تعدّ رحلة جلال آل أحمد الى الحج واحدة من أندر وأثمن نصوص أدب الرحلة الى الحج. ذلك أن كاتبها من أبرز رواد القصة في الأدب الفارسي الحديث, مضافا الى أنه مفكر, وناقد, وسياسي, ورحالة, ومثقف متمرد, اجترح مغامرات فكرية لم تتوافر لمعظم أترابه, اذ تمثلت هذه المغامرات بتقلبات وتنقلات بين «محطات أربع»، وصفت بأنها «كعبات أربع» هي: موسكو, باريس, القدس, ومكة. هذه المدن ترمز الى مراحل توجهه السياسي, والثقافي, والالهامي, والايماني, وانه غادرها جميعا, باستثناء مكة, كما يؤكد شقيقه شمس آل احمد. إنه يترجم لنا فلسفة الحج بلغة اخرى, قد يحسبها البعض نوعا من الشطحات, باعتبار أن جلال انما أتى الى الحج ليتعرف على أخيه المسلم, بل الانسان, ما يعني أنه غير مكترث بما يعرّفه بالله, ويقربه اليه, لكن قراءة متأنية ليومياته في رحلته, تدحض هذا التصور, حيث يتجلى ايمان آل احمد, واشراقات روحه, وأخلاقيته, وعواطفه البريئة, ومشاعره الرقيقة, إذ يغدو اكتشاف الآخر, ووعي آلامه وآماله, والتعايش معه, وقبوله في كل ما يوجب الخلاف معه, كل ذلك أقرب السبل الى الله تعالى. ذلك ان طريقه الى معرفة الله يمر عبر معرفة الانسان, وتبني قضاياه، والدفاع عن حقوقه المهدورة، وحرياته المغدورة.
دوستانِ گرانقدر، همیشه میگفتم در موردِ "خسی در میقات" و این سفرنامهٔ حاجی جلالِ آل احمد، ریویویی ننویسم بهتر است.. ولی دیدم اتفاقاً بهتر است بنویسم و به این بهانه وجودم را سبک کنم و چند خطی برایتان نوشته باشم.. که حداقل شما عزیزان فریبِ نامِ جلال را نخورده و مُدام ریویوهایِ تکراری و تعریف و ستایشهایِ الکی از این کتابِ آل احمد را نخوانید و با دیدی دیگر به آن بنگرید ---------------------------------------------- آخ.. که چه اندازه این کتاب خسته کننده و کسالت آور بود... آخ که چه اندازه خسته کننده است که این جلالِ آل احمد، چرت و پرتهایی از عالمِ غیب میگوید، گویی همچون دیگر بیخردان، عالمِ غیب را دیده است و همچون قهوه خانه هایِ عربستان، در آن چای نوشیده است... اِی کاش جلالِ آل احمد که از "خس" در عنوانِ کتابش بهره برده است، این را فهم میکرد که بیخردانی که چنین از موهومات مینویسند، خار و خسی در میانِ اجتماعِ انسانهایِ اندیشمند و خردگرا میباشند.. خار و خسی که به جایِ شناختِ وجودِ خویش و شناختِ طبیعت و انسانیت، در پیِ یافتنِ عالمِ غیب و موهومات و خزعبلاتی اینچنینی میباشند.... عزیزانم و نورِ چشمانم، میدانید این هزینه هایِ چندهزار میلیارد دلاری و چندصد تریلیون دلاری، که خرجِ سفر به بیابانِ عربستان و چرخیدن به دورِ بتکدهٔ آنجا میشود، چه دردی میتوانست از بیچارگانِ دنیا دوا کند!!؟ میدانید میتوانست هزینهٔ تحصیلِ چند میلیون کودکِ بی سرپست باشد؟ میدانید میتوانست هزینهٔ درمانِ چند میلیون بیماری باشد که به سببِ بیماری و بی پولی جان میدهند؟؟ میدانید میتوانست برای چند میلیون انسانِ بی سرپناه، سقفی برایِ بالایِ سرشان باشد؟؟ میدانید میتوانست هزینهٔ ساختِ چند پژوهشگاهِ گوناگون و تأمینِ هزینه هایِ پژوهشی با هدفِ پیشرفت در دانشِ پزشکی و دیگر شاخه هایِ انسان دوستانه باشد؟؟... بعد این بیخردها این پول را خرج میکنند تا بروند در بیابان، همچون موجوداتِ وحشی و بی تمدن فاصلهٔ میانِ صفا و مروه را با لُنگی که به تنشان بسته اند بدوند و هوووو هووو کنند و سنگ به شیطان بزنند و میلیونها حیوانِ زبان بسته را قربانی کرده و وحشیانه سر ببرند و کلی حرکاتِ بیخردانهٔ دیگر انجام دهند، تا به "خداشناسی" برسند و از آنجا به قولِ خودشان به خودشناسی دست یابند!!! آن خودشناسی بر سرتان بخورد این جلالِ آل احمدِ بد سواد، اگر به جایِ آنکه این همه وقتش را صرفِ نوشتنِ خزعبلاتی همچون "غرب زدگی" و "وحدتِ اسلامی" کرده بود، کمی تاریخِ تازیانِ عربستان مربوط به پیش از اسلام را خوانده بود، میفهمید که مراسمِ حج هیچ ربطی به اسلام ندارد و دویدنِ وحشیانه در مسافتِ صفا و مروه نیز هیچ ارتباطی به موهوماتی همچون سارا و ابراهیم و تشنگیِ اسماعیل نداشته و ندارد...... عزیزانِ من، هر قبیله ای از این بیخردهایِ بیابانی، بُتِ مخصوصِ خویش را بالایِ این دو کوه میگذاشتند و این مسافت را میدویدند.. در این مسیر هرکدام بتِ مخصوص به گروهش را با فریادهایِ حیوانی و عووو عووو کردن و هوو هوو کردنی کَر کننده، صدا میزد، تا بلکه آن بتِ مخصوص، به او و زندگی اش نظر کند... جلالِ آل احمد، این همه راه تا آنجا رفته و دریغ از اندکی پژوهش در تاریخِ آن سرزمین یا بهتر بگویم "خیمه سرایِ عربستان" و زادگاهِ محمد بن عبدالله.... محمدی که راهِ کاسبی کردن برایِ قومِ خویش و بتِ "اللهِ اکبر" را جوری برپا کرده است که تا امروزه، چه بسیار موجودِ بیخرد هستند که کیسهٔ نوادگانِ این طایفه و جیبِ گشاااادِ دشداشه هایِ این بیابانی ها را لبریزِ پول میکنند... حسابهایِ بانکیِ این بیابانی ها پُر میشود و مغزِ این بیچاره هایی که پولشان را هزینه کردند نیز تُهی از خرد و شعور میگردد و اینگونه خیرِ سرشان عالمِ غیب را دریافته و به همه چیز شناسی و هیچ شناسی میرسند و افسوس از بیشعوری و ندانم کاری هایِ این موجوداتِ پست که نامِ انسان را به یدک میکشند عزیزانم، بدانید که آن خدایی که خود را در چهاردیواریهایِ معبد و کنیسه و کعبه، حبس کرده است، از شعور و فهمِ بالایِ خردِ آفریدهٔ خویش (انسان)، میترسد.... این اماکنِ مسخرهٔ دست ساز، بزرگترین قُلّکِ ابَر بیشعورها و ابَر بیخردهایِ تاریخ میباشند.. پس عزیزان و نورِ چشمانم، همیشه از این اماکنِ بیشعور پرور گریزان باشید، چراکه نادانیِ این جماعتِ نادان پرور را هیچگاه پایانی نبوده و نخواهد بود... این موجوداتِ ابله و بیخرد که به نیّتِ زیارتِ این بُتخانه و اماکنِ پوسیده، با فروختنِ تنها گوسفند و بزغالە و داراییِ زندگیِ خویش، اینگونه تلاش میکنند، فهمی به درک و شعورِ معانیِ کتابِ خرد و انسانیت، نخواهند داشت در زیر به انتخاب برخی از نوشته هایِ حاج جلالِ آل احمد در این کتاب را مینویسم و با هم آن را بررسی میکنیم --------------------------------------------- میعاد جایِ دیدارِ تُست با دیگری.. ولی "میقات" زمانِ همان دیدار است و تنها با "خویشتن".... سفر وسیلهٔ دیگری است برایِ خود را شناختن
بله... به بیابان رفته و دورِ سنگها بچرخید و پولتان را هزینه کنید و بر سرتان بکوبید، تا به میقاااات دست یابید.. این میقات نمیشد در خلوت و با کتابخوانی و اندیشه کردن در وجودِ خویش و طبیعت، در شما ابلهانِ گُم کرده راه، نمایان گردد.. خیر!؟؟؟ ****************************** اصلاً این آشیانهٔ حج یعنی چه؟ یعنی اینکه آغلِ بره ها را از طویلهٔ بزها جدا کردن
البته، راست میگوید این حاجی جلال، خودش دریافته که خویش و دیگر کسانی که به این مراسم میروند، چیزی جز چارپایانی همچون گوسفند و بز نیستند.. با این تفاوت که همچون آنها سرشان بریده و قربانی نمیشوند.. بلکه خرد و شعورشان است که قربانی میگردد ****************************** دولتِ علییهٔ سعودی، سرش گویا بدجوری به آخورِ نفت مشغول است.. همهٔ این حجاج هم که از کثافت بترکند، سرِ چاه هایِ نفت سلامت باد
جالب است که جلال این را میداند و بازهم سرِ خر را کج کرده به سمتِ بیابان ****************************** در سراسرِ عالمِ اسلام، همه جا پیشینیان را میکوبیم و آثارشان را از رویِ زمین برمیداریم تا خودمان گُل کنیم.. و آنوقت از دیگران فقط به آنچه زیرِ خاک و به اسمِ گورِ بابایشان وابسته است دل میبندیم.. تو با همهٔ حقارتت، وقتی گُل میکنی که عظمتِ دیگری را بکوبی و همین حقارت وقتی ارضا میشود که به گورِ همان دیگری اشک میریزی ****************************** نوحه خوانِ دستهٔ ما، انگار بیمار است.. رسماً میگوید چرا به سر و کله تان نمیزنید؟ عین اینکه بگوید چرا وقتی من مصیبت میگویم، شما خودتان را از پشتِ بام پایین نمی اندازید
جالب است که حاجی جلال خودش هم پول داده که آن نوحه خوان برایش چرت و پرت بخواند ****************************** سرِ این عربیتِ جاهلی سلامت باد که به اسمِ اسلام، درین گوشهٔ عالم، حکومت میکند
و خاک بر سرِ امثالِ تو باد جلال که پولِ سرزمینتان را مُفت مُفت، در جیبِ آن حاکمانِ بیابانی میریزید ****************************** مسافرها دارند حمد و سوره شان را درست میکنند.. آخوندها تویِ کله شان کرده اند که اگر "ولاالضالیییییین" درست ادا نشود، زنشان برایِ تمامِ عمر، بهشان حرام خواهد شد ****************************** واعظ و همان آخوندِ دستهٔ ما، قصهٔ قورباغه ها را میگوید: قرباغه ها از سرما به سلیمان نالیدند و "قبا" خواستند! و سلیمان قول داد، اما عمرش وفا نداد.. این است که قورباغه ها از آن سربند، مُدام میگویند: قبا... قبا
عزیزانم، ببیند با چه بیخردهایِ بیشعوری در سرزمینمان طرف بوده و هستیم... قورباغه ها قبا از سلیمان خواستند و به دستشان نرسید و آن صدایِ قورباغه در اصل قبا قبا میباشد و برایِ درخواستِ قبا بوده است... بعد انتظار دارید، با وجودِ چنین بیخردهایِ ساده لوح، سرزمینمان از این فاضلابِ دین و مذهب، رهایی یابد!!؟ ****************************** آدم و حوا پس از اخراج از بهشت، در زمینِ "عرفات" همدیگر را یافتند و شناختند
هیچ ننویسم بهتر است، چراکه هر خردمندی با خواندنِ این خزعبلات تنها به ریشِ اسلام و مسلمانها و داستانهایِ موهوم و ابلهانهٔ آنها میخندد و میخندد و میخندد ****************************** الان در عرفات، مجلسِ روضه داریم- روضه و روضه و روضه و روضه.. خفه مان کردند.. یارو آمده حج و خانهٔ خودِ خدا (منظور بتِ اللهِ اکبر است) را زیارت کرده. ولی همچنان مدام ناله میکند در آرزویِ زیارتِ کربلا
چه بگویم!! حاجی جلال، گفتنی ها را گفته است ****************************** وقوف در عرفات، مهمترین رُکن حج است.. یعنی از ظهر تا غروب در آن به بیداری و شعور به سر بردن
جلال آل احمد و آن هم دسته هایش نمیدانند که در خاموشیِ خرد و بیخردی و بیشعوری به سر برده اند.. آنهم نه یک ظهر تا غروب.. بلکه روزها و سالها در تاریکی و جهل بوده اند ****************************** در جمرات (سنگ زدن به شیطان!!!) از دو، سه قدمی، بارانِ سنگ و شن بود، تا بیست قدمی.. اگر نزدیکِ جمرات بودی، باید مواظبِ سر و کله ات باشی. چون با لنگه کفش هم میزدند. در تمامِ مراحلِ اصلیِ حج، آنچه به عنوانِ سندِ هیجانِ یک جمع، در میدان میماند، لنگه کفشهایِ از پا درآمده است البته حاجی جلال میگوید قوطی هایِ کنسرو نیز به شیطان پرت میکردند!! و یکی از این ابله هایِ بیخرد نیز بالایِ تپه ایستاده بوده تا چنانچه شیطان قصدِ فرار داشته باشد، او را بگیرند ****************************** تمامِ زمین، پوشیده از لاشه.. بز و گوسفند و شتر.. و اعضایِ لاشه هایِ تازه کشته، در حالِ جهش.. و بچه ها با چاقویی در دست، با الباقیِ لاشه ها بازی کنان... پا مرتب در خون و شکمبه، فرو میرفت.... سرِ بزی را بریدند و انداختند کناری.. پسرکی آمد با نوکِ چاقو، فرو میکرد تویِ سوراخِ گلویِ بُز، که سخت به تشنج افتاد.. در حالیکه خون از گلویش میریخت.. پیدا بود که تمرین کرده است و میداند چه کند تا لاشه را برقص وادارد
جلال، چندین صفحه در موردِ این کارهایِ وحشیانه نوشته است.. حالِ هر انسانی از خواندنِ این کثافت کاری هایِ غیرانسانی و وحشیانه بد میشود... نمیدانم با هیچ فرمولی نمیتوان این موجوداتی که به حج میروند و به دورِ آن قلکِ کعبه میچرخند و حیواناتِ بیچاره را برایِ خدایشان پاره پاره میکنند را انسان نامید.. این بی احترامی به نامِ انسان است.. این وحشی ها حتی لایقِ نامِ حیوان نیز نمیباشند.. این چه خدایی است که باید برایش مخلوقاتِ دیگر را وحشیانه سر برید و برایش خون ریخت تا سیراب گردد!!!؟ این چه خدایِ بیمار و خطرناکی میباشد!!؟ برای چه باید میلیونها حیوانِ زبان بسته را در بیابان سر برید!؟ این چه آیینِ کثیفیست!؟ این چه دین و مذهبی میباشد!! تا به کجا میخواهید خود را فریب دهید!!؟ ... اگر خیلی علاقه دارید موهوم پرست باشید و شدیداً نیاز دارید که خدایی را پرستش کنید، حداقل خدایی را عبادت کنید که خود را قربانیِ موجوداتِ دیگر و قربانیِ خودِ شما کند، نه شما و دیگر حیواناتِ بیچاره را قربانیِ خویش نماید.. خدايی که شما و موجوداتِ دیگر همچون بز و گوسفند و گاو و شتر را قربانیِ خویش میکند، باور کنید به دینفروشان و متولیانِ وحشی و جلادی محتاج است، تا قوانینِ ابلهانه و احکامِ خویش را در زمین، به سامان بنشاند... پس خواهشاً اگر خردگرا نیستید، حداقل در انتخابِ خدایتان دقت کنید ****************************** خودِ حاجی جلال در پایان در موردِ این سفرِ بیابانی و بدوی که رفته و پول را به دور ریخته است، مینویسد: اینجور که میبینم، این سفر را بیشتر به قصدِ کنجکاوی آمده ام.. عینِ سری که به هر سوراخی میزنم.. به دیدی، نه امیدی دیگر اینکه، اگر اعتراف است یا اعتراض یا زندقه یا هرچه که میپذیری، من درین سفر بیشتر به جستجویِ برادرم بودم و همهٔ آن برادرانِ دیگر- تا جستجویِ خدا
اینهم دلیلِ رفتن به بیابان و چرخیدن به سویِ بتکده از سویِ حاجی جلال آل احمد... ولی بازهم معلوم نیست که این چه سفرنامه ای بود!!! واقعاً معلوم نیست --------------------------------------------- امیدوارم این ریویو برایِ شما دوستانِ خردگرا، مفید بوده باشه <پیروز باشید و ایرانی>
اول. چیزی نبود که فقط جلال آل احمد بتواند بنویسد. حد اقل بیشتر جاهایش این طور بود. یعنی صرف ذکر وقایع حج و حتی وقایع جزئی، مثل این که خواهرم رفته بازار فلان چیز را خریده و خواهر شوهرم با رییس کاروان دعوا کرد که چرا کولر را خاموش کردی و... و غیر از آن، توصیف مکان ها، مثل صحرای عرفات و جمرات ثلاث و خود مسجد. این چیزها شاید زمانی بیشتر خریدار داشت، اما الآن که هر سال گزارش و تصویر زنده و غیر زنده ی تک تک این مراسم ها را می بینیم، دیگر چندان برایمان جذاب و جدید نیست که مثلاً تمام صحرای عرفات یک سره از چادر سفید پوشیده شده بود. و غیر از ذکر وقایع و توصیف مکان ها، آمار و ارقام نه چندان مهمی که نمی دانم چرا همه ی سفرنامه نویس ها اصرار به نوشتنشان دارند. مثل این که امسال چند نفر در حج شرکت کردند و چقدرشان ایرانی بوده و چقدر بودجه خرج فلان چیز شده و دمای جدّه این قدر بود و طول و عرض بقیع آن قدر و چه و چه. نمی دانم. شاید همین هاست که مثلاً سفرنامه را از داستان جدا می کند، ولی بشخصه ترجیح می دهم که سفرنامه حالت داستانی داشته باشد و حتی با تعلیق، تا این که پر از اطلاعاتی که اهمیت چندانی برای من و بیشتر خواننده ها ندارد. سفرنامه ی ناصر خسرو هم پر از این گونه آمار و ارقام است.
این است که می گویم نوشتن خسی در میقات، به همین وضعی که هست، چیزی نبود که فقط از جلال آل احمد بر بیاید و اصولاً من این کتاب را گرفتم که بیشتر جلال را تویش ببینم، نه ماجراهای مختلفی که برای هر حاجی ای رخ می دهد.
بی انصافی نکنم. تکه تکه، این جا و آن جا، ردّ پای "جلال" پیدا بود. ردّ پای فکر جلال. نقد کمپانی های نفتی و مصرف گرایی افراطی ملّت های مسلمان و این که سعودی ها در حقیقت بدوی هایی هستند که افتاده اند توی شهر و بی خبر از تمدن و شهر نشینی و این که اداره ی دو شهر مکه و مدینه باید از دست سعودی ها خارج شود و مشترکاً توسط کشورهای اسلامی اداره شود و خرجش نه از نفت، که از خود حجّاج در آید و حرف های دیگری که مثل برکه ی آبی وسط کویر، هم خنک و جان افزا و هم کمیاب و نادر بودند. هر جا که شروع به این حرف ها می کرد، سریع نیمه کاره رهایش می کرد و می گفت: «انگار دوباره دارم "غرب زدگی" می نویسم.» و ادامه نمی داد.
دوم. در کلّ کتاب همان نثر خاص و تند و تیز و ایجاز گونه ی جلال موج می زد. نزدیکی زیاد به زبان عامیانه. جملات کوتاه، معمولاً بدون فعل. نقطه گذاشتن بین معطوف و معطوف علیه. نیمه کاره رها کردن جمله ها با سه نقطه و "الخ" و دیگر خصیصه های نثر زیبای جلال.
سوم. جلالِ این کتاب، به مسلمان نزدیک تر بود تا به روشنفکر. اگر روشنفکر بود هم، روشنفکری با دغدغه های اسلامی بود. مثل محمد عبده یا کسان دیگر. هر چند، هنوز هم سر در گم و جویای جواب بود و هنوز هم پیوسته از خود می پرسید من در مکه چه می کنم؟ یا برای این که چرا بعد از مدت ها بی نمازی نماز خوانده دنبال دلیل می گشت یا یا یا...
موقع شروع، این کتاب برای من کتاب خیلی مهمی بود و برای خوندنش سرشار از ذوق و شوق بودم. میپرسید چرا؟ به دو دلیل: اول اینکه من بهشدت طرفدار سفرنامه خوندن (و خدا رو چه دیدی؟! شاید یه روز نوشتن) هستم. و دوم هم اینکه من قویاً طرفدار جلال و نوشتههاش هستم. پس این کتاب برای من کتاب خیلی مهم و جدیای میشه، حتی بدون در نظر گرفتن این نکته که مدتها بود تو لیست خوندنم بود و به دلایل مختلف خونده نمیشد! اما الان که کتاب رو خوندم، یه جور احساس خسران داره عذابم میده! مدام این سوال تو ذهنم تکرار میشه که همین بود؟! کتابی که این همه منتظرش بودی همین بود؟! و ناراحتم از اینکه کتاب انتظارم رو برآورده نکرد! کاش نخونده بودمش و تو ذهنم یه کتاب درجه یک میموند! :))) کتاب شروع خوبی داره و حتی تا پایان نیمهی اول، نکات جدیای مطرح میکنه! از نگاه یه روشنفکر و فراتر از اون، نگاه جامعهی روشنفکری به سفر حج تا وجود تاثیرات نظام سرمایهداری بر حج و اتفاقات حول و حوش اون! از نقدهای جدی و بهحق جلال به رفتارهای عجیب مسلمونها توی این سفر تا روایت کردن گفتگوهای مهمی بین نویسنده و مردمی از کشورهای مختلف و نشون دادن جلوههای زیبایی از سفر حج! جلال این کتاب، خیلی خیلی شبیه به جلال غربزدگیه و خودش هم تو کتاب بارها تکرار میکنه: ای بابا! باز که دارم اباطیل غربزدگی رو تکرار میکنم! رها کنم... اما متأسفانه هر چی کتاب جلوتر میره حوصلهی آل احمد برای نوشتن کمتر میشه و موقع خوندن صفحات آخر کتاب، حوصلهی خواننده هم سر میره از خوندن اتفاقات جزئی و پیشپاافتادهای مثل رفتن شیشه به پای جلال، بحث و جدل مسافرها، موفق شدن دایی نویسنده در انجام طواف به تنهایی و حرفهایی از این دست! و نکته اینکه در صفحات پایانی، این مطالب میشن بخش اصلی کتاب که واقعاً آزاردهنده میشه! و من عمیقاً به این فکر میکنم که این کتاب چیزی نیست که بتونی قبول کنی جلال نوشته!
پینوشت 1: خودمم باورم نمیشه تونستم همچین اباطیلی در مورد "جلال" عزیزم بنویسم! غفر الله لنا و له...! امیدوارم روح جلال منو بابت این بیادبی و پا از گلیم خود دراز کردن ببخشه! :)
پینوشت 2، چند ماه پس از پایان کتاب: خسی در میقات چند تا بخش داره که حقیقتاً برای من بهشدت عمیق، تاثیرگذار و موندگار بودند و شاید همینها بعد از چند ماه کافی باشند که این کتاب، جایگاه خودش رو تو زیست من داشته باشه. اجازه بدید آخر این ریویو اضافهشون کنم:
بزرگترین غبن این سالهای بینمازی از دست دادن صبحها بوده؛ با بویش، با لطافت سرمایش، با رفت و آمد چالاک مردم. پیش از آفتاب که برمیخیزی، انگار پیش از خلقت برخاستهای و هر روز شاهد مجدد این تحول روزانه بودن، از تاریکی به روشنایی. از خواب به بیداری و از سکون به حرکت.
سفر وسیلهی دیگری است برای خود را شناختن. اینکه "خود" را در آزمایشگاه اقلیمهای مختلف به ابزار واقعهها و برخوردها و آدمها سنجیدن و حدودش را به دست آوردن که چه تنگ است و چه حقیر است و چه پوچ و هیچ.
اینجور که میبینم، این سفر را بیشتر به قصد کنجکاوی آمدهام. عین سری که به از سوراخی میزنم. به دیدی، نه امیدی و این دفتر نتیجهاش. به هر صورت، این هم تجربهای، یا نوعی ماجرای بسیار ساده و هر یک از این تجربهها و ماجراهای ساده و بیماجرا؛ گرچه بسیار عادی، مبنای نوعی بیداری و اگر نه بیداری، دستکم یک شک...
متنی که جلال نوشته باشد، در هر صورت خالی از خصوصیات فکری جلال نیست. حتی اگر این متن سفرنامه ای باشد که در حین سفر و احتمالا با تمرکز پایین نوشته، و حتی اگر این سفرنامه سفرنامه حج باشد.
"خسی در میقات" گزارشی است از حج تمتع سال 1343 خورشیدی که جلال بدون سیمین و شاید به ادای دین پدری یا برادری در آن شرکت کرده است. صفحات اولیه کتاب رنگ و بوی کمتری دارد و اگر ندانی، می شود آن را نوشته هر قلم به دستی تصور کرد. اما جلوتر که می روی، شاید بخاطر عادت جلال به نوشتن در چنین شرایطی، نکات نغز و متن گزنده و جذاب جلال بیشتر خود را نشان می دهد و این روند تا پایان کتاب سیر صعودی خود را ادامه می دهد.
جلال فرد دینداری نیست. به هیچکدام از اعتقادات همسفرانش باور ندارد اما در لحظاتی تحت تاثیر فضای روحانی مسجدالحرام و ایام حج قرار گرفته و در اوج این حالاتش، خود را "خسی" در "میقات" دانسته که خیلی جالب توجه است.
جلال همچون خبرنگاری کنجکاو همه جزئیات را ثبت کرده است. در هر موقعیتی راه افتاده میان حجاج کشورهای مختلف و با عربی شکسته بسته و انگلیسی و "فنارسه" از هر کس به فراخور شخصیت و ملیتش اطلاعاتی بیرون کشیده است.
صحبتهای جلال در این کتاب از هر جایی شروع شده، تهش به مباحث "غرب زدگی" ختم می شود. مخالفت با سرمایه داری غربی و مصرف زدگی کشورهای جهان اسلام، خط اصلی تحلیلهای جلال از مسائل روز کشورهای اسلامی است. تحلیلهایی که فارغ از اینکه قبولشان داشته باشیم یا نه، نشان دهنده نگاه تیزبین و فکر تحلیلگر جلال است.
من خیلی با نثر و قلم جلال آل احمد، آشنا نبودم؛چون تنها کتابی که ازش خونده بودم،سرگذشت کندوها بود که از اون هم خیلی خوشم نیومد و زیاد تمایل نداشتم کتاباش رو بخونم اما چیزهایی که از اول در این کتاب جذبم کرد: یک جزئی نگری جلال بود.که تمام دیده ها و شنیده هاش رو مو به مو و جزبه جز توضیح داده بود که بسیار عجیب و جالب بود دو نقدهای تند و تیز جلال در مورد مشکلات و سو استفاده ها در عربستان سعودی که به قول وی:مسائل بسیار است:) و سه ته مایه های طنز رو می شد ��ز متن کشید بیرون که دوست داشتم
در کل تجربه ی شیرینی بود برام.با جست و جو فهمیدم که جلال،سفرنامه های دیگه ای هم داره که ان شاءالله اونهارو هم میخونم/گوش میدم
پ.ن:کتاب رو با صدای زیبای<<مجید عسگری>>در ایران صدا گوش دادم
این جور که میبینم این سفر را بیشتر به قصد کنجکاوی آمدهام. عین سری که به هر سوراخی میزنم. به دیدی نه امیدی. و اینک آن دید. و این دفتر نتیجهاش. به هر صورت این هم تجربهای- یا نوعی ماجرای بسیار ساده. و هر یک از این تجربهها و ماجراهای ساده و بی«ماجرا»، گرچه بسیار عادی، مبنای نوعی بیداری. و اگر نه بیداری- دست کم یک شک. به این طریق دارم پلههای عالم یقین را تکتک با فشار تجربهها، زیر پای خودم میشکنم. و مگر حاصل یک عمر چیست؟ این که در صحت و اصالت و حقیقت بدیهیهای اولیه که یقینآورند یا خیالانگیز یا محرک عمل- شک کنی. و یکیکشان را از دست بدهی. و هرکدامشان را بدل کنی به یک علامت استفهام.
پیش از آفتاب که برمیخیزی انگار پیش از خلقت برخاستهای. و هر روز شاهد مجدد این تحول روزانه بودن از تاریکی به روشنایی. از خواب به بیداری. و از سکون به حرکت. و امروز صبح چنان حالی داشتم که به همه سلام میکردم... صبح وقتی میگفتم «السلام علیک ایها النبی» یک مرتبه تکان خوردم. ضریح پیش رو بود و مردم طواف میکردند و برای بوسیدن از سر و کول هم بالا میرفتند و شرطهها مدام جوش میزدند که از فعل حرام جلو بگیرند... که یک مرتبه گریهام گرفت و از مسجد گریختم.
این جوانک عرب اهل یک محل زیارتی بود؛ و به هر صورت رجحانی برای خودش قائل بود. عین فرانسویها در محیط زیارتی پاریس. و رفتارشان با خارجیها. یا عین اهالی مشهد.
دیگری عرب سیاه درازی با عمامهای سفید و به سبک شامی بسته، و عبا را باریک تا کرده و به دوش انداخته، و چنان فصیح و بلیغ، که یک خطیب مادرزاد. از علت هجرت سخن میگفت و از صدیق بودن خلیفه اول و قصد کشتار آن دو از طرف «کفره فجره». و مدام آیات قرآن را در نثر خطابی سلیس خود درج کننده. و جالب این که روضه هم خواند. از اهل تسنن ندیده بودم کسی روضه بخواند. آن هم بر سختیهایی که آن دو یار غار در آن سفر تحمل کردند. و حتی یک بار خودش به گریه افتاد. یعنی در نهایت هیجان صدایش شکست و رو را پوشاند؛ که جماعت به فریاد آمد.
و من هیچ شبی چنان بیدار نبودهام و چنان هشیار به هیچی. زیر سقف آن آسمان و آن ابدیت، هرچه شعر که از بر داشتم خواندم – به زمزمهای برایش- و هرچه دقیقتر که توانستم در خود نگریستم تا سپیده دمید. و دیدم که تنها «خسی» است و به «میقات» آمده است و نه «کسی» و به «میعادی». و دیدم که «وقت» ابدیت است، یعنی اقیانوس زمان. و «میقات» در هر لحظهای. و هر جا. و تنها با خویش. چرا که «میعاد» جای دیدار توست با دیگری. اما «میقات» زمان همان دیدار است و تنها با «خویشتن». در سعی، میروی و برمیگردی. به همان سرگردانی که «هاجر» داشت. هدفی در کار نیست. و در این رفتن و آمدن آنچه به راستی میآزاردت مقابله مداوم با چشمهاست. یک حاجی در حال «سعی» یک جفت پای دونده است یا تند رونده، و یک جفت چشم بی«خود». یا از «خود» جسته. یا از «خود» به در رفته. و اصلاً چشمها، نه چشم. بلکه وجدانهای برهنه. یا وجدانهایی در آستانه چشمخانهها نشسته و به انتظار فرمان که بگریزند. و مگر میتوانی بیش از یک لحظه به این چشمها بنگری؟ تا امروز گمان میکردم فقط در چشم خورشید است که نمیتوان نگریست. اما امروز دیدم که به این دریای چشم هم نمیتوان... که گریختم. فقط پس از دو بار رفتن و آمدن. به راحتی میبینی که از چه صفری چه بینهایتی را در آن جمع میسازی و این وقتی است که خوشبینی. و تازه شروع کردهای. وگرنه میبینی که در مقابل چنان بینهایتی چه از صفر هم کمتری. عیناً خسی بر دریایی، نه؛ در دریایی از آدم. بلکه ذره خاشاکی، و در هوا. به صراحت بگویم، دیدم دارم دیوانه میشوم. چنان هوس کرده بودم که سرم را به اولین ستون سیمانی بزنم و بترکانم... مگر کور باشی و «سعی» کنی.
خراب کردن قبر در این سر عالم (که کتابخانهها را میسوزانند) یعنی سوختن یک کتاب. هر قبری کتابی است بسته، و سنگش جلدش. یا به عکس. و اینها حتی جلد را هم بستهاند. وگرنه چرا مرده را در قبر بگذاریم؟ و چرا نسوزانیم؟ در سنت مللی که گور دارند و دفن و کفن، تشخص مردگان خود نشانهای است یا سابقهای بر تشخیص زندهها.
گویا این کعبه بر روی این زمین تنها معبد در هوای آزاد است. دیگر معابد محرابی است یا مجسمهای یا بتی یا آتشگاهی، که به هر صورت زیر سرپوشیدهای است تا محفوظ بماند از باد و باران و تابش آفتاب. حتی یهود خیمه اجتماع داشتند. اما این جا محراب اصلی یک چهاردیواری است. یعنی «خانه» است. که باید زیر باد و باران باشد تا «خانه» باشد. و جالبتر یکسانی و همسری همه عبادتکنندگان است در حال طواف. و هیچ علامت اشرافیتی. و هیچ رواق مخصوصی. یا شاهنشینی...
نگاه شریعتی و نگاه جلال به حج در هردو جالب توجه است. یکی به زیبایی معنویات و اعمال آن به قشنگ ترین شکلش اشاره میکنه و دیگری صرفا دست به نوشتن سفرنامه ای جالب از سفرش به حج می زند که خیلی هم خوب درمی آید، بدون سانسور و بدون ریا هرچه که آنجا به فکرش می آید یا می بیند بیان می کند. بنظرم هم شریعتی و هم جلال هرانچه که میدیده اند نوشته اند بدون هیچ ریایی. ولی دونگاه متفاوتی به حج دارند و خوندن هردوکتاب لذت منحصربفردی دارد و از خوندن هردوش لذت بردم و این مخاطب است که با خوندن هردو کتاب تفسیرش را می کند از حج.... از کتاب: من در این سفر بیشتر ب جست و جوی برادرم بودم تا ب جستجوی خدا....ک خدا برای آنکه ب او معتقد است ،همه جا هست." و "حج" سفری ک "آخر باید رفت و بود و دید و شهادت داد ک از عهد ناصرخسرو تاکنون چه ها فرق کرده یا نکرده".....
دیدم که تنها "خسی" است و به "میقات" آمده است و نه "کسی" و به "میعاد"ی. و دیدم که "وقت" ابدیت است، یعنی اقیانوس زمان. و "میقات" در هر لحظه ای. و هر جا. و تنها با خویش. چرا که "میعاد" جای دیدار توست با دیگری. اما "میقات" زمان همان دیدار است و تنها با "خویشتن". و دانستم که آن زندیق دیگر میهنه ای یا بسطامی چه خوش گفت وقتی به آن زایر خانه ی خدا در دروازه نیشابور گفت که کیسه های پول را بگذار و به دور من طواف کن و برگرد. و دیدم که سفر، وسیله دیگری است برای خود را شناختن. این که "خود" را در آزمایشگاه اقلیم های مختلف به ابزار واقعه ها و برخوردها و آدم ها سنجیدن و حدودش را به دست آوردن که چه تنگ است و چه حقیر است و چه پوچ و هیچ.
جلال در سال 1343 به حج تمتع مشرف میشود و این کتاب سفرنامه اوست مهمترین وجه این کتاب، زیاد دیدن و جزئی دیدن و تحلیلی دیدن همه اتفاق ها و آدمها و مناسک و مسائل است. بشدت به فضای اداره حج توسط سعودی نقد دارد و همچنین برخی رفتارها و گفتارهای اطرافیان و حاجیان را هم به طور جالبی نقد میکند مقایسه مکانهای آنجا با ایران هم از وجوه جالب توجه این کتاب است
داستانی فرهنگی، اجتماعی، اقتصادی از سفر حج، یکی از خوش خوان ترین سفرنامه هایی بود که خوندم . خیلی گرم و صمیمی توضیح داده بود.
سفر برای آل احمد یک سفر معمولی نیست. آل احمدی که به این سفر میرود، همان است که روزی پیوستن به حزب توده را دیده؛ آل احمدی که گریز از خانوادۀ مذهبی، بینمازی و انتشار کتاب در اعتراض به سنتهای دینی را تجربه کرده است.
سفرنامه از فرودگاه جده، محل آشنایی اولیۀ مسافران با یکدیگر آغاز میشود. مسافرانی که از دهاتیها و پیرزنها تا نخبههایی مثل جلال، همه به یک رنگ در آمدهاند. دردسرها و سختیها و کمبود امکانات در سفر، برای همه یکسان است. همه تیغ ریش تراشی و آن زرق و برق را رها کرده و روانه به کشفی شدهاند. هرکدام یک جور؛ یکی به کشف سفر؛ دیگری به کشف کعبه و دیگری به کشف خود کشف. گاهی نیز به ناهنجاریهای مدرنیسم که حتی دامن معنویات را آلوده کرده و نیز از سایههای تاریک و دراز استعمار و بهرهکشی کشورهای قدرتمند صنعتی از جهانی که در تحجّر و عقبماندگی خود دست و پا میزند و با وجود ثروت سرشاری که برخی از این کشورها از منابع طبیعی خود به ویژه نفت دارند، به صورت ملتی مصرفی درآمده و همه چیزشان وابسته به قدرتهایی شده است که در سایۀ همین وابستگیها کسب کردهاند، اعتراض میکند.
واقعا لذت بخش! گرچه گاهی جملههای بریده بریده بودن ولی همسفری با جلال آن هم در سفری که خودش در تعجب است که چرا میرود عجیب است! جلال بعد از ۳۴ سال که کاملا از فضای مذهب دور بوده و حتی نماز هم نخوانده، به حج واجب میرود! توصیف عربستان سال ۴۳ و برگزاری حج با آن شکل عجیب و نقدهای او جالب است. رهایی او و هم صحبتی با مردم اقوام و ملیتهای مختلف و گشت و گذار در شهرهای جده و مدینه و مکه خواندنی است:))
نثر جلال همیشه صمیمی بوده و این صمیمت باعث میشود که خواننده با کتاب همراه شود. روایت سفرنامهی جلال بهعنوان یک روشنفکر نه چندان مذهبی، موقعیتهای جذاب و گاهی تامل برانگیزی را پدید آورده است که کتاب را بسیاری خواندنی میکند.
به هر مقدسی نزدیک که شدی، میبینی قدس در عالم خارج نیست ،بلکه در توست، در ذهن تو بوده یا هست... رمز هر مقدسی در حریم هایش نهفته، در فاصله ها، و حریم را که برداشتی، شیئی ست یا آدمی یا شهری...
این هم تجربه ای بود، یا نوعی ماجرای بسیار ساده...و هریک از این تجربه ها و ماجراهای ساده، گرچه بسیار عادی، مبنای نوعی بیداریست؛ واگرنه بیداری، دست کم یک شک! به این طریق دارم پله های عالَمِ یقین را تک به تک با فشار تجربه ها، زیر پای خودم میشکنم. و مگر حاصل یک عمر چیست ؟ این که در صحت و اصالت و حقیقتِ بدیهی های اولیه که یقین آورند، یا خیال انگیز ویا محرک عمل، شک کنی و یک یکشان را از دست بدهی و هرکدامشان را بدل کنی به یک علامت استفهام....
«خسی در میقات» از جلال دیگر زیاد کتاب خوانده ام ولی بازهم باید چند صفحه ای بگذرد تا به قلمش عادت کنم! سفرنامه ی حج تمتع آل احمد بهانه ای است برای ستایش پرمعنا بودن این حرکت عظیم اسلامی، این اجتماعمعنا دار و این اعمال نمادگونه و البته کوبیدن کمبودهای رفاهی ناشی از کم کاری دولت سعودی. تشریح حال و هوای حجاج از نژادهای مختلف و موقف های گوناگون مکه و مدینه از زوایای تاریخی،فرهنگی،اقتصادی تیزبینی چشمان جلال را به رخ می کشد و ذکر صادقانه ی نویسنده از حالات روحی اش در آن اجتماع بزرگ و به دنبال معنای اعمال حج رفتن او روح جستجوگرش را نمایان می سازد. البته حجاج و از جمله ایرانی ها از تیزی قلم جلال بی نصیب نمی مانند و کارهای آنها مانند«حرص و جوش دنیوی»،«خرید کالاها» و موارد دیگری از عادات آنها ،که هنوز بعد ۵۰سال از نگارش اثر ترک نشده است، بیان می شود.
صفحات پایانی وجمع بندی شیرین او از «خسی در میقات» بودن و نه «دری در میعاد» گشتن، از جاهایی است که لبخند شیرینی بر خواننده خواهد نشاند.
قلم بسيار روان و جملات عاميانه و كوتاه از دلايلي است كه خوندن اين كتاب رو بسيار لذت بخش ميكند ، به نظر من نقطه اوج سفرنامه در روز عيد قربان و توصيف هاي بسيار هنرمندانه جلال آل احمد از بدويت حاكم بر اين مراسم است . نگاه انتقادي او و ايده هايي كه براي بهبود وضعيت مراسم حج ارائه ميدهد ،ايده هاي او براي جلوگيري از اسراف در مراسم عيد قربان همه و همه به زيبايي اين اثر اضافه كرده است . اين كتاب مراسم حج از نگاه فردي است كه چندان مذهبي نيست و اين كتاب را نميتوان نوعي كتاب مذهبي به شمار آورد بلكه يك سفرنامه با نگاهي انتقادي است و خواندنش بسيار توصيه مي شود.
از گیرایی و جذابی قلم جلال آل احمد که تعجبی نمی کنم. این کتاب سفرنامه ای بود از سفر خود جلال آل احمد به مکه. و تمام حس و حال و تجربیات خودش رو به طور واقعی بیان کرده. کتاب پر از حرف برای گفتن بود،شاید گاهی توضیحات سفر خسته کننده به نظر بیاد اما درست جایی که این خستگی شروع میشه حرفی گفته میشه که انتظارشو نداری! از کتاب: «میعاد» جای دیدار توست با دیگری. اما «میقات» زمان همان دیدار است و تنها با خویشتن...و دیدم که سفر وسیله دیگری است برای خود را شناختن.
خسی در میقات از معروف ترین آثار ادبی معاصر حجە کە جلال آل احمد در سن 41 سالگی نوشتە کە جزئیات کامل و مفصل از شرایط اقتصادی،اجتماعی،سیاسی و زیارتی حج بە ما میدە.جملە پایانی نویسندە
" دیگر اینکە اگر اعتراف است یا اعتراض یا زندقە یا هر چە کە می پذیری، من در این سفر بیشتر بە جستجوی برادرم بودم و همه آن برادران دیگر، تا بە جستجوی خدا. کە خدا برای آنکە بە او معتقد است ،همه جا هست.
سومین کتاب از جلال آل احمد بود که خوندم و فکر کنم اولین کتاب با موضوع سفرنامه، سفربه مکه و چه مسافری. روزنویسی های جلال آل احمد از سفرش به مکه و توضیحش در مورد اوضاع و احوال حجاج و مردم بومی و جغرافیا و قیمت. آره قیمت، من نمیدونم چه علاقه ای بود که جلال قیما هرچیزی را میپرسید و به خواننده نشان میداد، حالا که 40 50 سال از داستان گذشته من نه میدونم گرون خرید کرده یا اینکه چه فایده. کتاب زیاد به عمق حج نمیپردازه و از در و دیوار بیشتر فراتر نمیره، اگرچه این خودش جالبه و اینکه نگرش یک به قولی منورالفکر بره مکه چی میشه و از مردم چی میپرسه و به جای بازار میره کتابخانه و مدرسه رو ببینه. اینکه جلال خیلی جلوی خودش رو نمیگرفته در نوشتن برام جالب بوده و کم نمیزاشته برای نوشتن. به طور مثال: "ولی خودش سخت زیباتر بود تا پارچه هایش و این نه چیزی بود که او میفروخت یا من میخردیم" یا در مورد اینکه از اول سفر شروع به نماز خواندن میکنه.
اثرار زیادی داره که یک مجمع بین المللی از مسلمین مدیریت مکه و مدینه رو بدست بگیرن و ازین وضیع اسف بار درش بیارن. و اینکه روی نفت نشسته عربستان و شرکت آرامکو داره فقط ثروت ملی رو میچاپه توصیفاتش از مردم زیباست مثل: "یمنیها چرک و آشفته موی و با چشمهای گود نشسته، و طنابی به کمر بسته، هر کدام درست یک یوحنای تعمیدی که از گور برخاسته. و سیاهها درشت و بلند و شاخص، کف بر لب آورده و با تمام اعضای بدن حرکتکنان. و زنی کفشها را زیر بغل زده بود و عین گم شدهای در بیابانی، نالهکنان میدوید. و انگار نه انگار که اینها آدمیانند و کمکی از دستشان برمیآید. و زنی کفشها را زیر بغل زده بود و عین گم شدهای در بیابانی، نالهکنان میدوید. و انگار نه انگار که اینها آدمیانند و کمکی از دستشان برمیآید.و جوانکی قبراق و خندان تنه میزد و میرفت. انگار ابلهی در بازار آشفتهای. و پیرمردی هن هن کنان در میماند و تنه میخورد و به پیش رانده میشد. و دیدم که نمیتوانم نعش او را زیر پای خلق افتاده ببینم. دستش را گرفتم و بر دستانداز میان “مسعی” نشاندم؛ که آیندگان را از روندگان جدا میکند. یک دسته از زنها (۱۰ـ۱۵ نفری بودند) بر سفیدی لباس احرام، پس گردنشان نشان گذاشته بودند. نقش رنگی بنفشهای گلدوزی شده را. و هر یک احرام دیگری را از کمر گرفته؛ بخط یک دنبال مطوف میرفتند."
از متن "روز عید قربان ... اینطور که دیدم با این قربانی عظیم دو سه احساس ابتدایی آدم بدوی را ارضا میکنند. یکی همان که گذشت : قربانی حیوان به جای انسان. گوسفند به جای اسماعیل . حیوان را بکش تا شاید از آدم کشی دست برداری . و بعد ؛ بهترین تمرین است برای چاقو زدن ؛ برای خونریزی ؛ برای خون دیدن . زن و مرد و بچه چاقو به دست چه عشرتی میکنند با لاشه ها . به قصد جمع آوری آذوقه ؛ یا تنها به قصد تفریح ."
“يكي كه بار دوم حجش بود گفت براي اينكه سال قبل خود او ديده بوده كه كسي رفته بوده سر جمره و با لنگه كفش شيطان را كتك ميزده . و اصفهاني كچل جماعتمان افزود: «حجي آقا، تا مبادا شيطون از ريگ بارون حجاج خسته بشد و بخواد در برد ـ اون ايستاده بودس كه نگهش بدارد.» و ديگران نقل كردند كه كساني جمرات را با قوطي كنسرو هم ميزدهاند. خود من با كفشش را ديدم." "باید مکه را دید و زندگی خالی از آب عرب بدوی شهرنشین شده را، تا دانست پنج بار وضو گرفتن در روز یعنی چه" "فاصله صفا و مروه اصلا بازار بوده. و سعی میان آن دو در حدودی سعی برای چانه زدن. ازین دکان به ان دکان...همچو خسته شدی، میروی به خرید. به چانه زدن یا به تفنن و تبرید. " "پاى شيرهاى آب زمزم همچنان شلوغ بود كه بود. پيرزنكى كنار پلكانايستاده بود و پسرش مىرفت از سر خود چاه كوزه كوزه آب مىآورد ومىريخت سر و دوشش. بعد به تنش. و همان از روى احرام و پيرزنك مىزدروى پستانهايش و سرش به آسمان بود و دعا مىكرد تا پسر با كوزه بعدىبرسد. بجاى او من بودم كه حظ مىكردم. دندان نداشت، وگرچه آهسته دعامىكرد و به زبانى كه نه مىشنيدم و نه مىفهميدم، اما مىشنيدم كه يك دنيارا دعا مىكند" "دیگر اینکه اگر اعتراف است یا اعتراض یا زندقه یا هرچه که می پذیری، من درین سفر بیشتر به جستجوی برادرم بودم- و همه آن برادران دیگر- تا به جستجوی خدا. که خدا برای آنکه به او معتقد است همه جا هست. "
سفرنامه سال ۴۹ از حج به قلم سلیس و روان جلال آل احمد راستش من تعریف درستی از سفرنامه در دست ندارم. اما جلال در سال ۴۹ به معنی واقعی کلمه در حد توان در سفر حج به کاوشگری و در آوردن زیر و بم زندگی و ویژگی های زائران و مجاوران و کسبه پرداخته. تا جایی که در موارد بسیار پایش تاول زده یا دچار گرمازدگی شدید می شود. اینکه جلال خودش فرانسه می داند و انگلیسی و عربی باعث شده بتواند با اقشار متعددی هم کلام شده و از هریک درباره موضوعی پرس و جو کند. البته لابلای سفرنامه نویسی و مصاحبت با افراد، نویسنده بسیاری از نظرات و باورهای خود را بیان کرده که از دلسوزی عمیق وی برای دنیای اسلام و تاسف بابت عقب ماندگی ممالک اسلامی مخصوصا عربستان حکایت دارد. وضع فلاکت بار بهداشت و اسکان طی این سفر جایی برای وارد شدن به معنویات سفر باقی نمی گذارد یا حداقل جلال نمی خواسته در مورد آن چیز .خاصی بگوید قطعا با خواندن این سفرنامه دلتان هوای حج نمی کند ولی باید و حتما این کتاب را خواند و دید که چگونه در گذشته ای نه چندان دور زائران سختی .سفری این چنین را به جان می خریدند تا حاج یا حاجیه ای پشت اسمشان بیفتید و چشمشان به خانه خدا روشن گردد. مشقتی که اگرچه امروزه از شدت آن کاسته شده اما در بهبود مدیریت این گردهمایی بزرگ نسبت به آن زمان تغییر زیادی به چشم نمی خورد.
نتیجه ی همسفری جلال با علی شریعتی در سفر به مکه 2 کتاب بود: حج اثر شریعتی و خسی در میقات از جلال. درسته که فیلسوف معاصر محمدتقی جعفری به پسرش وصیت کرده تا کتاب حج شریعتی رو نخونده به سفر حج نره اما این باعث نمیشه که خسی در میقات رو با اون نثر فوق العاده از دست بدیم
از اون داستان ها بود که کسل کننده بود مناسک حج و بیان می کرد البته ازنوع قدیمی چون الان خیلی اپدیت شده :))) اما بی انصافیه اگه نگیم بعضی جاهاش خیلی خوب بود یاد خودم افتادم که برای سفر های مذهبی که رفته بودم و مثل بقیه رفتار نمی کردم
واقعا کتابی نبود که فقط بشود جلال آن را نوشت. پر از آمار و اخبار بدرد نخور. پر از اتفاقاتی که بود و نبودشان هیچ کمکی به سفرنامه نمی کرد. خواهرم فلان چیز را خرید، جواد فلان کار را نکرد.
روشنفکر جماعت درین ماجراها دماغش را بالا میگیرد و دامنش را جمع میکند که: «سفر حج؟ مگر جا قحط است؟» غافل از اینکه این یک سنت است و سالی یک میلیون نفر را به یک جا میخواند و به یک ادب وامیدارد. و آخر باید رفت و بود و دید و شهادت داد که از عصر ناصرخسرو تاکنون چهها فرق کرده یا نکرده …
و جلال مردى ست كه دوست دارم بيشتر بشناسمش. كسى كه سال ٤٣ چنان نوشته است كه انگار سال ٩٣. اصلا احساس نمى كنى كه اين كتاب براى ٥٠ سال پيش است. كارى ندارم كه جلال چه فكر مى كرده است و در مكه و مدينه چه ديده است، اما او مرد انديشيدن است و مستقل مى انديشد، نه مانند طايفه اى كه همه ادعاى انديشيدن دارند و ادعاى استقلال، اما نمى دانم چرا از هر صد نفر نود و نه نفر كپى هم فكر مى كنند و استدلال مى آورند!!! خسى در ميقات مواجهه ى خوبى با جلال بود پس از زن زيادى سال هاى دور و مدير مدرسه ى سال هاى دورتر و فكر مى كنم پس از اين هر بار با كتابى از او روبه رو شوم در خواندنش شك نخواهم كرد... و اما ... " چون روشنفكر جماعت درين ماجراها دماغش را بالا مى گيرد و دامنش را جمع مى كند كه " سفر حج؟ مگر جا قحط است؟" غافل ازين كه اين يك سنت است و سالى يك ميليون نفر را به يك جا مى خواند و به يك ادب وا مى دارد." ... جالب است كه روشنفكرها امروز همان گونه فكر مى كنند كه ٥٠ سال پيش و بعد از تحجر مى نالند و عقب ماندگى
کتاب قشنگی بود. انگار که با کاروان جلال در سال ۱۳۴۳ همراه میشی و میری مدینه و مکه. هرچه دیده از جزئیات اماکن و طبیعت تا روحیات و رفتار همسفران و بومیان ضبط کرده. بعضی جاها هم شیطنت هایی کرده و از زیبارویان عربی که در سفر دیده هم توصیفات ضایعی آورده!
گویا این سفر منشأ تحولی بوده برایش و باعث شده دوباره نماز بخواند و ...
تحلیلهاش هم جالب بود. درباره سعی بین صفا و مروه و درباره قربانی کردن و نقدهای درون گفتمانی و گله و شکایت از بی کفایتی آل سعود در ادارهی حج و ...
نثر تلگرافی و کوتاهی داره و بعضا فعل ها رو نمیاره. گویندگی هم خیلی خوب نبود. البته بد هم نبود.
نمره ۴.۵ از ۵ نیم نمره کم کردم به خاطر بعضی نقدهاش و توجه بیش از حد به زنان زیبارو در حین سفر حج!
سفرنامه خوبی بود، با اینکه چندین صفحه طول کشید تا به قلم جلال عادت کنم. هرکس که سفر رو درک کرده باشه از خوندن این سفرنامه لذت خواهد برد. "میعاد جای دیدار توست با دیگری. اما میقات زمان همان دیدار است و تنها با خویشتن. و دیدم که سفر وسیله ی دیگریست برای خود را شناختن . اینکه خود را در آزمایشگاه اقلیم های مختلف به ابزار واقعه ها و برخوردها و آدمها سنجدین و حدودش را بدست آوردن که چه تنگ است و چه حقیر است و چه پوچ و چه هیچ."