دیگر نمی میرم
مرده ها
.زنده با مرگ خویش اند
گاهی با خودم فکر کرده ام که یک میلیون قربانی کجا دفن می شوند و فکر کرده ام که یک گورستان بی کرانه می تواند کرانه ای باشد برای مطالعه و توقف. گورستان برای خواندن فاتحه نیست، برای خواندن است
..گورستان می تواند یک کتاب باشد، کتابی بزرگ با صفحه های باز
در مقدونیه، شاعر آتسوشوپوف سر از کتاب برداشت و پرسید
کی ترسیدید؟-
.از ده سالگی. ده سالم بود یک روز مار زیر چشم من پوست انداخت-
زیر آفتاب بر سر یک باروی کهنه. چندین ساعت طول کشید، و چندین ساعت چشم های من زیر آفتاب باز ماندند خیره به مار، آن قدر که نفهمیدم مار کی از پوستش بیرون آمد. پوست را دست زدم، هنوز گرم بود. از همان وقت فهمیدم چه چیزی منتظر من است. و از همان وقت ترسیدم
و مرگ
پیش از آن که بمیرم
آمد
دانستم
.که هیچوقت مرگ منتظرِ مرگ نیست
فقط می دانم این مرگ نیست که سر می رسد، زندگی است که به سر می رسد. در برابر مرگ ما همه حدس و انگاریم. حتا حیات ما انگاره ای از اوست، حتای اوست. و اوست که در انتهای حیات من ایستاده است
برگی از شاخه ی لخت
بر بسیاران افتاد
.و نامش را گم کرد
.و دارا گفت: ارقام شکل ِ دیگرِ صفراند
.نزدیک ترین فاصله ی ما با مفاهیم وقتی است که رهایشان می کنیم
زندگی را هم وقتی رها کردم فهمیدم. و مرگ وقتی به آن رسیدیم دیگر نیستیم تا رهایش کنیم، و همین است که در فهم آن عاجز مانده ایم
آن جا
میوه بر درخت اگر بودم
این جا
.درختی در میوه ام
آیا تمام آن چه با تولدم از من گریخت با مرگ ِ من دوباره به من می رسد؟
فضای تازه ی من، مرگ
نه از بیرون نه از دور
همین جا در میان من
.و در درون من بود
بازی را وقتی برده ای که مرا باخته باشی، مَ را، میم متصل را
همیشه آن که می رود کمی از ما را
.با خویش می برد
!کمی از خود را، زایر
.با من بگذار