!«

قسمت دوم ( پیشنهاد اول راننده « نماد سرنوشت » به صدرا،هادی،مهتاب و داوود )

وسط خیابان شلوغی ایستاده بودم و عابران زیادی در حال رفت و آمد بودند. نخستین روزی بود که مشغول کار شده بودم چند ماهی می شـد کـه دنبـال کار می گشتم، اما مگر کار پیدا می شد، تا اینکه مجبور شدم، تن به این کـار بدم، خیلی سخت بود، اما چاره ای نداشتم منتظر بودم تا داوود که دیروز با او در شرکت آشنا شده بودم، کارت ها را برایم بیاورد و در مـورد شـرایط کـارت پخش کردن اندکی به من آموزش دهد.
بعد از دقایقی انتظار، داوود با عجله آمد و درحالی که کارت ها را بـه سـمت من می گرفت گفت:
» بیا بگیر! فقط تو این کار باید یه کم پررو باشی، از هیچکی نباید خجالـت بکشی، مثل طلبکارا صـاف زل مـی زنـی تـو چشاشـون و کـارت رو مـی دی بهشون، همین!… از فردام خودت زحمت میکشی و مـی آی شـرکت کارتـارو تحویل میگیری.«
کارت ها را گرفتم و او در حال دور شدن از من، گفت:
»احتمالاً چند ساعت دیگه کارم تموم شه، می آم که با هم بریم شرکت.« نمی دانستم چه کار باید کن��، خیلی برایم سخت بود
– »آخه من چه جوری روم بشه که جلوی هرکس ناکس دستم رو دراز کـنم و بهشون کارت بدم… اونم کارت یه شرکت تبلیغاتی!… آخه اینم شد کار، مـردم کار دارن مام دلمون خوشه کار داریم…«
بعد از کلنجار رفتن با خودم ، اندکی به عـابرانی کـه هرکـدام بـا عجلـه بـه طرفی می رفتند، نگاه کردم. عدهای خوشحال به نظر می رسیدند، عدهای هم ناراحت. بعضی با تلفن همراه صحبت می کردند و بعضی هم با خود. به سمت آنها حرکت کردم. پس از کمی این پا و آن پا کردن به سوی یک عابر رفـتم و در حالی که از خجالت خیس عرق بودم، کارت را به طرف او دراز کردم. عـابر بدون توجه به من به راه خود ادامه داد. به کنار عـابر دیگـر رفـتم، امـا فایـده نداشت، انگار کسی من را نمی دید. با خود گفتم:
»چه قدر درناکه کسی تو رو نبینه ،«
هر کاری کردم، یک کارت هم نتوانستم به کسی بدهم. همچنان با نا امیـدی به سمت عابران کارت میگرفتم، اما حتی یک نفر هم توجهی به من نکرد .تـا این که عابری به سمت من آمد و در حین گرفتن کارت، نشانی جایی را ازمن پرسید، گفتم:
»
Profile Image for Hossein Shabani.
2 reviews
August 14, 2018
سلوک با پژو (نقد و بررسی داستان گم شده ای درمه)

سعید پارسا دانش آموخته فلسفه و روانشناسی

)نوشته آقای سید مرتضی مصطفوی 5931داستان بلند گمشده ای در مه ( چاپ اول ، تهران : نشر داستان ، است.در این داستان نویسنده کوشیده حکمت فلسفی وعرفانی ایرانی-اسلامی ،روانشناسی موج جدید ونیز دغدغه های اجتماعی را در فضایی سورئال با استفاده از عناصر شیوه سیال ذهن و نیز بکارگیری رمزها ارائه کند. موضوع اصلی داستان را می توان مساله دیرپای اختیار یا مجبور بودن انسان دانست که نهایتنا نویسنده در مجموع انسان را انتخاب گر وضعیت خودش می داند.چنانکه از نام داستان بر می آید، گمشدگی یک گمشدگی دایم نیست بلکه از کلمه " مه" می توان موقت بودن این گمشدگی را دریافت که با صبر و تلاش و انتخاب درست می توان از آن خارج شد. در این داستان شخصیت اصلی که نامش صدرا است پای در مسیری می گذارد که بی شباهت به سفر اول از اسفار شیخ صدرا یعنی سفر من الخلق الی الحق نیست. معمولن فضاهای سورئال و شیوه سیال ذهن بیشتر روایت گر دنیای روانشناسی فرویدی که پر از ادمهای بیمار روان رنجور ،مسئولیت گریز و دایما دلمشغول گذشته بوده اند. ولی در این داستان این عناصر برای روایت دنیای مبتنی بر روانشناسی های موج های متاخر که انسان را محکوم اتفاقات گذشته نمی دانند و برایش امکان انتخاب و نیز مسئولیت پذیری تعریف می کنند استفاده می شود که البته به این موضوع بیشتر خواهم پرداخت . ، نویسنده متنی روان با فرمی خوشخوان فراهم کرده به گونه ای که با توجه به محتوای گسترده و عمیقش خواندنش بسیار آسان ولذت بخش است. در مورد شیوه روایتی نویسنده آنچه قابل توجه است اینکه قسمت عمده ای از داستان را دیالوگ ها تشکیل داده اند و البته نویسنده به خوبی توانسته داستان را از طریق همین دیالوگ ها در ذهن وضمیر خواننده تصویر کند .نویسنده در دو خط روایتی واقعیت وخیال را به زیبایی در هم آمیخته ودر فصلهای متوالی مدام از دنیای خیالی به واقعیت تلخ حرکت می کند. چنانکه در نماد حرکت از روشنای دل انگیز جاده به تونل تاریک اینرا به خوبی نشان می دهد.ما در اینجا برای راحتی کار هر کدام از این جهان ها رابه طور جداگانه بررسی می کنیم: الف: روایت خیالی : این خط روایتی که هفت (عدد راز آلود هفت!) فصل داستان را به خود اختصاصی داده است بیشتر یادآور داستان های رمزی و تمثیلی عطار و شیخ اشراق و ابن سیناست که در آنها سالک از
حضیض غربت خاک تا روشنای موطن اصلی روح سیر وسلوک می کند. البته با این تفاوت که در اینجا نویسنده از فضا و عناصر مدرن برای ساختن دنیای نمادینش بهره گرفته است. از جمله سمبولهایی که در این خط روایتی دیده می شود می توان به : مه، تاریکی ، اتومبیل ، جاده، پیر راننده ، ایستگاه و... این روایت بیانگر سیر وسلوک درونی است .در حالیکه هیچ پیشینه ای از صدرا بیان نمی شود در ابتدای داستان چنین می خوانیم " چنان غرق تماشای مناظر سرسبز شده بودم که گویی برای نخستین بار بود که در جاده ای زیبا رانندگی می کردم" چنانکه پیشتر اشاره کردم ، دیدگاه رهایی از گذشته و خاطراتش و زیستن در حال در تمام داستان جریان دارد و به نظر من یکی از ارزشهای این اثر محسوب می شود.در تقابل با دیدگاه روانشناسی فرویدی که تاکیدش را بر گذشته و تاثیرات آن می گذارد در این داستان به ندرت به گذشته اشاره می شود و به جایش امور در لحظه جریان دارند و روبه آینده هستند. چند سطر بعد راوی می گوید " فراموش کردم برای چه کاری وارد این مسیر کوهستانی شده ام" یعنی زیستن در لحظه و انتخاب کردن فارغ از تاثیرات گذشته.اتوموبیل نجات فرا می رسد و صدرا سوار می شود و وارد فضایی می شود که هیچ شناختی نسبت به افرادی که در آنجا حضور دارند ندارد. گذشته گمشدگی در مه، زخم شدن پا توسط جالب آنکه صدرا حتی اسمش را در ابتدا فراموش کرده است- به لحظه –سگ وهمه چیز فراموش می شود حال خوش آمد گفته می شود. صدرا با افرادی مواجه می شود که هیچ شناخت قبلی نسبت به آنها ندارد و بعد ازگفتگویی متوجه می شود که سرنشینان یعنی داوود ، هادی و مهتاب هم مثل خودش بیکار هستند و شروع به گفتگو درباره آینده می کنند. نماد – اتومبیل در جاده پیش می رود- که نماد گذشت عمر و زندگی است- جاده خاکی وسنگلاخ است کسانی که ، پایین بودن سطح خواسته ها که همان اشتغال ومعاش که کف هرم مازلو است-و در اتومبیل که نماد بی شکل بودن انسان –هیچ شناختی نسبت به پیشینه آنها نداریم به جز اسمی که از آنها می دانیم قبل از انتخابهایش هست-در حال گفتگو درباره اینکه در آینده چه کاری بکنند هستند- نماد نقش انسان در انتخاب آینده اش- این جهان نمادین و خیالی است که آقای مصطفوی برای خواننده آشکار می کند و از این حیث که در فضای سورئال آن کسی بیمار نیست وکسی از کسی دیگر کینه ای ندارد وگذشته ای بر سر آمال و آرزوهای یک شخص آوار نشده و افراد در حال طرح افکنی برای آینده شان هستند، آنرا بسیار می پسندم. اتومبیل همچنان پیش می رود و داوود و مهتاب وهادی به ترتیب در ایستگاه هایی پیاده می شوند که با توجه به اشارات فصل های قبلی داستان متوجه می شویم که عمل پیاده شدن در ایستگاه نماد انتخاب نقشهایشان در زندگی هست که به نظرم نویسنده از نماد خوبی استفاده کرده است.ودر واقع اینجاست که بحث قدیمی جبر و اختیار رخ می نماید: آیا داود در اینکه دزد و قاتل با شد مجبور است یا مختار؟؟ هزاران سال است که جوابهای مختلفی توسط حکما و عرفا به این سوال داده شده از حافظ که در این بیت جانب جبر را می گیرد :
چو قسمت ازلی بی حضور ما کردند گر اندکی نه به وفق رضاست خرده مگیر تا مولانا که طرف اختیار را می گیرد: این که فردا این کنم یا آن کنم این دلیل اختیاراست اى صنم و البته هنوز هم باب این بحث گشوده است ولی رویکردی که نویسنده با نماد "پیاده شدن از ماشین" جانب 2آنرا می گیرد با توجه به یافته های روانشناسی امروز معقول تر به نظر می رسد.شاید همانطور که در فصل داود به صدرا می گوید که "مجبور" است فعلن برای معاش کار کارت پخش کنی را انجام دهد، او مجبور به این کار باشد ولی اینکه پس از ورود به این کار همانطور که صدرا دنبال ارتقا به قسمت اداری بود به دنبال ارتقا باشد یا اینکه عمل دزدی از طلا فروشی را انتخاب کند کاملن "انتخاب" اوست. جاده هم که نماد سطح رشد روانی است از خاکی به اسفالت تغییر می کند و مناظر اطراف آن هم به مرور زیباتر وجذابتر می شوند که اشاره ای به ارتقا سطح روانی سالکان حاضر در اتومبیل است.که البته نویسنده کارت پخش کن، سرهنگ ، قاضی و... را به عنوان نمادهای مراحل این سلوک برگزیده –در اینجا مشاغلی را که شاید بهتر می بود وضع وحال روانی و نیز سبک زندگی فرد را برای این امر نشان می داد که البته این کار منجر به افزایش حجم داستان می شد واحتمالا آنرا تبدیل به یک رمان طولانی می کرد صدرا اما تا ایستگاه انتهایی با پیرسپید موی همراه است وآنجا پیاده شده و دوباره وارد فضای مه آلود شده و نهایتا سوار بر قایقی در رودخانه آرامشی روئایی را تجربه می کند . یکی از مساِئل قابل توجه در دنیای خیالی داستان این است که سالک مقهور اراده ، خرد ویا حتی شیفتگی به پیر سپید موی نیست و خدمت رسانی پیر سپید موی ت��اما به اراده و اخت��ار سالک مربوط است که از این نظر داستان در قیاس با متون مشابه و موقعیت پیران خردمند در آنها حاوی آشنایی زدایی دلپذیریست ب: روایت واقعی : این خط روایتی هم هفت فصل از داستان را به خود اختصاص داده است. فضای این روایت دنیای واقعی انسانهای گوشت و پوست و استخوان دار است که در پی رفع نیازهایشان در تکاپو هستند. در اینجا با واقعیت عریان با همه تلخی ها واحیانا شیرینی هایش مواجه هستیم. در واقع یکی از ارزشهای این داستان این است که علیرغم پرداختن به سیر و سلوک معنوی نسبت به معضلات اجتماعی هم بی تفاوت نیست. جوانهایی که با هزار آمال درس خوانده اند و الان بیکارند. کودکان کاری که باید برای شکمشان هویت و انسانیت شان را توی خیابانها حراج کنند. در فصلهای مربوط به دنیای واقعی یک داستان با طرحی واحد در جریان است .صدرا ، هادی ، مهتاب و داود که در شرکتی مشغول کار ، کارت پخش کنی هستند تصمیم به دزدی از یک طلا فروشی می گیرند که منجر به قتل صاحب طلا فروشی توسط داود می شود که نهایتا داود دستگیر و محاکمه می شود . ولی
نویسنده با مهارتی خاص،بر اساس انتخابهای افراد، شخصیت های داستان را با پیش رفتن داستان تغییر می دهد که نشان دهنده انتخابهای مختلف افراد با توجه به سیر داستان است. یکی ازنکات قابل توجه این است که در دنیای واقعی افراد همدیگر را نمی شناسند ولی اسم همدیگر را می دانند. مثلن صدرا بدون اینکه طلا فروش را بشناسد، اسمش را می داند و این می تواند اشاره ای به دنیای واقعی ما باشد که در آن شناخت ما حتی در مورد اطرافیانمان بیشتر محدود به اسم آنهاست تا شناخت پیچیدگی های درون آنها.و نیز اشاره به اینکه اسم و هویت از پیش تعیین شده افراد مهم نیست و آنچه اکنون انتخاب می کنند و انجام می دهند مهم است. البته این مساله همانطور که مزیت محسوب می شود به مکانیکی ومادی شدن روابط انسانی درون داستان منجر شده است. نویسنده به خوبی مسئولیت گریزی که امروزه مثل بختک به جان ما ایرانیان افتاده را در ، در فصل ده صحبت های داود در دادگاه نشان می دهد، آنجا که داود اصرار بر این دارد که سرگرد و دو نفر دیگر هم با او همدست هستند و دیگران را مقصر می داند حال انکه در ابتدای این فصل داود می گوید که جرم را می پذیرد که این امر زیاد با واقعیت افراد مجرم که سعی در فرافکنی و انکار دارند همخوان نیست . خبری از آن عشقهای نجات بخش و دلبستگی های گرمابخش زن ومرد ،در دنیای واقعی گم شده ای در مه وجود ندارد و واقعیت رابطه مهتاب و صدرا آنقدر تلخ روایت شده-که البته در جهان واقعی نمونه اش بسیار است- که کارکردش جز دردآفرینی و اندوه نیست. ای کاش می شد حال که مرد حاضر در داستان یعنی صدرا ره به سوی کمال می پیماید زن حاضر در داستان هم در کنار تجربه نقشهای منفی نقشی مثبت تر را تجربه می کرد. در فصل دوازده نویسنده با آوردن بیتی از شیخ محمود شبستری به داستان رنگ وبوی عرفانی دادند، ای کاش این کار اینگونه به وضوح انجام نمی شد وصرفا می دیدیم که حال و هوای روانی سالک متکامل تر شده و صدرا پای در مسیر شفقت وبخشندگی به خلق نهاده است. درحالیکه با این اشاره مستقیم به عرفان اولین سوال که به ذهن متبادر می شود این است که چگونه مسیری که از کارت پخش کنی یعنی یک شغل اجتماعی آغاز شده به مقامی عرفانی که در طول تاریخ امری از جنس تکامل روحی بوده ختم شده است. آیا این خلط مسائل اجتماعی با عرفان نیست؟واقعن صدرایی که انگونه از دیدن کودکان کار متاثر می شد چگونه می تواند در اوج شهرت نسبت به آن دردهای اجتماعی بی تفاوت باشد وناگهان وارد فضایی به کلی متفاوت شود؟ ای کاش میان نقطه کمال صدرا و آغاز سلوکش چنین فاصله ای نبود و کمال او هم اگرچه در ولی ادامه طبیعی مسیر همان صدرای کارت پخش کن می بود. ،حوالی بزرگانی چون شیخ محمود با این توضیحات مشخص شد که فصل چهارده را نمی پسندم وبه نظرم یک سخنرانی کلیشه ای آمد حال آنکه قدرت نویسنده در بیان و نیز فرم داستان به او این امکان را می داد که چنین تاثیراتی را بدون اشاره مستقیم به عناصر سلوک عرفانی بیافریند
این داستان بیش از هرچیز بشارت دهنده ظهور نوعی تلفیق جدید از تکنیک های ادبی غربی با مفاهیم و اندیشه های فلسفی و عرفانی ناب ایرانی-اسلامی است .نویسنده با استخدام تکنیک های داستان گویی غربی مفاهیم شرقی را به خواننده اش عرضه می کند ونویدبخش عبور از فضای "رمان ترجمه" هست والبته همانطور که این کار برای ما حاوی نوعی آشنا زدایی است گمان می کنم برای مخاطب غربی هم از نظر محتوایی تجربه ای ناب باشد.
Profile Image for میلاد.
2 reviews
August 29, 2018
در مورد شیوه روایتی نویسنده آنچه قابل توجه است اینکه قسمت عمده ای از داستان را دیالوگ ها تشکیل
داده اند و البته نویسنده به خوبی توانسته داستان را از طریق همین دیالوگ ها در ذهن وضمیر خواننده
تصویر کند .نویسنده در دو خط روایتی واقعیت وخیال را به زیبایی در هم آمیخته ودر فصلهای متوالی مدام
از دنیای خیالی به واقعیت تلخ حرکت می کند. چنانکه در نماد حرکت از روشنای دل انگیز جاده به تونل
تاریک اینرا به خوبی نشان می دهد
Profile Image for Flying Around.
2 reviews
August 28, 2018
از ویژگی‌های بارز اثر نثر روان و خوانش بی دردسر آن است. شخصیت‌ها آشنا و ملموسند و نام‌های ساده‌ای که برای آن‌ها برگزیده شده (مهتاب، داود، هادی و صدرا) قبل از هر چیز می‌نمایاند که این‌ها آدم‌هایی بی آلایش و معمولی، از جنس همهٔ آدم‌هایی که همه روزه در کوچه و خیابان می‌بینیم هستند و مشخصات پیچیده و کلافه کنندهٔ شخصیت‌های بعضی از داستان‌ها را ندارند.
Profile Image for Siamak22.
2 reviews
August 30, 2018

تم اصلی "گم شده ای در مه" روایت تنهایی و سرگشتگی آدمهاست چه از لحاظ درونی و چه از لحاظ برونی، روایت عوالم برون با ساختار رئالیسم و روایت عوالم درون با ساختاری سورئالیسم و تلاشی برای کمرنگ کردن این دو مرز . { "زهرا‌دستاویز"کارشناس ماهنامه ادبیاتی چوک : "گم ‌شده ای در ‌مه" حکایت ‌واقعی سرنوشت ‌انسانها در‌ زمینه خاکستری و ‌پیچ ‌در ‌پیچ ‌زندگی شهری است ‌که ‌با‌
کشف ‌و‌ شهود ‌سوررئالیستی در‌آمیخته ‌و ‌پدیدهٔ جالبی از‌این‌ همزیستی و ‌آمیزش‌واقعیت ‌و ‌خیال ‌به‌ ٔ منصه ظهور ‌رسیده‌ است ‌که ‌میتواند به‌ ٔ نوبه خود‌کاری نو ‌و ‌متفاوت‌به‌حساب‌ آید. ‌اصلیترین برگ ‌برندهٔ "گم ‌شده ای در ‌مه" القائات‌ سوررئالیستی و‌تلفیق ‌واقعیت ‌و ‌خیال‌می باشد که‌رنگ‌و‌بوی تازهای به‌آن‌بخشیده‌است.‌ رؤیا و‌وهمیات‌ در‌انطباق ‌کامل‌با‌ حقایق‌داستان‌قرار‌گرفته‌و‌به‌نوعی قرینه آن‌است }.
[ "فرزین نوبرانی" کارشناس ارشد ادبیات داستانی : داستان گمشده ای در مه یک داستان اجتماعی است که رویا و واقعیت را در هم آمیخته است. سبک نگارشی نویسنده به شیوه سیال ذهن است. نویسنده با این ترفند ، ضمیر ناخداگاهی که فروید و یونگ از آن سخن گفته اند را به خودآگاه می آورد تا خواننده با لایه های پنهان شخصیت ها آشنا شود. هر اثر هنری دارای یک قهرمان است. داستان گم شده ای در مه از این قاعده مستثنی نیست ، قهرمانی که در دو دنیا سفر می کند. نگارنده داستان را به دو بخش سفر زمینی و سفر آسمانی تقسیم کرده و قصد دارد تجزیه و تحلیل هر دو دنیا را در هم ادغام کند. ]. "سعید پارسا " دانش آموخته فلسفه و روانشناسی : چنانکه از نام داستان بر می آید، گمشدگی یک گمشدگی دایم نیست بلکه از کلمه " مه" می توان موقت بودن این گمشدگی را دریافت که با صبر و تلاش و انتخاب درست می توان از آن خارج شد. ن داستان بیش از هرچیز بشارت دهنده ظهور نوعی تلفیق جدید از تکنیک های ادبی غربی با مفاهیم و اندیشه های فلسفی و عرفانی ناب ایرانی-اسلامی است. نویسنده با استخدام تکنیک های داستان گویی غربی
مفاهیم شرقی را به خواننده اش عرضه می کند ونویدبخش عبور از فضای "رمان ترجمه" هست والبته همانطور که این کار برای ما حاوی نوعی آشنا زدایی است گمان می کنم برای مخاطب غربی هم از نظر محتوایی تجربه ای ناب باشد
Profile Image for Glenazcom.
2 reviews2 followers
August 19, 2018
گم شده ای در مه روایت

تنهایی و سرگشتگی آدمهاست
Profile Image for هاشم.
1 review
September 23, 2018

در داستان گم شده ای در مه بیشتر سعی شده نظریات یونگ رو در داستان بگنجونه به نظر یونگ، شخصیت از چند سیستم جدا، اما مربوط به هم تشکیل شده است. مهمترین این سیستم‌ها عبارتند از: ایگو، ناخودآگاه شخصی و عقده‌های آن، ناخودآگاه جمعی و ارکی‌تایپ‌های آن، پرسونا، آنیما، آنیموس و سایه.
ایگو یا خود: عبارت است از ضمیر آگاه که از عناصر خودآگاهانه‌ای مانند ادراک آگاهانه، خاطرات، تفکرات و احساسات تشکیل شده است. خود، مسئول احساس هویت و تداوم شخصیت و محور اساسی تمام شخصیت است.
ناخودآگاه شخصی: مجاور ایگو یا خود قرار دارد و شامل تجاربی می‌شود که زمانی آگاه بوده‌اند، ولی سرکوب شده‌اندعقده‌: عبارت است از مجموعه متشکل و سازمان‌یافته‌ای از احساسات، تفکرات، ادراکات و خاطرات که در ناخودآگاه شخصی مستقرند. عقده ممکن است خودمختار شده و کنترل تمام شخصیت را به دست گیرد. اگر چنین شود، شخص تمام وجود خود را در خدمت ارضای آن عقده قرار می‌دهد.
ناخودآگاه جمعی یا اشتراکی: این مفهوم یکی از مفاهیم ابتکاری و بحث‌انگیز نظریه شخصیت یونگ است. از نظر او، ناخودآگاه جمعی، قوی‌ترین و بانفوذترین سیستم روان است. ناخودآگاه جمعی انبار خاطرات نژادی است و مخزن تمام تجاربی است که طی تکامل انسان، به وسیله نسل‌ها تکرار شده است.
ارکی‌تایپ: ارکی‌تایپ در زبان فارسی به کهن، الگو و انواع قدیمی ترجمه شده است. ارکی‌تایپ‌ها عبارتند از عناصر سازنده ناخودآگاه. این‌ها تجربیات و معلوماتی هستند که در طول تاریخ بشری از نسلی به نسل دیگر منتقل شده‌اند. مثلا میان انسان جاودانگی یک صورت ازلی است که در اسطوره‌ها به صورت‌های مختلف منعکس شده است.
پرسونا یا نقاب: منظور یونگ از این اصطلاح صورتی است که شخص با آن در اجتماع ظاهر می‌شود. اما در واقع جامعه است که پرسونا یا نقاب خاصی را به شخص تحمیل می‌کند.
آنیما و آنیموس: انسان از نظر فیزیولوژیکی دارای هورمون‌های مردانه و زنانه است. که در هر دو جنس ترشح می‌شود. از نظر روانی نیز خصوصیات مردانه و زنانه در هر دو جنس دیده می‌شود. از دیدگاه یونگ جنبه زنانه شخصیت مرد، آنیما و جنبه مردانه شخصیت زن، آنیموس نامیده می‌شود.
سایه: یونگ جنبه حیوانی طبیعت انسان را سایه نامیده است. سایه مرکب از مجموعه غرایز حیوانی و خشن و وحشیانه‌ای است که از اجداد بشر به او به ارث رسیده است. سایه در نظریه یونگ معادل نهاد در نظریه فروید است.
Profile Image for عربعلی.
1 review
September 23, 2018
نقش های زیادی به همه آدمها در این دنیا پیشنهاد می شود و همه در حال ایفای نقش پیشنهادی هستن اکثرا راضی به آن نقش شده اند و به اجبار یا علاقه آن را پذیرفته اند اما عده قلیلی هیچ نقشی را نمی پذیرند و قائل به هیچ نقشی در این دنیا نیستن آنها بدنبال بهترین و قویترین نقشها هستند گم شده ای در مه روایت اینگونه آدمهاس
Profile Image for پوران.
1 review
September 22, 2018
داستان گم شده ای در مه در مورد جوانی که در جاده مه آلود مسیر خودش رو گم می کنه و سر از ناکجا آباد پیدا می کنه در حالی که بسیار وحشت زده شده بنزین ماشینشم تموم می شه و با سختی ها و مشکلات زیادی مواجه میشه تا اینکه بوسیله اتومبیلی که چند نفر دیگه مثل اون گم شده رو سوار کرده نجات پیدا می کنه و اتومبیل اونا رو به جاهای فرا زمینی می بره و اتفاقات عجیب غریب فلسفی برای اونا رخ می ده
Profile Image for Emancipation.
2 reviews
August 28, 2018
"گم‌شده‌ای در مه" در مجموع اثری است خواندنی و ارزنده که به جز پاره‌ای غلط املایی که متاسفانه در سیستم چاپ و نشر کنونی کشور ما امری است اجتناب ناپذیر، سایر عناصر و قواعد نگارش در آن به درستی رعایت شده است. منتظر دیگر آثار این نویسنده کشورمان هستیم
Profile Image for Soudabeh.
1 review
September 4, 2018
چند جوان در جاده ای مه آلود مسیر خود را گم می کنند در حالی که مرگ آنها را تهدید می کند بوسیله اتومبیلی شگفت انگیز نجات پیدا می کنند اتومبیل آنها را وارد جاده بی انتهایی می کند که فرا زمان و فرا مکانی است و در این
مسیر توقفگاه های بسیاری است اتومبیل در هر توقفگاهی که درنگ می کند آنها را با دنیای جدیدی آشنا کرده و در حالی که شخصیت قبلی آنها را از بین می برد شخصیت جدیدی را به آنها پیشنهاد می دهد آنها اگر با آن شخصیت جدید هم ذات پنداری کنند و راضی به شرایط موجود شوند در غالب آن در خواهند آمد و پیشنهاد جدیدی دیگر به آنها نخواهد شد اما اگر به شرایط جدید رضا ندهند با شخصیت بهتری که در آن حلول کرده اند مواجه خواهند شد
Profile Image for Sadra.
2 reviews
September 2, 2018



چنان غرق تماشای مناظر سر سبز شده بودم که گویی بـرای نخسـتین بـار بود که در جادهای زیبا رانندگی میکردم. صدای ملایم موسیقی که در حـال پخش از ضبط اتومبیل بود، با آواز پرندگانی کـه از ایـن شـاخه بـه آن شـاخه میپریدند در آمیخته، و فضایی رمانتیک را برایم به وجود آورده بود.
درختان سرسـبز، از دو طـرف، جـاده را بـه آغـوش کشـیده بودنـد و مسـیر پوشیده از برگهای خشک و زرد رنگی بـود کـه وقتـی اتومبیـل از روی آنهـا عبور می کرد، صدای خش خش آنها به گوش می رسید .بـا بـارش بـاران بـر روی برگ ها و چمن ها، بوی خوشی فضا را عطر آگین کرد. از استشمام عطر آن چنان مست شدم که فرامـوش کـردم، بـرای چـه کـاری وارد ایـن مسـیر کوهستانی شده ام. اتومبیل را کنار جاده پارک کردم تا اندکی زیر باران قـدم بزنم و بیشتر از طبیعت لذت ببرم. لحظـاتی را، آواز خوانـان روی برگهـا قـدم زدم، چه قدر لذت بخش بود.
بی اختیار به حال کسانی که فقط زشتی های این دنیا را می دیدند و آنهایی که در گفتار و نوشتار خود این دنیا را پلید و سیاه ترسیم و تصویر می کردند،
خندیدم.
در حالی که خیس آب بودم، برگشتم و سوار شدم تا به مسیر ادامه دهم.
پس از ساعتی رانندگی در جاده جنگلی به یک سـربالایی تنـد رسـیدم. کـه انتهای آن به تونل ختم می شد.
۵
داخل تونل هوای گرفته و دود آلود بـود. از سـقف آن، رطوبـت نـم نـم، روی اتومبیل میچکید. چشم هایم جلو را درست نمی دیدند، با دلخوری شیشههـا را بالا کشیدم و از سرعت خودرو کاستم. دقایقی بعد با تعجـب متوجـه شـدم که داخل تونل خلوت است و هیچ اتومبیلی دیده نمیشود.
کم کم فضای تونل گرفته تر شد، به زحمت مقابل را می دیـدم و بـه سـختی نفس میکشیدم.
- » انگار این تونل لعنتی نمی خواد تموم بشه!«
عصبی و بی طاقت شده بودم، ضمن این که زیر لب بـد و بیـراه مـی گفـتم، متوجه شدم، بیرون تونل و داخل جـاده ای مـه آلـود هسـتم، بـا خوشـحالی شیشهها را پایین دادم و چند نفس عمیق کشیدم. مه چنان غلیظ بود که به مشقت چند متر جلوتر را می شد دید. چراغهای نور بالا را روشـن کـردم ، تـا بلکه مسافت بیشتری را ببینم، اما چراغ ها هم کمکی نکرد. چون تا چشم کار می کرد، مه بود و مه!
بعد از اندکی رانندگی، دریـافتم کـه در مسـیری خـاکی حرکـت مـی کـنم.
- » یعنی چه؟! توی جاده خاکی چه کار میکنم؟ نکنه اشتباه اومده باشم؟ « با نگرانی پیاده شده و اطراف را نگاه کردم، اما جـز مـه، هـیچ چیـز دیگـر بـه چشم نمی خورد. مجبور شدم سوار شوم و به مسیرم توی جاده خـاکی ادامـه دهم تا شاید تابلویی ،آدمی یا چیزی ببینم و از سردرگمی نجـات پیـدا کـنم، اما هر چه می رفتم و اطراف را نگاه میکردم، نه تابلویی دیـده مـیشـد و نـه اتومبیلی که از رانندهاش نشانی بپرسم. انگار سرزمین مردگـان بـود، زیـرا در آنجا جز من هیچ جنبده ای نبود، بـا عصـبانیت و کلافگـی تلفـن همـراه را از روی داشبورت بر داشتم تا تماس بگیرم، اما آنتن نداد.
- »لعنت به این شانس، این چرا آنتن نمی ده !؟«
۶

وحشت تمام وجودم را فرا گرفته بود. هرچه پیش می رفتم، فقـط مـه بـود ومه! از ترس و استرس صدای ضربان قلبم را مـیشـنیدم، و مـدام بـا نـاراحتی غرولند می کردم
- » این خراب شده کجاست دیگه؟ نه تابلو داره! نه موبایل آنتن می ده؟ یکی هم که پیدا نمی شه، ازش آدرس بپرسم، حالا چه خاکی توسرم بریزم!؟« در یک لحظه تصمیم گرفتم مسیر را دور بزنم، که با دیدن آمپر بنزین، عـرق سردی روی پیشانی ام نشست.
- »وای بدبخت شدم! بنزینم داره تموم می شه« نگاهی به گوشی انداختم، همچنان آنتن نمیداد. پایم را روی پدال گاز فشار دادم تا بلکه زودتر از جاده مه زده خلاص شوم.
تازه داشت اتومبیل سرعت می گرفت که ناگهان خاموش شد و بعد از دقایقی از حرکت باز ماند. چند بار استارت زدم، امـا فایـدهای نداشـت. بـا افسـردگی پیاده شده و کاپوت را بالا زدم، مقداری با موتور ور رفتم امـا هـر کـار کـردم، روشن نشد که نشد!
- » وای خدایا! این چه بلایی بود سرم اومد «
وحشت زده اطرافم را نگاه کردم، تا بلکه چیری ببیـنم، ولـی ایـن مـه لعنتـی مانند پرده ای ضخیم جلوی چشمهایم را گرفته بود، داخل اتومبیل نشستم و منتظر شدم، تا بلکه اتومبیلی از آنجا عبـور کنـد. دقـایق، بـرایم کنـد و تلـخ سپری میشد ،انگار زمان از حرکت ایستاده بود، برای نخسـتین بـار بـود کـه گذر زمان را احساس می کردم!
هر چه انتظار کشیدم، بیشتر نا امید شدم. نه صدایی، نه کسی، تنها صـدایی که می شنیدم، بی صدایی بود! در این میان گرسنگی و تشنگی هم به سراغم آمد. شروع به گشتن کردم تا شاید چیزی برای خوردن پیدا کنم، امـا چیـزی پیدا نکردم. با ناامیدی پیاده شدم و بلاتکلیـف شـروع بـه راه رفـتن در جـاده خاکی کردم. نمی دانستم کجا دارم می روم، فقط راه می رفـتم. عـین آدمـیکه وسط اقیانوس روی یک تکه چوب این ور و آن ور می رود.
مکرر گوشی را چک میکردم، اما فایده نداشت. با ناراحتی شروع به دویدن و فریاد کشیدن کردم، ولی هرچه فریاد زدم، کسی نبود که صدایم را بشنود. در حالی که خیس عرق بودم و نفس نفس میزدم، تپهای نظرم را جلب کرد، که چند قدم جلوتر بود. به سختی خود را بالای تپـه رسـاندم، از آنجـا اطـراف را نگاه کردم تا بلکه کسی را ببینم. ولی هیچ کس نبود، همچنان که بـا نگرانـی پیرامونم را نگاه می کردم، یکدفعه شیئی سفید رنگ در پشـت تپـه نگـاهم را جلب کرد. به نظرم آمد، کسی پایین تپه است با خوشحالی و تمام سرعت بـه سمت سفیدی دویدم.
- »آهای!... آهای!... کسی اونجاس... من... اینجا گم شدم...«
نزدیکتر که شدم، از وحشت خشکم زد، از شانس من، سفیدی، سگ بزرگـی بود که روی زمین نشسته بود. حیوان با دیدن من شـروع بـه پـارس کـرد. از ترس شروع به دویدن به سمت دیگری کردم، یادم رفته بود که جلـوی سـگ نباید فرار کرد، شاید صد بار بیشتر این حرف را شنیده بودم که "ترس بـرادر مرگ است" و تمام بدبختی های انسان از ترس ناشی می شود، اما وقتـی کـه سگ پارس کرد، تمام این حرف ها را فراموش کردم، همچنان در حـال فـرار ،احساس کردم، صدای پارس سگ، لحظه به لحظه به مـن نزدیـک و نزدیکتـر می شود. یکباره سوزشی شدید توی یکـی از پاهـایم احسـاس کـردم و روی زمین افتادم. لعنتی پایم را گاز گرفته بود در حالی که روی زمین افتاده بودم، سگ بالای سرم آمد، همانطور که از وحشـت خشـکم زده بـود، چشـمهایم را بستم و با همه قدرت شروع به فریاد کردم.
با آنکه چشمهایم را بسته بـودم، دریـافتم، صـدای پـارس قطـع شـده اسـت.
آهسته پلک هایم را باز کردم و دیدم که سگ از من دور شده است.
- »وای خدا... کم مونده بود... تیکه پارهام کنه!.. کاش همـون ��ول کـه پـارسکرد، سرش داد می کشیدم«
از پایم خون می آمد. جورابم را در آوردم و زخم را بستم. بعد به زحمت بلند شدم و سرگردان در حالی که میلنگیدم، به راه رفتن افتادم. اما این کار، جـز خستگی وناامیدی حاصلی نداشت. آرام آرام هوا تاریک می شد، حالا دیگر نـه چشمهایم جایی را میدید، نه توان راه رفتن داشتم. کاملا امیـدم را از دسـت داده بودم، انگار دنیا روی سرم خراب شده بود. باورم نمی شـد، چنـد سـاعت پیش غرق لذت بودم و حالا توی بدبختی دست پا می زدم.
یکدفعه سرم سنگین شد و روی زمین افتادم و از هوش رفتم.
وقتی پلک هایم را باز کردم، با نگاهی به اطـراف، متوجـه شـدم، انگـار چنـد ساعتی بی هوش بوده ام، همه جا، تاریک بود به سختی روی زمـین نشسـتم. لحظاتی بی اختیار شروع به فریاد کردم، بعد سرم را سمت آسمان بلند کـردم - » خدایا! چرا صدام رو نمی شنوی... من نمی خوام بمیرم!...«
اما گویی خدا هم نمی خواست صدایم را بشنود. بغض گلویم را گرفته بـود و دیگر نمی توانستم حتی یک کلمه حرف بزنم. شروع به نجوا با خـود کـردم و دقایق زیادی با خود درد دل کردم!
هنوز برای من روشن نشده بود که چرا آدمها وقتی کسی را پیدا نمـی کننـد با خود حرف می زنند، مگر غیر از این بود که به جز من هیچ کس دیگر آنجـا نبود! اما آنکـه بـه حرفهـای مـن گـوش مـی داد کـه بـود! پـس از لحظـاتی خودگویی ،سرم را روی زانوهایم گذاشـتم و غمگنانـه بسـاط گریـه و زاری را پهن کردم. دستم از همـه جـا کوتـاه شـده بـود و حضـور تـدریجی مـرگ را احساس می کردم ، پلکهام سنگین شده بود. با حسرت زیاد باز هم به خـود گویی پرداختم:
- » خداحافظ زندگی... خداحافظ!... چقدر شیرین بودی... اما حیف که کوتـاهبودی... مث یه خواب خوش... چه زود تموم شدی... برای همیشه خداحافظ!« احساس می کردم، هر لحظه مرگ مرا بـه کـام خـویش مـی کشـد و آهسـته آهسته می بلعد، همچنان که با مرگ دست پنجـه نـرم مـی کـردم ،یکدفعـه متوجه صدایی شدم که داشت به من نزدیک می شد. وقتی بـه زحمـت پلـک هایم را باز کردم، فضا را لختی روشن دیدم.
احساس آدمی را داشتم کـه در لحظـه غـرق شـدن، کسـی او را نجـات داده باشد. با ناباوری اتومبیلی را دیدم که در حال نزدیک شدن بود. چشـمهایم را مالیدم، با هر سختی و جان کندن بـود بلنـد شـدم و اتومبیـل را کـه داشـت نزدیک و نزدیکتر می شد نگاه کردم، اما یکهو از فاصله پنجـاه متـری، بـدون آنکه توجهی به من کند، مسیرش را عوض کرد و دور شد، تشنگی زیـاد تـوان فریاد کشیدن را از من گرفته بود. با وحشت به دور شدن آن نگاه کردم. هـیچ کاری جز گریستن نداشتم.
اما نه! مثل اینکه اتومبیل ترمز کرده بود و دنده عقب، به سمت من می آمد.
- »وای خدایا ...باورم نمی شه..«
اتومبیل نزدیک من توقف کرد و شیشه سمت راننده پایین آمـد. راننـده کـه پیرمردی با محاسن بلند بود، به من نگاه کرد و وقتی حال روزم را دیـد. یـک بطری آب به سمتم گرفت. تا بطـری آب را دیـدم انگـار دنیـا را بـه مـن داده باشند، آن را گرفتم و با ولع تمام آب داخل آن را سر کشیدم.
پیرمرد با ترحم گفت: » مث اینکه خیلی زجر کشیدی!«
با نوشیدن آب، اندکی حالم جا آمد، سرم را به علامت تایید تکان دادم.
پیرمرد به پشت اشاره کرده و گفت: »سوار شو!«
در عقب را باز کردم و سوار شدم. عـلاوه بـر پیرمـرد، سـه نفـر دیگـر داخـل اتومبیل بودند؛ دو مرد جوان کـه یکـی از آنهـا دارای هیکـل درشـت و قیافـه اخمو بود و دیگری هیکلی متوسـط و چهـرهای انـدک بشـاش داشـت آن دوعقب نشسته بودند. یک خانم جوان هم که تیپ امروزی داشت، روی صـندلی جلو، کنار پیرمرد نشسته بود. من کنار جوان اخمو نشستم و اتومبیل حرکـت کرد.
لحظاتی زیر چشمی آنها را در نظر گرفتم. چهره پیرمرد برایم خیلی عجیـب بود؛ یک تار سیاه هم توی موهایش دیده نمیشـد، انگـار صدسـال از عمـرش میگذشت! ولی خیلی روپا و بشاش بود. همچنان که با تعجب پیرمرد را نگـاه می کردم، متوجه شدم که او نیز از آینـه مـرا نگـاه مـی کنـد سـرم را پـایین انداختم، پیرمرد که صدایش مثل دوبلورها، بم و خوش بود ازمن پرسید:
»معلومه هنوز حالت جا نیومده؟« با کمی مکث گفتم:
»خیلی وحشتناک بود، نمیدونم اگه شما رو ندیـده بـودم چـه بلایـی سـرم اومده بود!«
پیرمرد تبسمی کرد وگفت:
» نگفتی اسمت چیه؟« کمی فکر کردم و گفتم:
»اسمم؟« انگار نام خود را فراموش کرده بودم!
- »یعنی این قدر بهت سخت گذشته که اسمتو هم فراموش کردی؟« کمی که به خود فشار آوردم، به یادم افتاد آمد وگفتم: »صدرا!«
- » به به چه اسم قشنگی!«
- » ممنون« پیرمرد به بقیه گفت:
»بهتره شمام خودتونو به صدرا معرفی کنین.«
جوانی که اندکی چهره بشاش داشت، دستش را به سمتم دراز کـرد و گفـت:
»اسمم هادیه!«
لبخند زدم و با او دست دادم.
جوان اخمو هم بدون اینکه با من دست دهد، گفت:
»داوودم!«
چهره اش خیلی غلط انداز بود. نمی دانم چرا از او خوشم نمـی آمـد؛ انـرژی اش منفی بود و از این که کنارش نشسته بودم، خیلی اذیـت مـی شـدم ولـی چاره ای نداشتم، مجبور بودم تحملش کنم. بعد خانم جوان سرش را به عقب بر گرداند و گفت:
»اسم منم مهتابه، مام عین تو گم شده بودیم و این پیرمرد مهربون نجاتمون
داد.«
هادی گفت:
»شانس آوردی، اگه حاجی از آینه ندیده بودت، معلوم نبود چه بلایی سـرت می اومد. خیلی خدا بهت رحم کرد.«
نگاهی به بیرون انداختم و گفتم: »آخه اینجـا کجـاس؟ نـه تـابلویی داره، نـه کسی که آدمو راهنمایی کنه؟«
پیرمرد در حالی که جلو را نگاه میکرد، گفت:
»شما ناخواسته تو این مسیر افتادین!« با تعجب پرسیدم:
»ناخواسته؟ متوجه منظورتون نمی شم.«
- » شما گرفتار مسیری شدین که با تموم مسیرهایی که دیدین فرق داره.«
- » می شه واضح تر بگین؟!«
پیرمرد سرش را به طور نامفهوم تکان داد و گفت:
» کم کم خودت متوجه می شی!«
با شنیدن این حرف، ترس تمام وجودم را انباشت و به آنهـا مشـکوک شـدم.
نمی دانستم چه کار باید کنم، جرات پیاده شدن را هم نداشتم، در حالی کـه اس ترس جس م روح م را احاط ه ک رده ب ود، هرازگ اه زیرچش می پیرم رد و مسافرانش را نگاه میکردم. در این اثنا متوجه شدم داوود هم زیر چشمی مـرا نگاه می کند.
با خود گفتم:
»حتما میخوان بلایی سرم بیارن! بدبختی رو میبینی، از بیابون نجات پیـدا کردم، گیر اینا افتادم! نکنه با هم همدست باشن، حتما منتظر فرصتن تا منـو سر به نیست کنن !«
لحظات مرا شکنجه می دادند و سپری می شدند. نگاهی به بیرون انـداختم؛ جز تاریکی چیزی دیده نمیشد. در بد مخمصه ای گرفتار شـده بـودم. سـعی کردم به خود دلداری دهم تا از این فکر و خیال وحشتناک که سـراغم آمـده بود، نجات پیدا کنم. آهسته زیر لب گفتم:
»شایدم دارم اشتباه می کنم، بعید می دونم این پیرمرده با این سن و سالش بخواد بلایی سرم بیاره!...«
احساس کردم با گفتن این جمله هـا کمـی آرام شـده ام. سـکوت سـنگینی فضای اتومبیل را در برگرفته بود و من همچنان بـا خـود کلنجـار مـی رفـتم.
دقایقی بعد، مهتاب سکوت را شکست و از راننده پرسید:
»ببخشین میشه بگین این خاکی کی تموم میشه؟« داوود با ناراحتی گفت:
»راست می گه، پدرمون در اومد، بس که ماشین تو چاله و چوله افتاد!« پیرمرد دستی به ریش بلندش کشید و گفت:
»حالا حالا ها باید بریم!«
داوود با شنیدن این حرف، با عصبانیت گفت:

»این همه هزینه میکنن، خوب بیان اینجارو درسـت کـنن تـا مـردم از ایـن سردرگمی نجات پیدا کنن!«
هادی: »هیچ معلومه چی داری می گی؟! می دونی علاوه بر هزینه، چقدر آدم میخواد که این مسیر به این طولانی رو درست کنن.«
- »این همه آدم بیکار! مثلاً یکیش خود ما که انصافا چنـد وقتـه دنبـال کـار میگردیم!« هادی باحسرت گفت:
»خب اینم حرفیه، اگه کار داشتیم که آواره این بیابون نمیشدیم.« مهتاب پز آدمهای روشنفکر را به خود گرفته و گفت:
» به خدا انصاف نیست .آدم یه عمر درس بخونه و آخرشم بیکار باشه! « پیرمرد از آینه به عقب نگاه کرد و گفت: »کار توی ایـن مملکـت زیـاده، ولـی بدتون نیادا، جوونای این دوره و زمونه خیلی تنبل شـدن، دنبـال کـار راحـت
میگردن.« داوود با نیشخند گفت:
»حاجی دلت خوشه! کدوم کار؟ شما یکی شو معرفی کن نامرداشـن اگـه نـه
بگن.«
- »مثلاً یکیش همین کارت پخش کنی!«
- »کارت پخش کنی؟«
هادی: »بابا، منظور حاجی اینه که کارت تبلیغات بدی دسـت مـردم، درسـت نمیگم ؟«
پیرمرد سرش را به علامت تایید تکان داد و گفت:
»بله! خیلی از شرکتا در بدر دنبال آدم می گردن که براشون کارت تبلیغـات پخش کنه.« داوود: »اگه حقوقش خوب باشه، من هستم.«
١۴

»بالاخره از بیکاری که بهتره!«
هادی: »منم بدم نمیی آد امتحانش کنم.« مهتاب نگاهی به پیرمرد انداخت و گفت:
» بنظرتون حسابدار یا منشی خانوم نمی خوان؟« پیرمرد: »چرا نخوان حتماً میخوان.«
داوود: »خب حاجی شرایطش چیه؟ حتماً ضامن، مامن ام میخوان؟!«
»بعید میدونم ضامن بخوان، ضمانتشـون کـار شماسـت کـه خـوب انجـامش
بدین.«
» اگه ضامن نخوان من هستم، چون ضامن پیدا کردن خیلی دردسر داره.« هادی: »راست میگه، اگه ضامن نخـوان، مـنم هسـتم، چـون تـو ایـن دوره و زمونه، کسی به این راحتی ضامن کسی نمی شه.«
پیرمرد از آینه نگاهی به من انداخت و گفت: »شـما هنـوز حـالتون سـرجاش نیومده؟«
من که غرق فکر بودم، گفتم:
»با منین؟«
- » آره، خیلی ساکتین، شما هم مثلِ این بچهها موافقین؟«
» باچی؟«
داوود: »مثل اینکه تو باغ نیستی! حاجی میگه شمام هستی؟«
»کجا؟«
داوود سرش را تکان داد و گفت:
»ای بابا! یکی حالا به این حالی کنه "کارت پخش کنی" دیگه!«
»متوجه منظورتون نمی شم.«
»هیچی بابا!« هادی نگاهی به من کرد و گفت:
١۵
»یعنی تو یه خیابون شلوغ وایسی، و کارت تبلیغات بدی دست مردم.« در حالی که تعجب کرده بودم، زیر لب گفتم: »تـو یـه خیـابون شـلوغ کـارت دست مردم بدم!«




















١۶


٢



وسط خیابان شلوغی ایستاده بودم و عابران زیادی در حال رفت و آمد بودند. نخستین روزی بود که مشغول کار شده بودم چند ماهی می شـد کـه دنبـال کار می گشتم، اما مگر کار پیدا می شد، تا اینکه مجبور شدم، تن به این کـار بدم، خیلی سخت بود، اما چاره ای نداشتم منتظر بودم تا داوود که دیروز با او در شرکت آشنا شده بودم، کارت ها را برایم بیاورد و در مـورد شـرایط کـارت پخش کردن اندکی به من آموزش دهد.
بعد از دقایقی انتظار، داوود با عجله آمد و درحالی که کارت ها را بـه سـمت من می گرفت گفت:
» بیا بگیر! فقط تو این کار باید یه کم پررو باشی، از هیچکی نباید خجالـت بکشی، مثل طلبکارا صـاف زل مـی زنـی تـو چشاشـون و کـارت رو مـی دی بهشون، همین!... از فردام خودت زحمت میکشی و مـی آی شـرکت کارتـارو تحویل میگیری.«
کارت ها را گرفتم و او در حال دور شدن از من، گفت:
»احتمالاً چند ساعت دیگه کارم تموم ش��، می آم که با هم بریم شرکت.« نمی دانستم چه کار باید کنم، خیلی برایم سخت بود
- »آخه من چه جوری روم بشه که جلوی هرکس ناکس دستم رو دراز کـنم و بهشون کارت بدم... اونم کارت یه شرکت تبلیغاتی!... آخه اینم شد کار، مـردم کار دارن مام دلمون خوشه کار داریم...«
بعد از کلنجار رفتن با خودم ، اندکی به عـابرانی کـه هرکـدام بـا عجلـه بـه طرفی می رفتند، نگاه کردم. عدهای خوشحال به نظر می رسیدند، عدهای هم ناراحت. بعضی با تلفن همراه صحبت می کردند و بعضی هم با خود. به سمت آنها حرکت کردم. پس از کمی این پا و آن پا کردن به سوی یک عابر رفـتم و در حالی که از خجالت خیس عرق بودم، کارت را به طرف او دراز کردم. عـابر بدون توجه به من به راه خود ادامه داد. به کنار عـابر دیگـر رفـتم، امـا فایـده نداشت، انگار کسی من را نمی دید. با خود گفتم:
»چه قدر درناکه کسی تو رو نبینه ،«
هر کاری کردم، یک کارت هم نتوانستم به کسی بدهم. همچنان با نا امیـدی به سمت عابران کارت میگرفتم، اما حتی یک نفر هم توجهی به من نکرد .تـا این که عابری به سمت من آمد و در حین گرفتن کارت، نشانی جایی را ازمن پرسید، گفتم:
»نمی دونم، راستشو بخوای اسم همین خیابون رو هم بلد نیستم.«
- »مگه می شه آدم اسم خیابونی که توش کار مـی کنـه رو بلـد نباشـه مـارو ببین از کی آدرس میپرسیم!«
بعد کارت را به گوشه ای پرتاب کرد و از من دور شد. ساعتی سپری شـده و من خسته و گرسنه همچنان این سو و آن سو می رفتم دیگر نای ایسـتادن را نداشتم. به دیوار تکیه دادم و عابرانی که از جلوی رویم رد می شدند، را نگـاه
کردم
- » آخه اینم شد شغل! از این همه شغل که تو این دنیاست، یعنی مـا عرضـه اینو نداریم که شغل بهتری داشته باشیم؟!«
مشغول حرف زدن با خود بـودم کـه یکدفعـه کسـی محکـم روی شـانهام زد .
برگشتم و داوود را دیدم.
- »ا... تو که هنوز همه کارتا تو دستته، پس این همه مدت داشتی چـی کـار میکردی؟«
- »چی کار کنم، کسی اعتنایی به من نمیکنه.«
- »دلت خوشه ها! « با دست به عابران اشاره کـرد »خیلـی از اینـا خودشـونم فراموش کردن، چه برسه به ما! تـو بایـد زورکـی ام کـه شـده کارتـا رو بـدی دستشون، البته بعید می دونم تو این کاره باشی!« سرم را پایین انداختم و گفتم:
»چی کار کنم؟ هر کار میکنم نمیتونم با این کار ارتباط برقرار کـنم، خـب بعضی از آدما برای بعضی کارا ساخته نشدن!«
- » مثل این که خیلی سرخوشی! ارتباط چه صیغهایه؟! فکر مـیکنـی مـن از این کار خوشم می آد! یا همه آدمایی کـه شـغلهای سـخت دارن، از کارشـون راضین... بدبختا مجبورن صب تـا شـب بـه خـاطر چنـدر غـاز جـون بکـنن...
متوجهی، مجبور... می فهمی؟« - » تو خیلی وقته، تو این شغلی؟«
- » چند ماهی میشه... شما قیافهات نمی خوره، عین من بیسواد باشـی. چـه جوری شد اومدی تو این کار؟«
- » چی بگم... به قول شما مجبور شدم...«
- » تو این کار باید یا خیلی پررو باشی، یا بلد باشی، جـوری زیـر و رو بکشـی که کسی متوجه نشه، تو با این چهره شسته رفته ای که داری بعید می دونـم بتونی... ا هادیم که داره می آد«
هادی وقتی رسید، با ما احوالپرسی کرد و بعـد نگـاهی بـه کـارت هـای مـن انداخت و پرسید:
»پس چرا کارتات مونده؟ مگه تازه اومدی؟« داوود با خنده گفت:
»نه بابا خیلی وقته اومده، بنده خدا خیلی خجالتی تشریف دارن! «
- » حالا روز اولشه، راه می افته!«
- »بازم دم خودم گرم، توام که نصف کارتا تو دسـتته! معلومـه خیلـی مونـده عین من حرفه ای بشی.«
هادی با دلخوری توی چشمهای داوود زل زد و گفت:
»فکر کردی نمیدونم چی کار میکنی!«
داوود نیشخندی زد و گفت: »چیه، حسودیت میشه؟! تو هم بلدی بکن!« هادی با ناراحتی روی خود را از داوود برگرداند و در حالی که به عابران نگـاه میکرد، گفت:
»نه داداش، ما مثل تو حرفهای نیستیم که زیر آبی بـریم، یعنـی وجـدانمون نمی ذاره.«
- »وجدان کیلویی چنده داداش؟ بگو میترسمو خلاص!«
- » وقتی انداختنت بیرون و افتادی به التماس معلوم میشه ترسو کیه!«
- »عمرًا بذارم متوجه بشن! مثل اینکه خیلی مارو دست کم گرفتی.«
- »بنده خدا بهت شک کردن، همین روزا عذرتو میخوان. چقدر بهـت گفـتم مثل آدم کار کن، ولی به جای این که حـرف منـو گـوش کنـی، فقـط خنـده تحویلم دادی.«
- »نامرد، نکنه تو لوم دادی؟«
- »متاسفم برات که بعدِ چند ماه کار کردن، هنوز منو نشناختی، من اگه زیـر آب زن بودم، اون چند دفعه که این کارو کردی زیر آبتو می زدم.«
- » اگه تو نگفتی، پس از کجا میگی شک کردن؟«
- » دیروز مهتاب به من گفت، از خیابونی که تو توش کار می کنی، یه سری کارت دیده که تو جوب آب افتاده بودن، احتمال می دم به رئیس بگه.« داوود با ترس، آب دهانش را قورت داد و گفت:
»من برم شرکت، یه سر گوشی آب بدم و ببینم میتونم یه جور ماس مالیش کنم یا نه. فعلاً خداحافظ.« بعد با عجله از ما دور شد.
هادی نگاهی به من کرد و گفت:
»تو هم خجالتو بذار کنار. این کار خجالت بردار نیسـت، اگـه نتـونی کارتـارو پخش کنی، باید به فکر یه کار دیگه باشی.«
- » من که پاک گیج شدم.«
- » گیج شدن نداره، به زورم که شده، باید کارتارو به مردم بـدی وگرنـه ازت نمیگیرن. یه لحظه اینجارو داشته باش.«
سپس به سمت یک عابر رفت و یک کارت به سمت او گرفـت، عـابر تـوجهی نکرد. هادی تا چند قدمی، او را همراهی کرد و بالاخره کارت را به او داد. بعد به سمت من که با تعجب نگاه می کردم، آمد و گفت: »دیدی کـاری نداشـت، فقط یه کم باید سمج باشی.« - » چشم، سعی خودمو میکنم.«
- » خب حالا راه بیفت بریم شرکت، ناهارو بخوریم و برگردیم«
با هادی راه افتادیم، هادی برعکس داوود هم خوش اخلاق بود و هـم چهـره زیبایی داشت آدم از مصاحبتش لذت می برد.
وقتی رسیدیم شرکت مهتاب، منشی دفتر، پشت میزش در حالی که گوشـی را با شانه به گوشش تکیه داده بود، همزمـان در حـال تایـپ و صـحبت بـود:
»خیالتون راحت باشه، دو سال گارانتی داره، قبل از دو سال هر اتفـاقی بـرای لوازم ما بیفته، شرکت ازتون مرجوع میکنه.«
ما داخل آبدار خانه رفتیم تا غذای خود را گـرم کنـیم کـه صـدای رئـیس و داوود را شنیدیم. فاصله اتاق رئیس با آبدارخانه فقط یـک دیـوار بـود آن هـم دیوار پیش ساخته که راحت صدا از آن عبور می کرد.
رئیس با عصبانیت: »به حسابداری سپردم که حقوق عقب افتادهات رو تسـویه کنه.
Profile Image for Saharnaz6.
2 reviews
September 3, 2018
در این داستان شخصیت اصلی که نامش صدرا است پای در مسیری می گذارد که بی شباهت به سفر اول از اسفار شیخ صدرا یعنی سفر من الخلق الی الحق نیست. معمولن فضاهای سورئال و شیوه سیال ذهن بیشتر روایت گر دنیای روانشناسی فرویدی که پر از ادمهای بیمار روان رنجور ،مسئولیت گریز و دایما دلمشغول گذشته بوده اند. ولی در این داستان این عناصر برای روایت دنیای مبتنی بر روانشناسی های موج های متاخر که انسان را محکوم اتفاقات گذشته نمی دانند و برایش امکان انتخاب و نیز مسئولیت پذیری تعریف می کنند استفاده می شود که البته به این موضوع بیشتر خواهم پرداخت . ، نویسنده متنی روان با فرمی خوشخوان فراهم کرده به گونه ای که با توجه به محتوای گسترده و عمیقش خواندنش بسیار آسان ولذت بخش است. در مورد شیوه روایتی نویسنده آنچه قابل توجه است اینکه قسمت عمده ای از داستان را دیالوگ ها تشکیل داده اند و البته نویسنده به خوبی توانسته داستان را از طریق همین دیالوگ ها در ذهن وضمیر خواننده تصویر کند .نویسنده در دو خط روایتی واقعیت وخیال را به زیبایی در هم آمیخته ودر فصلهای متوالی مدام از دنیای خیالی به واقعیت تلخ حرکت می کند. چنانکه در نماد حرکت از روشنای دل انگیز جاده به تونل تاریک اینرا به خوبی نشان می دهد.ما در اینجا برای راحتی کار هر کدام از این جهان ها رابه طور جداگانه بررسی می کنیم: الف: روایت خیالی : این خط روایتی که هفت (عدد راز آلود هفت!) فصل داستان را به خود اختصاصی داده است بیشتر یادآور داستان های رمزی و تمثیلی عطار و شیخ اشراق و ابن سیناست که در آنها سالک از
حضیض غربت خاک تا روشنای موطن اصلی روح سیر وسلوک می کند. البته با این تفاوت که در اینجا نویسنده از فضا و عناصر مدرن برای ساختن دنیای نمادینش بهره گرفته است. از جمله سمبولهایی که در این خط روایتی دیده می شود می توان به : مه، تاریکی ، اتومبیل ، جاده، پیر راننده ، ایستگاه و... این روایت بیانگر سیر وسلوک درونی است .در حالیکه هیچ پیشینه ای از صدرا بیان نمی شود در ابتدای داستان چنین می خوانیم " چنان غرق تماشای مناظر سرسبز شده بودم که گویی برای نخستین بار بود که در جاده ای زیبا رانندگی می کردم" چنانکه پیشتر اشاره کردم ، دیدگاه رهایی از گذشته و خاطراتش و زیستن در حال در تمام داستان جریان دارد و به نظر من یکی از ارزشهای این اثر محسوب می شود.در تقابل با دیدگاه روانشناسی فرویدی که تاکیدش را بر گذشته و تاثیرات آن می گذارد در این داستان به ندرت به گذشته اشاره می شود و به جایش امور در لحظه جریان دارند و روبه آینده هستند. چند سطر بعد راوی می گوید " فراموش کردم برای چه کاری وارد این مسیر کوهستانی شده ام" یعنی زیستن در لحظه و انتخاب کردن فارغ از تاثیرات گذشته.اتوموبیل نجات فرا می رسد و صدرا سوار می شود و وارد فضایی می شود که هیچ شناختی نسبت به افرادی که در آنجا حضور دارند ندارد. گذشته گمشدگی در مه، زخم شدن پا توسط جالب آنکه صدرا حتی اسمش را در ابتدا فراموش کرده است- به لحظه –سگ وهمه چیز فراموش می شود حال خوش آمد گفته می شود. صدرا با افرادی مواجه می شود که هیچ شناخت قبلی نسبت به آنها ندارد و بعد ازگفتگویی متوجه می شود که سرنشینان یعنی داوود ، هادی و مهتاب هم مثل خودش بیکار هستند و شروع به گفتگو درباره آینده می کنند. نماد – اتومبیل در جاده پیش می رود- که نماد گذشت عمر و زندگی است- جاده خاکی وسنگلاخ است کسانی که ، پایین بودن سطح خواسته ها که همان اشتغال ومعاش که کف هرم مازلو است-و در اتومبیل که نماد بی شکل بودن انسان –هیچ شناختی نسبت به پیشینه آنها نداریم به جز اسمی که از آنها می دانیم قبل از انتخابهایش هست-در حال گفتگو درباره اینکه در آینده چه کاری بکنند هستند- نماد نقش انسان در انتخاب آینده اش- این جهان نمادین و خیالی است که آقای مصطفوی برای خواننده آشکار می کند و از این حیث که در فضای سورئال آن کسی بیمار نیست وکسی از کسی دیگر کینه ای ندارد وگذشته ای بر سر آمال و آرزوهای یک شخص آوار نشده و افراد در حال طرح افکنی برای آینده شان هستند، آنرا بسیار می پسندم. اتومبیل همچنان پیش می رود و داوود و مهتاب وهادی به ترتیب در ایستگاه هایی پیاده می شوند که با توجه به اشارات فصل های قبلی داستان متوجه می شویم که عمل پیاده شدن در ایستگاه نماد انتخاب نقشهایشان در زندگی هست که به نظرم نویسنده از نماد خوبی استفاده کرده است.ودر واقع اینجاست که بحث قدیمی جبر و اختیار رخ می نماید: آیا داود در اینکه دزد و قاتل با شد مجبور است یا مختار؟؟ هزاران سال است که جوابهای مختلفی توسط حکما و عرفا به این سوال داده شده از حافظ که در این بیت جانب جبر را می گیرد :
چو قسمت ازلی بی حضور ما کردند گر اندکی نه به وفق رضاست خرده مگیر تا مولانا که طرف اختیار را می گیرد: این که فردا این کنم یا آن کنم این دلیل اختیاراست اى صنم و البته هنوز هم باب این بحث گشوده است ولی رویکردی که نویسنده با نماد "پیاده شدن از ماشین" جانب 2آنرا می گیرد با توجه به یافته های روانشناسی امروز معقول تر به نظر می رسد.شاید همانطور که در فصل داود به صدرا می گوید که "مجبور" است فعلن برای معاش کار کارت پخش کنی را انجام دهد، او مجبور به این کار باشد ولی اینکه پس از ورود به این کار همانطور که صدرا دنبال ارتقا به قسمت اداری بود به دنبال ارتقا باشد یا اینکه عمل دزدی از طلا فروشی را انتخاب کند کاملن "انتخاب" اوست. جاده هم که نماد سطح رشد روانی است از خاکی به اسفالت تغییر می کند و مناظر اطراف آن هم به مرور زیباتر وجذابتر می شوند که اشاره ای به ارتقا سطح روانی سالکان حاضر در اتومبیل است.که البته نویسنده کارت پخش کن، سرهنگ ، قاضی و... را به عنوان نمادهای مراحل این سلوک برگزیده –در اینجا مشاغلی را که شاید بهتر می بود وضع وحال روانی و نیز سبک زندگی فرد را برای این امر نشان می داد که البته این کار منجر به افزایش حجم داستان می شد واحتمالا آنرا تبدیل به یک رمان طولانی می کرد صدرا اما تا ایستگاه انتهایی با پیرسپید موی همراه است وآنجا پیاده شده و دوباره وارد فضای مه آلود شده و نهایتا سوار بر قایقی در رودخانه آرامشی روئایی را تجربه می کند . یکی از مساِئل قابل توجه در دنیای خیالی داستان این است که سالک مقهور اراده ، خرد ویا حتی شیفتگی به پیر سپید موی نیست و خدمت رسانی پیر سپید موی تماما به اراده و اختیار سالک مربوط است که از این نظر داستان در قیاس با متون مشابه و موقعیت پیران خردمند در آنها حاوی آشنایی زدایی دلپذیریست ب: روایت واقعی : این خط روایتی هم هفت فصل از داستان را به خود اختصاص داده است. فضای این روایت دنیای واقعی انسانهای گوشت و پوست و استخوان دار است که در پی رفع نیازهایشان در تکاپو هستند. در اینجا با واقعیت عریان با همه تلخی ها واحیانا شیرینی هایش مواجه هستیم. در واقع یکی از ارزشهای این داستان این است که علیرغم پرداختن به سیر و سلوک معنوی نسبت به معضلات اجتماعی هم بی تفاوت نیست. جوانهایی که با هزار آمال درس خوانده اند و الان بیکارند. کودکان کاری که باید برای شکمشان هویت و انسانیت شان را توی خیابانها حراج کنند. در فصلهای مربوط به دنیای واقعی یک داستان با طرحی واحد در جریان است .صدرا ، هادی ، مهتاب و داود که در شرکتی مشغول کار ، کارت پخش کنی هستند تصمیم به دزدی از یک طلا فروشی می گیرند که منجر به قتل صاحب طلا فروشی توسط داود می شود که نهایتا داود دستگیر و محاکمه می شود . ولی
نویسنده با مهارتی خاص،بر اساس انتخابهای افراد، شخصیت های داستان را با پیش رفتن داستان تغییر می دهد که نشان دهنده انتخابهای مختلف افراد با توجه به سیر داستان است. یکی ازنکات قابل توجه این است که در دنیای واقعی افراد همدیگر را نمی شناسند ولی اسم همدیگر را می دانند. مثلن صدرا بدون اینکه طلا فروش را بشناسد، اسمش را می داند و این می تواند اشاره ای به دنیای واقعی ما باشد که در آن شناخت ما حتی در مورد اطرافیانمان بیشتر محدود به اسم آنهاست تا شناخت پیچیدگی های درون آنها.و نیز اشاره به اینکه اسم و هویت از پیش تعیین شده افراد مهم نیست و آنچه اکنون انتخاب می کنند و انجام می دهند مهم است. البته این مساله همانطور که مزیت محسوب می شود به مکانیکی ومادی شدن روابط انسانی درون داستان منجر شده است. نویسنده به خوبی مسئولیت گریزی که امروزه مثل بختک به جان ما ایرانیان افتاده را در ، در فصل ده صحبت های داود در دادگاه نشان می دهد، آنجا که داود اصرار بر این دارد که سرگرد و دو نفر دیگر هم با او همدست هستند و دیگران را مقصر می داند حال انکه در ابتدای این فصل داود می گوید که جرم را می پذیرد که این امر زیاد با واقعیت افراد مجرم که سعی در فرافکنی و انکار دارند همخوان نیست . خبری از آن عشقهای نجات بخش و دلبستگی های گرمابخش زن ومرد ،در دنیای واقعی گم شده ای در مه وجود ندارد و واقعیت رابطه مهتاب و صدرا آنقدر تلخ روایت شده-که البته در جهان واقعی نمونه اش بسیار است- که کارکردش جز دردآفرینی و اندوه نیست. ای کاش می شد حال که مرد حاضر در داستان یعنی صدرا ره به سوی کمال می پیماید زن حاضر در داستان هم در کنار تجربه نقشهای منفی نقشی مثبت تر را تجربه می کرد. در فصل دوازده نویسنده با آوردن بیتی از شیخ محمود شبستری به داستان رنگ وبوی عرفانی دادند، ای کاش این کار اینگونه به وضوح انجام نمی شد وصرفا می دیدیم که حال و هوای روانی سالک متکامل تر شده و صدرا پای در مسیر شفقت وبخشندگی به خلق نهاده است. درحالیکه با این اشاره مستقیم به عرفان اولین سوال که به ذهن متبادر می شود این است که چگونه مسیری که از کارت پخش کنی یعنی یک شغل اجتماعی آغاز شده به مقامی عرفانی که در طول تاریخ امری از جنس تکامل روحی بوده ختم شده است. آیا این خلط مسائل اجتماعی با عرفان نیست؟واقعن صدرایی که انگونه از دیدن کودکان کار متاثر می شد چگونه می تواند در اوج شهرت نسبت به آن دردهای اجتماعی بی تفاوت باشد وناگهان وارد فضایی به کلی متفاوت شود؟ ای کاش میان نقطه کمال صدرا و آغاز سلوکش چنین فاصله ای نبود و کمال او هم اگرچه در ولی ادامه طبیعی مسیر همان صدرای کارت پخش کن می بود. ،حوالی بزرگانی چون شیخ محمود با این توضیحات مشخص شد که فصل چهارده را نمی پسندم وبه نظرم یک سخنرانی کلیشه ای آمد حال آنکه قدرت نویسنده در بیان و نیز فرم داستان به او این امکان را می داد که چنین تاثیراتی را بدون اشاره مستقیم به عناصر سلوک عرفانی بیافریند
این داستان بیش از هرچیز بشارت دهنده ظهور نوعی تلفیق جدید از تکنیک های ادبی غربی با مفاهیم و اندیشه های فلسفی و عرفانی ناب ایرانی-اسلامی است .نویسنده با استخدام تکنیک های داستان گویی غربی مفاهیم شرقی را به خواننده اش عرضه می کند ونویدبخش عبور از فضای "رمان ترجمه" هست والبته همانطور که این کار برای ما حاوی نوعی آشنا زدایی است گمان می کنم برای مخاطب غربی هم از نظر محتوایی تجربه ای ناب باشد
Profile Image for Goals1350.
2 reviews
September 2, 2018
فکر نمی کردم یه نویسنده بتونه اینقدر خوب مساله جبر و اختیار،ازخود بیگانگی، غریت انسان، وحدت وجود و یکسره مسائل فلسفی رو بصورت داستان روایت کنه
Profile Image for Shrewd.
2 reviews
September 3, 2018
"گم شده‌ای در مه" حکایت واقعی سرنوشت انسان‌ها در زمینهٔ خاکستری و پیچ در پیچ زندگی شهری است که با کشف و شهود سوررئالیستی در آمیخته و پدیدهٔ جالبی از این همزیستی و آمیزش واقعیت و خیال به منصهٔ ظهور رسیده است که می‌تواند به نوبهٔ خود کاری نو و متفاوت به حساب آید. "گم شده‌ای در مه" را از دو منظر متفاوت می‌توان بررسی کرد:
1) منظر اجتماعی با محوریت مصائب و ناکامی‌های جوانان در جامعهٔ امروز:
"صدرا" پسر جوان بی کاری است که از فرط نیاز مالی و نداشتن شغل مناسب به کار نازلی چون "کارت پخش کنی" تن در می‌دهد، کاری که به علت خجالتی بودن و کمرویی از عهده‌اش بر نمی‌آید و مورد تمسخر دوستان همکارش (داود و هادی) قرار می‌گیرد. وقتی که خجول و شرمسار به داود می‌گوید نمی‌تواند با این کار ارتباط برقرار کند، با این حقیقت تلخ و گزنده از جانب او مواجه می‌شود که: ((مثل این که خیلی سرخوشی! ارتباط چه صیغه آیه؟! فکر می‌کنی من از این کار خوشم می آد! یا همهٔ آدم‌هایی که شغلهای سخت دارن، از کارشون راضین... بدبختا مجبورن صب تا شب به خاطر چندرغاز جون بکنن... متوجهی، مجبور... می‌فهمی؟)) «صفحه 19»
صدرا، داود، هادی و مهتاب نمایندگان مسلم یک جامعهٔ شبه صنعتی و شبه مدرن هستند. در یک جامعهٔ شبه مدرن تمام عناصر و پارامترهای صنعتی و تکنولوژیک و یا هر ایده و اندیشه‌ای تازه در آن وارداتی است. شیوهٔ کارآمد و پذیرفته
شدهٔ زندگی هم در اینگونه جوامع چیزی است مصنوعی و توخالی. فرد به تقلید از جوامع مدرن و برای به روز شدن و به امید ترقی و پیشرفت به مدرسه می‌رود، سر از دانشگاه درمی آورد و یا برای کسب رزق و روزی بیشتر از روستاها و شهرستان‌های دور کوچ می‌کند و به ابرشهر ها مهاجرت می‌کند. اما همین که چشم باز می‌کند خود را جوانی بیست الی سی ساله می‌بیند که در میادین شلوغ مجبور به کارت پخش کنی است. چرا؟ یک جواب ساده بیشتر ندارد، آن چه که فکر می‌کرده رویای عبثی بیشتر نبوده. رؤیایی واهی که چیزی جز افسردگی، یأس و حسرت را با خود به همراه ندارد.
این حکایت همیشگی و غمناک متروپل ها و شهرهای بزرگی چون تهران است که آمار دستفروشها، کارتن خواب‌ها، نوازندگان دوره گرد و کارت پخش کن‌هایش از دست دررفته و قابل شمارش نیست. این‌جاست که صدرای داستان "گم شده‌ای در مه" مستأصل و درمانده، لایه‌های خسته و آشفتهٔ ذهنش را می‌کاود و وقتی به دخترکان گل فروش خیابان که لابه لای اتوموبیل ها می‌لولند و در چشم‌هایشان التماس موج می زند نگاه می‌کند، با هزاران سؤال بی جواب مواجه می‌شود که بیشتر و بیشتر کلافه‌اش می‌کند: ((چه دنیای مزخرفی، چرا باید اینقدر توش تبعیض باشه! یه عده از پرخوری مریض باشن یه عده‌ام از گرسنگی!... آخه این بچه‌ها چه گناهی کردن که باید طعم نداری و بدبختی رو از الان بچشن!... مگه بنی آدم اعضای یکدیگر نیستن!؟... لابد، نیستن دیگه!... چه سنخیتی میان گرگ و بره!... گرگ‌هایی که به راحتی مال مردم رو بالا می کشن و از له شدن دیگران ابایی ندارن!...)) «صفحه 31»
حال این جوانان که آرزوهای زیادی در سر می‌پرورانند و دلشان می‌خواهد ماشین‌های مدل بالا سوار شوند، پول در بیاورند و به قول معروف مثل آدم زندگی کنند، نه اینکه مثل کرم‌های کثیف در هم بلولند و با خفت و سرشکستگی کارت تبلیغاتی جلوی این و آن دراز کنند چه باید بکنند؟ باز هم مسئله ساده است. سرقت! سرقت از طلا فروشی به کله‌شان می‌زند و تصمیم به دزدی می‌گیرند. فقط کافی است به صفحات حوادث روزنامه‌ها نیم نظری بیاندازیم تا به این حقیقت دردناک داستان آقای مصطفوی بیشتر پی ببریم. سرقت‌های هر روزه، قتل، آدم ربایی و جنایت‌های عجیب و غریبی که بعضی‌هایشان واقعاً چشم آدم را از فرط تعجب خیره می‌کند، نتیجهٔ همان وصله‌های وارداتی متداول جوامع در حال گذار و شبه مدرن است که هیچ سخنیتی با روحیهٔ جمعی و سنتی و چارچوب‌های هزار سالهٔ آن ندارد و تزریق یک شبهٔ آن‌ها التهابات جبران ناپذیر این چنینی را بر جای می‌گذارد.
2) منظر ساختاری و تلفیق امر واقعی با امر فراواقعی یا تشبیهات سوررئالیستی:
اصلی‌ترین برگ برندهٔ "گم شده‌ای در مه" القائات سوررئالیستی و تلفیق واقعیت و خیال می‌باشد که رنگ و بوی تازه‌ای به آن بخشیده است. رؤیا و وهمیات در انطباق کامل با حقایق داستان قرار گرفته و به نوعی قرینهٔ آن است. هر چه در واقعیت می‌گذرد با نشانه‌های خیال انگیز در عالم اوهام به وقوع می‌پیوندد و انگار قصد پیشگویی و هشدار به خواننده را دارد.
راوی در خیالاتش سفر می‌کند. خود را در جاده‌ای مه آلود می‌بیند که منجر به گم شدن و سرگشتگی‌اش می‌شود. بعد ماشینی سر جاده توقف کرده و او را سوار می‌کند. در ماشین چهار نفر نشسته‌اند. به جز راننده که پیرمرد موسپید درویش مسلکی است، سه جوان (داود، هادی و مهتاب) نیز هستند. همه جا را مه گرفته و جاده سنگلاخ و خاکی است و گذر از آن به منزلهٔ رسیدن به توفیق و رستگاری می‌باشد. هر کس تا به انتها برسد موفق و پیروز خواهد شد و هر کس بین راه توقف کند در حقیقت جا زده و به سر منزل مقصود نخواهد رسید.
البته راوی صرفاً در این مرحله نمی‌ماند. در موقعیت‌های دیگری هم ظاهر می‌شود و در کالبد اشخاص دیگری مثل یک مرد ثروتمند که با مهتاب ازدواج کرده و یا سرهنگ مسئول رسیدگی به پروندهٔ قتل طلافروشی و همچنین قاضی و استاد دانشگاه و ... هم حلول می‌کند و از زبان آن‌ها نیز قصه را پیش می‌برد. این حلول کردن در جلد اشخاص مختلف، تشبیه زیبا و به جایی است بر طی طریق کردن جادهٔ پر نشیب و فراز زندگی. آن چه که آزارش می‌دهد را در بزنگاه‌های مختلف و از زاویهٔ دید دیگران نیز روایت می‌کند و به بررسی و تحلیلش می‌پردازد، از مه و جاده نمی‌هراسد و همین طور که جلو می‌رود به نوعی خودآگاهی و خودشناسی دست می‌یازد. او در هیچکدام از ایستگاههای بین راه پیاده نمی‌شود. بر خلاف سایرین که هر کدام در ایستگاهی از ماشین خارج می‌شوند و توان ادامه دادن ندارند، او می‌ماند و با پیرمرد راننده تا انتهای مسیر می‌رود. هر چه به مقصد نزدیک‌تر می‌شود و شناختش از خود، آدم‌ها و تنگناهای ظلمانی زندگی بیشتر می‌شود، مناظر اطراف زیباتر و سرسبزتر به نظر می‌رسد. روشنایی پرده بر می‌دارد و مه آلودگی و تیرگی رخت بر می‌بندد. در پس هر مشقتی لذت و سرور نهفته است. او که سنگلاخ‌ها را درنوردیده حالا به آن چه که آرزویش را داشته نائل می‌شود.
تشبیهات این بخش از داستان عالی از کار درآمده. پیرمرد سپید مو ضمیر ناخودآگاه ماست که همیشه به ما هشدار می‌دهد و سعی در هدایتمان دارد و جادهٔ سنگلاخ، جادهٔ پر پیچ و خم رستگاری و آزادگی است. جاده‌ای که نجات دهندهٔ همهٔ ماست. آن کس که به کشف و شهود باطنی می‌پردازد، آن کس که نهفتگی‌های بالقوه‌اش را در میابد، آن کس که مخیلهٔ غنی‌تر و آگاه‌تری دارد، قفل کیهان را خواهد شناخت و خواهد شکست و بر هزارتوهای ناشناس عالم چیره خواهد شد. رازها بر او مکشوف می‌شود و از ناملایمات و ظلم‌ها هراسی به دل راه نخواهد داد. پیرمرد سپید موی با آن کلام ساده و عاری از قلنبه گویی‌اش، استعاره از راهنمای درونی انسان‌هاست. اوست که بر اعماق ضمیر پنهان، بر گفتارهای زمزمه وار درون آگاه است و می‌تواند حجاب‌ها را بزداید و صمیمانه‌ترین پیوند را با جهان بیرون برقرار سازد. باید او را شناخت، با او راهی شد و به انتهای جاده رفت تا به آن حالت ناب و ازلی دست یافت.
از ویژگی‌های بارز اثر نثر روان و خوانش بی دردسر آن است. شخصیت‌ها آشنا و ملموسند و نام‌های ساده‌ای که برای آن‌ها برگزیده شده (مهتاب، داود، هادی و صدرا) قبل از هر چیز می‌نمایاند که این‌ها آدم‌هایی بی آلایش و معمولی، از جنس همهٔ آدم‌هایی که همه روزه در کوچه و خیابان می‌بینیم هستند و مشخصات پیچیده و کلافه کنندهٔ شخصیت‌های بعضی از داستان‌ها را ندارند.
Profile Image for Reza.
141 reviews104 followers
July 16, 2019
اونقدر که انتظار داشتم نبود ولی به یبار خوندنش میارزه
Profile Image for Keykhosro.
2 reviews
August 20, 2018
یکی از پیچیده ترین داستانهای بود که خوندم شخصیت صدرا به نظر من عجیب ترین شخصیت تمام داستانهای ایرانی
Profile Image for Nishaha.
1 review
September 7, 2018
داستان تنهایی و سرگشتگی چند جوان در جاده ای مه الود که به مسیر زندگی تلقی شده است به صورت سیال ذهن
Profile Image for شهاب.
1 review
September 23, 2018
گم شده ای در مه روایتگر چند جوان ( دختر و پسر) است که هر کدام به تنهایی در جاده مه آلود و کوهستانی گرفتار شده و در حالی که مرگ آنها را تهدید می کند با هم دیگر مواجه شده و با اتفاق عجيبی وارد مسیری ماورایی که بصورت سیال ذهن روایت شده میشوند در آنجا شخصیت آنها عوض شده و با زندگی جدیدی مواجه میشوند
Profile Image for Samira.
1 review
September 23, 2018
تعجب می کنم که چرا این داستان ترجمه انگلیسی نشده من این کار رو از خیلی داستانهای فلسفی معروف قویتر دیدم خیلی خوب مفاهیم فلسفی رو مخصوصا سرگشتگی و تنهایی ادما رو بصورت داستان نقل کرده و امیدارم جهانی بشه
Profile Image for Mahan.
1 review
September 7, 2018
داستانی که به خوبی تونسته مفاهیم فلسفی رو روایت کنه به نظرم خیلی قویتر از دنیای صوفیه چون دنیای صوفی با یه داشتان ضعیف تاریخ فلسفه رو بیان کرده اما گم شده ای در مه مفاهیم فلسفه رو تو داستان گنجونده و خیلی کار مشکلیه
Displaying 1 - 30 of 199 reviews

Can't find what you're looking for?

Get help and learn more about the design.