یادش بخیر! انگار همین دیروز بود که بابام با هیجانی غیر قابل وصف نوارای ویدئویی بتامکس اجاره ای دایی جان و اورد خونه. مامان فوری خبر و به خاله هام ومامان بزرگ داد و دعوتشون کرد بیان برای ناهار و شام وصبحونه. 😂 فکر کنم اون چند روز یه تن تخمه سیاه مصرف شد.
چه روزای خوشی بودن تو میونه دغدغه های روحی و ترس از اینکه الآنه بیان ما رو دستگیر کنن ببرن اوین، چون داشتن دستگاه ویدیو قدغن بود. حالا دستگاه ویدیو به بزرگی یه ماشین ژیان چجوری وارد کشور میشد، بماند.
کتاب دایی جان و هم داشتیم و همه خونده بودنش الا من.
کتاب گاهی خنده داره و گاهی تلخ. گاهی میخندی و گاهی اشک تو چشات جمع میشه.
تلخ و شیرین، این کتاب هیچوقت فراموش نمیشه. عباراتی مثل "کار، کاره انگلیساست"، "مومنت، مومنت!"، "سانفرانسیسکو" و "والله ، بابام جان... دروغ چرا؟ تا قبر آ آ آ آ" همیشه و همیشه تو یادها زنده میمونن.
Set in Tehran in the 1940s, this satirical story centers on an aristocratic family and their feuds. The narrator of the story is the unnamed teenage boy of the family who’s in love with his cousin, the daughter of the much dreaded Uncle Napoleon, the paranoid head of the family.
The story is bittersweet and funny and its vivid characters will live on forever.