شاهرخ مسکوب، روشنفکر، نویسنده، مترجم و شاهنامهشناس، در سال ۱۳۰۴ در بابل به دنیا آمد. دورهی ابتدایی را در مدرسهی علمیهی تهران گذراند و ادامهی تحصیلاتش را در اصفهان پی گرفت. در سال ۱۳۲۴ به تهران بازگشت و در سال ۱۳۲۷ از دانشگاه تهران در رشتهی حقوق فارغالتحصیل شد. نخستين نوشتههايش را در ۱۳۲۶ با عنوان تفسير اخبار خارجی در روزنامه« قيام ايران» به چاپ رساند. از ۱۳۳۶ به مطالعه و تحقيق در حوزهی فرهنگ، ادبيات و ترجمه روی آورد. پیش از انقلاب به خاطر مبارزات سیاسی علیه رژیم پهلوی چندبار راهی زندان شد. مدتی پس از انقلاب به پاریس مهاجرت کرد و تا آخرین روز حیات به فعالیت فرهنگی خود ادامه داد و به نگارش، ترجمه و پژوهش پرداخت. مسکوب در روز سهشنبه بیستوسوم فروردين ۱۳۸۴ در بيمارستان كوشن پاريس درگذشت. شهرت مسکوب تا حد زیادی وامدار پژوهشهای او در «شاهنامه» فردوسی است. کتاب «ارمغان مور» و «مقدمهای بر رستم و اسفندیار» او از مهمترین منابع شاهنامهپژوهی به شمار میروند. مسکوب برخی از آثار مهم ادبیات مدرن و کلاسیک غرب را نیز به فارسی ترجمه کرده است. از جمله آثار او میتوان به ترجمهی کتابهای «خوشههای خشم» جان اشتاین بک، مجموعه «افسانه تبای» سوفوکلس و تألیف کتابهای «سوگ سیاوش»، «داستان ادبیات و سرگذشت اجتماع»، «مقدمهای بر رستم و اسفندیار»، «در کوی دوست»، «گفت و گو در باغ»، «چند گفتار در فرهنگ ایران»، «خواب و خاموشی»، «روزها در راه»، «ارمغان مور»، «سوگ مادر»، «شکاریم یک سر همه پیش مرگ»، «سوگ سياوش در مرگ و رستاخيز»، «مسافرنامه»، «سفر در خواب»، «نقش ديوان، دين و عرفان در نثر فارسی»، «درباره سياست و فرهنگ» در گفت وگو با علی بنو عزيزی، «تن پهلوان و روان خردمند»، «مليت و زبان (هويت ايرانی و زبان فارسی) اشاره کرد.
بارت به نقل از ژید:《هر مرگ آنگاه کامل میشود که تمام شاهدان آن مرگ نیز بمیرند.》 شاید این همان دلیل ناخوداگاهیست که مارا بر آن میدارد تا از مرگ عزیزانمان بنویسیم و بگوئیم، این آرزوی ابدی کردن نام و خاطراتشان و ناتمام ماندن داستان مرگشان. . . درباره کتاب "خواب و خاموشی" از شاهرخ مسکوب: سه مرثیه برای سه دوست ( سهراب سپهری، هوشنگ مافی، امیرحسین جهانبگلو ) جز فصلی که درباره سهراب بود ، دو بخش دیگه جنبه ادبی خاصی نداشتند و بنظر فقط درد دل خودمانی ، یا مونولوگهای مسکوب بود با خودش . یا با آن رفیق از دست رفته ، همان کسی که پاسخ نمیدهد ولی هست... . . گفتم بخونمش شاید با خوندن مواجهه آدمهای دیگه با مرگ عزیزانشون بتونم سر پا ایستادن رو یادبگیرم ، اما فایده نداشت. حداقل به درد من نخورد. برای هدفی که من داشتم یعنی کاری نتونست بکنه. این آدمها به سن پیری رسیدن، عشق کردن توی زندگی، شیرهی اونو تا ته مکیدن، و دوره طولانی بیماری و بدشکلی رو پشت سر گذاشتن. پس مرگشون هم دور از انتظار نبوده . اصلا قابل مقایسه نبود. دلم باز نشد حتی بیشتر هم گرفت . . . حالا تو هم به سنگینی کوه خوابیدهای. در خواب و خاموشی با کوه و زمستان و در عدم با هستی یکی شده ای . تقلای من بی ثمر است. این خواب عمیق را نمیتوان آشفت. تو به ندای من جواب نمی دهی. کوه نیستی که اگر اسم تو را فریاد کنم دستکم صدای خودم را باز بشنوم. تو مرگ کوهی... مرگ دردیست که درمانش را با خود دارد،چون وقتی برسد دیگر دردی نمیماند. اما جدایی دردیست غیر مردن کان را دوا نباشد، پس من چگونه گویم کین درد را دوا کن... ..... «...من که هنوز از آفتاب روشنم. البته نه همیشه، بعضیوقتها چنان تاریک میشوم که انگار در کنار توام، در همین جای تازهات، در همین تاریکی و تنهایی پر ملالت.»
به یاد رفتگان و دوستداران به یاد هوشنگ مافی «در سوگ و عشق یاران»
این کتاب شامل سه نوشتهی نسبتاً کوتاه در مورد مرگ سه دوسته، سهراب سپهری، هوشنگ مافی و امیرحسین جهانبگلو. متن اول در مورد سهراب جنبهی ادبی بیشتری داره و دفاعی از سهراب سپهری در اتهام منفعل بودن بیشتر از نظر سیاسی. متن دوم و سوم بیشتر صحبتهای در سوگ از دست دادن و نبودنه و خودمونیتر.ه
«بمیرید پیش از آنکه مرده شوید»حدیث نبوی است.فرمایشیست که مخصوص عرفا صادرشده.پیش از آنکه مرگ برسد و قالب تهی کنید،از حبّ دنیا بمیرید و رهایش کنید.هیچ دلم نمیخواست عارف بودم و پیش از مرگ میمردم.همین دنیای دون را متاسفانه بیشتر از ملکوت عالم علوی میپسندم.عاشقِ بیعارِ این عجوزهعروسِ هزارداماد ام.با وجود مرگ و میر عزیزان،با وجود هزار محنت ناسازوارِ این قحبهی بیوفا،اتفاق میافتد که حس کنم کسی از من خوشبختتر نیست.تو که میدانی که چقدر الکیخوش یا بهعقیدهی تو ابلهم
روایت متفاوتی از مرگ،سوگ،رفاقت و شهریور هزار و سیصد و بیست
دلیل اینکه بهش پنج تا ستاره ندادم این بود که بهنظرم توی بکارگیری صنایع ادبی اسرافشدهبود و شخصا با موضع نویسنده در مقابل پیوند ادبیات و سیاست موافق نیستم
بخش اول به مرگ سهراب سپهری و روحیاتِ شاعر و خاطرات مشترک نویسنده و سهراب پرداخت اما حرفِ اصلیش ردِّ اتهامِ منفعلبودن سهراب و بیاعتناییاش به مسائل اجتماعی-سیاسی روز بود و فرصتی برای نویسنده که موضعش رو در مقابل "ادبیاتِ سیاسی" و امثال جلال آل احمدها بیان کنه
اصلِ کلام:
"زندگی اجتماعی ما، مثل بدنی گرفتار مرضی ناشناخته، پ تب و تاب، دستخوش نوسانهای شدید سیاسی است. در تناوب میان دیکتاتوری و هرج و مرج و پرتاب از قطبی به قطب دیگر. در تلاطمهای شدید تاریخ اخیر ایران، سیاست هرچه بیشتر زندگی ما را زیر و رو میکند. ضرورتا توجهِ بیمارگونهی هرچه بیشترِ ما به آن بیشتر میشود،بهنحوی که زندگی سیاسی جای تمامِ زندگی اجتماعی را میگیرد. وضع روشنفکر و هنرمند در برابر طبقات و در مبارزهی سیاسی روزمره، یعنی فقط "تعهد سیاسی"،که این تمام اندیشه را تسخیر میکند و مسئولیت او در برابر جهان از یاد میرد"
بخش دوم راجع به مرگِ دوستی بهنام هوشنگ بود،حالات نویسنده و دریافتش از مرگ رفیق قدیمیش و خاطرات مشترک جوانیشون،جذاب بود برام
بریده:
هوشنگِ احمق، چرا مردی؟ رفیق الواطی اولین سالهای پس از زندان،عرقخوریهای تا خرخره،مستیهای شنگول و آزاد،خیابان نادرشاه،عرق فیروزه و کباب و گوشدادن به گفتگوهای میزهای بغلی،تفسیرکردن حرفها و خندیدن به ریش دنیا...آخر کار قحط بود که مُردی؟ هیچکس به خوبی تو،شبهای برفی،در مستی،با شاش اسم مرا روی برف نمیتوانست بنویسد.
و روایت سوم،روایتِ روزانهی روندِ مرگِ دوستی به نام امیر بود و کمابیش جنگ ایران و عراق
هوشنگ احمق چرا مردی؟احمق به همان ترتیب که همیشه در حق تو میگفتیم: به صدای بلند، و با تکیه بر هجای اول و میم غلیظ. رفیق الواطی اولین سالهای بعد از زندان- شبهای «شکوفه نو» بعد از شب و روزهای «قزلقلعه»- عرقخوریهای تا خرخره، مستیهای شنگول و آزاد توی دکههای شاهآباد و نادری، بعدها بالای شهر، خیابان نادرشاه، عرق فیروزه و کباب، و گوش دادن به گفتگوهای میز بغلی، تفسیر کردن حرفها و خندیدن به ریش دنیا. آخر کار قحط بود که مردی؟ مرگت هم مثل زندگیت، مثل کارهای دیگرت احمقانه بود. هیچکس به خوبی تو، توی شبهای برفی، در مستی، با شاش اسم مرا روی برف نمیتوانست بنویسد. زیپ شلوار را میکشیدی و با خط جلی، درشت مینوشتی شاهرخ مسکوب....ای عزیز ناکام، ما با چشمهای کور میپریدیم. میخواستیم پرستو باشیم، شبکور از آب درآمدیم، وقتی نبینی و خیال کنی که میبینی سرنوشتی بهتر از این نداری. روزگار هفتخط غریبیست. یک آن غفلت کنی کلک را خوردهای و دست را باختهای. تو بازندهی خوبی بودی. سرنوشت خودت را بدون سوز و بریزهای سوزناک و ننه من غریبم میپذیرفتی و بیخیال به ریشش میخندیدی، و درحالی که دشنهای در پشتت بود دستت را از کمر برنمیداشتی و به روی خودت نمیآوردی. انگار نه انگار.
به روهام گفتم می شود تبلت ات را واگذاری به من می خواهم نوشته ای را بخوانم؟ زادروزِ هفت سالگی اش را می خواست برپا کند آن شب. بادکنک و ریسه ی کاغذی و اینها را آورده بود که بزند به گوشه کنار خانه. همدستی کردیم با هم و با سنجاق و چسب تزیین کردیم اتاق را و او گفت راستی من لازم ندارم پیش شما باشه تبلت و جسته بود به کوچه که همهمه ی بچه ها را شنیده بود. فایل را گذاشتم در تبلت و برگ برگ های الکترونیک اگرچه همه اش از مرگ نوشته بود اما رویاییِ ناتمامی بود با زندگی در سرزمینی که قحبه گان زندگی را به قهقهه ی مرگ به پوزخند گرفته اند. اما در همان احوال صدای خنده ی بچه ها توی کوچه در لا به لای متن حالم را خوش می کرد
روایت مسکوب از سه مرگ - سهراب [سپهری]، هوشنگ، و امیر [جهانبگلو]. بخش سهراب ترکیبی است از بحث و روایت. در آن بخش در کنار روایت مواجهه ی خودش با مرگ سهراب، در مورد این اتهام معروف به سهراب که نسبت به اوضاع و احوال اجتماعی بی توجه بوده حرف هایی می زند و تلاش می کند نشان دهد که سهراب در پی بنیادهای وضع موجود بوده و نه ورود به بحث های سیاست زده. اما دو بخش دیگر اغلب حدیث نفسند و یادآوری
برای منی که تا حدی رقیق القلبم کتاب تأثیرگذار بود و نفس گیر - از حیث مواجهه ی دوباره با مرگ و جدایی ها
"تقلای من بی ثمر است، این خواب عمیق را نمی توان آشفت. تو به ندای من جواب نمی دهی. کوه نیستی که اگر اسم تو را فریاد کنم، دست کم صدای خودم را باز بشنوم. تو مرگِ کوهی. صدا را ��می گیری و انعکاس آن را بازنمی گردانی."
"نميدانم اين ناخوشى كى تمام مى شود؟" گفتم: "انشالـله زودتر تمام مى شود." و از اين "اميد" وحشت كردم. چه آرزوى هولناكى در حق دوستى معصوم. آخر اين ناخوشى فقط با مرگ تمام مى شد ... • داستان آخرو كه خوندم اسم شاهرخ مسكوب رو گوگل كردم كه شكل و شمايل صاحب اين جمله هاى ناب رو تو ذهنم هك كنم ..
خواب و خاموشی درباره مرگ است. در توصیف مرگ است. مرثیه نیست. یاد عزیزان نیست. عینیت و شفافیت چگونه مردن است. چگونه ادامه دادن. هیچ کس نمی توانست مرگ را اینگونه جز به جز توصیف کند مگر آنکه خوب بشناسدش و هیچ کس نمی توانست خوب مرگ را اینگونه بشناسد مگر آنکه اینگونه عاشق زیستن باشد. کسی که مرگ را حس کرده باشد: " مرگ را حس می کنم که افتان و خیزان در جمجمه ام می پلکد، مثل مست ها یا بچه های نوپا هنوز نتوانسته سرپا بایستد و بالهایش را بگسترد. فعلن دارد موریانه وار بی شتاب و خستگی می جود. سیلاب نیست، نم و رطوبت است که اندک اندک نشت می کند." شاهرخ مسکوب با آن قلم جادوییش در صفحه صفحه اش از زندگی و مرگ می نویسد. سه داستان، سه روایت از مرگ سه دوست شالوده ی بنایش است. و مواجهه دوستانش با مرگ در کنار مواجهه خودش با آن موتورِ نوشته. مرگ برایش زوال است. اما نه تنها زوال دوستانش یا زوال آدمها. بلکه زوالِ کل دنیای پیشین. نه در معنا که حتا در حقیقت: " چند سال بعد با چند تن از دوستان دیگر در ناظم آباد بودیم. ناظم آباد حالا زیر آب است – مثل سهراب که زیر خاک است – پیچ و تاب رودخانه و گدارهای پراکنده، سایه های خنک تابستانی، خوابِ دره، صبح های دیر و غروبهای زود. وخستگیِ فقیرِ ده همه تهِ دریاچه لتیان به خواب رفته اند." اولین روایت روایت مرگ سهراب سپهری ست. شاعر و نقاش. کسی که نگاهش به دنیا و زندگی با نگاه بیشتر آدمهای زمانه اش تفاوتی عظیم داشت. آدمهای زمانه ای که دنیا را در مرده باد و زنده بادهایش می دیدند و از دریچه تنگ سیاست و ایدئولوژی جهان هنرمند را مدام به آتش می کشیدند. مسکوب به خوبی این نگاه تنگ نظرانه را فاش می کند: "این ادبیات محتوا ندارد، غرضی دارد که انگیزه ی تحقق آن است، غرض پیشاپیش می دود و صورت و محتوایش را بوجود می آورد." آنچه در روایت مرگ سهراب شاهدیم روایت تقابل دنیای یک شاعر و نقاش است با این چهارچوب های تنگ. و مسکوب که عاصی شده از این حجم تنگ نظری تمام قد در سمت سهراب می ایستد. حتا آنجا که در ابتدای متن ضمن اشاره به ابتلای سهراب به سرطان، تشبیهی از تحلیل جان و روانِ هنرمند دارد: " پیدا بود که مرگ مثل خون در رگهای سهراب می دود. تاخت و تازش را در زیر پوست می شد دید. چه جولانی می داد، و مرد مثل سایه ای رنگ می باخت و محو می شد.... شاید در سرطان خون هر گلبول تیغی ست که تار رگها را می خراشد تا در گودال قلب فرو رود." در روایت دوم اما مسکوب از مرگ عصبانی ست. از جدایی اش از دوستش. از مرگِ دوستش . تک گویی طولانی و یکنفسی ست خطاب به هوشنگ مافی، رفیق سالهای دورش. و این بار نگاه به مرگ از دریچه نگاه به زندگی است. زندگی ای قلندروار و خوش. اینبار یاد خاطرات یادِ زندگی است. نحوه گذراندن آن در تقابل با ناگریزی پایانش: " هر تماشاچی به عنوان یک موجود زنده خودش هم در میدان و بازیچه گاوبازِ خود است و دیگران او را تماشا می کنند. هرکس هم آن ورزای گیج و زخمی توی میدان است و هم تماشاچی. و تماشاچیان فقط شرایط بازی را معین می کنند نه سرنوشت آن را. سرنوشت بازی از پیش مقدر شده. همیشه گاوباز خنجرش را فرو می کند، مرگ همیشه آنجاست." در نحوه تعیین این شرایط است که به تک تک سرخوشیهایشان، به تک تک خاطراتشان، شکستهایشان، به هر آنچه گذرانده اند سرک می کشد تا راضی شود از این پایان محتوم. و در کنکاش این خاطرات، راوی خودش را می کاود که آیا آماده مردن است؟ آیا راض است به ترک دنیا؟ " همین دنیای دون را متاسفانه بیشتر از ملکوت عالم علوی می پسندم. عاشقِ بیعار این "عجوزه ی هزار دامادم"." با همه این نگاه دنیوی بلافاصله راوی از مرگ پیرزنی فقیر حرف می زند که اتفاقا بسیار مذهبی و آخرت نگر بود و در این روایت لب به تحسین مرگش می گشاید: " صورت در آرامشی مطلق بود. نه آرامش خواب یا فراغت و بی خیالی و جز اینها، در آرامشی که به هیچ چیز شباهت نداشت جز خودش. سایه لبخند خفیف و پنهانی روی لبها بود که نشان از حالتی می داد آنسوی نیک و بد. و غم و شادی یا دلواپسی یا حتا آسودگی." در تمام طول این روایت این مرگ نیست که موضع صحبت است. چگونه زیستن است که او را وادار به حرف زدن می کند. اما روایت پایانی باز با دیدی نو با این مقوله مواجه می شویم. اینبار شرح جزییات چگونه فرارسیدنِ مرگ است. ذره ذره آب شدن. سخن از امیرحسین جهانبگلوست و مرگش بر اثر سرطان. مانند سپهری. اما اینبار راوی بیش از هرچیزی بر مواجهه ذهن و بدن آدم با مرگ متمرکز است. بر تحلیل قوای بدنی و دماغی : " از امیر چیزی نمانده، همین یک هفته کلی پس رفته. رنگ خفه کبودی که به زردی می زند. با دو سه دندان افتاده. پوست و استخوان. لبها در حفره دهان فرو رفته، بطوری که آدم خیال می کند میان چانه و بینی حد واسطی وجود ندارد... امیر آن قطره ها را می خواست اما نمی توانست درست بگوید... رو کرد به ما که آنجا بودیم و گفت، شاید نمی توانم منظورم را درست بگویم..." پس زمینه این "مرگ قسطی" جنگ اول خلیج فارس است. جنگ که خودش زمینِ بازی مرگ است. پس زمینه این روایت همه از انتظار مرگ است در جایی دیگر. در تمام این روایت ما بریده هایی از داستان ایوب از کتاب مقدس را می خوانیم. از زجری که کشید. از آن آزمون دردناکِ ذره ذره از دست دادن تمامِ هستیِ دنیویش در برابر رضایت معبودش: " چون دست خدا گوشت و استخوان ایوب را لمس کرد و از کفِ پا تا فرق سر به دمل های دردناک مبتلا شد، دوستانِ ایوبّ خاکسترنشین آمدند و هفت روز و هفت شب همراه او بر زمین نشستند، و کسی با او سخن نگفت چون دیدند درد او بسیار عظیم است." و راوی در حضور امیر کمتر میل به سخن دارد. درد را می بیند. مرگ تدریجی را می بیند و میل به سخن در او نیست. "شبح مرگ در دود و مه دیده می شود، پوره کشیده و چشمهای گرسنه، جلمبر و کاه اندود اما با دستهای آهنی متجاوز. از خلال پنجه های خاردارش امیر پیداست. می داند که گیر افتاده. به روی خودش نمی آورد. غمگین است و نمی خواهد بزند زیر گریه." این مرگِ قدم به قدم ادامه دارد. " امیر به دوستی گفته میان من و مرگ یک جوی آب فاصله اسن. می بینم که آنجا متظر ایستاده، نه می توانم بروم آنطرف و نه او می آید." این روایت بیش از سه روایت دیگر خود مرگ است. و موضوع خود رها شدن نفس از بدن است. در تمام این سه روایت آنچه بیشتر و بیشتر من را درگیر خود کرد قلمِ جادویی و چشمانِ نکته بین مسکوب بود که این روایتهای تلخ و واقعی را کلمه کلمه بر هم سوار کرده بود. روایتهایی که با آغازشان یک نفس خواندم تا به پایان آمد.
مشخص است که سه روایت از مرگ را می خوانیم. در فضایی خوش خوان و تاریخی. یعنی اگر مرگ سهراب است گذری به کاشان و آن روزگار و تعهد نویسنده و ... دارد. اگر هوشنگ است به دوران خوش و جوانی دو دوست و اگر امیر است نوعی خاطرهنویسی که ذره ذره خواننده را همراه سرطان مرگآور میکند
سه جستار در مورد مرگ سه دوست. مواجه مداوم شاهرخ مسکوب با مرگ. از جستاری که در مورد سهراب سپهری نوشته بود بیشتر خوشم آمد. نمیتوان نثر پاکیزه و سادهاش را ستایش نکرد. در دورهای این جستار را نوشته که صدای مرده باد و زنده باد از هر طرف بلند میشده. اما او روان و آرام حرف خودش را زده. بدون شعار.
بخش مربوط به مرگ رفیقاش هوشنگ عالیست. از لای یک گفتگوی مرگ میشود به عمق و وسعت رفاقت مسکوب و رفیقاش پی برد و گفت چه روزهایی میتوانند داشته باشند دو رفیق...
شاهرخ مسکوب در کتابهایش به وضوح نشان میدهد که با نظریه بیگانه نیست. مسکوب در این کتاب با قلمِ گیرا، شوخ و ویرانگرش به روایت مرگ میپردازد.پوستهی روایت دربارهی مرگ سه دوست: سهراب سپهری، هوشنگ و امیر جهانبگلو است ولی با کمی دقیق شدن درمییابیم که مسکوب با همان ظرافت بیمثالی که در کارهایش سراغ داریم به طرح مسئلهای اگزیستانسیالیسم که همان مرگ است پرداخته است. طرح مسئله به نحویست که در هر روایت به جنبهای از مرگ پرداخته شده است. تمام لحظات و دوران حضور مرگ برای خواننده قابل لمس است. چه دوران سلامتی قبل از مرگ، چه دوران بیماری و چه دوران بعد از مردن. اگر از دیدگاه فلسفی یکی از وظایف هنر را پالایش احساسات آدمی بدانیم، بیشک کتاب خواب و خاموشی از مهمترین کتابهای نوشته شده در ادبیات معاصر است. با خواندن این کتاب خواننده با مسئلهی مرگ روبرو شده و شروع میکند به کندوکاو خودآگاه و ناخودآگاه خود در مواجهه با سطور کتاب. در آخر کتابهای مسکوب را از «باید بخوانیمهای» ادبیات فارسی بدانید که با خواندنشان هم یاد خواهید گرفت و هم لذت خواهید برد
قصه سه مرگ. با سه شیوه مختلف. در سه دوره مختلف. اولی مربوط به سهراب سپهری و شاید به واسطه اسم سهراب پر طمطراق و سخت. دومی برای دوستی به نام هوشنگ و خیلی خودمانی و دلنشین و آخری به نوعی روزشمار مرگ امیر جهانبگلو، گزارشی تلخ و دردناک با اشاره هایی زیبا. کتاب خوبی بود.
مسکوب در سه جستار درباره آدمها و به بهانه مرگ آنها نوشته، اولی در وصف و توضیح شعر و جهانِ سپهری است و در عین حال ردیهای بر «ادبیات متعهد» که در سالهای دهه پنجاه به شدت بازار گرمی داشت، دومی نوشتهای است با حال و هوایی شخصی به یاد هوشنگ مافی از خلال خاطره بازی او با روزهای جوانی و سرخوشیش و جستار سوم که رگههایی از نثر پخته مسکوب را به روشنی میتوان در آن دید بیشتر جستاری است درباب تجربه مرگ و لحظات احتضار به واسطه بیماری سخت امیرحسین جهانبگلو
سه روایت از سه مرگ. رفاقتی که دوستش داشتم، چقدر قلم مسکوب دلنشین است. احساس میکنم با خواندن این کتاب، با مرگ مهربانتر شدهام. که مرگ آن عجوزهی هزاردامادی مه مسکوب میگوید نیست. که آدمیزاد یک بار به دنیا میآید ولی با هر جدایی یک بار تازه میمیرد...
نتوانسته بودیم مرگ را خواب کنیم،راستش حتی مرده را هم نتوانسته بودیم.فقط جسد را به خاک سپردیم،ولی مرگ و مرده،هردو با ما برگشته بودند به خانه، با ما و در ما میپلکیدند. سهراب گفته بود که مرگ گاهی ودکا مینوشد.من تازه دارد دستگیرم میشود که آنشب مرگ با ما همپیاله بود.