معلم ادبیات دوم دبیرستانم آدم عاشقی بود. وقتی یه داستان بهش دادم که بخونه چند صفحه برام مطلب نوشت و تشویقم کرد. وقتی از تهران انتقالی گرفت به ساری با ایشون نامه نگاری داشتم. گاهی منتظر جواب نامه ش نمیشدم و نامه بعدی را مینوشتم آقای حسن محمودی صاحبی یه بار بابام را خواست مدرسه که نصیحت کنه من را بندازن تو خط ادبیات. اما بابام تقریبا نفهمیده بود اصلا چکارش داشته یه بار که تلفنی با آقای صاحبی صحبت کردم گفت داستانهای بیژن نجدی را بخون. این اسم در خاطرم موند و چند وقت بعد که اتفاقی گذرم به انقلاب افتاد اسم نجدی را روی جلد این کتاب دیدم. به عنوان یه نوجوون خجالتی کتاب را خریدم بدون این که حتی بپرسم کتاب شعره یا داستان اون سالها از خوندن چنین شعرهایی فقط تعجب میکردم اما چند سال بعد ارزش این شعرها را درک میکردم
هر بار که من و پروانه جلوی آینه میرویم و همدیگر را میبوسیم یکی چون من، یکی مثل پروانه به آغوش هم میروند در آینه و همدیگر را میبوسند بیآنکه بدانند که چه طعمی میدهد بوسه بیآنکه وجود داشته باشند من و همسرم خیلی غمگین میشویم
سرزمین من همین قالیست زیر پایههای مبل که بوی گلهایش از پوست پاهای شما راه میرود تا دل تان. آینهی من، این آلبوم مقواییست گشوده روی میز با گریههای مقوایی، لبخند و چشمهای مقوایی. آسمان من، گچ بریها و سقف مسجدهاست. میبینید؟ که من چگونهام؟ مرا میبینید؟ که موسیقی من صدای شماست که از کوچه میگذرید؟ -نجدى
من از انتهای جهان نهراسیده ام هرگز که پایان همین واژه های سیمانی ست شبی از یک شنبه ها روزی از پاییز و غروبی سوخته با آتش زرتشت و این به زیارت انتهای جهانم کشانده که آنجا هیچ چیز نیست مگر پرسشی ساده من آغاز جهان شده ام آری و پایان من گریه ای ست که دیگران نمی بارند دانه ای آب است که می چکد از ساقه های علف بر خاک.
نجدی برخلاف موفقیتش در داستان، در شعر چندان توفیقی نیافته است و جز چند شعر درخشان در شعرهایش چیز دندانگیری پیدا نمیشود. اصل تبحر او در داستان است و البته داستانهایی که ازلحاظ نزدیکی به شعر، در زبان فارسی بینظیرند. داستانهای او شعرتر از شعرهایش است.