Jump to ratings and reviews
Rate this book

شهر کوچک ما

Rate this book

17 pages, ebook

First published January 1, 2007

43 people want to read

About the author

احمد محمود

26 books481 followers
احمد اعطا با نام ادبی احمد محمود (۴ دی ۱۳۱۰، اهواز – ۱۲ مهر ۱۳۸۱، تهران) نویسندهٔ معاصر ایرانی بود. او را پیرو مکتب رئالیسم اجتماعی می‌دانند. معروف‌ترین رمان او، همسایه‌ها، در زمرهٔ آثار برجستهٔ ادبیات معاصر ایران شمرده می‌شود

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
6 (8%)
4 stars
22 (30%)
3 stars
29 (40%)
2 stars
11 (15%)
1 star
4 (5%)
Displaying 1 - 9 of 9 reviews
Profile Image for Robert Khorsand.
356 reviews394 followers
December 2, 2022
مرض ریزه ریزه میاد... همه یهو وبا نمی‌گیرن!
آفاق و قاچاق پارچه من رو یاد همسایه‌ها انداخت. منقل، وافور و تریاک هم که گویا از المان‌های همیشگی داستان‌های احمد محموده.
من قلم احمدمحمود رو دوست دارم، این داستان و فضاسازی‌هاش رو هم دوست داشتم. چه ظلم‌ها که مردم ایران کشیده‌اند و فرقی نداره خوزستان احمد محمود باشه، گیلان من باشه و یا هرجای دیگر... مردم ایران از دست این حکام مستبد رنج کشیده، می‌کشند و حداقل امیدوارم در آینده نکشند.
موضوع قاچاق پارچه در جنوب و یا کولبری در غرب هم شده معضل در کشور. از طرفی همه می‌دانیم که شغل نیست، درآمد نیست و در این میان وقتی مردم دستشون از پول کوتاه باشه به هرکاری روی میارن و اگه نتونن شکم سیر کنن نهایتا به قانون جنگل روی میارن.

یازدهم آذرماه یک‌هزار و چهارصد و یک
Profile Image for Masih Reyhani.
282 reviews12 followers
December 16, 2022
مرا یاد قلم علی اشرف درویشیان انداخت... یاد شریفِ سال‌های ابری...
Profile Image for Fatemeh.
380 reviews67 followers
June 14, 2020
لحن و گویش محلی کتاب برام جذاب بود ولی بعضی کلمات برام گنگ بود.
70 reviews
February 11, 2019
اولین چیزی که از احمد محمود خوندم. زندگی یک شهر کوچیک جنوبی رو جلوی چشم میاره که با اومدن انگلیسی‌ها و تاسیس پایگاه‌های نفتی، چه بلایی داره سر زندگی مردم میاد.
قصه بیشتر از هر چیز شامل فضاسازیه و کلمات خاص و دشوار هم زیاد داره. احتمالا تا چند صفحه اول نیاز به مراجعه به لغتنامه خواهید داشت
151 reviews2 followers
December 17, 2024
این نوشتار احمد محمود هم من را بلند کرد و در جنوب و میان نخل ها و مردمانش پرتابم کرد.
مشکلات محیط‌زیستی ریشه دار تر از امروز و این روزهاست و عقبه ای دارد که دامان آیندگان را می گیرد.

بریده هایی از کتاب:

بامداد یک روز گرم تابستان آمدند و با تبر افتادند به جان نخل‌های بلندپایه. آفتاب که زد، از خانه‌ها بیرون زدیم و در سایهٔ چینه‌های گلی نشستیم و نگاهشان کردیم. هر بار که دار بلند درختی با برگ‌های سرنیزه‌ای تو درهم و غبارگرفته، از بن جدا می‌شد و فضا را می‌شکافت و با خش‌خش بسیار نقش زمین می‌شد

از خانه که زدم بیرون، آن‌طرف رودخانه پیدا بود که از نخل‌های انبوه سیاهی می‌زد و نور ماه تو رودخانه شکسته بود و تو میدانگاهی کنار خانه‌های ما، جابه‌جا تنه‌های درخت کوت شده بود که روز بعد، هژده چرخه‌ها، همراه عمله‌ها آمدند و بارشان کردند و بعد، یک هفته طول کشید تا میدانگاهی را شن و ماسه ریختند و نفت پاشیدند. نفتِ تازه زیر آفتاب داغ برق می‌زد و بخار می‌کرد.

صد نفر بودند، صدوپنجاه نفر بودند که صبح علی‌الطلوع آمده بودند با تبرهای سنگین، و غروب که شده بود، انگار که پشت خانه‌های ما هرگز نخلستانی نبوده است.

و آفاق بود که گفت: «خدا ذلیلشون کنه... دیگه پناهی نداریم!...» که نخل‌ها را بریده بودند و شاخه‌ها را پرکرده بودند و تاریکی سنگین می‌شد و پوستهٔ خاکستری، گل‌های مخملی آتش را خفه می‌کرد.

آفتاب که پهن می‌شد، خنکای صبح را می‌مکید.

ما تو کوچه «ترنا» بازی می‌کردیم و تو نخلستان می‌دویدیم و از رو شاخه‌های کم‌عرض آب می‌پریدیم و می‌راندیم تا لب رودخانه و تو بریدگی‌های کنار رودخانه می‌نشستیم و به صدای آب و صدای پای بچه‌ها، که هو می‌کشیدند و می‌آمدند تا پیدامان کنند، گوش می‌دادیم

دیگر عطر گس نخلستان با بوی شرجی قاطی نبود و سایهٔ دکل فولادی بلندی که در متن آبی آسمان نشسته بود، روچینهٔ گلی خانهٔ ما می‌شکست و می‌افتاد تو حیاط دنگال و تا لب گودال خانه که مخمل قصیلی علف‌های خودرو رنگش زده بود، سر می‌خورد و تو میدانگاهی پشت خانه‌های ما، سروصداها تو هم بود و رنگ لاجوردی لباس کارگران، بارنگ سفید ملایم صندوق‌های بزرگ تخته‌ای که زیر میخ‌کش‌ها و دیلم‌ها از هم متلاشی می‌شد، تو هم بود و بالا که نگاه می‌کردی، رشته‌های مفتولی سیم بود که نگاه را می‌کشید و به چشمت اشک می‌نشاند. انگار که میل سرد سورمه به چشمت نشسته باشد.

ـ اون وقت خیال نمی‌کردیم که این طوری جدی باشه! ناصر دوانی به زبان آمد: ـ مرض ریزه‌ریزه می‌آد... همه یهو وبا نمی‌گیرن...!

و من خیال کردم که میدانگاهی جوع دارد و دهان نفتی خود را بازکرده است که ریزه‌ریزه شهر را ببلعد

ته کوچه را نگاه کردم، پدرم را ندیدم. او رفته بود و من مانده بودم با بار سنگینی که بایستی به دوش می‌کشیدم.

با سر چوب کوتاهی زدم به پرش که کنار رود تا اگر تخم کرده است، ببینم. کبوتر بالش را تکان داد و گردن کشید و پف کرد و با نوک کوتاهش به چوب حمله کرد. خصمانه حمله کرد.

رو کبوتر خانه چندک زده بودم که شیخ شعیب از لای لنگه‌های بی‌قوارهٔ در خانه سرید تو و پیش‌تر که آمد، نور زرد لامپا باپوست سوختهٔ چهره‌اش درهم شد و بینی و پیشانی و گونه‌هاش شکل گرفت. اسب سم به زمین کوفت و منخرینش لرزید و دمش افشان شد و خواج توفیق، بست آخر را چسبانده بود و با زنش بود که: «پنج‌تا حقهٔ سه خط ناصرالدین‌شاهی از بصره آوردن...

هرکس به خونه‌های ما چپ نیگا بکنه، حواله‌ش با این کارده!

حالا دیوار آجری شکری رنگی، رودخانه را از ما بریده بود و زخم زردرنگ میدان نفتی پشت خانه‌های ما، سرباز کرده بود و دویده بود تو کوچه‌ها و دو رشته لولهٔ قیراندود، مثل دو مار نر و ماده، از حاشیهٔ انبوه نخل‌های دوردست خزیده بود و آمده بود تو میدانگاهی و پایه‌های چوبی مالیده به نفت، مثل چوبه‌های دار، جابه‌جا تو خیابان بزرگ شهر کوچک ما نشسته بود

یک‌رشته موی شبق مانند از زیر عبای روی جسد بیرون افتاده بود و می‌لرزید. عبای سیاه آفاق بود. موی آفاق بود که برق می‌زد، که نرم و موّاج بود.

ظهر که شد پدرم آمد. ازش التزام گرفته بودند که تا آخر هفته خانه را خالی کند و تا آخر هفته، دو روز دیگر باقی‌مانده بود.

پوزهٔ بولدوزر که بالای تیغهٔ پهن و برّان بود، به جلو رانده شد و از روی خرابهٔ دیوار کشیده شد تو خانه. پدرم گونی را به دوش کشید و گفت: ـ یالا پسرم... یالا راه بیفت! گونی سنگین بود، به‌زحمت بلندش کردم و پشتم را زیرش خم کردم و هنوز از در خانه بیرون نرانده بودم که لانهٔ کبوترهام مثل حباب کف صابون رو تیغهٔ صاف و براق بولدوزر از هم پاشید.

کبوتر را نگاه کردم که بال‌هاش را خواباند و قیقاج آمد تا بالای خرابه‌های خانهٔ ما، بعد اوج گرفت و دور زد و دور زد. انگار که خانه را نمی‌شناخت و انگار که سرگردان بود

ناگهان اوج گرفت و رفت بالا و بالاتر تا آنجا که با آبی آسمان درهم شد. ته کوچه را نگاه کردم، پدرم را ندیدم. او رفته بود و من مانده بودم با بار سنگینی که بایستی به دوش می‌کشیدم.

می‌دونم که همه پشت سرم حرف می‌زنن، اما می‌خوام بدونم نوروز رو که بردن نظمیه، کی بالاش دراومد؟» نوروز را که برده بودند، همه بهتشان زده بود و هیچ‌کس لب نترکانده بود و این بود که موسی حساب کار خود را کرده بود. ـ ...اگه بالاش درمی‌اومدین، اگه اقلاً سروصدا راه می‌نداختین که دلم قرص می‌شد، به قول شما کاردم رو غلاف نمی‌کردم و می‌دیدین که همه‌ش قمپز نبوده و می‌دیدین که اون فرنگی دیلاغ رو چطوری مثه گوشت قربونی آش و لاش می‌کردم! صدای بم پدرم انباشتگی اتاق را خراش داد. ـ موسی حق داره... موسی...! یدالله رومزی حرف پدرم را برید؛ ـ اون وقت خیال نمی‌کردیم که این طوری جدی باشه!
Profile Image for Yas.
660 reviews72 followers
August 4, 2023
۱۷ صفحه؟ بله، قطعا زیبا و دلنشین و غم‌انگیز بود.
یادم رفته بود چقدر دلم برای همسایه‌ها تنگ شده😭❤️(مربوط به کتاب همسایه‌ها بود)
و باید هر چه سریع‌تر برم ادامه کتاب‌های احمد محمود عزیز رو بخونم⚡️
Profile Image for Zeinab.
139 reviews7 followers
September 11, 2023
متن دشواری داره، جملات طولانی و بدون وقفه‌اند و پر از اصطلاحات محلی و کلمات دشوار. البته برای من جالب بود.
اولین داستانی بود که از احمد محمود می‌خوندم. داستان کوتاهی بود درباره مردم جنوب و آوارگی اجباری‌شون به خاطر ساخت پالایشگاه نفت. تصویرسازی و فضاسازی خیلی خوبی داشت، کاملا با داستان همراه میشی، درد مردمش رو درک می‌کنی، ودلت آتیش می‌گیره از آنچه بر مردم این مرز و بوم گذشته.
Profile Image for Aida Zare.
104 reviews2 followers
March 31, 2023
از این درد هر چی بنویسن کمه. با همه‌ی وجودت عاشق طبیعتت، میهنت، خانه‌ت باشی و بدون هیچ گناهی، برای منافع خودشون، چون زورشون می‌رسه این‌ها رو ازت بگیرن. مردم جنوب چقدر خون جگر خوردند و می‌خورند

https://taaghche.com/book/18411
Displaying 1 - 9 of 9 reviews

Can't find what you're looking for?

Get help and learn more about the design.