متن پشت جلد: دانشجویان این دانشکده این استعداد را داشتند که نسبت به کلمات ابدی حساس باشند. در شهر هیچ نشانهای از لذت بهجای نمانده بود اما در دانشکده، بچهها از هم واژههایی را یاد میگیرند که با گفتنشان در مکان و زمان و حالاتی خاص میتوان دستکم صدای آن لذت را شنید. از میان همهچیز، این جماعت زندگی را برگزیده بودند! کلمات ابدی را انتخاب کرده بودند. انتخاب آوای ابدی! انتخاب تصویر ابدی! انتخاب اشیاء ابدی! انتخاب جوینت ابدی! جوینتهای ابدی! جوینتهای ناچیز هزارتومانی که به سیخ کشیده میشدند و بار زده میشدند روی کتابهای انتخاب شده برای ابدیت! جوینتهایی که هدیه داده میشدند برای روز تولد، در کنار یک بسته کاغذ سیگار، درون جعبهی نوار موسیقی جنیس جاپلین. -از متن کتاب-
نویسندگان محترم، من نمیگم که پس از مصرف مواد در حین های بودن کتاب ننویسین ولی خواهشا حداقل دو نکته رو رعایت کنین: 1) پس از اتمام نوشتن کتابتون رو یه ویرایش بکنین، خداوند پاراگراف بندی را اختراع نموده، از آن استفاده کنید. البته، پاراگراف بندی این نیست که شما هر چند صفحه یه بار هر جا دوست داشتین دکمه انتر رو بزنین برین خط بعد. این چه نحو نوشتنیه که اکثر پاراگرافا 8-9 صفحه طول میکشن؟ این کار مدرن و جذاب نیست، نوشته هاتون وقتی ذره ای ریتم و نظم نداشته باشن، خواننده زجرکش میشه تا بخونه و 2) هیییییییچ لزومی نداره توی هر صفحه ی کتابتون اسامی تک تک کتاب هایی که خوندین و راک بندهایی که شنیدین و فلاسفه ای که باهاشون آشنایی دارین رو بیارین تا خواننده به میزان کول و فرهیخته بودن شما کامل پی ببره. همون یه بار اول کتاب ذکر کنین که "اینجانب یک انسان #آگاه و پریتنشس هستم" و ما را از هزاران ارجاع بعدیتان نجات دهید. نمی دونم کی بود که تصمیم گرفت مقوله ی جریان سیال ذهن باید از مطب روانکاوا بیاد بیرون و به روی صفحه ی کاغذ منتقل بشه ولی قطعا اون فرد بزرگترین دشمن بشریته. با تشکر پ.ن. (کتاب شروعی خوب، وسطی متوسط، و پایان مزخرفی دارد، گولشو نخورین)
علارقم شروع امیدوار کننده و بازتاب نسبتن واقع نما از فضای دانشجویی و هنری داستان به شدت ادبیات زده ست و با انفجار و اشباع ارجاعات ادبی و پاره پارگی قصه ها نه نویسنده توانسته به داستانی منسجم حداقل از نظر مضمونی برسد و نه توانسته سوار کلام شود و به نثری گیرا داستان مانند بسیاری از هم ردیفانش در ابیات معاصر ایران از بیماری سیال ذهن زدگی بی ریشه رنج میبرد که باعث سقوط کامل اثر شده و آنرا به داستانی بد خوان و شلخته تبدیل کرده
داستان مردیه که نسل اندر نسل مردان خانوادشون تو سن 30 سالگی حافظشون رو از دست میدن،و البته کل داستان در یک فضای وهم آلود و سورئال اتفاق میافته،البته تسلط کامل نویسنده به انواع افیون های گیاهی تو پرداخت عالی داستان بی تاثیر نبوده به نظرم.به طور کلی ترکیب بسیار جالبی است از فیلم های دیوید لینچ به علاوه بوف کور هدایت و آهنگ های ریدیو هد...
در این شهر هیچ کس نمی تواند خواب ببیند چون واقعیت چنان سهمگین است که هیچ ممکن الوجودی را بر نمی تابد . تصویر پرستی در این شهر معنی نمی دهد واقعیت واقعی تر از آن است که به چیزی غیر اجازه ی خلق دهد تلویزیون ها واقعی تر از واقعیت اند. نوشته ها عین واقعیت اند . واقعیتی که تحلیلی را بر نمی تابد . هیچ چیز چیزی نیست مگر خودش . در این شهر استعاره ناممکن است . واقعیت این شهر استعاره ها را در خود خاک کرده ، اگر پی چیزی غیر از شهر می گردی باید راهی زیر زمین ها شوی .
روايتي پست مدرن و تركيبي از توهم و پست مدرنيسم نمايي . به نظرم نويسنده با اين نوع اشخاص و عوالمشان نزديكي بسيار داشته و اگرشخصا تجربه نكردهولي به بهترين نحو عالم توهمي ما جوانان ايران را نشان مي دهد و روايت مي كند.