What do you think?
Rate this book


405 pages, Paperback
First published April 1, 1979
"اولین بار با مادرم و نوکرمان جاوید که سی ساله بود با درشکه به دیدن باغات درگزین می رفتیم تا غصه مرگ پدر را از یاد ببریم و همان روز بود که حسینا را بالای پله های شهرداری دیدم و عاشقش شدم.... جاوید همیشه مونس پدر بود. در پانزده سالگی برای یافتن پدرش به همراه عمویش به تهران آمده، عاشق یکی از دختران شازده قاجار شده بود. شازده قاجار دستور داده بود آلت جاوید را ببرند. در بیست و سه سالگی به سنگسر آمده بود و همان جا مانده بود. جاوید زرتشتی بود. پدر او را دوست داشت و کاری به مرامش نداشت. جاوید چون نمی توانست آتش به پا کند و بگوید که زرتشتی است، اجاقی فراهم کرده بود و در آن پوست پرتقال و انار می انداخت تا خود را گرم کند. همیشه سراپا سفید می پوشید... ا"خوب، این کتاب داستان جاویده! فکر کنم دیگه بیش از این نیاز به معرفی نداشته باشه.