ستون فقراتت تیر میکشید اگر میدیدی در کورههای زغال میسوزد و خاکستر میشود این نارنج پُرشکوفه مگر آنکه چناری باشی در کنار امامزادهای یا اصلاً درخت مقدسی وگرنه خیلی زود دستبهکار میشوند آدمها برای اجرای حکم بریدن و سوختن من هم اگر ریشههایم به استخوانهای تو نخورده بود انارهایم را نمیترکاندم و شاخههایم را نمیخشکاندم تا بیایند و زیر پایم را خالی کنند کشف استخوانهای تو به قیمت مرگ من تمام شد
فکر می کردم جهان کالسکه ای ست که از سرزمین موعود میگذرد (شاید ۳۰ سال پیش) اکنون فکر می کنم جهان کالسکه ای ست که از سرزمین موعود گذشته است (درست ۳۰ سال پیش)
قالی کوچکم را میگذارم در سایهی کلوتهای کویر و منتظر میمانم تا آسمان ستارههایش را پایین بیاورد تو هم صندلی لهستانیات را بگذار در مرز دو آلمان و قضاوت کن تقسیم جهان به غرب و شرق عادلانهتر است یا زمینی و آسمانی؟ من که مرزهای خودم را دارم و میدانم هر کس کاردش را به تقسیمی از جهان بلند کند با دستهای خونین به خانه باز میگردد فرقی نمیکند دیوار برلین فرو بریزد یا دیوار آسمان
***
اگر اسکندر سربازانش را از تاریخ بیرون بیاورد و خونهای ریخته به رگهای صاحبانشان برگردند من هم دست و پای گمشدهام را پیدا میکنم برای بغل کردنت