(تذکر: در این ریویو از کلماتی استفاده کردهام که در ریویوهایم استفاده نمیکنم؛ اما وقتی احساس میکنی به شعورت توهین شده، دیگر مجبوری نزاکت عادلانه را کنار بگذاری!)
۱.
تجربهی خواندن کتاب تجربهی مهوعی است. نویسنده از همان خط اول فرض را بر این میگذارد که زن نیازمند مرد است، و فمینیستها خائن هستند. خانم زرلکی میگوید زن پس از اولین رابطهی جنسیاش با دیدهی «سپاس» مرد را مینگرد، و عشقش زیاد میشود، ولی عشق مرد کم میشود. پس روابط خارج از چارچوب ازدواج برای دختران بد است.
بنظر من «روانشناسی» یک خرافهی شبهعلمی خطرناک است. نویسندهی این کتاب و ضدزنهای دیگر، با استفاده (و نه سواستفاده) از نظر فروید و ناخودآگاه جمعی، زن را موجودی ضعیف توصیف میکنند. (حتا اگر بپذیریم علم تعریف مشخصی ندارد، باز سخنان نویسنده صرفا در حیطهی بیمبناییجات میگنجد.)
نویسنده دروغگو است. میگوید زن وقتی نیاز جنسیاش برآورده نشود در رفتار فردی و اجتماعی بیثبات میشود (ص ۳۳).
نویسنده میگوید چون دختر قبل از ازدواج از شوهر یک تصویر آرمانی ساخته و طبعا با واقعیت فاصله دارد، زن حرّاف میشود، غذا را میسوزاند و یا شوهرش را میکشد. یعنی نشر چشمه برای گسترش چنین قدرت استدلالی این همه درخت قطع کرده است.
در کل، کتاب از همان صفحات ابتدایی تبدیل به کمدی میشود. یککمدی سیاه دربارهی عقاید زنی دربارهی زنان دیگر.
من حقیقتا به شدت معتقد به ازدواج بودم پیش از خواندن کتاب، کتابی که مثلا میخواهد جوانان را از روابط آزاد دور کند و قانع کند که ازدواج برای شما بهتر است. اما اگر حرفهای نویسنده درست باشد، من هیچگاه، هیچگاه ازدواج نخواهم کرد. همیشه امیدی داشتهام که بالاخره آن فرد پیدا میشود، ولی اگر زن آن طور است که نویسنده میگوید، وای به حال بشریت. وای به حال ما. و ترجیح میدهم نویسنده را چرندگو بدانم تا اینکه از امید خودم دست بکشم.
بنظرم هرگاه در متنی بشود به جای کلمهی مرد یا زن، کلمهی انسان قرار داد و تغییری در معنا ایجاد نشود، آن متن سکسیستی است. و این کتاب تماما جنسیتزده است.
خواندن همچین کتابهایی که با آنها از اساس مخالفی، کمک میکند که ایدهها و نظریات خودت را بهتر و بیشتر سر و سامان دهی.
نویسنده ماهر در ربط دادنِ شهودی یک سری گزارهی بیربط به یک سری دیگر است. سواد ناقص او، باعث میشود قانون بقای انرژی را به عشق مربوط کند و بگوید عشق هم فقط از نوعی به نوع دیگر تبدیل میشود (عشق دختر به پدرش و بعد به شوهرش). و یا تمایل زن به باردار بودنِ جنس پسر را، تحقق غریزهی هرمافرودیت میداند.
ولی این پاک کردن وقیحانهی صورت مسئله است. نویسنده نقش اسطوره را (زنی که پسر باردار است، از داشتن آلت مردانه در بدنش غرق لذت میشود!) مهمتر از این واقعیت میداند که زن دیده است که در جامعه نمیگذارند زن پیشرفت کند -و خب هر مادری پیشرفت فرزندش را میخواهد- پس به این دلیل ممکن است خواستار فرزند پسر باشد.
«مادرانگی یکی از نقشهای اولیه در روند تکامل زنانگی است.» لازم نیست دروس پزشکی زنان را مطالعه کرده باشید که به نادرستی این قبیل گزارهها -که در کتاب کم نیستند- پی ببرید. مرد اگر پدر نشد دیگر انسان نیست؟ ناقص است؟ ژاکلین دوپره چون فرزندی بدنیا نیاورد (در دههی بیست زندگیاش مرد) حتا با وجود آن آثار خارقالعاده که با ویلنسل نواخت، انسان تکاملیافتهای نشده؟
نویسنده یک پز دانشمندانه میگیرد که اصلا بهش نمیآید. میگوید من نظریهها را میگویم و برداشت با شمای مخاطب است. ولی میشود هر توهین و خرافهای را تحت عنوان نظریه بیان کرد، و از بیان واقعیات مشهودتر سر باز زد. اسم چنین مقالهای را چه بگذاریم؟
یک بخش خوبی دارد کتاب، که -صرفا در چند خط- نشان داده اوستا علیرغم تحولی که برای زنان آورد، آنها را به اطاعت از شوهر دعوت میکند. یا شاهنامه زنان را به فرزند پسر آوردن تشویق میکند.
در کل صفحات زیادی صرف بازگویی ورژن سادهای از ایدهی عقدهی ادیپ فروید شده. بنظر میرسد نویسنده اطلاعات دیگری غیر از این عقیدهی عامیانهی باطلشده نداشته است.
بعد در آخر فصل، نویسنده میگوید اینکه حالا دختر-دوستی در والدین در حال شکل گیری است، عاملش همان داستان معکوس الکترا است که مرد، فرزند دختر میخواهد و زن -تحت اثر «اندک» جنبشهای فمینیستی- با شوهرش همراه میشود.
۲.
فصل دوم به آشکاری نشان میدهد که نویسنده چقدر بیسواد است. تمام گزارههای ظاهرا پزشکیای که بیان میشود، بدون رفرنس است و من به راحتی میتوانم اثبات کنم که مزخرف تمام است. (مثلا برخلاف ادعای نویسنده، بیماریهای کروموزوم اکس -مثل هموفیلی- در مردان شایعتر است.)
خانم زرلکی میگوید مردان به خاطر غرور، کتکخوردنشان از زنشان (نویسنده: زیرا زنان پریود شدهاند و بیاعصاب اند) را گزارش نمیکنند و همین باعث میشود همه نگران زنهای کتکخورده باشند. باشه قبول، ولی ما داریم توی ایران -و نه حتا افغانستان- زندگی میکنیم و پر واضح است که این ترازو به شدت به کدام سمت خم شده، قتلهای ناموسی و غیره که بماند. پس نویسندهی محترم از کدام جامعه دارد حرف میزند؟
مشکلی که روانشناسی دارد این است که یک اختلال را در عدهای میبیند، مثلا اینکه مردی زنی را تحقیر میکند یا زنی پرخاشگر است، و بعد میخواهد این ویژگی را تعمیم بدهد به ذات بشر. حقیقت این است که ما نمیتوانیم برای بسیاری از رفتارها توجیه صرفا زیستی (یا به عبارت عامیانهتر، ذاتی) پیدا کنیم. عوامل تربیتی مهمترین نقش را در بروز این رفتارها دارند و به گمان من روانشناسی در یافتن منشأ به بیراهه میرود.
یک سرفصل وجود دارد به نام گرسنگی زنان! و تجویز روانشناسان برای حل آن عشق است!
خب این ابلهانهترین سرفصلی بود که در تمام زندگی با آن مواجه شدم. به والله قسم هیپوفیز مرد و زن تفاوتی در ساختار ندارد، صرفا پرولاکتین بیشتری ترشح میکند این یکی. انسولینشان که فرقی ندارد! مگر مردها از پرخوری و چاقی دیابت نمیگیرند؟! این چه حرفی است آخر که ما تک تک معضلات بشر را در زن جداگانه بررسی کنیم!
در بخش زنان هم، استاد میگوید مشکلات ادراری و گوارشی مربوط به بخشهای دیگر است، پزشک زنان قرار است دربارهی بارداری مشاوره بدهد. برای موهای زائد پزشک غدد است، برای عفونتهای واژینال هم متخصص عفونی.
و وحشتناک این که این چه تجویزی است که نویسندهی غیرپزشک ما میکند؟ به جای اینکه فرد را بفرستد دنبال آزمایش قند و تیرویید، میگوید برو عاشق شو خوب میشوی. (بخدا اگر در نقل به مضمون جملات کتاب اغراق کرده باشم.)
هر بند کتاب مرا متوجه اشتباهم میکند که فکر میکردم احمقانهترین حرف ممکن در جهان را در بند قبلی خواندهام؛ «عوامل ایجاد بیاشتهایی بیرونیاند [مُد و فرهنگ] و عوامل ایجاد گرسنگی، بیشتر متکی بر عوامل درونیاند [تنهایی و بیعشق].
من باورم نمیشود که یک زن بیاید کتابی بنویسد و در آن بگوید زنها از استدلال و منطق مردانه عاری هستند و مدام چرت و پرت میگویند و پس بهتر است سکوت کنند. شهلا جان اگر به این گزاره معتقدی که خودت هم جمع کن بساط کتاب نوشتن رو.
دم کشوری گرم که با سانسور در وزرات ارشاد، میخواهد مردم را هدایت کند، و آن وقت چنین جملات بیشرمانهای مجوز چاپ میگیرند:
«نگاه زن به هستیِ خویش، نگاهی است مبتنی بر امتیازهای جنسی. زن پیش از هر چیز خود را یک موضوع اروتیک میبیند.»
همانطور که انتظار داشتم، نویسنده در پایان فصل نتیجه میگیرد که پرداختن زنان به کارهای روشنفکری و «رقابت با مردان»، باعث روانرنجوری آنها میشود و بهتر است زنان به زن بودن خودشان (ابژهی جنسی و مادر بودن) افتخار کنند.
۳.
زنان طبقات پایین از اخبار جهان بیاطلاع هستند و شوهرانشان هم چنین میخواهند، و زنان طبقات متوسط با اینکه به اخبار مردانه میپردازند، اما برداشتی سطحی و احساسی از مسائل دارند. بله. باید خونسردیم رو حفظ کنم. بله.
نویسنده میگوید همچنان با وجود موج سوم فمینیسم (شروع از ۱۹۹۰) که نمیخواهد مثل موج دوم خودش را مرد کند و از مادرانگی فرار کند، و در پی اثبات زنانگی خود است، زنان بیشتر به روانپزشک مراجعه میکنند. پس نمیشود هم شاغل بود و هم مشغولیات خانهداری داشت، چون زنها همچنان مثل قدیم مریضترند از مردها. خب این چجور نتیجهگیری بر پایهی فرضیات است آخر؟
چیزی که همهی زحمتهای کتاب را بر باد میدهد، ایدهی جزمی روانشناسانهی نویسنده است؛ که انسان یک نیمهی زن دارد و نیمهی مرد. بنظرم این تصور بن کل دید غلطی به جهان دارد.
نویسنده میگوید زنانی هم که در عرصهی سیاست کارهای شدند، بهبودی در وضعیت زنان دیگر ایجاد نکردند، مثل ایران؛ چون دیدگاهشان این بوده که مردانه شوند و زنانگی خود را فراموش کنند.
چیزی که نویسنده نمیفهمد این است که زنانی منجمله جناب عالی میتوانند ضدزن باشند. ضمن اینکه ساختار جامعه و دولت شاید چنین اجازهای نمیدهد. شاید آن افراد اصلا دغدغهی زن ندارند.
بقول مازیار اسلامی، زنهایی هستند که فیلم ضدزن ساختهاند، و کارگردانان مردی مثل درک جارمن خیلی بهتر از خیلی زنها از حقوق زن دفاع کردهاند.
در بخش دوم فصل سوم، نویسنده از تشریح دلایل همجنسخواهی دختران در دورهی دبیرستان سخن میگوید، که درست یا غلطش پای خودش و بهرحال برای من مبحث تازهای بود.
اشارهای هم میشود به ایرادی که غالبا به موج دوم فمینیسم (بتی فریدان) گرفته میشود، یعنی در نظر نگرفتن زنان سیاهپوست و جهان سومی، مطرح میشود.
نویسنده معتقد است دوستی زنها با یکدیگر چندان دیری نمیپاید، چون آنها طوری تربیت شدهاند که دختران دیگر را به چشم رقیبانی برای ازدواج ببینند. و به همین خاطر زن شوهردار -ناخودآگاه!- از دختر مجرد بیزار است و بعد از ازدواج، با دوستان سابق خود قطع رابطه میکند.
در نتیجهی این اختلاف زنانه، دعوای مادرشوهر و عروس پیش میآید برای تصاحب پسر/شوهر. یا زنی میرود در ��جلس و با پشت کردن به دیگر زنان، قانون چند-همسری را تصویب میکند.
زنان از رئیس زن خوششان نمیآید و رئیس زن چون زنان دیگر را اطاعتپذیر میداند، بر آنها بیشتر سخت میگیرد، تا مردانی که به خاطر «ذات»شان نمیگذارند مدیر زن بیش از اندازه حاکم مطلق باشد.
در کل، نکتهی مثبت این بخش آخر فصل این است که نویسنده بیشتر از گزارههایی مثل «به او آموختهاند که...» استفاده میکند و کمتر این رفتارها را ناشی از ذات زن میداند.
باید اعتراف کنم که کتاب باعث شد من بیشتر این دیدگاه خودم که زنانی با ویژگیهای مردانه را میستودم، مورد نقد قرار دهم. نویسنده میگوید زن سیاستمدار یا روشنفکر، نباید بخواهد مثل مردان باشد وقتی در دولت قرار میگیرد، بلکه باید بتواند با وجود حفظ زنانگیاش منصبدار باشد.
مثلا آیا آنگلا مرکل مردی نیست که بر چهرهی زنی منطبق شده است؟ و آیا از این حیث میتوان ادعا کرد که یک «زن» به چنین مقامی رسیده است؟ شاید در ازای نفی زنانگیاش به این جایگاه رسیده و در آن صورت امتیاز و اثباتی برای جبههی زنان حاصل نکرده است.
۴.
فصل چهارم (جنس سوم؛ زن سی و نه ساله) فصل خوبی از آب درمیآید، چون نویسنده از تجربهی خودش و ادبیات بهره میگیرد و بیخیال روانشناسی میشود.
به زن چهل ساله دیگر توجه نمیشود، کاهش استروژن هم مضاف میشود، در نتیجه عدهای راهِ تمارض به بیماری را پیش میگیرند.
این نتیجهگیری مرا به سمت ایجاد فرضیهای سوق میدهد، که زنانی که در جوانی مورد توجه نبودهاند یا اساسا جذاب بودن و جلب توجه کردن برایشان مهم نبوده، در میانسالی هم کمتر درگیر ابراز دردهای کوچک خود هستند.
زنان میانسال به سمت مذهب، عرفان و هنر میروند که به عقیدهی نویسنده، اثر درمانی بلندمدتی بر آنها ندارد. اساس مشکل ناشی از نگاه هزاران سالهی جنسیتزدهی جهان است، و تنها در زمانی به اندازهی ابدیت، زن از دلهرهی جسم و جنس رها خواهد شد.