گربه کوچولو یک روز صبح تصمیم میگیرد به سفر برود؛ او در طول سفر اتفاقات زیادی را تجربه میکند و چیزهای تازهای درباره دنیا یاد میگیرد اما وقتی یک دوست خوب پیدا میکند میفهمد دنیا با دوست زیباتر و دوستداشتنیتر است.
Anne-Marie Chapouton, née en 1939 et décédée en 2000, laisse derrière elle plus de 200 ouvrages pour la jeunesse; dont des albums pour les petits, des contes, des nouvelles, des romans, des recueils de poèmes... Les lettres de Biscotte Mulotte, Va-t’en gros loup méchant! et le roman L'Année du Mistouflon sont quelques-uns de ses nombreux succès.
گربهه اسکل بود :)) 🐱🦔 ولی خب نکته کتاب اصل تعمیم پذیری و تعمیم دهی بود و داشت با مثالای فراوان جا مینداخت اینو که لزوما نمیشه همه چیو به همه چی تعمیم داد. آخرشم یه کم سرسری تموم شد. بابا یه داستانی چیزی بین گربه و خارپشت آخه. همینجوری همو دیدن یهو صمیمی شدن؟ 🦔🐱 هدف مشترک داشتن البته و این شاید مهم بود :دی
بعضی وقتها دنیا خیس است! بعضی وقتها دنیا سرد است! بعضی وقتها دنیا شیرین است! بعضی وقتها دنیا خوشبو است! گاهی پرسروصدا و گاهی ساکت است! گاهی سبک است! خیلی سبک! گاهی هم زبر و خشن است!
صرفا جهت خنثی شدن سم کتاب کودک قبلی که داستان چرندی داشت، این یکی رو خوندم. ولی این کتاب علاوه بر داستان الکی که داشت، تصویرسازیشم قشنگ نبود 🤡 به نظرم انتخاب موضوع کتاب کودک خیلی حساس و مهمه چون من خودم که بچه بودم، هر کتاب رو شونصد بار میخواستم که برام بخونن و با اینکه دیگه حفظشون میشدم هم خسته نمیشدم از شنیدنشون. پس باید کتابی باشه که ارزش این همه تکرار رو داشته باشه و به کودک درک درستی از موضوع بده.
خیلی هردم بیلی بود. حالا میخواییم یه مفهوم قشنگ رو به بچه ها یاد بدیم، حتما لازم نیست که آسمون ریسمون ببافیم، یهو صفحه آخر بگیم اینم مفهوم. خارپشت همه تیغاشو کرد تو صورت گربه و دوستانی صمیمی شدن، همین؟؟ #کتابخوانی_در_وقت_پرت #کلنجار_با_تختخواب
باورم نمیشد اون بچهای که بزرگ شدنش رو روز به روز تماشا میکردم، تو فاصلۀ چندماهی که کرونا باعث شده بود درست و حسابی نبینمش حالا میتونست بخونه! یادم نیست آخرین حرفی که یاد گرفته بود چی بود قبل کرونا... اون روز آخر قبل کرونا که رفته بودیم برف بازی باهم، انقدر سرش گرم بازی بود که حوصلۀ سین جیم کردنای منو دربارۀ مدرسه نداشت... حالا بعد از چند ماه میدیدمش و وقتی ازش پرسیدم که واقعا میتونه بخونه؟ گفت آره! میخواستم حالا که لذت تماشای ذره ذره یاد گرفتنش رو از دست دادم، ببینم چطور میتونه برام بخونه... کتاب رو تو طاقچه دانلود کردم و گذاشتم جلوش و خوند و خوند و خوند... محو تماشای این بچه شده بودم که داشت حرفها رو به هم وصل میکرد و کلمه میکرد. کلمهها رو کنار هم میگذاشت و جمله میکرد... چه اتفاق شگفتی؟! چه معجزهای؟! انگار هنوز نمیخواستم باور کنم، اون پسر کوچولویی که به زحمت از پلهها خودش رو چهار دست و پا بالا میکشید که بیاد خونۀ ما انقدر بزرگ شده که حالا سواد داره!
حالا این کتاب برای من عزیز میمونه! چون چسبیده به یه خاطرۀ شیرین... یه خاطرۀ خوب... از روزای دلتنگی کرونا و چیزایی که از دست دادیم و چیزایی یاد گرفتیم قدرشون رو بدونیم... و پسر کوچولویی که دیگه اونقدری منو دوست نداره، چون بزرگ شده و هم سن و سالهاش رو ترجیح میده به اینکه با من وقت بگذرونه، اما برای من تا ابد دوست داشتنی خواهد بود؛ از پسر کوچولویی که روز به روز داره بزرگ میشه و چشم به هم که بزنیم قدش از من بلندتر میشه...
(نه مرداد نود و نه: وقتی علی اولین بار برای من کتاب خوند!)
به نظرم به ساده ترین حالت ممکن سعی کرده بود پذیرش اشتباه و عذرخواهی کردن، گذشت و بخشیدن دیگری به جای دعوا و خشونت ،دوستی و لذت همراهی کردن رو بیان کنه. خیلی صمیمی بود با مخاطبش💙