احمد اعطا با نام ادبی احمد محمود (۴ دی ۱۳۱۰، اهواز – ۱۲ مهر ۱۳۸۱، تهران) نویسندهٔ معاصر ایرانی بود. او را پیرو مکتب رئالیسم اجتماعی میدانند. معروفترین رمان او، همسایهها، در زمرهٔ آثار برجستهٔ ادبیات معاصر ایران شمرده میشود
مرض ریزه ریزه میاد... همه یهو وبا نمیگیرن! آفاق و قاچاق پارچه من رو یاد همسایهها انداخت. منقل، وافور و تریاک هم که گویا از المانهای همیشگی داستانهای احمد محموده. من قلم احمدمحمود رو دوست دارم، این داستان و فضاسازیهاش رو هم دوست داشتم. چه ظلمها که مردم ایران کشیدهاند و فرقی نداره خوزستان احمد محمود باشه، گیلان من باشه و یا هرجای دیگر... مردم ایران از دست این حکام مستبد رنج کشیده، میکشند و حداقل امیدوارم در آینده نکشند. موضوع قاچاق پارچه در جنوب و یا کولبری در غرب هم شده معضل در کشور. از طرفی همه میدانیم که شغل نیست، درآمد نیست و در این میان وقتی مردم دستشون از پول کوتاه باشه به هرکاری روی میارن و اگه نتونن شکم سیر کنن نهایتا به قانون جنگل روی میارن.
اولین چیزی که از احمد محمود خوندم. زندگی یک شهر کوچیک جنوبی رو جلوی چشم میاره که با اومدن انگلیسیها و تاسیس پایگاههای نفتی، چه بلایی داره سر زندگی مردم میاد. قصه بیشتر از هر چیز شامل فضاسازیه و کلمات خاص و دشوار هم زیاد داره. احتمالا تا چند صفحه اول نیاز به مراجعه به لغتنامه خواهید داشت
این نوشتار احمد محمود هم من را بلند کرد و در جنوب و میان نخل ها و مردمانش پرتابم کرد. مشکلات محیطزیستی ریشه دار تر از امروز و این روزهاست و عقبه ای دارد که دامان آیندگان را می گیرد.
بریده هایی از کتاب:
بامداد یک روز گرم تابستان آمدند و با تبر افتادند به جان نخلهای بلندپایه. آفتاب که زد، از خانهها بیرون زدیم و در سایهٔ چینههای گلی نشستیم و نگاهشان کردیم. هر بار که دار بلند درختی با برگهای سرنیزهای تو درهم و غبارگرفته، از بن جدا میشد و فضا را میشکافت و با خشخش بسیار نقش زمین میشد
از خانه که زدم بیرون، آنطرف رودخانه پیدا بود که از نخلهای انبوه سیاهی میزد و نور ماه تو رودخانه شکسته بود و تو میدانگاهی کنار خانههای ما، جابهجا تنههای درخت کوت شده بود که روز بعد، هژده چرخهها، همراه عملهها آمدند و بارشان کردند و بعد، یک هفته طول کشید تا میدانگاهی را شن و ماسه ریختند و نفت پاشیدند. نفتِ تازه زیر آفتاب داغ برق میزد و بخار میکرد.
صد نفر بودند، صدوپنجاه نفر بودند که صبح علیالطلوع آمده بودند با تبرهای سنگین، و غروب که شده بود، انگار که پشت خانههای ما هرگز نخلستانی نبوده است.
و آفاق بود که گفت: «خدا ذلیلشون کنه... دیگه پناهی نداریم!...» که نخلها را بریده بودند و شاخهها را پرکرده بودند و تاریکی سنگین میشد و پوستهٔ خاکستری، گلهای مخملی آتش را خفه میکرد.
آفتاب که پهن میشد، خنکای صبح را میمکید.
ما تو کوچه «ترنا» بازی میکردیم و تو نخلستان میدویدیم و از رو شاخههای کمعرض آب میپریدیم و میراندیم تا لب رودخانه و تو بریدگیهای کنار رودخانه مینشستیم و به صدای آب و صدای پای بچهها، که هو میکشیدند و میآمدند تا پیدامان کنند، گوش میدادیم
دیگر عطر گس نخلستان با بوی شرجی قاطی نبود و سایهٔ دکل فولادی بلندی که در متن آبی آسمان نشسته بود، روچینهٔ گلی خانهٔ ما میشکست و میافتاد تو حیاط دنگال و تا لب گودال خانه که مخمل قصیلی علفهای خودرو رنگش زده بود، سر میخورد و تو میدانگاهی پشت خانههای ما، سروصداها تو هم بود و رنگ لاجوردی لباس کارگران، بارنگ سفید ملایم صندوقهای بزرگ تختهای که زیر میخکشها و دیلمها از هم متلاشی میشد، تو هم بود و بالا که نگاه میکردی، رشتههای مفتولی سیم بود که نگاه را میکشید و به چشمت اشک مینشاند. انگار که میل سرد سورمه به چشمت نشسته باشد.
ـ اون وقت خیال نمیکردیم که این طوری جدی باشه! ناصر دوانی به زبان آمد: ـ مرض ریزهریزه میآد... همه یهو وبا نمیگیرن...!
و من خیال کردم که میدانگاهی جوع دارد و دهان نفتی خود را بازکرده است که ریزهریزه شهر را ببلعد
ته کوچه را نگاه کردم، پدرم را ندیدم. او رفته بود و من مانده بودم با بار سنگینی که بایستی به دوش میکشیدم.
با سر چوب کوتاهی زدم به پرش که کنار رود تا اگر تخم کرده است، ببینم. کبوتر بالش را تکان داد و گردن کشید و پف کرد و با نوک کوتاهش به چوب حمله کرد. خصمانه حمله کرد.
رو کبوتر خانه چندک زده بودم که شیخ شعیب از لای لنگههای بیقوارهٔ در خانه سرید تو و پیشتر که آمد، نور زرد لامپا باپوست سوختهٔ چهرهاش درهم شد و بینی و پیشانی و گونههاش شکل گرفت. اسب سم به زمین کوفت و منخرینش لرزید و دمش افشان شد و خواج توفیق، بست آخر را چسبانده بود و با زنش بود که: «پنجتا حقهٔ سه خط ناصرالدینشاهی از بصره آوردن...
هرکس به خونههای ما چپ نیگا بکنه، حوالهش با این کارده!
حالا دیوار آجری شکری رنگی، رودخانه را از ما بریده بود و زخم زردرنگ میدان نفتی پشت خانههای ما، سرباز کرده بود و دویده بود تو کوچهها و دو رشته لولهٔ قیراندود، مثل دو مار نر و ماده، از حاشیهٔ انبوه نخلهای دوردست خزیده بود و آمده بود تو میدانگاهی و پایههای چوبی مالیده به نفت، مثل چوبههای دار، جابهجا تو خیابان بزرگ شهر کوچک ما نشسته بود
یکرشته موی شبق مانند از زیر عبای روی جسد بیرون افتاده بود و میلرزید. عبای سیاه آفاق بود. موی آفاق بود که برق میزد، که نرم و موّاج بود.
ظهر که شد پدرم آمد. ازش التزام گرفته بودند که تا آخر هفته خانه را خالی کند و تا آخر هفته، دو روز دیگر باقیمانده بود.
پوزهٔ بولدوزر که بالای تیغهٔ پهن و برّان بود، به جلو رانده شد و از روی خرابهٔ دیوار کشیده شد تو خانه. پدرم گونی را به دوش کشید و گفت: ـ یالا پسرم... یالا راه بیفت! گونی سنگین بود، بهزحمت بلندش کردم و پشتم را زیرش خم کردم و هنوز از در خانه بیرون نرانده بودم که لانهٔ کبوترهام مثل حباب کف صابون رو تیغهٔ صاف و براق بولدوزر از هم پاشید.
کبوتر را نگاه کردم که بالهاش را خواباند و قیقاج آمد تا بالای خرابههای خانهٔ ما، بعد اوج گرفت و دور زد و دور زد. انگار که خانه را نمیشناخت و انگار که سرگردان بود
ناگهان اوج گرفت و رفت بالا و بالاتر تا آنجا که با آبی آسمان درهم شد. ته کوچه را نگاه کردم، پدرم را ندیدم. او رفته بود و من مانده بودم با بار سنگینی که بایستی به دوش میکشیدم.
میدونم که همه پشت سرم حرف میزنن، اما میخوام بدونم نوروز رو که بردن نظمیه، کی بالاش دراومد؟» نوروز را که برده بودند، همه بهتشان زده بود و هیچکس لب نترکانده بود و این بود که موسی حساب کار خود را کرده بود. ـ ...اگه بالاش درمیاومدین، اگه اقلاً سروصدا راه مینداختین که دلم قرص میشد، به قول شما کاردم رو غلاف نمیکردم و میدیدین که همهش قمپز نبوده و میدیدین که اون فرنگی دیلاغ رو چطوری مثه گوشت قربونی آش و لاش میکردم! صدای بم پدرم انباشتگی اتاق را خراش داد. ـ موسی حق داره... موسی...! یدالله رومزی حرف پدرم را برید؛ ـ اون وقت خیال نمیکردیم که این طوری جدی باشه!
۱۷ صفحه؟ بله، قطعا زیبا و دلنشین و غمانگیز بود. یادم رفته بود چقدر دلم برای همسایهها تنگ شده😭❤️(مربوط به کتاب همسایهها بود) و باید هر چه سریعتر برم ادامه کتابهای احمد محمود عزیز رو بخونم⚡️
متن دشواری داره، جملات طولانی و بدون وقفهاند و پر از اصطلاحات محلی و کلمات دشوار. البته برای من جالب بود. اولین داستانی بود که از احمد محمود میخوندم. داستان کوتاهی بود درباره مردم جنوب و آوارگی اجباریشون به خاطر ساخت پالایشگاه نفت. تصویرسازی و فضاسازی خیلی خوبی داشت، کاملا با داستان همراه میشی، درد مردمش رو درک میکنی، ودلت آتیش میگیره از آنچه بر مردم این مرز و بوم گذشته.
از این درد هر چی بنویسن کمه. با همهی وجودت عاشق طبیعتت، میهنت، خانهت باشی و بدون هیچ گناهی، برای منافع خودشون، چون زورشون میرسه اینها رو ازت بگیرن. مردم جنوب چقدر خون جگر خوردند و میخورند