«سارا کریمزاده» در اولین رمانش، «بیخداحافظی برو» راوی روزهای یک زنِ تنها میشود. زنی که طی ماجرایی فهمیده مردش دوستش ندارد و این دوست نداشتن به محوری برای تلاشِ او برای گریز از جهانِ پیرامونش تبدیل شده است. رمان در خانهای کوچک و نقلی آغاز میشود و رابطههایی که قهرمانِ رمان با عناصرِ تازهی زندگیاش اعم از آدمها و اشیا انتخاب میکند. او از رازی مطلع شده که برایش هولناک بوده اما حالا میخواهد تک بودنش را به خودش و فضای اطراف اثبات کند. اما یک باران تند و گودالی در دلِ زمین میتواند خیلی چیزها را عوض کند و به زمین سست نمیتوان اعتماد کرد... سارا کریمزاده با مشی و رویکردی داستانگو سعی کرده یک رمانِ جذاب بنویسد که بیش از هر چیزی بتواند مخاطب را اسیرِ داستانش کند. تلاش او برای رسیدن به این وضعیت همراه بوده با ساختنِ روایتی پُرماجرا و آدمهایی خاص که وارد زندگی زنِ داستان او میشوند و البته غیابِ مردی که انگار هست ولی زنش را دوست ندارد... کریمزاده با توسل به همین نکتهی محوری قهرمانش را در موقعیتی قرار میدهد که باید تصمیم بگیرد...
یادش آمد که دوست بابا میگفت هروقت صبح بیدار شدی و همانجا توی رختخواب سیگار کشیدی بدان که دیگر از دست رفتهای، که دیگر واقعا سیگاری شدهای. به خودش گفت هروقت صبح از سنگینی غصهای که روی سینهات نشسته بیدار شدی و همانجا توی رختخواب گریه کردی بدان که کارت تمام است.
خیلی سخته بخوای در مورد یک موضوع ممنوعه صحبت کنی، من واقعا فکر میکنم سانسورچی ارشاد متوجه ماجرا نشده وگرنه مجوز نمیداد. اما جاهایی که صحبتهای روزمره و معمولی در جریان بود کار آسونتر بود و میشد قویتر نوشت. البته این اولین اثر نویسنده است و نوشتن از اون چیزهاییه که به تجربه قدرت میگیره.
همهچیز درمورد این کتاب خیلی معمولی بود. از شخصیتپردازیها تا روند داستان، اتفاقات و توصیفات. فقط یه اتفاق، اون هم آخرای کتاب، داستان رو از روند یکنواخت و خطی و قابل پیشبینیش درمیاره که هیچ پردازش خوبی نمیشه و یه جمعبندی سطحی و هلهلکی داره. تو خلاصهی داستان میگه زنی متوجه میشه همسرش دوستش نداره. این متوجه «شدن» جایی از داستان اتفاق نمیوفته، زن میدونه. انگار همیشه میدونسته، حتی دونسته وارد این ارتباط شده و شوکه شدنش از اتفاقات صفحات اخر کتاب صرفا تلاشی برای برانگیختن احساسات مخاطب بهنظر میاد.