Jump to ratings and reviews
Rate this book

پیامبری از کنار خانه ما رد شد

Rate this book

58 pages, Paperback

First published April 1, 2004

13 people are currently reading
183 people want to read

About the author

عرفان نظرآهاری

16 books355 followers
عرفان نظرآهاری نویسنده و شاعر کودکان و نوجوانان، سال ۱۳۵۳ در تهران زاده شد. او کارشناس ادبیات انگلیسی است. مدرک دکترای خود را در رشته زبان و ادبیات‌ فارسی دریافت کرده و هم اکنون دانشجوی دوره دکترای تاریخ فلسفه است.
نظرآهاری درسال ۲۰۰۱ برگزیده نخست کنگره شعر زنان ‌شد و «پشت کوچه های ابر» اثر این نویسنده به عنوان برگزیده جشنواره کتاب کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان انتخاب شد. نظرآهاری هم اکنون به تدریس در دانشگاه ها و مراکز علمی و آموزشی مشغول است.

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
178 (23%)
4 stars
248 (32%)
3 stars
203 (26%)
2 stars
96 (12%)
1 star
36 (4%)
Displaying 1 - 30 of 48 reviews
Profile Image for Sara Kamjou.
664 reviews517 followers
February 11, 2017
نوع بیان عرفان نظرآهاری رو دوست داشتم واقعا. فقط بعضی داستان‌ها یه جورایی کلیشه‌ای شدن وگرنه با فاکتور گرفتن از اونا چهار ستاره می‌دادم.
--------------------------------
جمله‌ی یادگاری از کتاب:
می‌گردم، زیرا گشتن از یافتن، زیباتر است.
Profile Image for Maryam.
70 reviews10 followers
December 25, 2021
"آنچه نامش زندگی است، نه خیال است و‌ نه بازی.
امتحان است و تنها پاسخ به آزمون زندگی، زیستن است، زیستن.

پ.ن: علاوه بر متنِ قشنگ، گرافیک و تصویرای کتاب انگار در عینِ سادگی زیبان.
Profile Image for Shamim.
95 reviews66 followers
December 21, 2022
یادمه دوران دبیرستان درباره این نویسنده تحقیقی نوشتم و همیشه حس خوبی نسبت به خودش و نوشته هاش داشتم. (فقط کمی از متن یکی از کتاب هاش رو خونده بودم و همون هم دلمو برده بود)
از اون موقع دلم می خواست کتابی ازش بخونم ولی انگار قسمت نمی شد.. تا امروز.
موضوع و محتوای این کتابش هم قشنگ خوراکم بود چون خودم هم چیزی تقریبا مشابه این نوشتم (که البته از این شباهتِ نسبی، کلی تعجب هم کردم)
خلاصه که دوست داشتنی بود ^^
Profile Image for Sadra Kharrazi.
539 reviews102 followers
February 3, 2025
از دیو و دد ملول بود و با چراغ، گرد شهر می‌گشت. در جست و جوی انسان بود. گفتند: نگرد که ما گشته‌ایم و آن چه می‌جویی یافت می‌نشود.
گفت: می‌گردم، زیرا گشتن از یافتن، زیباتر است. و گفت: قحطی است، نه قحطی آب و نان، که قحطی انسان.
برآشفتند و به کینه برخاستند و هزار تیر ملامت روانه‌اش کردند، که مارا مگر نمی‌بینی که منکر انسانی؟ چشم باز کن تا انکارت از میانه برخیزد.

خنده زنان گفت: پیشتر که چشم‌هایم بسته بود، هیاهو می‌شنیدم، گمانم این بود که صدای انسان است. چشم که باز کردم اما همه چیز دیدم جز انسان.

خنجر کشیدند و کمر به قتلش بستند و گفتند: حال که ما نه انسانیم، تو بگو این انسان کیست که ما نمی‌شناسیمش!

گفت: آن که دریا می‌نوشد و هنوز تشنه است. آن که کوه را بر دوشش می‌گذارند و خم بر ابرو نمی‌آورد. آن که نه او از غم که غم از او می‌گریزد. آن که در رزمگاه دنیا جز با خود نمی‌جنگد و از هر طرف که می رود جز او را نمی‌بیند. آن که با قلبی شرحه شرحه تا بهشت می‌رقصد، آن که خونش عشق است و قولش عشق. آن که سرمایه‌اش حیرت است و ثروتش بی‌نیازی. آن که سرش را می‌دهد، آزادگی‌اش را اما نه، آن که در زمین نمی‌گنجد، در آسمان نیز. آن که مرگش زندگی است. آن که خدا را...

او هنوز می‌گفت که چراغش را شکستند و با هزار دشنه پهلویش را دریدند.

فردا اما باز کسی خواهد آمد، کسی که از دیو و دد ملول است و انسانش آرزو است...

Profile Image for Arman.
85 reviews93 followers
March 1, 2016
از نظرم کتاب شروع خوبی داشت و حس می کردم که یه حالت عرفانی داره - و "عرفان" به عنوان یک کانسپت قابل تحمل تره تا اعتقادات مذهبی، ولی هرچقدر که کتاب جلوتر رفت، رنگ و بوی مذهبی-تاریخی به خودش گرفت و از اون حالت عرفانی و فیکشنالش فاصله گرفت. تفاوت شروع و پایانش به حدی زیاد بود که وقتی شروع به خوندنش کردم، حس می کردم کتاب در حد و اندازه های گرفتن 4 ستازه هم می تونه باشه، ولی در پایان می خواستم یک ستاره بدم! به هر حال برای اینکه ژانر متفاوتیه و از لحاظ گرافیکی هم براش زحمت کشیده شده، فکر می کنم دو ستاره عادلانه باشه
درباره محتواهاش هم نظری نمیدم، چون با عقاید و باورهام همسو نیست و حداقل نمیخوام که توهینی کرده باشم
Profile Image for Syd Amir.
131 reviews51 followers
March 2, 2016
نامی نداشت. نامش تنها انسان بود؛ و تنها دارایی اش تنهایی.
گفت تنهایی ام را به بهای عشق ی فروشم. کیست که از من قدری تنهایی بخرد؟
هیچ کس پاسخ نداد."

کتاب مختصر با تصویرگری های زیبا و متناسب مضامینی عرفانی
من از کتاب لیلی نام تمام دختران زمین است البته بیشتر خوشم امد :)
Profile Image for زینب هاشم‌زاده.
162 reviews68 followers
July 12, 2019
اگر می‌خواین برای یه نوجوون هدیه بخرید، این کتاب انتخاب خوبیه.
Profile Image for Elham 8 Azimi.
165 reviews62 followers
May 20, 2015
نثر دلنشینی داره نظرآهاری...
پیامبری از کنار خانۀ ما رد شد / باران گرفت / مادرم گفت: چه بارانی می آید! / پدرم گفت: بهار است! / و ما نمی دانستیم باران و بهار نام دیگر آن پیامبر است
یادمه سالی که این کتاب رو خوندم، روی کارت پستالهای عیدم برای دوستانم، همه، این رو نوشتم...
برای روزهای نوجوونی خیلی خوبه
Profile Image for tulip pegasus.
18 reviews16 followers
July 20, 2009
پیامبری از کنار خانه ی ما رد شد.

پیامبری از کنار خانه ی ما رد شد. باران گرفت. مادرم گفت : چه بارانی می آید. پدرم گفت : بهار است. و ما نمی دانستیم باران و بهار نام دیگر آن پیامبر است.

پیامبری از کنار خانه ما رد شد. لباسهای ما خاکی بود . او خاک روی لباسهایمان را به اشارتی تکانید. لباس ما از جنس ابریشم و نور شد و ما قلبهامان را از زیر لباسمان دیدیم.

پیامبری از کنار خانه ی ما رد شد. آسمان حیاط ما پر از عادت و دود بود. پیامبر کنارشان زد. خورشید را نشانمان داد و تکه ای از آن را توی دستهایمان گذاشت.

پیامبری از کنار خانه ی ما رد شد و ناگهان هزار گنجشک عاشق از سرانگشتهای درخت کوچک باغچه روییدند و هزار آوازی را که در گلویشان جا مانده بود به ما بخشیدند و ما به یاد آوردیم که با درخت و پرنده نسبت داریم.

پیامبری از کنار خانه ی ما رد شد. ما هزار درِ بسته داشتیم و هزار قفل بی کلید. پیامبر کلیدی برایمان آورد . اما نام او را که بردیم قفل ها بی رخصت کلید باز شدند.

من به خدا گفتم : امروز پیامبری از کنار خانه ما رد شد.

امروز انگار اینجا بهشت است.

خدا گفت : کاش می دانستی هر روز پیامبری از کنار خانه تان می گذرد و کاش می دانستی بهشت همان قلب توست.

عید میعث بر همه هستی مبارک/باشد که پیامبر درون ما نیز مبعوث شود به عشق.
8 reviews3 followers
February 21, 2008
نامی نداشت. نامش فقط انسان بود و تنها داراییش تنهایی. گفت: تنهایی ام را به بهای عشق می فروشم.کیست که از من مقداری تنهایی بخرد؟
هیچ کس پاسخ نداد. و... هیچکس با او گفتگو نکرد. و او میان این همه تنو تنها فانوس کوچکش را برداشت و به غارش رفت. غاری در حوالی دل. می دانست آنجا همیشه کسی هست.کسی که تنهایی می خرد و عشق می بخشد.
Profile Image for Ghazal Kazemi.
87 reviews102 followers
Read
November 20, 2025
یادآور دین و زندگی دبیرستان بود برام:/ با بیانی بهتر البته...
Profile Image for محمّدحسین.
130 reviews8 followers
March 27, 2016
اصلا کتاب خوبی نبود
نثر ابتدایی کتاب حالتی عرفان گونه و شاعرانه داشت، اما خیلی زود شبیه کتاب دینی شد
در پایان هر حکایت، جملاتی داشت که انگار ادامه این جمله است: و اما پیام اخلاقی ماجرا این است که ... و رسما من خواننده را ناتوان از درک ماجرا فرض می کرد
به نظرم این کتاب بیشتر برای کودکان ده-یازده ساله خوب هست
Profile Image for Soheila Amirabadi.
53 reviews30 followers
July 24, 2010
من به خدا گفتم: "امروز پیامبری از کنار خانه ما رد شد
امروز انگار اینجا بهشت است
خداگفت: " کاش میدانستی هر روز پیامبری از کنار خانه تان میگذرد
و کاش میدانستی بهشت همان قلب توست
Profile Image for Atena | آتنا.
388 reviews
July 22, 2014
او نامی نداشت،نامش تنها انسان بودو تنها دارایی اش، تنهایی
Profile Image for Mohy_p.
274 reviews120 followers
July 23, 2020
کتابای عرفان نظرآهاری از قشنگ ترین سوغاتیایی بود که گرفتم
باید برگردم و بعد حدود ده سال دوباره بخونمشون
Profile Image for Haniyh Mir.
236 reviews3 followers
November 23, 2022
و کاش میدانستی بهشت همان قلب توست :)
خیلی قشنگ بود :)
Profile Image for R.
385 reviews25 followers
April 4, 2019
این همه گندم، این همه کشتزارهای طلایی، این همه خوشه در باد را که می خورد؟ آدم است، آدم است که می خورد. این همه گنج آویخته بر درخت، این همه ریشه در خاک را که می خورد؟ آدم است، آدم است که می خورد.


این همه مرغ هوا و این همه ماهی دریا، این همه زنده بر زمین را که می خورد؟ آدم است ، آدم است که می خورد. هر روز و هر شب، هر شب و هر روز زنبیل ها و سفره ها پر می شود، اما آدم گرسنه است. آدم همیشه گرسنه است.

***
دست های میکائیل از رزق پر بود. از هزار خوراک و خوردنی. اما چشم های آدمی همیشه نگران بود. دست هایش خالی و دهانش باز.
میکائیل به خدا گفت: خسته ام ، خسته ام از این آدم ها که هیچ وقت سیر نمی شوند. خدایا چقدر نان لازم است تا آدمی سیر شود؟ چقدر !
خداوند به میکائیل گفت: آنچه آدمی را سیر می کند نان نیست، نور است. تو مامور آن هستی که نان بیاوری. اما نور تنها نزد من است و تا هنگامی که آدمی به جای نور، نان می خورد گرسنه خواهد ماند.
***
میکائیل راز نان و نور را به فرشته ای گفت. و او نیز به فرشته ای دیگر. و هر فرشته به فرشته دیگری تا آنکه همه هفت آسمان این راز را دانستند. تنها آدم بود که نمی دانست. اما رازها سر می روند. پس راز نان و نور هم سر رفت. و آدمی سرانجام دانست که نور از نان بهتر است. پس در جستجوی نور برآمد. در جستجوی هر چراغ و هر فانوس و هر شمع.


اما آدم، همیشه شتاب می کند. برای خوردن نور هم شتاب کرد. و نفهمید نوری که آدمی را سیر می کند نه در فانوس است و نه در شمع. نه در ستاره و نه در ماه.
او ماه را خورد و ستار ها را یکی یکی بلعید. اما باز هم گرسنه بود.

**
خداوند به جبرئیل گفت: سفره ای پهن کن و بر آن کلمه و عشق و هدایت بگذار.
و گفت: هر کس بر سر این سفره بنشیند، سیر خواهد شد.
سفره خدا گسترده شد؛ از این سر جهان تا آن سوی هستی. اما آدم ها آمدند و رفتند. از وسط سفره گذشتند و بر کلمه و عشق و هدایت پا گذاشتند.
آدم ها گرسنه آمدند و گرسنه رفتند. اما گاهی، فقط گاهی کسی بر سر این سفره نشست و لقمه ای نور برداشت. و جهان از برکت همان لقمه روشن شد. و گاهی ، فقط گاهی کسی تکه ای عشق برداشت و جهان از همان تکه عشق رونق گرفت. و گاهی، فقط گاهی کسی جرعه ای از هدایت نوشید و هر که او را دید چنان سرمست شد که تا انتهای بهشت دوید.

***
سفره خدا پهن است اما دور آن هنوز هم چقدر خلوت است.
میکائیل نان قسمت می کند. آدم ها چنگ می زنند و نان ها را از او می ربایند.
میکائیل گریه می کند و می گوید: کاش می دانستید، کاش می دانستید که نور از نان بهتر است.
Profile Image for طیبه تیموری.
146 reviews
September 8, 2016
يامبري‌ از كنار خانه‌ ما رد شد. باران‌ گرفت. مادرم‌ گفت: چه‌ باراني‌ مي‌آيد. پدرم‌ گفت: بهار است. و ما نمي‌دانستيم‌ باران‌ و بهار نام‌ ديگر آن‌ پيامبر است.آسمان‌ حياط‌ ما پر از عادت‌ و دود بود. پيامبر، كنارشان‌ زد. خورشيد را نشانمان‌ داد...

پيامبري‌ از كنار خانه‌ ما رد شد. لباس‌هاي‌ ما خاكي‌ بود. او خاك‌ روي‌ لباس‌هايمان‌ را به‌ اشارتي‌ تكانيد. لباس‌ ما از جنس‌ ابريشم‌ و نور شد و ما قلبمان‌ را از زير لباسمان‌ ديديم.

پيامبري‌ از كنار خانه‌ ما رد شد. آسمان‌ حياط‌ ما پر از عادت‌ و دود بود. پيامبر، كنارشان‌ زد. خورشيد را نشانمان‌ داد و تكه‌اي‌ از آن‌ را توي‌ دست‌هايمان‌ گذاشت.

پيامبري‌ از كنار خانه‌ ما رد شد و ناگهان‌ هزار گنجشك‌ عاشق‌ از سرانگشت‌هاي‌ درخت‌ كوچك‌ باغچه‌ روييدند و هزار آوازي‌ را كه‌ در گلويشان‌ جا مانده‌ بود، به‌ ما بخشيدند. و ما به‌ ياد آورديم‌ كه‌ با درخت‌ و پرنده‌ نسبت‌ داريم.

پيامبر از كنار خانه‌ ما رد شد. ما هزار درِ‌ بسته‌ داشتيم‌ و هزار قفل‌ بي‌ كليد. پيامبر كليدي‌ برايمان‌ آورد. اما نام‌ او را كه‌ برديم، قفل‌ها بي‌رخصت‌ كليد باز شدند.

من‌ به‌ خدا گفتم: امروز پيامبري‌ از كنار خانه‌ ما رد شد.امروز انگار اينجا بهشت‌ است.
خدا گفت: كاش‌ مي‌دانستي‌ هر روز پيامبري‌ از كنار خانه‌تان‌ مي‌گذرد و كاش‌ مي‌دانستي‌ بهشت‌ همان‌ قلب‌ توست.
6 reviews1 follower
January 26, 2008
A little biased. not very little though! that much little, that you can tell it is biased, I mean religiously biased. but there are beautiful scenes described, and a couple of non-trivial points. I thought it is worth more than four stars, but not five, and since there is no choice in between I went with four,
It is very short, give it a try, it is worth it.
Profile Image for Behnazepm.
41 reviews
Read
July 31, 2016
خوشحالم از این که تونستم یه کتاب دیگه هم از مجموعه آثار خانم نظرآهاری رو بخونم و به کتاب خونم اضافه شد. بی نهایت از انتخابم راضی هستم و خیلی تک تک داستان هاش رو دوست داشتم. بیشتر از همه فرشته فراموش کرد، جهان را ادامه میدهیم، زمین به عشق او میچرخد و نورو نان.
____________________________________________

کاش میدانستی بهشت همان قلب توست.
Profile Image for maryam.
19 reviews
January 25, 2008
عرفان در دبیرستان ما درس می خوند و همکلاس خاهرم بود.قلم خوبی دارد اما گاهی حس میکنی که انگار دستنوشته های جبران را داری می خوانی.
Profile Image for Elham Baradaran.
9 reviews25 followers
April 17, 2008
من به خدا گفتم : امروز پیامبری از کنار خانه ی ما رد شد. امروز اینجا انگار بهشت است.
خدا گفت: کاش می دانستی هر روز پیامبری از کنار خانه تان می گذرد و کاش می دانستی....
Profile Image for Vahide.
7 reviews4 followers
September 3, 2008
خیلی لوسه !
بعضی جاها رو خوب گفته امامزخرف هم لابلاش گفته
به هر حال من طراحی های کتاب رو خیلی بیشتر ترجیح میدم .
Profile Image for sa ra.
8 reviews
April 5, 2015
کلا قلم نظرآهاری دلی نیست.
با فکر قبلی مینویسه که خوب خیلی خوبه اما هرکاری کنی مثل این متن های یهویی و اتفاقی نمیشن.
اون متن جرقه ای ها بیشتر به دلم میشینن
Profile Image for Homa.
47 reviews6 followers
August 21, 2016
جزو یکی از خالص
ترین هاست.واقعا اسم عرفان چقدر برازنده ی این نویسنده هست.توی تمام کلماتش عرفان و الهیات ,مطالب ثقیل خداشناسی حس میشه.من که عاشقشم
Profile Image for Sarah.
129 reviews13 followers
December 24, 2022
احساس می‌کنم این کتابو باید انقدر بخونم که حفظ بشم...
60 reviews
March 16, 2023
در وصف این قلم فقط می‌تونم بگم عالی بود. دارای داستان‌های کوتاه و بسیار دلنشین، که برخی دوستان زحمت کشیده‌اند و برخی تکه‌های داستان را در نظرات گذاشته‌اند.

«پیامبری از کنار خانه ما رد شد» رو می‌تونید از طاقچه دریافت کنید
https://taaghche.com/book/19092
Profile Image for Elia.
92 reviews5 followers
November 21, 2022
ارزش این کتاب خیلی بالاس:)
کلا خانم نظرآهاری رو کتاباشو دوست دارم... چون راجب خداس:)
Displaying 1 - 30 of 48 reviews

Join the discussion

Can't find what you're looking for?

Get help and learn more about the design.