چه داستان بانمکی بود :)😊 اصلا مهم نیست که جمالزاده مال این دوره نیست یا اینکه گاهی از کلمات عربی یا کلماتی استفاده میکند که دیگر نه در ایران مرسوم اند نه به گوش ما آشنا ، بلکه همان ها هم مزه ی داستان هایش هستند؛ با لذتی که مشابهش را در نوجوانی موقع کتاب خواندن داشتم این داستانش (یا سایر کارهایش) را میخوانم و واقعا کیف میکنم
ما سمیعیم و بصیریم و هشیم، با شما نامحرمان ما خامشیم. (مولوی)
آخیششششششش😁این دقیقا حرفی بود که بعد از خواندنِ آخرین جملهی داستان گفتم. قشنگ بود و دوستش داشتم. این دومین داستانِ کوتاهی بود که امروز بعدِ (فارسی شکر است) از آقای محمدعلی جمالزاده خواندم، قلمِ طنزش رو پسندیدم، داخل داستانش از کلمات و جملات عربی و گاهی به قول آقای مرزبان (فارسیِ سخت) هم استفاده میکنه اما به نظرم اینم به جذابیتهای داستانش اضافه کرده بود. امیدوارم در آینده،عمرِ کافی جهت خواندن سایر داستانهایش را داشته باشم.
خیلی بامزه بود! هر داستانی که از زبان اشیا باشد بامزه است.. مرا یاد انشاهای دوران مدرسه میاندازد.. روزی که این موضوع انشای ما بود من داستان گوشوارهی کوچک طلایم را نوشتم! از سنگ طلا و معدن طلا شروع کردم و آنقدر طولانی شد که دیگرمقاله شده بود نه انشا.. :)
داستان کوتاهِ دلنشینی هست، با اینکه جمالزاده گاهی کلمات عربی و یا کلماتی به کار می برد که الان کاربرد ندارد اما باز هم نوشته ها و قیاس هایش به دل می نشیند... اگر می خواهید مطالعه کنید قسمت یادگاری را نخوانید.
یادگاری:
- گفت کی به تو گفته که پاشنه کش نباید حرف بزند. سکوت که دلیل نمیشود. ما ساکتیم نه عاجز بر تکلم. مگر یادت رفته که مولوی خودتان از قول ما گفته “ما سمیعیم و بصیریم و هشیم/ با شما نامحرمان ما خامشیم” مگر سعدی شیراز نگفته “کوه و صحرا و بیابان همه در تسبیحند/ نه همه مستمعی فهم کند این اسرار”. اگر تسبیح و اسراری هم در میان نباشد خاطرات جمع که عمدا لب بسته ایم و سرنوشتمان سکوت است والا مگر در کتابهای آسمانی نخوانده ای که چه اشیاء و حیوانات زیادی که شما آنها را زبان بسته میخوانید سخن ها گفته و به قول خودتان درها سفته اند.
- صحبت در این بود که شماها رفتنی هستید و من ماندنی. شما میروید و میپوسید و فراموش میشوید و من باقی میمانم. من اگر بی مبالاتی شما آدمیزادها نبود میتوانستم از جنس خودم پاشنه کشهایی به شما نشان بدهم که از اهرام مصر و خرابه های تخت جمشید قدیمی تر باشند. شما خودتان مرگ را جدا شدن روح از بدن میدانید و چون معتقدید که ما روح نداریم پس باید تصدیق کنید که مرگ برای ما از محالات است و ما هرگز نمیمیریم. همینطور هم هست من پاشنه کش حقیری بیش نیستم ولی مانند کوه الوند و دب اکبر و دریای قلزم جاودانی هستم، هر چند هیچ چیز جاودانی نیست. ... - پاشنه کش را از جیب درآورده چنان با شدت در چاله انداختم که گفتی مار گرزه زهرآگین و دژمی است و تفی هم از سر خشم و غیظ نثارش کردم و گفتم د حالا برو مزه جاودان بودن را بچش. 🤦♀️😂
داستان کوتاه و خیلی بامزهای بود. میتونم بگم سلیقهای هم هست. شاید بعضیا این سبک داستانها رو دوست نداشته باشن، ولی خودم خیلی خوشم میاد. طنز روونی بود.