3 stars
قفس، داستانی بسیار کوتاه که دردنامه ایست ، بیانگر شرح روابط میان انسان ها در جامعه ایران، و مردم جنوب کشور و جاییست که نویسنده در آن بزرگ شده.. جامعه ای که مردمش در منتهای بدبختی و بیچارگی هستند و حاکمانش تا می توانند آنها را می دوشند و توی سر آنها می زنند
قفس ،، نماد جامعه ایران و شهری است که نویسنده در نوجوانی زندگی می کرده است.... در بخشی در توصیف جامعه خویش می گوید " همه مانند هم بودند و هیج کس روزگارش از دیگری بهتر نبود" چوبک شرح جامعه ای را می گوید که هیچ راه و امیدی بر اصلاح آن نیست و هیچ کس نمی تواند اصلاحی در جامعه پدید آورد """ رهایی نبود.. جای زیست و گریز نبود.. راه فرار از آن منجلاب نبود""" ر
دست سیاه سوخته،، نماد مرگ یا قدرت حاکم بر جوامع عقب مانده است که همیشه در حال سوء استفاده و بهره برداری از مردم است، مرگی یا قدرتی که که همه از آن می ترسند ... پنجه مرگ و قدرت سلاطین با بیرحمی در ابتدا گلوی مردم ضعیف و بیمار را می درد
دستی سیاه سوخته و رگ درانده و چرکین و شوم و پینه بسته تو قفس رانده شد و میان هم قفسان به کند و کاو درامد"" و در بخشی دیگر نویسنده می گوید "" سرانجام بیخ بال جوجه ی ریقونه ای را چسبید و آن را از ان میان بلند کرد""" چوبک اشاره می کند که همین که مردم بفهمند که کابوس مرگ یا استیلای قدرت حاکمه به طور هر چند موقت از سر آنها گذشته بدون اینکه به فکر اصلاح وضع اسفناک خویش باشند به گونه ای خودمحورانه ای هر کس به دنبال مسیر زندگی خویش می رود... """ هنوز دست از آن قفس بیروت نرفته بود که آنها سرگرم چریدن در آن منجلاب و توسری خوردن شدند"""
در این جامعه انسان ها به لذات جسمانی اکتفا می کنند ( صحنه پریدن خروس روی مرغ) و گویی زندگی در آن جامعه فاسد ، کثیف و شوم حق آنهاست