Jump to ratings and reviews
Rate this book

تنهایی در انجمن نوابغ و احمق‌ها

Rate this book
از سمت غربی پل خارج می‌شویم. بهتر می‌دانم الان بیشتر از این با او نباشم تا بتواند در تنهایی فکر کند. او به سمت چپ می‌رود و من به راه سمت راست. در این فکرم که باید سفری به تهران بروم، وسایلم را بیاورم و پول رهن انبار را بگیرم، لازمم خواهد شد. بعد برمی‌گردم، یعنی ذهنم برمی‌گردد و گذشته را دوره می‌کند. یاد خانم مهندس پارسی‌گو می‌افتم و یاد زنم، که حالا دیگر حتما باید بگویم زن سابقم. با خودم می‌گویم واقعا من بعد از چند سال جدایی چقدر او را شناخته‌ام؟ آیا همیشه مشکل یا دست کم بخشی مهم از مشکل از خود من نبوده است؟ آیا همیشه می‌دانسته‌ام چه می‌خواهم؟ آیا همهٔ آنچه خواسته‌ام خواستهٔ خودم بوده یا شرایط و جو عمومی به من تحمیل کرده است؟

160 pages, Paperback

First published January 1, 2017

1 person want to read

About the author

ونداد جلیلی

24 books13 followers

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
0 (0%)
4 stars
1 (9%)
3 stars
5 (45%)
2 stars
1 (9%)
1 star
4 (36%)
Displaying 1 - 2 of 2 reviews
Profile Image for Masoud.
44 reviews12 followers
May 1, 2020
مجموعه ای از پنج داستانِ کوتاه و نیمه بلند؛ از همه بیشتر داستان سلاح سکوت را پسند کردم.
Profile Image for Tirdad.
101 reviews47 followers
February 2, 2020
پاراگرافِ درخشانی که مرورِ گاه‌وبی‌گاه‌اش همچنان الهام‌بخش است:

«بس نبشتم و کس را بازخواندن نشاید. اکنون که کار به انجام و بار به منزل رسیده در تاریکی‌ی شب از میان پنجره مرغی آشنا بینم که نشسته بر درخت انار مرا به‌آواز خواند و بانگ بر من زند. بس خواندم و بی‌نوا ماندم. خواندن و سرودن و نبشتن همه هیچ است چون گوشی شنوا و چشمی بینا گرد خویش نیابم که دمی نمی از ماندآب خیال پرهول‌ام بر او عرضه کنم. عرضه‌ی هیچ بایسته‌تر باشد. سالیان بر من گذشت تا بی‌آموزم که دل خویش به دل‌ستان ندهم که بستاند و بی‌عشق برم گرداند. تا بدانم مغز و سخن نغز خویش به چرخ چاپ و نشر ندهم که از سجع و صنایع و سلامت و فصاحت و بلاغت و فراست تهی کرده متاعی‌اش درخور بازاریان و به‌پسند بازرگانان سازند و بر مشتی دهن‌بین دهان‌بسته حقنه کنند. تا بدانم زور بازو به شکم‌باره‌یی نسپارم که به کار انباشتن شکم خویش و دودمان و ماننده‌گان خویش بی‌اندازد و به مشتی پاره‌کاغذ مرا مزدور کند. پس این‌سان ادوار گذراندم و همه‌چیز چونان چرک از تن و جان خویش برگرفتم و حال آماده و توشه‌بسته‌ی سفر ام که اکنون انسانی کامل ام و از آز و حسد و هوس و خواهش غافل. اینک عزم جزم و خیل میل و روان پرتوان.»
Displaying 1 - 2 of 2 reviews

Can't find what you're looking for?

Get help and learn more about the design.