سناپور در سال ۱۳۳۹ در کرج بهدنیا آمد. درسخواندهٔ رشتهٔ منابع طبیعی است اما از همان ابتدا به نوشتن و روزنامهنگاری روی آورد. در آغاز فعالیت داستاننویسیاش برای کودکان و نوجوانان مینوشت. پسران دهکده (۱۳۶۹) و افسانه و شب طولانی (۱۳۷۳) حاصل این دوران است. سپس به روزنامهنگاری روی آورد و در روزنامه همشهری و زن و حیاتنو و چند نشریه دیگر شروع به همکاری کرد. مدتی هم بر کار گردآوری و چاپ داستانهاب مجلات گردون و کارنامه نظارت داشت. اولین رماناش نیمهٔ غایب را در ۱۳۷۸ منتشر کرد. این رمان برای او جوایز مختلفی را به ارمغان آورد و در مدت یک سال شش بار تجدید چاپ شد.[۱:] در سال ۱۳۸۰ کتابی در شناخت زندگی و آثار هوشنگ گلشیری به نام همخوانی کاتبان تالیف و منتشر کرد. او هماکنون مشغول تدریس داستاننویسی است.
رمانِ خواندنی خاکستر ، اثر حسین سناپور را خواندم. متفاوت بود. یک تازه به دوران رسیده رانتی که سابقه سیاسی داشته، تجارت خانه راه انداخته و با استفاده از ارتباطاتش و با همکاری نفوذی های برادران بالا اوضاعش به خوبی پیش می رود که به یکی از دوره های گذری مبارزه با فساد بر می خورد و شرکتش زیر نظر قرار می گیرد. همزمان با خودکشی خانم همکار رییس شرکت، پرونده رنگ اخلاقی هم به خودش می گیرد. بعد از اینکه شرکت زیر ذره بین می رود، بی هویتی و سر در گمی و توطئه های داخلی و زیر آب زنی های غریبی برای این صاحب ثروت باد آورده به وجود می اید که این قسمت مهمترین بخش کتاب است. سناپور در خاکستر ضربدری به حوزه های عاطفی،جنایی ، سیاسی سرک می کشد. چیزی در مایه نوشته های احمد محمود. نمی توان برای آن ژانر مشخصی تعریف کرد اما حوزه های سیاسی اش محتاطانه ومحافظه کارانه است. اشاره بیشتری به سوابق سیاسی قهرمان داستان و همکارانش می توانست به جذابیت داستان کمک کند. تک جمله های معرکه ای هم درمیان نوشته هایش وجود دارد. سناپور رمان نویس مورد نیاز جامعه فرهنگی وادبی فعلی است که هم جسارت نوشتن را دارد و هم توانایی خوب نوشتن. نشر چشمه کتاب خاکستر را منتشر کرده است. تابستان ۹۷
روایت خودکشی لادن را از دیدگاه حسامِ سرخورده، درونگرا، مبارز سیاسی سابق، معشوق و همکار سابق لادن قبلا در کتاب دود اثر حسین سناپور چاپ سال 1393 خوانده بودیم. حسام نمونه یک "بیعرضه" به تمام معنی است. شجاعت انجام هیچ کاری را ندارد. نه در درگیریهای دانشگاه به دوستش که زیر پا افتاده بوده کمک کرده و نه از ترس دردسر، برای لادن که خودکشی کرده، به اورژانس زنگ زده. درسش را نیمه رها کرده و خانه، همسر، بچه، کار و معشوقهاش را از دست داده. به قول خودش" نتوانستم دیگر. درست نتوانستم. نمیتوانم راه بروم دیگر. باید نگاه کنم کسی زیر پایم نباشد. بعد جاخالی دادم. جلو هر مشت بسته یا باز، راهم را کج کردم، هر جا جنگ و دعوا بود، کج کردم و نرفته چرخیدم. چرخیدم و برگشتم سرجام." شجاعتی هم که در نهایت در پایان داستان به نوعی پیدا میکند، بیشتر در اثر انتقام است. در کتاب خاکستر نوشته حسین سناپور چاپ سال 1396، اینبار داستان خودکشی لادن را ازدیدگاه معشوقش مظفر، زندانی سابق سیاسی که بعد از همکاری با رژیم از اعدام فرار کرده، تواب فعلی، "كاراكتر اقتصادي، مدير يك شركت سرمايهگذاري بزرگ، سرمايهدار، بيزينسمن، قهرمانِ آرمانگراي دهه ٥٠، چريك دهه ٦٠، شخصيتي بيگانه با خود و منفعتطلب كه دوستان سياسياش در آلمان به خاطر همكارياش با حاكميت، قصد ترورش را داشتهاند" میخوانیم. مظفر برخلاف حسام، نمونه یک "برنده" تمام عیار است. عقیده دارد سازمان سیاسی و شرکت اقتصادی را به یک نوع باید رهبری کرد. "یادت هست در باره سازمان چه میگفتیم؟ سازمان از زندگی تکتکمان که هیچ، از زندگی همه مان مهمتر است؟ شرکت برای من همان سازمان ایدهآل است. هر کاری که با سازمان نمیشد کرد من میخواهم با شرکت بکنم. پیش بردن دموکراسی و حفظ آدمهایی که میتوانند این مملکت را پیش ببرند." در هر دو بدون احساس فقط باید به برنده شدن اندیشید. درهردو شما مهرهای هستید در خدمت سازمان یا شرکت، تا وقتی مفید هستید که مهره اضافی نباشید وگرنه باید حذف شوید. مظفر میگوید دارد به نحوی که دلش میخواست روزی سازمان را اداره کند، شرکت را سرپرستی میکند. در این راه دست شکنجهگرانش را میبوسد، بازجویش را به کار میگیرد، آدمها را زیر پا له میکند و فقط به بردن میاندیشد. "مظفر قدرت انجام هر كار كثيف اقتصادي را دارد"، رانت، پولشویی، لابی... او هم میتوانسته لادن را نجات بدهد ولی مصلحت شرکت را در این ندیده. مظفر موجود خودشیفتهای است که از المپ خودساختهاش مردم را مثل مورچه میبیند. مظفر در عین حال کارهای فرهنگی میکند، نقاشی میکند، از طریق خرید آثار هنرمندان و جمعآوری کلکسیون آثار هنری به هنرمندان کمک میکند، در کار نشر کتاب دست دارد و کتاب انگلس را هم به اضافه چندین کتاب دیگر ترجمه و چاپ کرده. حواسش به کارمندانش هست. دلش برای بچهها میتپد و تحمل اشک بچهها را ندارد. “چیستی و رابطهی این دو اثر از اسمشان پیداست. مصداق دود و خاکسترند؛ از یک آتش پدید آمدهاند و همانقدر که با هم عجیناند، به لحاظ ماهیت از هم سواند." دلم میخواهد فکر کنم کتاب بعدی حسین سناپور آتش خواهد بود . شرح ماجرا از دیدگاه لادن. نویسنده در جایی از کتاب میگوید: "تاریکی است که میگذارد ببینیم. خودمان را ببینیم و این شتاب مهمل را.... بعضی پیش میافتند تا از تاریکی گریخته باشند. بعضی پس میافتند چون میدانند معنا ندارد شتاب برای رسیدن به هیچی. بعضی کج میروند سمت خروجی. هرکدام به راهشان بستهاند، به تاریکی خودشان."
کتابی است خوشخوان .من شخصا " باداستان آن ارتباط برقرارکردم وشخصیت اصلی داستان ونیزبسیاری از شخصیتها مابه ازای واقعی دراطرافم داشته اند. ارتباطات فاسد اقتصادی و..به درستی نمایش میدهد. عبارات و تکه های خوبی هم دارد مثلا ": " من هزارجااشتباه کردم .هرمسیر کوتاه ومستقیمی که رفتم آخرش ازصدرا ه پیچ درپیچ همان راه را برگشتم.آخرش هم به جاهای دیگری رسیدم که بدنبودند ، اما مقصدمن نبودند." یا :" لابدخیال میکنی آن دلبستگی ها حالاهم که رفته اند بازبه ات انگیزه میدهندوقوی ات میکنند. نه .معشوق تا وقتی خوب است که کنارت باشد. وقتی رفت دیگر تنهاکاری که باهات میکند خراب کردنت است .می ترسی از خالی شدن . خیال میکنی دیگرپرنمیشوی .امامی شوی .قوی ترهم میشوی . باکاریاهرعشق دیگری ..چندسال شایدطول بکشدبرای آدم های ضعیف .تواما آدم ضعیفی نیستی .
حسین سناپور در سهگانهی «دود، خاکستر، آتش» سراغ افرادی رفته که متأسفانه آشنایی خوبی با آنها ندارد. شاید به همین دلیل است که در میانهی روایت خاکستر به حاشیه میرود و بسیاری از پرسشهایی را که کتاب ایجاد کرده، بیپاسخ میگذارد. البته در مصاحبهای که با ایشان داشتم خودشان اعتقاد داشتند که این ساخت پرسشها پاسخ داده شده و ساحت انتظارات است که کامل پاسخ داده نمیشوند.
مگر تهران، همان تهران سابق است که آدمهایاش هم همان آدمهای سابق باشند. تهران هر روز دارد قد میکشد.آسمانخراشها در رقابت باهم هی بیشتر قد میکشند تا آن بُرجهای دیگر را به چیزی توسریخورده بدلاش کنند.همهچیز با پاگذاشتن بر هرآنچه در آن پایین است،هوس اوجگرفتن و پیشرفتن را در سر میپروراند.
قصهی آدمهایاش هم همین است.آن رزمندهیسابق جنگ،شدهاست نگهبان یک شرکت که حقوقاش کفاف زندگی بخورنمیرش را نمیکند. قاضی فلان پروندهیمشهور فساد و پولشویی، از مُفسد و متهم پرونده التماس مساعدت مالی دارد.
و منصور هم دیگر آن چریک سابق نیست.همان که همتیمیاش را لو داد. شد جزو توابین دههی شصت و از اعدامها جان سالم به در برد. و حالا هم شده است یک بیزنسمن. مدیرعامل شرکت سرمایهگذاری بزرگ،که هیچ چیز جز قدرت نمیشناسد. چیزی جز پیشرفت شرکتاش برایاش مهم نیست. سربازجوی سابقاش را هم جایی توی شرکت نمکگیرش کرده تا بتواند از قِبَل نفوذی که در حکومت دارد، راه سرپانگهداشتن شرکتاش را تضمین کند: آدمهای توی پروندههای فساد شرکتاش را آزاد کند. راهی برای پولشویی بدون دردسر پیدا کند. مشاورههای مالی و مالیاتی پیدا کند از درون سیستم، تا سود شرکتاش زمینگیر قانون و مقررات نشود.
حتی شده آدمهای صادق با خودش را فدا میکند تا شرکتاش همچنان سرِ پا بماند. لادنی که منصور را دوست داشت.لادنی که توی شرکت اگرهم کار میکرد؛فکر و ذکرش همیشه این بود که منصور را از تلههایی که اعضای هیئت مدیره برایاش چیدهاند آگاه کند. او را از خطر کلهپا شدناش بهوسیله هیئت مدیرهای که هرکدام پی این بودند که به توطئه و همدستی،منصور را از ریاست پایین بکشند؛آگاهش کند.ولی با این همه منصور برای مصلحت شرکتاش،به لادن هم رحم نمیکند.
چراکه دوران عوض شدهبود و منصور هم میدانست که "با معرفت" نمیشود سرِ پا ماند.همانطور که رو به رانندهاش میگفت: «فکر میکنی با معرفت میشد این برج اسکان را ساخت؟یا برجهایی که دارد مثل علف دوروب��ش سبز میشود،فکر میکنی با معرفت ساخته میشدند؟یا معرفت چه کار میتواند برای آدم بکند توی اینهمه شلوغی و این همه روابطی که مثل تارِ عنکبوت دوروبر آدمهاست و آدمها روش مثل بندبازها میروند و میآیند؟»
رُمان خاکستر، داستان تکاندهندهی همین زیروزبر شدنهاست.برامدنِ انگار که بابک زنجانیها و رفیقدوستها و برادران انصاری و هزار اسم ریز و درشتی است که در فضای پس از انقلاب،در حال و هوایی که ایجاد شده و ایجادش میکنند؛ میلولند و میخورند و میچاپند و همهچیز را به لجن بکشند
لحن سناپور در این رُمان، لحن بسیار تحسینبرانگیز و نادری است. لحنی قرین به لحن و زبان آدمهای شهر. سناپور به خلق این لحن و زبانها و همچنین به همسانی و همسنخی توصیفی که از شهر تهران میکند؛ برآمدن دوران جدیدی را توصیف میکند که خودِ شهر و آدمهایاش، گویایی این وضعیت تکاندهنده هستند.
قلم سناپورو دوست دارم… اینکه وقت تلف نمیکنه و هرصفحه داستان جلو میره… اینکه درست فضاسازی میکنه. این کتاب دوم از سهگانهی «دود، خاکستر و آتش»ـه. بنظرم بدون خوندن رمان “دود” نباید این رمانو خوند، چون خیلی از شخصیتها اونجا درست معرفی میشن و شکل میگیرن.
سیاهی و بیرحمی “دود” رو دوست داشتم و از سال ۹۳ که خودنمش تا الان، جاهییشو توی یاد داشتم… خوندن بعد دیگهای از اون داستان و از زاویه دید دیگهای برام جذاب بود. دنیا و اتمسفر خاکستری این این سه رمان خیلی پتانسیل یه فیلمنامه یا حتی کامیک بوکو داره و بنظرم یذره داره دربارهشون کملطفی میشه… حس میکنم اتمسفر و شخصیتهایی که نویسنده توی این رمانها شکل داده، استحوانبندی خوبی دارند و توی یک مدیوم دیگهای خیلی خوب میتونن ظاهر بشن و تاثیر بذارن…
ای کاش یک روزی، یک ارتیست یا فیلمساز خوب این سه رمانو تبدیل به فیلم یا انیمیشن rotoscope (مثل فیلم Tehran Taboo) یا حتی کامیکبوک کنه. ای کاشه این داستان و شخصیتهاش بعد تصویر بگیرند و اونجوری هم نمایان بشن.