سومین کتاب از سری کتابهای «جهان تازه دم» نشر چشمه است. در این مجموعه کتابهای طنز منتشر میشود پسری حدود سی ساله و نیمه روان پریش در خانهای مجردی زندگی میکند. روایت داستان خطی نیست و در هر فصل خودش و آدمهای اطرافش را بیشتر میشناسیم زبان طنز و نگاه بیمارگونه و ویرانگر راوی را دوست داشتم در حالی که متنهای طنز اخیرا بیشتر مطبوعاتی و مبتنی بر خبر هستند نویسندهی این کتاب با زبان طنزی متفاوت و به دور از شوخیهای مطبوعاتی مرسوم داستانش را روایت میکند
کتاب یه فضای مازوخیستی با تم کمی طنز داره از زبان شخصِ روان پریشِ مجردی که روابط چندان موفقی ندارد. گاهی راویان کتاب تغییر میکنند که البته اوناهم روان پریشیهای خاص خودشو رو دارند. کتاب گاها خیلی شلوغ میشه که خوندنش سخت میشه اما در کل شوخیها و بعضا تیکه های جالبی داره! احساس میکنم حال و هوای این کتاب یه جورایی نماد قشر جوان جامعه و به عبارتی بخشی از وجود ماست همینقدر خسته، افسرده و سردرگم!
"پاندای محجوبِ بامبو به دست با چشم هایی دور سیاه ، در اندیشهٔ انقراض" نوشته جابر حسین زاده ، یک رمان طنز اجتماعییست... داستان از اونجایی که باید شروع نمیشه..!😄 چه انتظاری دارید از یه پاندای بامبو به دست که دور چشماش سیاهه و به انقراض می اندیشه؟!😶😉 حامد ، جوانی دارای مدرک مهندسی عمران ، سی و چند ساله ، اندکی افسرده ، گیج ، سادیسمی ، مازوخیسمی(😶) ، روان پریش و ،...، دوست داشتنیه!(😶😶😶) ناگفته نماند که یه خونه داره در محله شهرک نفت و به صورت مجردانه! زندگی میکنه...😶 دیگههههه...نگم براتون ، مدتها از آخرین باری که دست به یه کتاب بردم و تمومش کردم و نرفتم سراغ یه کتاب دیگه میگذره..اما این پاندا جان!( 🐼) نتنها این طلسم رو شکست بلکه یه چند باری هم منو خندوند...که رکورد خیلییی خوبیه واسه منی که بسیار خوش خنده ام! اما فقط با طنز خوب میخندم..😉😁 کتاب غیر خطیه ، نثرش جذاب و پرکششه و خوندنش مثل پازل حل کردن میمونه ، هرچی جلو تر میرید با شخصیتای زیاد و بانمک و اعصاب خرد کن کتاب بیشتر آشنا میشید و تو ذهنتون پلی بک میزنین و میخندین😄 دوستش داشتم...اگر شما هم مثل من حوصله تان رفته است! با خواندن این کتاب به احتمال زیاد بازخواهد گشت...😉🍉
چهار امتیاز به خاطر حس خوبی که بهم منتقل کرد نه از نگاه نقد یه کتاب! این کتاب دومین کتابیه که از مجموعه طنز جهان تازه دم نشر چشمه خوندم.(اولیش کتاب فروش خیابان ادوارد براون بود.) و خب انقدری از نظرم جالب بودن که بقیشون رو هم بخونم. کتاب از زبان شخصی روایت میشه که به نظر می رسه کمی روان پریشه. مجرده، تنها زندگی می کنه و روابط چندان موفقی نداره. کتاب یه روایت غیر خطی داره و توی هر فصل کتاب، یک سری از اطرافیان و آدم های زندگی راوی معرفی میشن. آدمایی که اگه دقت کنی، اونا هم به نوعی، هرکدوم اختلالات روانی خاص خودشون رو دارن. از افسردگی گرفته تا سادیسم و مازوخیسم و .... یه کتاب طنزه ولی نه به این معنا که میشه با صدای بلند بهش خندید. ولی بامزست و دوست داشتنی. شوخی های خیلی ریزی توش داره که با دقیق خوندن میشه تشخیصشون داد. عملا حرفایی رو که نمیشه صریح گفته بشه، خیلی هنرمندانه توی جملاتش بیان کرده، بدون اینکه بهانه ای دست سانسورچی ها بده ;-) در کل کتاب ساده و روانیه،پر از جزئی نگری های زیباست و من از خوندنش لذت بردم. بنظرم باید واسه پیدا کردن نویسنده های خوب ایرانی، سراغ کتابای نشر چشمه رفت.
چشمه رو نشر بى كيفيت و غير حرفه ايى مى دونم و اكثرا ازش خريد نمى كنم. اين كتاب رو هم دوستى بهم معرفى كرد و خريدم. متوجه شدم كه چشمه اين رو جزو كتاب هاى طنزش گذاشته. فك نمى كنم حتى درست فاز كتابو گرفته باشه. از دوزارى بودن اين نشر كه بگذريم، برسم به اين كتاب. خوشحالم كه مجموعه داستان ايرانى خوندم. كم پيش مياد بخونم. اين كتاب هم به نظرم كتاب بدى نمياد. به نظرم انديشه خيلى خوبى داره و شخصيت نويسنده قويه، نقدهاى خوبى مى كنه؛ وليكن تو نوشتن هنوز كار داره. مى تونه بعدا نويسنده خوبى بشه. كتابش هم خيلى خوشخون و سرگرم كننده ست. پيشنهاد مى كنم.
از آن كتاب هايى است كه براى استراحت و كنده شدن از مكان و زمان خودتان بدجور مناسب است. بيان جذاب كتاب شما را به صفحاتش مى چسباند و تا تمامش نكنيد ، رهايتان نمى كند. در حين خواندن كتاب بارها از ته دل به طنز جذابش خنديدم، با اينهمه پايان داستان برايم با غمى همراه بود. غم آدم هايى مثل خودمان، مثل شخصيت هاى كتاب، سردرگم و غرق در روزمرگى، بى هيچ راه نجاتى، محتوم در سرنوشت خويش ...
از مجموعه جهان تازه دم نشر چشمه است که مجموعهای طنز است. در این کتاب در واقع داریم دنیا را از نگاه شخصیتی میبینیم که ذهن مشوشی دارد و ما هم با بالا و پایینهای ذهنش، بالا و پایین میشویم. گمان کنم جریان سیال ذهن میگویند به این نوع نوشتن. اوایل کتاب را دوست نداشتم. به نظرم پر از حرف و پر از کلمه بود. یعنی نویسنده بیشتر از اینکه بخواهد/ بتواند فضایی بسازد و ما را با شخصیتهای کتابش همراه کند، داشت کلمه و عبارت و اصطلاح پشت هم ردیف میکرد و سعی داشت به ضرب و زور تکهها و کنایهها چیزی از جنس طنز یا ظرافت خلق کند. به مرور کتاب بهتر شد. (یا شاید هم من بیشتر با لحن و قلمش آشنا شدم و کنار آمدم!) یک نکته حیف در مورد کتاب این بود که به نظرم خیلی فرزند زمان خود بود! یعنی فضا، عبارتها، کنایهها، تکیه کلامها و اشارات خیلی مربوط به امروز بود. اگر پنج سال دیگر کسی کتاب را بخواند نمیدانم چقدر میتواند با آن ارتباط برقرار کند، پانزده سال دیگر که واویلا! این را در مقایسه با برخی کتابها از همین سبک میگویم که علیرغم متاخر نبودن و حتی علی رغم ایرانی نبودن، خیلی ملموس و مربوطند و آدم به راحتی میتواند با فضایشان ارتباط برقرار کند. در نهایت، با همه این حرفها، کتاب خواندنی است و خواندنش را توصیه میکنم. به خصوص این که به نظرم این سبک از نوشته و با این حد نزدیک شدن به چیزهایی که به خط قرمز بودنشان عادت کردهایم، در ایران کم تعداد است.
پاندای محبوب ... کتاب جذابی است. راوی و قهرمان داستان پسر حدودا 30 سالهای است به اسم حامد و داستان کتاب، اتفاقاتی است که در خانه مجردی حامد رخ میدهد ... داستان ها به صورت سریالی و بدون رعایت خط زمانی روایت شده اند و هر قسمت ماجرای یک پرسوناژ شبه دیوانه روایت میشود که به دلایل مختلف وارد زندگی و خانه حامد میشود شخصیت ها اکثرا باورپذیر و جذاب هستند که عمدتا جز طبقه روشنفرنمای جامعه قرار میگیرند راوی داستان از همه چیز عصبانی و شاکی است و در تمام مدت در حال فحش دادن و نقد کردن محیط اطراف و آدم های دیوانه ای است که وارد زندگی اش می شوند که این لحن روایت به خنده دار شدن کتاب کمک کرده است کتاب جمع و جور و خوش خوان است و برای مطالعه در اتوبوس و مترو بسیار مناسب است به جز پایان نیم بند کتاب که کمی تو ذوق میزند ماجراها و آدم ها واقعی و دوست داشتنی اند که باعث میشود کتاب را به دیگران توصیه کرد
اینکه کامنتی بنویسی که به احتمال زیاد! توسط نویسنده کتاب خونده میشه خیلی هیجان انگیزه، تاحالا این تجربه رو نداشتم و یه هفته برای نوشتن متن زیر فکر میکردم! البته اینکه یه هفته بچیزی فکر میکنی نباید لزومن باعث بشه چیز خوبیم بنویسی;) من کتاب رو دوست داشتم با اینکه خیلی از داستان کوتاه خوشم نمیاد. مخصوصن از داستان دوم سوم به بعد خیلی بهتر شد، اوایل کتاب برام جالب نبود احساس میکردم یه جور تقلید از کتاب 'ناتوردشت' است ولی کم کم سبک شخصی نویسنده از تومتن پیدا شد که من بیشتر از سبک ناتوردشت دوسش داشتم. نویسنده گاهن در توصیف صحنه ها یا آدما بنظر من زیاده روی میکرد و خیلی قضیه رو کش می داد از عدم وجود ترتیب زمانی در داستان ها خوشم اومد و بنظر یکی از نقاط قوت کتاب بود. در خیلی از قسمت ها تونستن خودمو جای شخصیت اصلی کتاب بزارم و فضا و مکان و بخوبی تجسم کنم این برای خیلی لذت بخش بود. در کل از خوندنش راضیم یکی از کتابهایی که حتمن در لیست هدایایی که میخوام بدم میگنجونم(البته به آقایون). اگر کتاب نقصی داره میزارم بحساب تجربه کم نویسندش و منتظر کتابای بعدیش هستم
مشابه دوستان که گفتن کتابیه در مورد یه فرد مازوخیست و روان پریش که افسردگی هم داره حس کردم کل کتاب مفهوم تابوهای اجتماعی رو داره. اندکی شبیه بوف کور صادق هدایت با چاشنی طنز بود.
چون غالب طنز اجتماعی داشت قابل تامل بود و بخاطر حجم صفحات واسه شروع کتاب خوب با جملات و کنایه های قلمبه سلمبه است😅
اگر همه ی بیماران روانی ذهنی به این جذابی دارند کاش چند ساعتی بیمار روانی میشدم! چقدر من تطبیقی که راوی بین حیوانات مختلف و تیپ های شخصیتی انجام میداد را دوست داشتم
كتاب خوبى در زمينه طنز كه خو نشر چشمه هم خوب به اين طبقه بندى كتاباش عنوان هواى تازه داده.متاسفانه در زمينه طنز سالهاست نويسندگان مجلات را به نشر كتاب ترجيه مى دهند كه خوب كاراهاى خوبى تو اين سالها همه گير نشدند.اميدوارم اين شروع خوب ادامه دار باشه.
ممیزی برای کائنات یکی بر اثر سهلانگاری حلقه ازدواجش را گم میکند و به واسطه این گمشدن رابطه زناشوییاش به مخاطره میافتد، دیگری بر اثر کنجکاوی همان حلقه را پیدا میکند و به واسطه این پیدا شدن رابطه زناشوییاش را به ورطه شک، تهدید و فروپاشی میاندازد. حکایتیست حکایت رابطه، هیچ هم معلوم نمیکند این حلقه کذا، بودن یا نبودنش، گم شدن یا پیدا شدنش، واقعا توفیری به حال آن روابط داشته باشد. عشق، خیانت، مهاجرت، بیقیدی توام با انفعال، کنشهای «مادر کدبانوی کلاسیک وایتکسباز شصتساله» و زندگی آپارتمانی در یک خانه مجردی - فارغ از اینکه پرداختن به همهشان برای یک کتاب زیاد باشد یا کم- کمینه مقدری روزهای مغشوش و درهم نسلی است که «پاندای محجوب با چشمهای دور سیاه» از آن حرف میزند. بخوانیم، فارغ از اینکه بخواهیم بدانیم کتاب و پاندای محجوبش چه سرانجامی خواهند داشت، شاید به یاد بیاوریم خط به خط آنچه از روانشناسی زرد و «میم مشکلات را برداریم تا به شکلات برسیم» را که نسخه هر روزمان میکنیم، طنز تلخیست که در سطر به سطر این کتاب میخوانیم. بعید نیست ما نیز با خود فکر کنیم که اصلا «باید برای این کائنات ممیزی بگذارند.» «پاندای محجوب بامبو به دست با چشمهای دورسیاه در اندیشه انقراض» بهرغم عنوان طولانیاش رمان کوتاهی است به قلم جابر حسینزادهنودهی که در رده متون طنز نشر چشمه تحت عنوان «جهان تازه دم»، روانه بازار شده است. راوی این رمان، کاراکتریست اگرچه منفعل، اما بسیار حساس نسبت به جریاناتی که در اطراف وی حادث میشود. مکان روایت خانهای مجردی ست. در اصل، داستان به مثابه یک تلهتئاتر بیان میشود و طی فصلهایی که یک در میان به فلاشبک و زمان حال اختصاص یافتهاند، پیش میرود. این جریان روایت از این جهت بسیار هوشمندانه است که این امکان را به مخاطب میدهد تا مدام در رفت و برگشت بین وضعیت فعلی راوی (در فصلهایی که به زمان حال مربوط است) و پیشزمینههایی که بر این وضعیت اثر میگذارند (در فصلهای مربوط به آنچه در گذشته بر راوی رفته است)، به رابطه علی و معلولی روایت پی برده و دریابد نطفه انفعال امروز راویای که خود نماینده گمگشتگی یک نسل است، در کجا بسته شده است؛ رهیافتی که به واسطه آن خواننده را بیشتر درگیر داستان و با خود همراه میکند، بیاینکه لازم باشد از اشارات مستقیم کمک بگیرد. در این کتاب، به روابط عاطفی، طی روایتی طنز در لوای جامعه اما در چارچوب یک خانه مجردی پرداخته میشود. این روابط عاطفی محدود به رابطه دراماتیک عاشقانه نبوده و علقه عاطفی به مادر (یا دیگر اعضای خانواده) از یک طرف و از طرف دیگر روابط ناشی از رفاقتهای چندین و چند ساله را نیز شامل میشود. اگرچه در ظاهر به نظر میرسد این روابط در سه ساحت کاملا جدای از هم جای میگیرند، اما اتفاقا به هیچوجه نمیتوان آنها را مستقل از هم برشمرد و برایشان خط انفصالی قائل شد. در نوع دراماتیک عاشقانه از روابط، انتخاب و اختیاری وجود دارد که در رابطه با اعضای خانواده از آن خبری نیست. در رفاقتهای چندین و چند ساله، زمان و سابقه رفاقت شاخصه و جوهره اصلی رابطه را شکل میدهد. در روابط با خانواده – به خصوص وقتی صحبت از خانوادههای شرقیست- سایه وابستگی خونی یا به تعبیر علمی «ژنتیکی» مدام جولان میدهد. سه نوع رابطهای که بهطور معمول همهمان در معرض تجربه آنها به سر میبریم. روابطی که علیالظاهر از بدیهیات بوده و در قیاس با اندیشهورزیهای دیگری که مسائل و عناوین پیچیدهتری را محور روایت قرار میدهند، بسیار هم ساده به نظر میرسد؛ غافل از اینکه هر چه روایت حول بدیهیات ساده بچرخد، پرداخت سختتری را در پی دارد و چه خوب که از این حیث، جابر حسینزادهنودهی بسیار موفق بوده است. با این حال نثر کتاب کمی جای گلهگذاری دارد. صدالبته کتابها، اول و آخر، قرار است حرفی بزنند، مطرح کننده اندیشهای باشند و امثالهم؛ با این حال ای کاش به همین اول و آخر بسنده نکنند. هر اول و آخری، به هر حال، وسطی را هم در خود نهان دارد؛ وسط یعنی همانجا که استخوانبندی خروجی کار را شکل میدهد. خواننده لزوما قرار نیست از عناصر داستان سررشتهای داشته باشد و اصلا لازم نیست توجهی به آن داشته باشد؛ اما نویسندهای که قرار است به واسطه حرفی که میزند یا اندیشهای که مطرح میکند، در شکلگیری سلیقه ادبی مخاطب و قشر اهل مطالعه جامعه نقشی ایفا کند، لازم است نسبت به ساختارشکنیها، جابهجاییهای ارکان جمله، بهکارگیری نظام واژگانی و جملهبندیهایی که متاسفانه از محمل آثار ترجمه به واسطه گرتهبرداری از زبانهای دیگر وارد آثار تالیفی شده است و نثر معیار را - از سر اهمال و نه از سر الزام- مخدوش میکند، هوشمندانهتر برخورد کند و موضع دقیقتری را برگزیند.
از کتاب هایی که هدیه بود به من از یک هم دانشگاهی که گفت نویسنده کتاب داستانِ آدم هایی که با آن ها معاشرت داشته را نگاسته است داستان ها کوتاه بودند و عنوان ِ هر کدامشان با نامی دارویی شروع میشد که همه داروهایی آرامبخش و مربوط به اعصاب اند گویی هر داستان تحت تاثیر دارویی نگاشته شده باشد با توجه یه حجم کم و کوتاهی داستان ها و سرعت خوانشِ خودم میتوانم بگویم چندان جذابیتی برایم نداشته ! محتوای داستان ها به طور کل نگارشی بوده از زندگی روزمره خیلی از ما به نوعی فکاهی هایی تلخ و تکراری گاهی در بعضی داستان ها انتهای داستان به خواننده محول شده ... ممنونم از هم دانشگاهی ام جهت اهدای کتابی که آن هم تجربه ای بود
این دومین کتاب از کتاب های مجموعه جهان تازه دم نشر چشمه بود که میخوندم. کتاب قبلی کتاب فروش خیابان ادوارد براون بود و توی هر دو کتاب داستان های کوتاه مرتبط به هم با زبانی شیرین گفته میشد. قطعا با خوندن این کتاب ها علاقه مند شدم بقیه مجموعه کتاب های جهان تازه دم رو هم پیدا کنم و بخونم