قبل از گفتن نکات منفی ش، بگم که نکات مثبت عبارت بودن از آغاز درگیر کننده. دیالوگ نویسی خوب. فضاسازی خوب. و نکات منفی هم عبارت اند از شخصیت های درگیر نکننده. تراژدی غیرمهم و درگیر نکننده. شخصیت های بی خودی ناله که اصلن معلوم نیست چرا حالِشون بده همیشه. اونطوری که آدم راه داده میشه تو دنیای یکی از شخصیت های بیضایی، مثلن، و کوچک ترین درد و رنج و شادی هاش رو حس میکنه، اینجا اتفاق نمیفته. و مهم ترین نقص نمایشنامه اینه که تکراریه. تکراری. تکراری. تکراری. تکراری. تکراری. روایت یه خانواده ی فرو پاشیده. پدر پیر و خسته که داره تقاص یه گذشته ی بد رو میده. بچه های ناسپاس که دل پری از والدین دارن. مادر معمولا منفعل و معمولا خوب. گاهی یه برادر بزرگ تر که کَنده از خانواده و رفته، با یه برادر کوچک تر که بلاتکلیفه. خواهری که هنوز خانواده رو نگه داشته دور هم. البته واریاسیون های این الگوی کلی فرق میکنه. ولی تَهِش رو بگیری همه کپی های ضعیفی هستن از کارهای اکبر رادی و شایدم آرتور میلر. این نمایشنامه هم همینطور. به نظرم نمایشنامه ی خوبی نبود. ینی نه اینکه فاجعه باشه، نه. اگه رادی و آرتور میلر رو قبل تر نخونده یا ندیده باشه خواننده، شاید خوشش بیاد از این. ولی اونا هستن دیگه. و البته جایزه هم برده این نمایشنامه. از دومین دوره ی جایزه ی محمود استاد محمد فقید جایزه برده. نمیدونم این جایزه بده ها چی میبینن تو این سناریوی تکراری و مضمحل خانوادگی که ده هزار بار هم نوشته بشه باز بهش جایزه میدن.
خیلی سعی کردی که یک متن جالب بنویسی که آدم با خوندنش شگفتزده بشه و عشق بکنه؛ اما صرفا اداش رو در میاری و این تظاهر به خوب بودن با همون اولین باری که متن رو میخونیم کوبونده میشه توی صورتمون و نشون میده با یه متن متوسط مواجهیم نه یک چیز بدیع و جالب.