عرفان نظرآهاری نویسنده و شاعر کودکان و نوجوانان، سال ۱۳۵۳ در تهران زاده شد. او کارشناس ادبیات انگلیسی است. مدرک دکترای خود را در رشته زبان و ادبیات فارسی دریافت کرده و هم اکنون دانشجوی دوره دکترای تاریخ فلسفه است. نظرآهاری درسال ۲۰۰۱ برگزیده نخست کنگره شعر زنان شد و «پشت کوچه های ابر» اثر این نویسنده به عنوان برگزیده جشنواره کتاب کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان انتخاب شد. نظرآهاری هم اکنون به تدریس در دانشگاه ها و مراکز علمی و آموزشی مشغول است.
نوع بیان عرفان نظرآهاری رو دوست داشتم واقعا. فقط بعضی داستانها یه جورایی کلیشهای شدن وگرنه با فاکتور گرفتن از اونا چهار ستاره میدادم. -------------------------------- جملهی یادگاری از کتاب: میگردم، زیرا گشتن از یافتن، زیباتر است.
یادمه دوران دبیرستان درباره این نویسنده تحقیقی نوشتم و همیشه حس خوبی نسبت به خودش و نوشته هاش داشتم. (فقط کمی از متن یکی از کتاب هاش رو خونده بودم و همون هم دلمو برده بود) از اون موقع دلم می خواست کتابی ازش بخونم ولی انگار قسمت نمی شد.. تا امروز. موضوع و محتوای این کتابش هم قشنگ خوراکم بود چون خودم هم چیزی تقریبا مشابه این نوشتم (که البته از این شباهتِ نسبی، کلی تعجب هم کردم) خلاصه که دوست داشتنی بود ^^
از دیو و دد ملول بود و با چراغ، گرد شهر میگشت. در جست و جوی انسان بود. گفتند: نگرد که ما گشتهایم و آن چه میجویی یافت مینشود. گفت: میگردم، زیرا گشتن از یافتن، زیباتر است. و گفت: قحطی است، نه قحطی آب و نان، که قحطی انسان. برآشفتند و به کینه برخاستند و هزار تیر ملامت روانهاش کردند، که مارا مگر نمیبینی که منکر انسانی؟ چشم باز کن تا انکارت از میانه برخیزد.
خنده زنان گفت: پیشتر که چشمهایم بسته بود، هیاهو میشنیدم، گمانم این بود که صدای انسان است. چشم که باز کردم اما همه چیز دیدم جز انسان.
خنجر کشیدند و کمر به قتلش بستند و گفتند: حال که ما نه انسانیم، تو بگو این انسان کیست که ما نمیشناسیمش!
گفت: آن که دریا مینوشد و هنوز تشنه است. آن که کوه را بر دوشش میگذارند و خم بر ابرو نمیآورد. آن که نه او از غم که غم از او میگریزد. آن که در رزمگاه دنیا جز با خود نمیجنگد و از هر طرف که می رود جز او را نمیبیند. آن که با قلبی شرحه شرحه تا بهشت میرقصد، آن که خونش عشق است و قولش عشق. آن که سرمایهاش حیرت است و ثروتش بینیازی. آن که سرش را میدهد، آزادگیاش را اما نه، آن که در زمین نمیگنجد، در آسمان نیز. آن که مرگش زندگی است. آن که خدا را...
او هنوز میگفت که چراغش را شکستند و با هزار دشنه پهلویش را دریدند.
فردا اما باز کسی خواهد آمد، کسی که از دیو و دد ملول است و انسانش آرزو است...
از نظرم کتاب شروع خوبی داشت و حس می کردم که یه حالت عرفانی داره - و "عرفان" به عنوان یک کانسپت قابل تحمل تره تا اعتقادات مذهبی، ولی هرچقدر که کتاب جلوتر رفت، رنگ و بوی مذهبی-تاریخی به خودش گرفت و از اون حالت عرفانی و فیکشنالش فاصله گرفت. تفاوت شروع و پایانش به حدی زیاد بود که وقتی شروع به خوندنش کردم، حس می کردم کتاب در حد و اندازه های گرفتن 4 ستازه هم می تونه باشه، ولی در پایان می خواستم یک ستاره بدم! به هر حال برای اینکه ژانر متفاوتیه و از لحاظ گرافیکی هم براش زحمت کشیده شده، فکر می کنم دو ستاره عادلانه باشه درباره محتواهاش هم نظری نمیدم، چون با عقاید و باورهام همسو نیست و حداقل نمیخوام که توهینی کرده باشم
نثر دلنشینی داره نظرآهاری... پیامبری از کنار خانۀ ما رد شد / باران گرفت / مادرم گفت: چه بارانی می آید! / پدرم گفت: بهار است! / و ما نمی دانستیم باران و بهار نام دیگر آن پیامبر است یادمه سالی که این کتاب رو خوندم، روی کارت پستالهای عیدم برای دوستانم، همه، این رو نوشتم... برای روزهای نوجوونی خیلی خوبه
پیامبری از کنار خانه ی ما رد شد. باران گرفت. مادرم گفت : چه بارانی می آید. پدرم گفت : بهار است. و ما نمی دانستیم باران و بهار نام دیگر آن پیامبر است.
پیامبری از کنار خانه ما رد شد. لباسهای ما خاکی بود . او خاک روی لباسهایمان را به اشارتی تکانید. لباس ما از جنس ابریشم و نور شد و ما قلبهامان را از زیر لباسمان دیدیم.
پیامبری از کنار خانه ی ما رد شد. آسمان حیاط ما پر از عادت و دود بود. پیامبر کنارشان زد. خورشید را نشانمان داد و تکه ای از آن را توی دستهایمان گذاشت.
پیامبری از کنار خانه ی ما رد شد و ناگهان هزار گنجشک عاشق از سرانگشتهای درخت کوچک باغچه روییدند و هزار آوازی را که در گلویشان جا مانده بود به ما بخشیدند و ما به یاد آوردیم که با درخت و پرنده نسبت داریم.
پیامبری از کنار خانه ی ما رد شد. ما هزار درِ بسته داشتیم و هزار قفل بی کلید. پیامبر کلیدی برایمان آورد . اما نام او را که بردیم قفل ها بی رخصت کلید باز شدند.
من به خدا گفتم : امروز پیامبری از کنار خانه ما رد شد.
امروز انگار اینجا بهشت است.
خدا گفت : کاش می دانستی هر روز پیامبری از کنار خانه تان می گذرد و کاش می دانستی بهشت همان قلب توست.
عید میعث بر همه هستی مبارک/باشد که پیامبر درون ما نیز مبعوث شود به عشق.
نامی نداشت. نامش فقط انسان بود و تنها داراییش تنهایی. گفت: تنهایی ام را به بهای عشق می فروشم.کیست که از من مقداری تنهایی بخرد؟ هیچ کس پاسخ نداد. و... هیچکس با او گفتگو نکرد. و او میان این همه تنو تنها فانوس کوچکش را برداشت و به غارش رفت. غاری در حوالی دل. می دانست آنجا همیشه کسی هست.کسی که تنهایی می خرد و عشق می بخشد.
اصلا کتاب خوبی نبود نثر ابتدایی کتاب حالتی عرفان گونه و شاعرانه داشت، اما خیلی زود شبیه کتاب دینی شد در پایان هر حکایت، جملاتی داشت که انگار ادامه این جمله است: و اما پیام اخلاقی ماجرا این است که ... و رسما من خواننده را ناتوان از درک ماجرا فرض می کرد به نظرم این کتاب بیشتر برای کودکان ده-یازده ساله خوب هست
من به خدا گفتم: "امروز پیامبری از کنار خانه ما رد شد امروز انگار اینجا بهشت است خداگفت: " کاش میدانستی هر روز پیامبری از کنار خانه تان میگذرد و کاش میدانستی بهشت همان قلب توست
این همه گندم، این همه کشتزارهای طلایی، این همه خوشه در باد را که می خورد؟ آدم است، آدم است که می خورد. این همه گنج آویخته بر درخت، این همه ریشه در خاک را که می خورد؟ آدم است، آدم است که می خورد.
این همه مرغ هوا و این همه ماهی دریا، این همه زنده بر زمین را که می خورد؟ آدم است ، آدم است که می خورد. هر روز و هر شب، هر شب و هر روز زنبیل ها و سفره ها پر می شود، اما آدم گرسنه است. آدم همیشه گرسنه است.
*** دست های میکائیل از رزق پر بود. از هزار خوراک و خوردنی. اما چشم های آدمی همیشه نگران بود. دست هایش خالی و دهانش باز. میکائیل به خدا گفت: خسته ام ، خسته ام از این آدم ها که هیچ وقت سیر نمی شوند. خدایا چقدر نان لازم است تا آدمی سیر شود؟ چقدر ! خداوند به میکائیل گفت: آنچه آدمی را سیر می کند نان نیست، نور است. تو مامور آن هستی که نان بیاوری. اما نور تنها نزد من است و تا هنگامی که آدمی به جای نور، نان می خورد گرسنه خواهد ماند. *** میکائیل راز نان و نور را به فرشته ای گفت. و او نیز به فرشته ای دیگر. و هر فرشته به فرشته دیگری تا آنکه همه هفت آسمان این راز را دانستند. تنها آدم بود که نمی دانست. اما رازها سر می روند. پس راز نان و نور هم سر رفت. و آدمی سرانجام دانست که نور از نان بهتر است. پس در جستجوی نور برآمد. در جستجوی هر چراغ و هر فانوس و هر شمع.
اما آدم، همیشه شتاب می کند. برای خوردن نور هم شتاب کرد. و نفهمید نوری که آدمی را سیر می کند نه در فانوس است و نه در شمع. نه در ستاره و نه در ماه. او ماه را خورد و ستار ها را یکی یکی بلعید. اما باز هم گرسنه بود.
** خداوند به جبرئیل گفت: سفره ای پهن کن و بر آن کلمه و عشق و هدایت بگذار. و گفت: هر کس بر سر این سفره بنشیند، سیر خواهد شد. سفره خدا گسترده شد؛ از این سر جهان تا آن سوی هستی. اما آدم ها آمدند و رفتند. از وسط سفره گذشتند و بر کلمه و عشق و هدایت پا گذاشتند. آدم ها گرسنه آمدند و گرسنه رفتند. اما گاهی، فقط گاهی کسی بر سر این سفره نشست و لقمه ای نور برداشت. و جهان از برکت همان لقمه روشن شد. و گاهی ، فقط گاهی کسی تکه ای عشق برداشت و جهان از همان تکه عشق رونق گرفت. و گاهی، فقط گاهی کسی جرعه ای از هدایت نوشید و هر که او را دید چنان سرمست شد که تا انتهای بهشت دوید.
*** سفره خدا پهن است اما دور آن هنوز هم چقدر خلوت است. میکائیل نان قسمت می کند. آدم ها چنگ می زنند و نان ها را از او می ربایند. میکائیل گریه می کند و می گوید: کاش می دانستید، کاش می دانستید که نور از نان بهتر است.
يامبري از كنار خانه ما رد شد. باران گرفت. مادرم گفت: چه باراني ميآيد. پدرم گفت: بهار است. و ما نميدانستيم باران و بهار نام ديگر آن پيامبر است.آسمان حياط ما پر از عادت و دود بود. پيامبر، كنارشان زد. خورشيد را نشانمان داد...
پيامبري از كنار خانه ما رد شد. لباسهاي ما خاكي بود. او خاك روي لباسهايمان را به اشارتي تكانيد. لباس ما از جنس ابريشم و نور شد و ما قلبمان را از زير لباسمان ديديم.
پيامبري از كنار خانه ما رد شد. آسمان حياط ما پر از عادت و دود بود. پيامبر، كنارشان زد. خورشيد را نشانمان داد و تكهاي از آن را توي دستهايمان گذاشت.
پيامبري از كنار خانه ما رد شد و ناگهان هزار گنجشك عاشق از سرانگشتهاي درخت كوچك باغچه روييدند و هزار آوازي را كه در گلويشان جا مانده بود، به ما بخشيدند. و ما به ياد آورديم كه با درخت و پرنده نسبت داريم.
پيامبر از كنار خانه ما رد شد. ما هزار درِ بسته داشتيم و هزار قفل بي كليد. پيامبر كليدي برايمان آورد. اما نام او را كه برديم، قفلها بيرخصت كليد باز شدند.
من به خدا گفتم: امروز پيامبري از كنار خانه ما رد شد.امروز انگار اينجا بهشت است. خدا گفت: كاش ميدانستي هر روز پيامبري از كنار خانهتان ميگذرد و كاش ميدانستي بهشت همان قلب توست.
A little biased. not very little though! that much little, that you can tell it is biased, I mean religiously biased. but there are beautiful scenes described, and a couple of non-trivial points. I thought it is worth more than four stars, but not five, and since there is no choice in between I went with four, It is very short, give it a try, it is worth it.
خوشحالم از این که تونستم یه کتاب دیگه هم از مجموعه آثار خانم نظرآهاری رو بخونم و به کتاب خونم اضافه شد. بی نهایت از انتخابم راضی هستم و خیلی تک تک داستان هاش رو دوست داشتم. بیشتر از همه فرشته فراموش کرد، جهان را ادامه میدهیم، زمین به عشق او میچرخد و نورو نان. ____________________________________________
من به خدا گفتم : امروز پیامبری از کنار خانه ی ما رد شد. امروز اینجا انگار بهشت است. خدا گفت: کاش می دانستی هر روز پیامبری از کنار خانه تان می گذرد و کاش می دانستی....
کلا قلم نظرآهاری دلی نیست. با فکر قبلی مینویسه که خوب خیلی خوبه اما هرکاری کنی مثل این متن های یهویی و اتفاقی نمیشن. اون متن جرقه ای ها بیشتر به دلم میشینن
در وصف این قلم فقط میتونم بگم عالی بود. دارای داستانهای کوتاه و بسیار دلنشین، که برخی دوستان زحمت کشیدهاند و برخی تکههای داستان را در نظرات گذاشتهاند.