ما را در یک خط میبردند، نه نفر بودیم و حتا صدای راه رفتنمان هم نمیآمد. به سمت گودالی میرفتیم که روزهای گذشته کنده بودیم. جای پرتی بود که صدا به صدا نمیرسید. در این فکر بودم که چه کسی میخواهد رویمان را بپوشاند. به گودال که میرسیدیم دیگر اثری از ما نمیماند. انگار هیچگاه نبودهایم. به ستون یک آرام و بیعجله میرفتیم و ماه که تازه بالا آمده بود، پشت تودهی مبهم درختها بدرقهمان میکرد. به سیگاری که گوشهی لبم بود پکهای کوچکی میزدم. سیگارهایمان را به رفقایی بخشیده بودیم که مرگشان این اندازه دم دست نبود.
داستانهای حامد حبیبی، دستکم تا آنجا که من خواندهام، غالباً تکنیکی است؛ به این معنی که روایتش معمولاً خطی نیست و دربرگیرندۀ ابهامهایی است که خوانندۀ حواسجمع و پرحوصله میطلبد. مضمون برجستۀ داستانها نیز آنگونه که در نگاهی کلی به چشم میآید، وهم و ترس است. نویسنده در پرداختن فضای وهمآلود و ترسانگیز دستی توانا دارد و میتواند مخاطب را با خود همراه سازد.
اکثر داستانهای این مجموعه نیز روایتی پرداخته و هنرمندانه دارد و رگههایی از آن مضمونهای پرتکرار (یعنی وهم و ترس) را میتوان بهوضوح در آنها دید. در کنار این، فضای داستانها توصیفگر زندگیِ عموماً ملالآمیز و غمبار شهری است. اما سبک روایت تکنیکی در چنین اثری در عین حال که امتیاز محسوب میشود، بهنوعی عیب نیز هست؛ خصوصاً از این نظر که این شگردها در داستان کوتاه به کار رفته است و نه در رمان. بهعبارت بهتر، مخاطب در داستانی سهچهارصفحهای با روایتی پرابهام روبهرو است که برای فهمش ناگزیر باید چند بار به عقب برگردد و خواندههایش را مرور کند و تکههای اطلاعات را کنار هم بچیند. وقتی چنین خصیصهای در بیشترِ داستانکوتاههای مجموعهای وجود داشته باشد، سرعت خواندن بهطرز چشمگیری کاسته میشود و مخاطب از پیگیری دلزده میگردد. درنتیجه، خواندن کتابی که کمتر از ۱۸۰ صفحه دارد، ممکن است روزها زمان ببرد.
بررویهم، «ماه و مس» کتابی است میانمایه که در میان داستانهایش کمتر اثر درخشان و درذهننشینی میتوان جُست؛ هرچند جرقههایی از درخشش و هوشمندی را در جاهایی میتوان بهعیان دید. درواقع، توصیفهای نابی که گاهبهگاه در متن داستانها به چشم میخورد و لحظهها و صحنههای آشنای کمتربیانشده را پیش چشم مخاطب به تصویر میکشد، خود تا اندازهای کموکاستیها را جبران و این کتاب را برای یک بار خواندن، ارزیدنی میکند. از بین داستانها، من اینها را دوست داشتم: «گول»، «مقوا»، «بیمه»، «میلیونر»، «خرمگس، کنج قفس».
بریدههایی از توصیفهای جاندار و جملههای ماندنیِ داستانها:
ـ ملافه را پیچیدم به خودم. از پنجره دانههای ریز برف را میدیدم که از تاریکی درمیآمدند و از هالۀ نور چراغبرق خیابان رد میشدند و دوباره در شب فرومیرفتند. شبهای برفی دمبهساعت دماغم را میچسباندم به شیشه و دستانم را کنار صورتم میگذاشتم و به آن هالۀ امیدبخش خیره میشدم و وقتی عبور دانهها را میدیدم، ذوق میکردم. (۷۳)
ـ نوک قوری را به لبۀ لیوان تکیه میدهم و آرام کجش میکنم. چای به آب جوش رنگ میزند. همانطور که آب تیرهتر میشود، آرامش قلبم را پر میکند. او هنوز خیلی چیزها را نمیداند؛ خیلی چیزها. مثلاً وقتی لیوان چای را جلویش میگذارم، نمیداند من دوست دارم اول آب جوش را داخل لیوانها بریزم و بعد رنگ چای را در آن پخش کنم. (۷۷)
ـ خاطره به پوست ببری میماند که همیشه جلوی شومینه پهن است؛ ولی یک شب که به خانه بیایی، میبینی خیز برداشته تا به رویت بپرد. (۷۹)
ـ جملهاش را کامل نکرد و این خبیثانهترین حربه بود. مثل پدری رفتار کرده بود که انگشتش را تهدیدآمیز تکان میدهد ولی به بچه نمیگوید اگر فلان کار را بکند، با چه برخوردی روبهرو میشود. هیچچیز بهاندازۀ جملههای ناتمام دیوانهام نمیکند. (۹۶)
داستان هايش خيلي به ما نزديك اند. خيلي.. بيشتر از نويسنده هاي ديگر اقلاً. اين شايد به دليل وبلاگ نويس بودن نويسنده باشد تا حدودي. مي شود گفت همه داستان هايش خوب هستند. بعضي مضمون عالي دارند و بعضي تصاوير بديع. از نويسنده هاي باهوش خوشم مي آيد! ء
ماه و مس اولین مجموعه داستان از حامد حبیبیه. مجموعه داستانی که به نظر من بهتر از بقیه بود. توجه نویسنده به جزئیات و نقد روزمرگی تو دل داستانها نقطه عطف کتاب بود. این مجموعه از بقیه مجموعه داستان ها رئال تر و واقعی تر بودن. و توشون داستانهای درخشانی به چشم میخورد. انگار نویسنده این مجموعه رو با وسواس بیشتری منتشر کرده بود. کتاب بدی نبود و خوندنش خالی از لطف نیست.
ماه و مس اولین مجموعه داستان حامد حبیبی است که سال (1384) توسط نشر مرکز منتشر شد. این کتاب شامل 23 داستان کوتاه است. از حبیبی قبل از این یک مجموعهی شعر نیز منتشر شده. داستانهای ماه و مس عموما آغازی زیبا و سنجیده دارند. منظور از سنجیده این است که حبیبی نقطهی آغاز داستان را نه فرمولوار و کلیشهای، آنطور که در درسهای داستان نویسی آمده، بلکه بنا به خاصیت سوژه و خط داستان انتخاب کرده و شاید بشود گفت موفقیت نویسنده هم از همینجا سرچشمه می گیرد که او خواننده را ناگهان و بی آنکه زیاد منتظر نگه دارد وارد داستان میکند. ادامه: ketabdarkhaneh.blogfa.com/post-28.aspx