این کتاب خاطرات اولین سفیر آمریکایی در ایران است؛ در دورۀ ناصری، زمانی که آمریکا قدرت و ثروت امروزش را نداشت و این از مشکلات سفیرش پیداست. نمیدانم اگر به خاطر پایاننامهام نبود، اصلا این کتاب را میخواندم یا نه. اما از خواندنش لذت بردم. بنجامین به نسبت سفیر بودنش زیادی توصیفات خیالانگیز آورده است و یکی از آنها را که در ادامه مینویسم، جزو چیزهایی است که تا مدتها با تصورش لذت خواهم برد. « با سرعت کم و آهستهای که کاروان ما حرکت میکرد، در حدود نیمساعت بطول انجامید تا به محلی رسیدیم که درختهای چنار زیادی وجود داشت و در زیر شاخههای این درختان و در کنار استخری مملو از آب، چادرهای ما را برافراشته بودند، منظرۀ تماشایی وجالبی را مقابل خود میدیدیم: چادرهای سفید رنگ، در پرتو نور کمرنگ فانوسهائی که در آنها روشن کرده بودند، در آب استخر منعکس شده و نوکران و خدمتکاران در کنار آتشی که برای طبخ غذا افروخته بودند، مانند اشباحی به نظر میرسیدند و ماه هم بالاتر از همه در آسمان صاف و بدون ابر نورافشانی کرده و زمین را نقرهفام نموده بودند.»